پاسخ : به نفر قبلیتون یه شعر هدیه بدین!!! خواستم شعری بگویم بهر تو نقطه چینها را ز کاغذ روفتم! از غم تنهایی و دوری تو کله ام را روی دیوار اتاقم کوفتم! دیدم اندر خاطرم شعری نبود تا که آنرا هدیه ی قلبت کنم لیک دل در سینه میکوبید سخت بهتر است آنرا دگر ساکت کنم
پاسخ : به نفر قبلیتون یه شعر هدیه بدین!!! سالها دویده ام از پی خودم، ولی تا به خود رسیده ام، دیده ام که دیگرم از هزار آینه، توبه تو گذشته ام میروم که خویش را، با خودم بیاورم با خودم چه کرده ام؟ من چگونه گم شدم؟ باز میرسم به خود، از خودم که بگذرم؟ دیگران اگر که خوب، یا خدا نکرده بد؛ خوب، من چه کرده ام؟ شاعرم که شاعرم!
پاسخ : به نفر قبلیتون یه شعر هدیه بدین!!! کسی که قلب من را ساده و بی اعتنا برد نمیداند چرا این قلب من از دوریش مرد؟ بگوییدش کسی از عشق او در حال مرگ است ز بس کاو غصه ی عشق تو می خورد کنون شعرم به"هستی"میسپارم و او آنرا به پیش راستگو برد
پاسخ : به نفر قبلیتون یه شعر هدیه بدین!!! بلبل بی خبر بیچاره عاشق دلشده ی آواره گل به لبخند همی میگفتش به تکلم دل او میبردش: "آه ای بلبل بیچاره بیا عشق تو آتش سوزنده ی ما" بلبل از چشم دلش کرد نگاه بعد با اشک روان کردش آه گفت :"ای گل به خودت باش و برو برو و عاشق بیچاره مجو! من ز الحان تو میفهمم گل که نخواهی به دل خود بلبل همه در فکر که چون واله و شیدا کنمش پس از آن چون به عتابی ز تمنا کشمش"
پاسخ : به نفر قبلیتون یه شعر هدیه بدین!!! لبش می بوسم و در میکشم می به آب زندگانی برده ام پی نه رازش می توانم گفت با کس نه کس را می توانم دید با وی
پاسخ : به نفر قبلیتون یه شعر هدیه بدین!!! امشب که شعله می زندم ماجرای تو بر این سرم که سر بگذارم به پای تو بی تاب و بی قرارم و بی واهمه ولی جز حرف عاشقانه ندارم برای تو امشب هزار مرتبه بی تو دلم شکست یعنی هزار مرتبه مردم برای تو من راضی ام به این همه دوری ولی عزیز راضی ترم به اینکه ببینم رضای تو حالا درخت و جاده به راهت نشسته اند حالا سکوت و سایه پر است از صدای تو
پاسخ : به نفر قبلیتون یه شعر هدیه بدین!!! با تو گفتم : "حذر از عشق؟ ندانم! سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم! روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم، تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم" باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...! اشكي ازشاخه فرو ريخت مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت! اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد، يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم نگسستم ، نرميدم رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم! بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
پاسخ : به نفر قبلیتون یه شعر هدیه بدین!!! نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی آن قدر مشتاقم کز گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند دائم سکوت مرگ بارم را