1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

جویس در«دوبلینی‌ها»

شروع موضوع توسط Zarirr ‏27/11/10 در انجمن کتاب الکترونیکی

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    « در هر اتفاق روزمره‌،حتی دم‌دست‌ترین‌شان، درامی پنهان شده که در آن هر آدمی، ولو بی‌مصرف‌ترین آدمیان، می‌تواند نقشی بازی کند.» جیمز جویس



    مردم از سر عادت زندگی می‌کنند و شرایط خود را بی‌چون و چرا می‌پذیرند و همین آن‌ها را دچار بی‌هویتی می‌کند. آدم‌ها هویت خود را در جامعه‌ای که همه چیزش برای‌شان غیرقابل درک است از دست می‌د‌هند و شاید اگر جویس هم دست نورا باناکل را، زنی که بیست و هفت سال بعد – زمانی که از هم چند بچه داشتند - با او ازدواج کرد، نمی‌گرفت و از دوبلین فرار نمی‌کرد دچار همین سرنوشت می‌شد.



    جویس آدم غریبی است؛ شهامت دارد و سرسخت است و آگاه به هویت درونی خود. او تسلیم دنیای تیره و نامحسوس عادت‌ها و کرنش‌ها و حقارت‌ها نمی‌شود و در پی هویت از دست رفتة موطنش است و به همین خاطر است که به رغم آن‌که ایرلند را ترک می‌کند ولی همیشه و همیشه از ایرلند می‌نویسد.



    دوم فوریه 1882 به دنیا می‌آید و چون از خانوادة متعینی است در شش سالگی به مدرسه اعیانی یسوعیان فرستاده می‌شود؛ مدرسه‌ای که به گفته خودش محیطی خشک ولی انسانی دارد. مادرش با اشک او را ترک می‌کند و پدرش از او می‌خواهد خوددار باشد و در هیچ شرایطی رفیقش را لو ندهد. جویس ضعیف و نحیف در این مدرسه با نوازش‌های همجنس‌گرایانه آشنا می‌شود و ترس از خشونت جسمی تا آخر عمر با او می‌ماند. یکی از هم کلاس‌هایش به او خیانت می‌کند و دروغی چیزی به پای او می‌بندد که باعث می‌شود تا هست از مورد خیانت واقع شدن واهمه داشته باشد و برای همین به راحتی حرف دوستش،کازگریو، را باور می‌کند که به او گفته نورا، همسر جویس، با کارگزیو رابطه داشته است. در نامه‌ای ناامیدانه به نورا می‌نویسد: «آه! نورا! امشب دریافتم آن‌که به او اعتماد مطلق داشتم به من وفادار نبوده است.» و به رغم آن‌که بعدها می‌فهمد تمام این حرف‌ها توطئه‌ایی بیش نبوده ولی اثرش تا همیشه با او باقی می‌ماند.



    جویس نه ساله است که اولین اثرش چاپ می‌شود که متاسفانه اثری از آثار آن به جا نمانده است؛ شعری با نام«هیلی، تو هم!».



    پدر جویس آدم سرزنده‌ و دست به بادی است و خیلی زود توپ به مال خانوادگی خود می‌بندد و فاتحه ثروت خانوادگی را می‌خواند و دیگر نمی‌تواند هزینة تحصیلی جیمز را بپردازد. جیمز به خانه برمی‌گردد و مدت زمانی هیچ‌یک از فرزندان خانواده به مدرسه نمی‌روند. جیمز پیشِ خودش درس می‌خواند، شعر می‌نویسد و حتی رمانی می‌نویسد که امروزه از بین رفته است و در همان حال زیر نظر یکی از دوستان پدرش تمرین دو استقامت می‌کند. به همین خاطر دقیق نمی‌توان گفت که جویس متعلق به کدام طبقة اجتماعی است، گرچه از نظر خودش چندان مهم نیست و خودش همیشه مردم را به کشیش، هنرمند و هم‌وطن تقسیم‌بندی می‌کند.



    مادر جویس نرمخو و زیبا است و دختر یک تاجر ورشکسته. خانواده پدری جویس خویشان مادری او را به تمسخر می‌گیرند و جان جویس همیشه این جمله را ورد زبان خود دارد: «با چه موجوداتی قوم‌وخویش شده‌ام!»



    حاصل این ازدواج ده فرزند است که جیمز اولین آن‌هاست و از میان آن همه جیمز با برادر هم پشت‌اش استنیسلاس از هم نزدیک‌تر است. جویس تسلیم به قضا و قدر را از مادر و شادخواری، ولخرجی و احتمالاً عادت به نقل مکان مداوم را از پدر به ارث می‌برد.



    در بهار 1893 پدر جویس راهی پیدا می‌کند تا جیمز و استنیسلاس را در کالجی بدون شهریه ثبت‌نام کند. جیمز دانش‌آموز موفقی است و به رغم مشکلات خانوداه زبان‌های لاتین، فرانسه و ایتالیایی را به خوبی یاد می‌گیرد.



    جویس در دانشگاه فلسفه، انگلیسى، فرانسه و منطق می‌خواند و نوقلمی است که آرزوهای فت و فراوانی دارد. در1904 کتاب شعری، که مجموعه‌ای است از سی‌وشش شعر، آماده چاپ می‌کند اما سه سال می‌کشد تا ناشری برای آن پیدا شود و کتاب زمانی چاپ می‌شود که جویس دیگر چندان علاقه‌ای به آن ندارد. در فاصله سال‌های 1904 تا 1914 و در فاصله تدریس در مدرسه و دادن درس خصوصی«دوبلینی‌ها» را می‌نویسد که هر کدام از داستان‌های آن فریادی است بر ضد ناکامی، نکبت، کشیش‌زدگی، می‌خوارگی و انحطاطی که دامان طبقة متوسط شهری را گرفته است. کشیش پیری با عقلی ضایع شده می‌میرد و کودکی ، که کشیش چیزهایی به او یاد داده، از پچ‌پچة زن‌ها می‌فهمد که گرفتاری کشیش از وقتی شروع شده که جام مقدس از دستش افتاده و شکسته است. این داستان که نامش«خواهرها»ست مبتنی بر خاطره و گفت‌وگونویسی است. داستان با روندی افشاگرانه، تدریجی و کمابیش بی‌تحرک پیش می‌رود و پدر فلین، کشیشِ کثیف، عجیب، بی‌حال و احتمالاً فاسد را، که بی‌کفایتی‌ها و خطاهای خود را تاب نمی‌آورد و سرانجام کارش به دیوانگی می‌کشد، برای ما تصویر می‌کند.



    درداستان«برخورد» دو پسربچه از مدرسه فراری می‌شوند و با مرد منحرفی برخورد می‌کنند که به مقصودش نمی‌رسد. این داستان ریشه در سیزده سالگی جیمز دارد؛ روزی که در یکی از روزهای ماه ژوئن 1895 او و برادرش، استنیسلاس، از دبیرستان درمی‌روند تا در کنار خلیج دوبلین پیاده‌روی کنند و پیرمرد ژنده‌پوشی در حضور آن‌ها دست به کاری می‌زند که آن دو را به شدت می‌ترساند و فراری می‌دهد. سبک این داستان به مانند بیشتر داستان‌های دوبلینی‌ها تصویری است و هدف آن این است که خواننده از عمل داستانی بیرون بیاید و به جای آن سلسله‌ای از تصاویر عرضه شده را پیش چشم خود ببیند. این شیوه‌ که جویس آن را در بیشتر داستان‌های دوبلینی‌ها به کار گرفته امکان هرگونه هم‌ذات‌پنداری را از خواننده می‌گیرد. در این سبک نوشتن خواننده نظاره‌گر تصاویری است که گاه زشتند و گاه زیبا، و خواننده مخیر است که به سهم خود در تجربة دیدن آن تصاویر سهیم بشود و تفسیر خاص خود از آن تصاویر را داشته باشد.



    در«همتایان» کارمند مستی را کارفرمای قلدرش به باد ناسزا می‌گیرد و کارمند به خانه می‌رود و پسرش را شلاق می‌زند:



    «پسرک داد زد: «بابا جان» و گریه‌کنان دور میز دوید، اما او پسر را دنبال کرد و یقة کتش راگرفت. پسرک وحشت‌زده به دوروبر خود نگاه کرد و چون راه گریزی ندید به زانو درآمد. او با عصا محکم پسرک را زد.» داستان‌های جویس عمودی است و از یک تصویر ایستا به عمق می‌رود. انگیزة آدم‌های داستانی او، مانند انگیزه تنبیه بچه در این داستان، اغلب از هیچ آب می‌خورد و به نظر می‌رسد ذهن آدم‌های داستانی او پاره‌پاره است و آن‌ها به نوعی فلج اخلاقی مبتلا هستند.



    در داستان«فیض» دوره‌گردی از پله‌های مستراح می‌افتد و در دورة نقاهت دوستانی که به دیدنش می‌آیند برایش از تقدیر الهی صحبت می‌کنند. استنیسلاس، برادر جویس، گفته: «مستراح، نقاهت و موعظه‌های کلیسایی به قرینة طنزآمیز دوزخ، برزخ و بهشت دانته آمده است». به واقع ظرافت جویس در ادای مطالب کم‌نظیر است.



    داستان«اولین» از زبان دختری ساده این‌گونه بیان می‌شود: «روزگاری تکه‌ زمینی آن‌جا بود که آن‌ها هر روز عصر با بچه‌های آدم‌های دیگر در آن بازی می‌کردند. آن وقت مردی که اهل بلفاست بود آن تکه زمین را خرید و چند تا خانه در آن ساخت.» و در«دوزن‌نواز» زندگی بزرگ‌سالان با زبانی درخورِ شرایط و سن و سال خودشان به کار گرفته می‌شود و نثرداستانی آن با نثر اِولین زمین تا آسمان متفاوت است.



    جویس در بعضی از داستان‌های دوبلینی‌ها بسیار طنازانه عمل می‌کند؛ برای مثال در«روز گل پیچک در ستاد انتخابات» با دسته‌ای دلال رای در انتخابات شهرداری دوبلین آشنا می‌شویم که از نمانیده مورد حمایت خود بیزارند و در واقع برای پولی که می‌گیرند دوندگی می‌کنند. جویس در این داستان با زیرکی تمام انحطاط زندگی اجتماعی و ملی را، که دلالانِ رای مظهرآن هستند، نشان می‌دهد و از راه شعر مبتذل و قالبی که در پایان داستان می‌گذارد خواننده را متوجه فقر احساس و وجدان، در فضایی که داستان در آن جاری است، می‌کند.



    «عربی» داستان پسربچه‌ای است که عاشق دختری در دیر می‌شود. داستان را قهرمان داستان، پس از گذشت زمانی طولانی و رسیدن به زمان بزرگ‌سالی نقل می‌کند؛ گرچه به این موضوع در داستان اشاره مستقیمی نشده ولی سبک داستان سبکی نیست که پسر نوجوانی آن را نقل کرده باشد. عنوان داستان به فهم داستان کمک زیادی می‌کند؛ نام«عربی» یادآور جهانی است که با مدرنیسم و رمانتی‌سیسم میانه‌ای ندارد و پر از رمز و راز است و رفتن به«عربی» و بازار یک جور سفر اودیسه‌وار است – یکی از اولین جرقه‌های مقایسه انسان معاصر و اسطوره – و این داستان اسطوره‌ای‌ترین داستان مجموعة دوبلینی‌هاست. جویس در این داستان توهم و واقعیت را با گیرایی تمام در تقابل با هم قرار می‌دهد و تمام روی‌دادهای به ظاهر اتفاقی در توصیف احساس تحمل‌ناپذیر تنهایی پسر به کار می‌آیند، تنهایی و سرخوردگی که در تجربة بزرگ‌سالی او کم نشده که هیچ، بیشتر شده و بنیادی‌تر.



    «پانسیون» استعاره است. در این داستان هم، مانند دیگر داستان‌های جویس، فضا بسیار مهم است. سه آدم در یک پانسیون به تله افتاده‌اند و مجبورند خلاف قراردادهای عرفی و اجتماعی عمل کنند. پسر نگران از دست رفتن کارش است، دختر نگران نام نیکش و مادرش نگران عروس شدن دختر و بستن دهان مردم. جویس در این داستان عرف‌ اجتماعی را به سخره می‌گیرد. پایان این داستان استادانه است؛ پسر به دختر پیشنهاد ازدواج می‌دهد ولی شما به عنوان خواننده حس خوبی ندارید.‌



    داستان«مردگان» آخرین و پیچیده‌ترین داستان کتاب دوبلینی‌هاست. جویس راجع به این کتاب چنین اظهار نظر کرده است: «در این کتاب می‌خواستم فصلی از تاریخ اخلاق کشورم را بنویسم و برای همین دوبلین، این شهر فلج، را برگزیدم.» و باید گفت که او در این کتاب نه تنها از تاریخ اخلاق کشور خود که از تاریخ اخلاق غرب معاصر نوشته است و احساس ناخوشایندی که گابریل کانری، آدم داستانی مردگان، نسبت به خود دارد؛ این‌که مردة متحرکی بیش نیست، احساسی همگانی است و آن همان هویت انسانی است که درون جهانی تیره و غیرقابل درک رنگ باخته است. خوانندة مردگان بی‌اختیار همان سوال گابریل را از خود می‌پرسد: «بهتر نیست که آدمی‌زاده در اوج شور و اشتیاق از دنیا برود تا این‌که بماند و در گذران عمر بگندد؟!» در داستان مردگان آدمیانی پیش چشم ما رژه می‌روند که در سایة تعصب‌ها و حقارت‌های‌شان زنده زنده مرده‌اند. انسان‌های متوسطی که پیِ برتری جویی‌اند و شهامت فکر کردن و بروز عاطفه از آن‌ها سلب شده است. در این داستان نیز، مانند دیگر داستان‌های جویس، آدم داستانی دچار«اپی‌فنی» می‌شود.



    اپی‌فنی چیست؟ این واژه در مذهب شهود یا مکاشفه معنی می‌دهد و در آثار جویس اپی‌فنی یا تجلی اتفاقی است آنی و عادی و با تأثیر ماندگار در ذهن. آدم داستانی مردگان در جریان برگزاری جشن آرام آرام خودش را می‌بیند و محدودیت و حقارتی را که خود و دیگران گرفتارش هستند کشف می‌کند. او خود را موجودی خنده‌آور می‌بیند: «برای خاله‌هایش پادویی می‌کند، آدمی احساساتی و خوش‌قلب و عصبی که برای مشتی عوام داد سخن می‌دهد و هوس‌های دلقک‌وار خود را متعالی تصور می‌کند، حال آن‌که او همان ابله ترحم‌انگیزی است که خود را برای لحظه‌ای در آینه دیده است.» طنز ظریف و موجزی در این داستان موج می‌زند که تأثیر غریب و درخشانی بر خواننده باقی می‌گذارد. دو عنصر اصلی این داستان‌ها«دوبلین و مذهب کاتولیک» است؛ دو چیزی که جویس از آن‌ها فرار کرده ولی تأثیر عمیق‌شان تمام عمر با اوست.



    جنگ جهانی دوم، به مانند جنگ جهانی اول، جویس و خانواده‌اش را آواره‌ می‌کند و جویس را، که دیگر کم توان شده است، به کام مرگ می‌فرستد. جویس در سیزدهم ژانویه 1941 می‌میرد و همسرش، نورا، ده سال بعد در پی او می‌رود ​