من ندارم زن و از بی زنیم دلشادم از زن و غر زدن روز و شبش آزادم نه کسی منتظرم هست که شب برگردم نه گرفتم دل و نه قلوه به جایش دادم زن ذلیلی نکشم هیچ نه در روز و نه شب نرود از سر ذلت به هوا فریادم "هر زنی عشق طلا دارد و بس٬ شکی نیست" نکته ای بود که فرمود به من استادم شرح زن نیست کمی٬ بلکه کتابی است قطور چه کنم چیز دگر نیست از آن در یادم تو پروفتم میزارم یادگاری بمونه : ))
یه توپ دارم قلقلیه سرخ و سفید و آبیه میزنم زمین هوا میره نمیدونی تا کجا میره من این توپو نداشتم مشقامو خوب نوشتم بابام بهم عیدی داد یه توپ قلقلی داد
عشق تفسیری ز اب و اتش است گاه خاموش است و گاهی سرکش است گاه در مجنون تجلی میکند گاه قصد جان لیلی میکند عشق از پروانه ها اموختیم محو گشتیم و سرا پا سوختیم
پرهیز از خود که جای پرهیز اینجاست وز کس مطلب چیز، که هر چیز اینجاست تا چند پی راز خدا می گردی راز دل خود جو، که خدا نیز اینجاست
ما فرش بزرگی به جهان باز کشیدیم صد گونه شراب از کف اقبال چشیدیم آن جای که ابرار نشستند نشستیم وان راه که احرار گزیدند گزیدیم گوش خود و گوش همه آراسته کردیم از بس سخن خوب که گفتیم و شنیدیم از روی سخا حاصل ده ملک بدادیم با اسب شرف منزل نه چرخ بریدیم ناگاه به زد مقرعهٔ مرگ زمانه ما نای روان رو سوی عقبی بدمیدیم دیدیم که در عهدهٔ صد گونه وبالیم خود را به یکی جان ز همه باز خریدیم پس جمله بدانید که در عالم پاداش آنها که درین راه بدادیم بدیدیم دادند مجازات به بندی که گشادیم کردند مکافات به رنجی که کشیدیم ما را همه مقصود به بخشایش حق بود المنةلله که به مقصود رسیدیم سَنایی
گر برود به هر قدم در ره دیدنت سری من نه حریف رفتنم از درِ تو به هر دری تا نکند وفای تو در دلِ من تغییری چشم نمیکنم به خود تا چه رسد به دیگری