در زمان های بسیار دور تمامی احساس ها در یک جزیره ی سرسبز زندگی می کردند. روزی تصمیم گرفتند قایم موشک بازی کنند.قرعه انداختند و به نام دیوانگی در امد.دیوانگی چشم هایش را بست و بقیه پنهان شدند.نفرت در اعماق دریا , خوشی روی ابرها و عقل در میان شکاف یک کوه وهرکس جایی پنهان شد.دیوانگی تا 100 شمرد و سپس چشم هایش را گشود.او همه را یافت به جز عشق .نفرت با بدخواهی در گوشش زمزمه کرد: او در میان گل های سرخ پنهان شده است.عشق ان جاست. دیوانگی شاخه ای دو سر را برداشت و با سر خوشی ان را چند بار در میان گل های سرخ فرو کرد.ناگهان صدای جیغی امد و سپس عشق در حالی که دستانش را روی چشمهایش گرفته بود و از زیر انها خونی سرخ رنگ بر زمین میریخت ,از پشت بوته ها بیرون امد.او با هق هق فریاد زد: تو مرا کور کردی.تو چشمانم را ازم گرفتی. دیوانگی با شرمندگی گفت: متاسفم.چون من باعث کوری تو شدم پس تا ابد همچون عصای تو خواهم بود وتو با چشمان من میبینی. و اینگونه شد که عشق تا ابد با کوری و دیوانگی همراه شد.... :ghalb::ghalb::ghalb: