1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

داستان مرد سواره و پیاده ی گدا - پیشنهاد شده از طرف ما

شروع موضوع توسط Deleted member 25512 ‏5/6/12 در انجمن داستان

  1. داستان جالب :::
    شخصی در بیابان گیر افتاده بود و نه غذایی برایش باقی مانده بود و نه جرعه ای آب و نه مرکبی که ادامه راهش را بدهد... ناگهان شخصی که با اسب در حال گذر از آن بیابان بود کنار او ایستاد و به شخص درمانده آب – غذا داد...
    در همین حین شخص درمانده سوار براسب شد و پا به فرار گذاشت......

    صاحب اسب در حال دویدن با زبانی عامیانه به سارق گفت:::
    اسب رو که بردی....ولی این داستان رو هیچ جا تعریف نکن.....
    سارق پرسید چرا؟؟؟
    صاحب اسب جواب داد چون دیگه هیچ سواره ای به درمانده ای که در بیابان گرفتار شده باشه کمک نمیکنه...

    سارق در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود
    :sadsmiley:خجل شد و اسب را به صاحبش برگرداند و سواره نیز اورا بخشید....


    پاورقی :::

    1. اگه داستان رو پس و پیش گفتم شرمنده ...
    2. مهم حق مطلب بود که ادا شد.....
     
    5 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  2. Neghab_Dar Forever مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏20/4/11
    ارسال ها:
    4,055
    تشکر شده:
    12,695
    امتیاز دستاورد:
    123
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    Thinker
    پاسخ : داستان جالب - پیشنهاد میکنم حتما بخوانید...

    این داستان به طور دیگری است کلا ، میگه که:

    مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده ای را به خودش جلب میکرد همه آرزوی داشتن چنین اسبی رو داشتند.

    باديه نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.

    حتی مرد حاضر نبود اسب خودش رو با تمام شترهای مرد باديه نشین تعویض کنه.

    باديه نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیس اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کنه، باید به فکر حیله ای باشم.

    روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری میکرد، در حاشیه ي جاده ای دراز کشید.

    او میدونس که مرد با اسب خود از آنجا عبور میکنه.

    همین اتفاق هم افتاد...

    مرد با دیدن آن گدای بیچاره، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.

    مرد گدا ناله کنان جواب داد: من فقیرتر از اونی هستم که بتوانم راه بروم.

    روزهاست که چیزی نخورده ام نمیتوانم از جا بلند شوم دیگر قدرت ندارم.

    مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.


    مرد متوجه شد که گول باديه نشین را خورده .

    فریاد زد: صبر کن! میخواهم چیزی به تو بگم

    باديه نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.


    مرد گفت: تو اسب مرا دزديدی. دیگر کاری از دست من برنمیاد، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن.

    برای هیچکس تعريف نکن که چطوری مرا گول زدي...

    باديه نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟

    مرد گفت: چون ممکنه، زمانی بیمار درمانده ای کنار جادهای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسي به او کمک نخواهد کرد و البته کسی هم دیگر نمی تواند به شخص دیگری که کمک می خواد اعتماد کند

    باديه نشین شرمنده شد.

    بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب را به صاحب واقعی آن پس داد ...
     
    4 نفر از این پست تشکر کرده اند.