سلام نام خداست ... یك داستان كوتاه و شاید واقعی! جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیك شد و با لحنی موأدبانه گفت: ببخشید آقا! من میتونم یه كم به خانوم شما نگاه كنم و لذت ببرم مرد كه اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری كه رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار كوفت و فریاد زد: مردیكه عوضی، مگه خودت ناموس نداری... گه میخوری تو و هفت جد آبادت، خجالت نمیكشی؟ جوان اما، خیلی آرام، بدون اینكه از رفتار و فحشهای مرد عصبی شود و عكسالعملی نشان دهد، همانطور مؤدبانه و متین ادامه داد: خیلی عذر میخوام فكر نمیكردم این همه عصبی و غیرتی بشین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میكنن و لذت میبرن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم كه نامردی نكرده باشم ... حالا هم یقمو ول كنین، از خیرش گذشتم. مرد خشكش زد ... همانطور كه یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز كرد... سایت موعودنامه
پاسخ : یک داستان کوتاه شایدم واقعی. ايران ما اين جور ديگه يه جاي جهان قانون ميادكه نبايد عاشق بشن قانون ما هم اين ديگه