هر که جز پیمانه با من بست پیمانی، شکست نیست بیجا گر که می بوسم لب پیمانه را با وجود عشق از من عقل می خواهد فقیه وای بر آنکس که بوسد دست این دیوانه را
دوستت دارم و دانم كه تويي دشمن جانم از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم غمم اين است كه چون ماه نو انگشت نمايي ورنه غم نيست كه در عشق تو رسواي جهانم دم به دم حلقه اين دام شود تنگتر و من دست و پايي نزنم خود ز كمندت نرهانم سرپر شور مرا نه شبي اي دوست به دامان تو شوي فتنه ساز دلم و سوز نهانم ساز بشكسته ام و طائر پر بسته نگارا عجبي نيست كه اين گونه غم افزاست فغانم نكته عشق ز من پرس به يك بوسه كه داني پير اين دير جهان مست كنم گر چه جوانم ... گر ببيني تو هم آن چهره به روزم بنشيني نيم شب مست چو بر تخت خيالت بنشانم كه تو را ديد كه در حسرت ديدار دگر نيست "آري آنجا كه عيان است چه حاجت به بيانم؟
مادر از بهر غم و رنج جهان زاد مرا درس غم داد در این مدرسه استاد مرا دل من پیر شد از بس که جفا دید وجفا ندهد سود دگر قامت شمشاد مرا آنچه می خواست دلم چرخ جفا پیشه نداد وآنچه بیزار از آن بود دلم ،داد مرا غم مگر بیشتر از اهل جهان بود که چرخ دید و سنجید وپسندید وفرستاد مرا در دلم ریخت بس بر سر هم غم سر غم دل مخوانید،خدا داده غم آباد مرا زندگی یک نفسم مایهء شادی نشده است آه اگر مرگ نخواهد که کند شاد مرا ترسم از ضعف،پریدن ز قفس نتوانم گر که صیاد،زمانی کند آزاد مرا آرزوی چمنم کم کمک از خاطر رفت بس در این کنج قفس بال و پر افتاد مرا یک دل و این همه آشوب و غم و درد عماد کاشکی مادر ایام نمیزاد مرا
هر چه خواهم که سر خویش کنم گرم به کاری گل به چشمم گل آتش شود و باده بلایی... هیچ کس نیست در این دشت مگر کوه که آن هم انعکاس غم ما هست گرش هست صدایی... ماکه رفتیم به دریای غم و باده ولی نیست این همه جور سزای دل پرخون ز وفایی... هر چه کردم که بدانم چه سبب گشت غمش را نه من و نی دل و نی عقل رسیدیم به جایی...
آنکه رخسار ترا اين همه زيبا مي کرد کاش از روز ازل فکر دل ما مي کرد آنکه مي داد ترا حسن و نمي داد وفا کاشکي فکر من عاشقِ شيدا مي کرد يا نمي داد ترا اين همه بيدادگري يا مرا در غم عشق تو شکيبا مي کرد کاشکي گم شده بود اين دلِ ديوانه ي من پيش از آن روز که گيسوي تو پيدا مي کرد اي که در سوختنم با دلِ من ساخته اي کاش يک شب دلت انديشه ي فردا مي کرد کاش مي بود به فکر دلِ ديوانه ي ما آنکه خلق پري از آدم و حوا مي کرد کاش درخواب شبي روي تو مي ديد عماد بوسه اي از لب لعل تو تمنا مي کرد
دلم آشفته آن مايه ناز است هنوز مرغ پرسوخته در پنجه باز است هنوز جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسيد دل بجان آمد و او بر سر ناز است هنوز گرچه بيگانه ز خود گشتم و ديوانه ز عشق يار عاشق کش و بيگانه نواز است هنوز خاک گرديدم و بر آتش من آب نزد غافل از حسرت ارباب نياز است هنوز گرچه هر لحظه مدد ميدهدم چشم پر آب دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز همه خفتند به غير از من و پروانه و شمع قصه ما دو سه ديوانه دراز است هنوز گرچه رفتي ، ز دلم حسرت روي تو نرفت در اين خانه به اميد تو باز است هنوز اين چه سوداست عمادا که تو در سر داري وين چه سوزيست که در پرده ساز است هنوز
شب هجران و تنهایی و بی مــِـی مانده بیدار خدا را شکر چون خاطر به جای دیگری دارم برو ای عقل ، ای شب ، ای غم ، ای تشویش ، ای حسرت که من با مستی امشب ، رازهای دیگری دارم
ما عاشقيم و خوشتر از اين کار، کار نيست يعني به کارهاي دگر اعتبار نيست داني بهشت چيست که داريم انتظار؟ جز ماهتاب و باده و آغوش يار نيست فصل بهار، فصل جنون است و اين سه ماه هر کس که مست نيست يقين هوشيار نيست سنجيده ايم ما، به جز از موي و روي يار حاصل ز رفت و آمد ليل و نهار نيست خنديد صبح بر من و بر انتظار من زين بيشتر ز خوي توام انتظار نيست ديشب لبش چو غنچه تبسم به من نمود اما چه سود زانکه به يک گل بهار نيست فرهاد ياد باد که چون داستان او شيرين حکايتي ز کسي يادگار نيست ناصح مکن حديث که صبر اختيار کن ما را به عشق يار ز خويش اختيار نيست برخيز دلبرا که در آغوش هم شويم کان يار يار نيست که اندر کنار نيست اميد شيخ بسته به تسبيح و خرقه است گويا به عفو و لطف تو اميدوار نيست بر ما گذشت نيک و بد ، اما تو روزگار فکري به حال خويش کن اين روزگار نيست بگذر ز صيد و اين دو سه مه با عماد باش صياد من بهار که فصل شکار نيست
باز آهنگ جنون مي زني اي تار امشب گويمت رازي در پرده نگهدار امشب آنچه زان تار سر زلف كشيدم شب و روز مو به مو جمله كنم پيش تو اظهار امشب عشق ، همسايه ديوار به ديوار جنون جلوه گر كرده رخش از در و ديوار امشب هر كجا مي نگرم جلوه كند نقش نگار كاش يك بوسه دهد زينهمه رخسار امشب از فضا بوي دل سوخته اي مي آيد تا كه شد باز در آن حلقه گرفتار امشب ؟ سوزي وناله بيجا نكني اي دل زار خوب يا شمع شدي همدل وهمكار امشب اي بسا شب كه بروز تو نشستيم اي شمع كاش سوزيم چو پروانه به يكبار امشب آتش است اين نه سخن بس كن از اين قصه عماد ورنه سوزد قلمت دفتر اشعار امشب