پاسخ : اشعار مهدوی تقصیر ماست غیبت طولانی شما بغض گلو گرفته پنهانی شما بر شوره زار معصیتم گریه می کنید جانم فدای دیده بارانی شما پرونده ام برای شما دردسر شده وضع بدم دلیل پریشانی شما ای وای من که قلب شما را شکسته ام آقا چه شد تبسّم رحمانی شما؟ ای یوسف مدینه مرا هم حلال کن عفو و گذشت سنّت رحمانی شما؟ آیا حقیقت است که اصلا شبیه نیست رفتار ما به رسم مسلمانی شما؟ عشاق شهر یکسره تعریف می کنند از لحن و صوت مکّی قرآنی شما نشنیده یاد روضه گودال کرده ام دل میبرد تلاوت روحانی شما این اشک و روضه حال مرا خوب کرده است رد خور نداشت نسخه درمانی شما یا فارس الحجاز برایم دعا کنید درمانده است نوکر ایرانی شما...
پاسخ : اشعار مهدوی آيتالله مکارمشيرازي از مراجع عظام تقليد در سرودهاي مراتب ادب و احترام خود را به ساحت قدسي حضرت وليعصر (عجل الله تعالی فرجه) ابراز داشتهاند. شیعه نیوز سروده اين مرجع تقليد را تقديم ميکند. ناصر از عشق تو آموخت.... سالها رفت و دلم در تب و تاب است هنوز نقش مستورى من؛ نقش بر آب است هنوز به طرب حمل مکن سرخى رويم که ز هجر قلب آکنده ز غم، ديده پر آب است هنوز من کجا؟ يار کجا؟ طالع بيدار کجا من اسير غم او، بخت به خواب است هنوز دامنش گيرم اگر لطف خدا يار شود ليک افسوس که اين قصه سراب است هنوز سخت من طالب ديدار و تو غايب ز نظر ز آتش هجر تو اين قلب، کباب است هنوز همچو يک قطره آبيم به درياى جهان زندگى زودگذر، همچو حباب است هنوز «ناصر» از عشق تو آموخت سخن گفتن را زين سبب گفته او گوهر ناب است هنوز
پاسخ : اشعار مهدوی وقتی میگیم خدا کند که بیایی شاید او می فرماید خدا کند که بخواهید . . . . . . روی تو را ز چشمه نور آفریده اند / لعل تو از شراب طهور آفریده اند خورشید هم به روشنی طلعت تو نیست / آیینه تو را ز بلور آفریده اند پنهان مکن جمال خود از عاشقان خویش / خورشید را برای ظهور آفریده اند . . . . . . ای آخرین توسل سبز دعای ما آیا نمیرسد به حضورت دعای ما؟ شنبه،دوباره شنبه، دوباره سه نقطه چین بی تو چه زود میگذرد هفته های ما . . . منتظرم منتظرم مسافرم زود برسه یه صبح جمعه تو دعا مهدی موعود برسه
پاسخ : اشعار مهدوی از همان هنگامه صبح طلوع هر چه دیدیم اشک بود و اشک بود از زمین راه خدایی خواستیم لیک آن هم در پس نیرنگ بود از جهان خورشید را می خواستیم هر چه دیدیم ابر بود و ابر بود همرهان در گوشمان پُر کرده اند آسمان روشن،جهان یکرنگ بود زندگی آرام،همرنگ بهشت آبشار بیتاب،زمین دلگرم بود کودکان همبازی پروانگان زندگی حتی میان سنگ،بود پشته ها بر دوش گندم زارها آسمان آبی،زمین خوشرنگ بود صورتی شاید هزاران رنگ داشت لیک دلهاشان فقط یکرنگ بود دوستان در یادمان آورده اند منجی انسان فقط یک حرف بود .
پاسخ : اشعار مهدوی حضرت آیت الله العظمی خامنهای چه زیبا با زبان شعر ظهور مولای خویش حضرت مهدی(عج) را درخواست میکنند: «خورشید من برآی که وقت دمیدن است». جمعه متعلق به امام زمان(عج) است، به همین مناسبت شعری که حضرت آیت الله العظمی خامنهای در وصف اباصالح المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف سرودهاند در پی میآید: دل را ز بی خودی سر از خود رمیدن است جان را هوای از قفس تن پریدن است از بیم مرگ نیست که سردادهام فغان بانگ جرس زشوق به منزل رسیدن است دستم نمیرسد که دل از سینه برکنم باری علاج شکر گریبان دریدن است شامم سیهتر است ز گیسوی سرکشت خورشید من برآی که وقت دمیدن است سوی تو ای خلاصه گلزار زندگی مرغ نگه در آرزوی پرکشیدن است بگرفته آب و رنگ زفیض حضور تو هرگل در این چمن که سزاوار دیدن است با اهل درد شرح غم خود نمی کنم تقدیر قصه دل من ناشنیدن است آن را که لب به جام هوس گشت آشنا روزی «امین» سزا لب حسرت گزیدن است
پاسخ : اشعار مهدوی مي دانم كه مي آيي .... با دستي پر از عدالت كه بر سر يتيمانت مي كشي اشك شوق از گونه هايمان پاك مي كني مي دانم كه مي آيي .... با ذوالفقار علي(ع) كه سايه همين شمشير شيطان را غبظه مي كند و روزي را مي بينم ... كه همه 313 تن يار تو دور تا دورت حلقه زدند و فرياد الله اكبر بر مي آورند يعني من هم آنجا خواهم بود ??? يا كمي آن طرف تر .. . در قفسي كه از آن فقط صداي ناله و فرياد مي آيد و سراسر سياهي است حبس شده ام ؟ نه من اميدم به توست ... امروز روز جشن است ... روزي كه تو مي آيي مي دانم كه مي آيي..... شرم دارم.... چقدر سخت بود كه گناه نكنيم چقدر سخت بود كه شرايط را برايت مهيا سازيم فريب خورديم ... يا بقيه الله ما را ببخش... به خاطر همه غصوراتمان مي دانم كه مي آيي ... آن زمان كه حق مظلوم را از ظالم به حق بازگيري [/font] و به ياريش حكومت الهي را پايه گذاري يا حجه الله علي خلقه .. قيام كن يا سيدنا و مولانا .... شتاب كن كه شيعيان سخت مشتاق زيارتند مهديا ! ... هنوز هستند كساني كه عاشق قسم خورده تو اند و تا پاي جانشان براي شما قدم بر مي دارند 313 نفر نه !! ولي هستند كساني كه صبح و شام به درگاه خدا زجه مي زنند تا سايه شما بالاي سرشان برگردد. قسم به نامشان بيا ... مهديا! .. غرق شديم ... سر تا پا در اين منجلاب فساد و گناه .. اسمش دنياست . . دل كندن از اين دنيا برايمان سخت شده من نيز خود را در اين منجلاب فرو بردم و هنوز اميد دارم كه مي آيي و دستم را مي گيري و مرا از اين قفس تنگ نجات مي دهي ..... مرا ببخش ... به خاطر اين جسارتم ... به خاطر اين حس نزديكي كه فقط يك حس است ... احساس شيريني كه وقت گناه فراموشش ميكنم ... به ما نگاه كن ... به جواني نگاه كن كه به درگاهت سي و نه صبح چه بي ريا دعاي عهدي را زمزمه مي كند به اميدي كه در چهلمين روز زنجير خادم المهدي را به گردنش بيندازي هنوز هستند كساني ... بيا تا اين عده انك كم نشده اند شيطان به دلها نفوذ كرده راه ايمان را بسته به فريادمان برس .... مگر نه اين كه منجي عالمي بيا و نجاتمان بده يا رب ... انتظار سخت است ... نجاتمان نمي دهي ؟؟ صدايمان نمي شنوي ؟؟ ما اميرمان را مي خواهيم برسانش ..... خدايا مي بيني دنياي مارا !! از آن بالا كره زمين هنوز هم سبز و آبي است ؟؟. . يا غرق در سياهي شده ؟!؟ يك خواهش ..... خدايا قدرت ترك گناه را به ما بده ... آمين يا ارحم الراحمين ..
پاسخ : اشعار مهدوی بسم الله الرحمن الرحیم =-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-= بی خبر آمدی تو هم به سان جمعه های پیش دلخور از این سرا نیَم دلخورم از گناه خویش اگر نداری خبری مقصرش منم و بس منم که هر چه خواستم به جز رهایی از قفس منم که در تمام عمر گناه گشته همدمم فرج و عهد خوانده است نه این دلم! فقط لبم جمعه ی بی رحم چرا غروب می شوی تو زود از این دل گرفته ام آخر چه می بری تو سود؟ بی خبر آمدی تو هم بی خبر از نگار من یکی از این روز هاست که می رسد بهار من ای تو تمام هستی ام ای تو بهار زندگی بیا که تا پر شوم از شمیم عطر بندگی...
پاسخ : اشعار مهدوی دل من خون شد ازین غم، تو کجایی؟ و ای کاش که این جمعه بیایی! دل من تاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟ تو کجایی؟ تو کجایی... و تو انگار به قلبم بنویسی: که چرا هیچ نگویند مگر این منجی دلسوز ، طرفدار ندارد ، که غریب است؟ و عجیب است که پس از قرن و هزاره هنوزم که هنوز است دو چشمش به راه است و مگر سیصد و اندی نفر از شیفتگانش ، زیاد است که گویند به اندازه یک « بدر » علمدار ندارد! و گویند چرا این همه مشتاق ، ولی او سپهش یار ندارد! =-=-= جواب امام زمان: تو خودت! مدعی دوستی و مهر شدیدی که به هر شعر جدیدی، ز هجران و غمم ناله سرایی ، تو کجایی؟ تو که یک عمر سرودی «تو کجایی؟» تو کجایی؟ باز گویی که مگر کاستی ای بُد ز امامت ، ز هدایت ، ز محبت ، ز غمخوارگی و مهر و عطوفت تو پنداشته ای هیچ کسی دل نگران تو نبوده؟ چه کسی قلب تو را سوی خدای تو کشانده؟ چه کسی در پی هر غصه ی تو اشک چکانده؟ چه کسی دست تو را در پس هر رنج گرفته؟ چه کسی راه به روی تو گشوده؟ چه خطرها به دعایم ز کنار تو گذر کرد چه زمان ها که تو غافل شدی و یار به قلب تو نظر کرد... و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی... تو کجایی!؟ و ای کاش بیایی! هر زمان خواهش دل با نظر یار یکی بود، تو بودی... هر زمان بود تفاوت ، تو رفتی ، تو نماندی. خواهش نفس شده یار و خدایت ، و همین است که تاثیر نبخشند به دعایت ، و به آفاق نبردند صدایت و غریب است امامت من که هستم ، تو کجایی؟ تو خودت ! کاش بیایی به خودت کاش بیایی...! =-=-=-=-= اللهم عجل لوليك الفرج
پاسخ : اشعار مهدوی ما منتظریم از سفر برگردی یکروز شبیه رهگذر برگردی با کاسه آب و مجمری از اسپند ما آمده ایم پشت در برگردی ما منتظر توییم آقا، نکند یک جمعه غروب بیخبر برگردی من گوشه نشین کوچه ی برگشتم ای کاش که از همین گذر برگردی وقتش نرسیده است ای مرد ظهور با سیصد و سیزده نفر برگردی؟!