من پریشان شده ی موی پریشان تو ام کفر اگر نیست بگویم ک مسلمان توام من گرفتار تو و موی سیاه تو شدم من سرکش به خدا رام و به راه تو شدم وای من هر نفست معجزه ای تازه کند عشق امد ک مرا با تو هم اندازه کند ماه کامل شده ای چشم حسودانت کور انچه خوبان همه دارند تو یکجا داری انچه خوبان همه دارند تو یکجا داری لحن زیبای تو و چشم سیاهت ای وای دل ربایی و دل آرام و نگاهت ای وای
در کتاب چار فصل زندگی صفحه ها پشت سر هم می روند هر یک از این صفحه ها، یک لحظه اند لحظه ها با شادی و غم می روند گریه دل را آبیاری می کند خنده یعنی این که دل ها زنده است زندگی ترکیب شادی با غم است دوست می دارم من این پیوند را گر چه می گویند شادی بهتر است دوست دارم گریه با لبخند را “قیصر امین پور”
بسیار در دل آمد از اندیشه ها و رفت نقشی که آن نمی رود از دل نشان توست با من هزار نوبت اگر دشمنی کنی ای دوست همچنان دل من مهربان توست
هیچ عاشق خود نباشد وصل جو که نه معشوقش بود جویای او تشنه می نالد ؛ که کو آ ب گوار آب هم نالد ، که کو آن آب خوار مولوی *********
عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل علت عاشق ز علتها جداست عشق اسطرلاب اسرار خداست مولانا