1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

عشق و دیوانگی...

شروع موضوع توسط M.R.R ‏12/4/12 در انجمن داستان

  1. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏4/3/12
    ارسال ها:
    434
    تشکر شده:
    1,105
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشیدن
    در زمان های بسیار دور تمامی احساس ها در یک جزیره ی سرسبز زندگی می کردند. روزی تصمیم گرفتند قایم موشک بازی کنند.قرعه انداختند و به نام دیوانگی در امد.دیوانگی چشم هایش را بست و بقیه پنهان شدند.نفرت در اعماق دریا , خوشی روی ابرها و عقل در میان شکاف یک کوه وهرکس جایی پنهان شد.دیوانگی تا 100 شمرد و سپس چشم هایش را گشود.او همه را یافت به جز عشق .نفرت با بدخواهی در گوشش زمزمه کرد:
    او در میان گل های سرخ پنهان شده است.عشق ان جاست.
    دیوانگی شاخه ای دو سر را برداشت و با سر خوشی ان را چند بار در میان گل های سرخ فرو کرد.ناگهان صدای جیغی امد و سپس عشق در حالی که دستانش را روی چشمهایش گرفته بود و از زیر انها خونی سرخ رنگ بر زمین میریخت ,از پشت بوته ها بیرون امد.او با هق هق فریاد زد:
    تو مرا کور کردی.تو چشمانم را ازم گرفتی.
    دیوانگی با شرمندگی گفت:
    متاسفم.چون من باعث کوری تو شدم پس تا ابد همچون عصای تو خواهم بود وتو با چشمان من میبینی.

    و اینگونه شد که عشق تا ابد با کوری و دیوانگی همراه شد....
    :ghalb::ghalb::ghalb:
     
    یک شخص از این تشکر کرد.