1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

اشعار عرفان نظر اهاری

شروع موضوع توسط M.R.R ‏8/4/12 در انجمن اشعار

  1. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏4/3/12
    ارسال ها:
    434
    تشکر شده:
    1,105
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشیدن
    ازکتاب..........................من هشتمین ان هفت نفرم
    میراث پدر علیه اسلام​


    ​

    سهراب نيستم و پدرم تهمتن نبود. اما زخمي در پهلو دارم. زخمي كه به دشنه اي تيز، پدر برايم به يادگاري گذاشته است.
    هزار سال است كه از زخم پهلوي من خون مي چكد و من نوشدارو ندارم.
    پدر وصيت كرده است كه هرگز براي نوشدارو، برابر هيچ كي كاووسي، گردن كج نكنم و گفته است كه زخم در پهلو و تير در گرده، خوشتر تا طلب نوشدارو از ناكسان و كسان. زيرا درد است كه مرد مي زايد و زخم است كه انسان مي آفريند.
    پدرم گفته است: قدر هر آدمي به عمق زخمهاي اوست. پس زخم هايت را گرامي دار. زخم هاي كوچك را نوشدارويي اندك بس است، تو اما در پي زخم هاي بزرگ باش كه نوشدارويي شگفت بخواهد؛ و هيچ نوشدارويي، شگفت تر از عشق نيست. و نوشداروي عشق تنها در دستان اوست.
    او كه نامش خداست.
    پدرم گفته بود كه عشق شريف است و شگفت است و معجزه گر.
    اما نگفته بود كه عشق چقدر نمكين است و نگفته بود او كه نوشدارو دارد، دستهايش اين همه از نمك عشق پر است و نگفته بود او هر كه را دوست تر دارد، بر زخمش از نمك عشق بيشتر مي پاشد !
    زخمي بر پهلويم است و خون مي چكد و خدا نمك مي پاشد. من پيچ مي خورم و تاب مي خورم و ديگران گمانشان كه مي رقصم ! من اين پيچ و تاب راو اين رقص خونين را دوست دارم، زيرا كه به يادم مي آورد كه سنگ نيستم، چوب نيستم، خشت و خاك نيستم، كه انسانم...
    پدرم وصيت كرده است و گفته است: از جانت دست بردار، از زخمت اما نه، زيرا اگر زخمي نباشد، دردي نيست و اگر دردي نباشد در پي نوشدارو نخواهي بود و اگر در پي نوشدارو نباشي عاشق نخواهي بود و عاشق اگر نباشي، خدايي نخواهي داشت...
    دست بر زخمم مي گذارم و گرامي اش مي دارم كه اين زخم عشق است و عشق ميراث پدر است.​

    ​

    ميراث پدر عليه السلام....!


    ​

    خدایم لا به لای طوفان بود
    ​

    پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش كرد و گفت: نه، هرگز، همسری ام را سزاوار نیستی؛ تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی كه بر كشتی سوار نشدی. خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت كردی، به پیمان و پیامش نیز.​

    غرورت، غرقت كرد. دیدی كه نه شنا به كارت آمد و نه بلندی كوه ها!
    پسر نوح گفت: اما آن كه غرق می شود، خدا را خالصانه تر صدا می زند، تا آن كه بر كشتی سوار است. من خدایم را لابه‌لای توفان یافتم، در دل مرگ و سهمگینی سیل.
    دختر هابیل گفت: ایمان، پیش از واقعه به كار می آید. در آن هول و هراسی كه تو گرفتار شدی، هر كفری بدل به ایمان می شود. آن چه تو به آن رسیدی، ایمان به اختیار نبود، پس گردنی خدا بود كه گردنت را شكست.
    پسر نوح گفت: آنها كه بر كشتی سوارند، امنند و خدایی كجدار و مریز دارند كه به بادی ممكن است از دستشان برود. من اما آن غریقم كه به چنان خدای مهیبی رسیدم كه با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می كنم. خدای من چنان خطیر است كه هیچ توفانی آن را از كفم نمی برد.
    دختر هابیل گفت: باری، تو سركشی كردی و گناهكاری. گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد.
    پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: شاید آن كه جسارت عصیان دارد، شجاعت توبه نیز داشته باشد. شاید آن خدا كه مجال سركشی داد، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد!
    دختر هابیل سكوت كرد و سكوت كرد و سكوت كرد و آنگاه گفت:‌ شاید. شاید پرهیزكاری من به ترس و تردید آغشته باشد، اما نام عصیان تو دلیری نبود. دنیا كوتاه است و آدمی كوتاه‌تر. مجال آزمون و خطا نیست.
    پسر نوح گفت:‌ به این درخت نگاه كن. به شاخه‌هایش. پیش از آنكه دست های درخت به نور برسند. پاهایش تاریكی را تجربه كرده اند. گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریكی عبور كرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت...
    من این گونه به خدا رسیدم. راه من اما راه آسانی نیست. راه تو زیباتر است، راه تو مطمئن تر، دختر هابیل!
    پسر نوح این را گفت و رفت: دختر هابیل تا دور دست ها تماشایش كرد و سالهاست كه منتظر است و سالهاست كه با خود می گوید: آیا همسری اش را سزاوار بودم؟!




    ان بت ابراهیم میخواست

    ​
    بت گريه مي كرد. زيرا هرگز نتوانسته بود دعايي را مستجاب كند و معجزه اي را برآورده. زيرا شادمان نمي شد از پيشكش هايي كه به پايش مي ريختند و قرباني هايي كه برايش مي آوردند.​

    زيرا دلتنگ كوهي بود كه از آن جدايش كرده بودند و بيزار از آن تيشه كه تراشش داده بود و ملول از آنان كه نامي برايش گذاشته بودند و ستايش اش مي كردند. بت بزرگ گريه مي كرد. زيرا مي دانست نه بزرگ است و نه باشكوه و نه مقدس.​

    همه به پاي او مي افتادند و او به پاي خدا. همه از او معجزه ي خواستند و او از خدا. همه براي او مي گريستند و او براي خدا.​

    او بتي بود كه بزرگي نمي خواست. عظمت و ابهت و تقدس نمي خواست. نام نمي خواست و نشان نمي خواست.​

    او گريه مي كرد و از خدا تبر مي خواست. ابراهيم مي خواست. شكستن و فرو ريختن مي خواست.​

    خدا اما دعايش را مستجاب نمي كرد.​

    هزار سال گذشت. هزار سال.​

    و روزي خداوند تبري فرستاد بي ابراهيم.​

    آن روز بت بزرگ بيش از هر بار گريست، بلندتر از هر روز.​

    زيرا دانست كه ابراهيم نخواهد بود. زيرا دانست از اين پس او هم بت است و هم ابراهيم.​

    خدايا خدايا چگونه بتي مي تواند تبر بر خود بزند؟​

    چگونه بتي مي تواند خود را در هم شكند و خود را فرو ريزد؟​

    چگونه، چگونه، چگونه؟​

    خدايا ابراهيمي بفرست، خدايا ابراهيمي بفرست، خدايا ابراهيمي ...​

    خدا اما ابراهيم نفرستاد.​

    **************​

    بي باكي و دليري و جسارتي اما فرستاد، ابراهيم وار.​

    و چه بزرگ روزي بود آن روز كه بتي تبر بر خود زد و خود را شكست و خود را فرو ريخت.​

    مردمان گفتند اين بت نبود، سنگي بود سست و خاكي بود پراكنده. پس نامش را از ياد بردند و تكه هايش را به آب دادند و خاكه هايش را به باد.​

    و ديگر كسي نام او را نبرد، نام آن بتي را كه خود را شكست.​

    اما هنوز هم صداي شادي او به گوش مي رسد، صداي شادي آن مشت خاك كه از ستايش مردمان رهيد.​

    صداي او كه به عشق و شكوه و آزادي رسيد.​

    ​
    پیامبری و درختی و شهیدی
    ​
    پيامبري و درختي و جواني در جوار هم بودند. پيامبر نامش آشنا بود، درخت نامش سرو و جوان نامي نداشت، او شهيدي گمنام بود.
    پيرزن دوان دوان به سمتشان آمد. سراسيمه خودش را روي مزار پيامبر انداخت، ( بي آنكه او را بشناسد) و به زاري گفت: پسرم را از تو مي خواهم، شفايش را.
    و به شتاب، آبي روي سنگ شهيد پاشيد، ( بي آنكه نامش را بداند ) و به گريه گفت: پسرم را. و به چشم بر هم زدني دستمالي بر درخت بست، ( بي آنكه بداند چرا) و به التماس گفت: شفايش را.
    پيرزن با همان شتابي كه آمده بود، رفت. او مي دانست كه فرصت چقدر اندك است. پيرزن در جستجوي استجابت دعا مي دويد.
    پيرزن دور شد و پيامبر و درخت و شهيد او را مي نگريستند.
    درخت به پيامبر گفت: چقدر بي قرار بود! دعايي كن، اي پيامبر، پسرش را و شفايش را. و پيامبر به شهيد گفت: چقدر عاشق بود! دعايي كن، اي شهيد، پسرش را و شفايش را. و هر سه به خدا گفتند: چقدر مادر بود! اجابتي كن، اي خدا، دعايمان را و پسرش را و شفايش را.
    فرداي آن روز پيكر پيرزني را بر روي دست مي بردند، مردم؛ با گامهايي شمرده، بي هيچ شتابي.
    و آن سوتر، پسر آرام دستمالي را از درختي باز مي كرد؛ سنگ قبر شهيدي را با گلاب مي شست و پسر اما نمي دانست چه كسي دستمال را بر درخت بسته است و نمي دانست چرا سنگ شهيد خيس است و نمي دانست اين جاي پنج انگشت كيست كه بر مزار پيامبر مانده است.
    پسر رفت و هرگز ندانست كه درخت و پيامبر و شهيد برايش چه كرده اند.​

    ​

    پسر رفت و هرگز ندانست كه مادرش براي شفايش تا كجاها دويده بود.


    ​
    و دقیانوسی که منم

    ​
    دلم، برخاستني به ناگاه مي خواهد و گريختني گرامي از سر فرياد. دلم غاري مي خواهد و خوابي سيصد ساله و ياراني جوانمرد.
    مي خواهم چشم بر هم بگذارم و ندانم كه آفتاب كي برمي آيد و كي فرو مي شود و ندانم كه كدامين قرن از پي كدام قرن مي گذرد.
    و كاش چشم باز مي كردم، دقيانوسي ديگر نبود و سكه ها از رونق افتاده بود.
    من آدمي هزار ساله ام كه هزاران بار گريخته ام، به هزار غار پناه برده ام و هزاران بار به خواب رفته ام. اما هر جا كه رفته ام، دقيانوس نيز با من آمده است. من خوابيده ام و او بيدار مانده است. ديگر اما گريختن و غار و خواب سيصد ساله به كار من نمي آيد. من كجا بگريزم از دقيانوسي كه در پيراهن من نفس مي كشد و با چشمهاي من به نظاره مي نشيند و چه بگويم از او كه نه بر تخت خود كه به قلب من تكيه زده است و آن سواران كه از پي من مي آيند نه در راهها كه در رگهاي من مي دوند.چه بگويم كه گريختن از اين دقيانوس، گريختن از من است و شورش بر او، شوريدن بر خودم.
    نه، اي خداي خوابهاي معرفت و غارهاي تنهايي. من ديگر به غار نخواهم رفت و ديگر به خواب. كه اين دقيانوس كه منم با هيچ خوابي به بيداري نخواهد رسيد. فردا، فردا مصاف من است و دقيانوسم. بي زره و بي شمشير و بي كلاه، تن به تن و رويارو؛ زيرا كه زندگي نبرد آدمي است و دقيانوسش.



    ​
    من هشتمین ان هفت نفرم

    ​
    سگ اصحاب كهف از غار بيرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در ميان بگذارد. مي خواست بگويد چكونه سگي مي تواند مردم شود! اما او نمي دانست كه مردمان به سگان گوش نمي دهند، حتي اگر به زبان آدميان صحبت كنند. سگ اصحاب كهف، زبان به سخن باز كرد اما پيش از آنكه چيزي بگويد، سنگش زدند و چوبش زدند، رنجور و زخمي اش كردند​

    سگ اصحاب كهف گريست و گفت: من هشتمين آن هفت نفرم. با من اينگونه نكنيد ... آيا كتاب خدا را نخوانده ايد؟ ... آيا نمي دانيد پروردگار از من چگونه به نيكي ياد مي كند؟​

    هزار سال پيش از اين خوي سگي ام را كشتم و پليدي ام را شستم، امروز از غار بيرون آمدم كه بگويم چگونه سگي مي تواند به آدمي بدل شود، اما ديدم چگونه آدمي بدل به دام و دد شده است.​

    دست هايي از خشم و خشونت داريد، مي دريد و مي كشيد. دندان تيز كرده ايد و جهان را پاره پاره مي كنيد. اين سگ كه آن همه از او نفرت داريد، نام من است اما خوي شماست!​

    سگ اصحاب كهف گفت: آمده بودم از تغيير برايتان بگويم. از تبديل، از ماجراي رشد و فراتر رفتن. اما مي بينم كه شما از تبديل، تنها فرو رفتن را بلديد، سقوط و مسخ را.​

    با چشم هاي اعتياد به جهان نگاه مي كنيد و با پيش داوري زندگي. چرا اجازه نمي دهيد تا كسي پليدي اش را پاك كند و نجاستش را تطهير.​

    چرا نياموخته ايد، نياموخته ايد كه به ديگري گوش دهيد. شايد ديگري سگي باشد، اما حقيقت را گاهي از زبان سگش نيز مي توان شنيد!​

    سگ اصحاب كهف به غارش بازگشت و پيش خدا گريست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب ببرد.​

    خدا نوازشش كرد و سگ اصحاب كهف براي ابد به خواب رفت.



    ​

    این منم ضخاک ماردوش
    ​

    نامم ((بيوراسب)) بود، دارنده ده هزار اسب تازي، پدرم مردي گرانمايه بود و خدا ترس. ديو در من دميد. پدرم را كشتم به آز پادشاهي. و فرمان راندم به تباهي و بيداد. سر و تن به خون آغشتم؛ به خون برنا و پير. ديو، خوان سالار من شد. از نفرت و خشم خورش مي ساخت. و روزي به نيرنگ بر شانه هايم بوسه زد. از بوسه گاه ديو دو مار برآمدند. و من اژدهايي شدم اهريمني. نيم هيولا و نيم آدمي.​

    خوراك مارانم مغز مردمان بود و من در رنجي مداوم بودم از ماران رسته بر دوشم. رنجي در هر خفت و خيز.​

    ماران هم خونم شدند و ديوان هم خانه ام. و من به جز به بد آموزي و بد خواهي نزيستم. قلبم پاي كوب خيرگي شد و روحم پاره پاره ي سركشي.​

    تا روزي كه مرد، آن عامي مرد، پيش بند چرميش را درفشي كرد و بر من شوريد و آن جوان، آن برومند، با گرز گاونشانش، طلسم قصرم را درهم شكست. زيرا كه من همه جادو بودم و طلسم قصرم به نام يزدان نبود.​

    مي خواستند از پايم درآورند. مي خواستند اين پيكر پليد را درهم كوبند، اما تو اي پروردگار اجازه شان ندادي. سروش را فرمودي كه بگويد تنها مرا به بند كنند، تنها به بند.​

    مرا به دماوند كوه بردند، با كمندي استوار از چرم شير و با ميخهاي گران بر سنگ بستند، به خواري. زيرا كه سزاوار اين بودم.​

    و اكنون هزار سال است كه در بندم. در شكاف كوهي در دماوند. و تو اي خداوند دماوند مي داني كه اين برف نيست كه بر پيشاني اين كوه است. اين اندوه من است. اندوه اين اژدهاك واژگون بخت. اما ديري ست اي آفريدگار من، كه ماران من مرده اند و ديري است كه تو را به آمرزش خواننده ام، هر شام و هر بامداد.​

    اي دادگر، اي آمرزگار، اي يزدان پاك.​

    آيا روزي مرا خواهي بخشيد؟... نگاه كن ببين اين منم كه در بن سنگ مي گريم. اين منم، ضحاك ماردوش.


    اسمش اسکندر نبود
    ​

    اسمش اسكندر نبود؛ اما دنبال آب حيات مي گشت. شنيده بود كه خضر، آب حيات را پيدا كرده است و شنيده بود كه ادريس و الياس جاودانگي را بدست آورده اند.​

    اما از آن خبرها كه او شنيده بود حالا هزار سال مي گذشت. ديگر نه كوه قافي مانده بود كه او پس و پشتش را بگردد؛ نه غار ظلماتي كه او درونش را بكاود.​

    حالا او در زميني زندگي مي كرد كه هيچ كس نه به مرگ فكر مي كرد و نه به زندگي و نه به جاودانگي.​

    اما او هم به مرگ فكر مي كرد و هم به زندگي و هم به جاودانگي؛ و مي دانست مرگ را و زندگي را مي شود در زمين پيدا كرد، جاودانگي را اما نه. او ولي در جست و جوي همين بود، همين جاودانگي كه نمي شد پيدايش كرد!​

    از پشت سر اگر مي رفت، ديوارهاي ديروز بود. از پيش رو اگر مي رفت دروازه هاي بسته فردا. اما او روي يك وجب اكنونش ايستاده بود و فكر مي كرد كه چطور مي شود از برج و باروي بلند اين زمين بالا رفت.​

    برج و بارويي كه خشت و گلش از لحظه بود.​

    زمان دور تا دور زمين را فرا گرفته بود و هر چيز را ناپايدار و بي دوام مي كرد. زمان به همه چيز پايان مي داد؛ و او بيزار بود از زمان و ناپايداري و پايان!​

    *****************​

    او هر روز از ديوارهاي زمان بالا مي رفت و هر بار مايوسانه مي افتاد. روزي اما بالا رفت و بالا رفت و هرگز نيافتاد و توانست آن طرف ديوار را ببيند، آن و قت بود كه چشمش به جاودانگي افتاد كه تلاش مي كرد از ديوارهاي زمان بالا بيايد. جاودانگي ملتمسانه دستش را به سمت او دراز كرد و گفت: دستم را مي گيري؟ مرا با خودت به آن طرف مي بري؟ آنجا كه همه چيز پايان مي پذيرد؟...​

    آيا تو هيچ وقت درد جاودانگي را چشيده اي؟!....​

    ***************​

    اما او پاسخي نداد و از ديوار زمان با شتاب پايين آمد و رفت و با اشتياق روي يك وجب اكنون خود ايستاد و بلند بلند خنديد.​

    هيچ كس اما نمي دانست او چرا اين همه روي اكنون خود مي خندد!​

    ******************​

    اسمش اسكندر نبود و از آن پس هرگز در پي آب حيات نگشت!



    ​

    دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد

    ​

    دنيا بيستون است اما فرهاد ندارد؛ و آن تيشه هزار سال است كه در شكاف كوه افتاده است.
    مردم مي آيند و مي روند اما كسي سراغ آن تيشه را نمي گيرد. ديگر كسي نقشي بر اين سينه سخت و ستبر نمي كند.
    دنيا بيستون است و روي هر ستون، عفريت فرهاد كش نشسته است. هر روز پايين مي آيد و در گوشت نجوا مي كند كه شيرين دوستت ندارد؛ و جهان تلخ مي شود.
    تو اما باور نكن. عفريت فرهاد كش دروغ مي گويد. زيرا كه تا عشق هست، شيرين هست.
    عشق اما گاهي سخت مي شود، اين قدر سخت كه تنها تيشه از پس آن بر مي آيد. روي اين بيستون ناساز و ناهموار گاهي تنها با تيشه مي توان ردي از عشق گذاشت؛ وگرنه هيچ كس باور نمي كند كه اين بيستون فرهادي داشت.
    ********************
    ما فرهاديم و ديگران به ما مي خندند. ما فرهاديم و مي خواهيم بر صخره هاي اين دنيا، جويي از شير و جويي از عسل بكشيم؛ از ملكووت تا مغاك. عشق، شير و عشق، شكر؛ عشق، قند و عشق، عسل؛ شير و شكر و قند و عسل عشق، نه در دستان شيرين كه در دستان خسرو است. خسرو ما اما خداوند است.
    ما به عشق اين خسرو است كه در بيستون مانده ايم. ما به عشق اين خسرو است كه تيشه بر ريشه ي هر چه سنگ و صخره است مي زنيم. ما به عشق اين خسرو... وگرنه شيرين بهانه است.
    **********************​

    ما مي رقصيم و بيستون مي رقصد.ما مي خنديم و بيستون مي خندد. بگذار ديگران هم به ما بخندند. آنها كه نمي دانند خسرو ما چقدر شيرين است.!


    ارش و کمان عشق
    ​

    آرش گفت: زمين كوچك است. تير و كماني مي خواهم تا جهان را بزرگ كنم.
    به آفريد گفت: بيا عاشق شويم. جهان بزرگ خواهد شد، بي تير و بي كمان.
    به آفريد كماني به قامت رنگين كمان داشت و تيري به بلنداي ستاره؛ كمانش دلش بود و تيرش عشق.
    به آفريد گفت: از اين كمان تيري بينداز، اين تير، ملكوت را به زمين مي دوزد.
    آرش اما كمانش غيرتش بود و جز خود تيري نداشت.
    آرش مي گفت: جهان به عياران محتاج تر است تا به عاشقان. وقتي كه عاشقي تنها تيري براي خودت مي اندازي و جهان خودت را مي گستراني. اما وقتي عياري، خودت تيري؛ پرتاب مي شوي؛ تا جهان براي ديگران وسعت يابد.
    به آفريد گفت: كاش عاشقان همان عياران بودند و عياران همان عاشقان. آن گاه كمان دل و تير عشقش را به آرش داد.
    و چنين شد كه كمان آرش رنگين شد و قامتش به بلنداي ستاره. و تيري انداخت. تيري كه هزاران سال است مي رود.​

    هيچ كس اما نمي داند كه اگر به آفريد نبود، تير آرش اين همه دور نمي رفت!


    ​

    زلیخا برگرد

    ​

    زليخا مغرور قصه اش بود. زليخا به همنشيني نامش با يوسف مي نازيد. زليخا بر بلنداي قصه رفت و گفت: رونق اين قصه همه از من است، اين قصه بوي زليخا مي دهد. كجاست زني كه چون من شايسته ي عشق پيامبري باشد، تا بار ديگر قصه اي اين چنين زيبا شود؟
    قصه، ديگر نازيدن زليخا را تاب نياورد و گفت: بس است، زليخا، بس است. از قصه پايين بيا، كه اين قصه اگر زيباست، نه به خاطر تو، كه زيبايي همه از يوسف است.
    زليخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوي هر قصه اي است. عمري است كه نامم را در حلقه ي عاشقان برده اند.
    قصه گفت: نامت را به خطا برده اند كه تو عشق نمي داني. تو هماني كه بر عشق چنگ انداختي. تو آني كه پيراهن عاشقي را به نامردي دريدي، تو آمدي و قصه، بوي خيانت گرفت، بوي خدعه و نيرنگ. از قصه ام بيرون بيا تا يوسف بماند و راستي.
    زليخا گريست و از قصه بيرون رفت.
    خدا گفت: زليخا برگرد كه قصه ي جهان، قصه ي پر زليخاست. و هر روز هزارها پيراهن پاره مي شود از پشت. اما زليخايي بايد، تا يوسف، زندان بر او گزيند.
    و قصه را و يوسف را، زيبايي همه اين بود.​

    زليخا، برگرد !



    ​

    شاید او رابعه بود

    ​

    او رابعه است، او كه شبانه روز هزار ركعت نماز مي گزارد. روزها همه به روزه است و شب ها همه بيدار و سر به سجده. او رابعه است وقتي چراغ در خانه ندارد انگشتش را چراغي مي كند و تا صبح دستش روشن است. او همان است كه سجاده بر هوا مي اندازد و به كوه مي رود، آهوان و نخجيران و گوران به او تقرب مي جويند.
    حالا تو مي خواهي به خواستگاري او بروي، به خواستگاري رابعه! هرگز، هرگز، تن نخواهد داد. كه هزار است او را گفتند چرا شوهر نكني؟ گفت: سه چيز از شما بپرسم مرا جواب دهيد تا فرمان شما كنم. اول آن كه آيا در وقت مرگ، ايمان به سلامت خواهم برد، يا نه؟ دوم آن كه در آن وقت كه نامه ها به دست بندگان دهند. نامه ام به دست راست خواهند داد، يا نه؟ و سوم آن كه در آن ساعت كه جماعتي را از دست راست مي برند و جماعتي را از دست چپ، مرا از كدام سو خواهند برد؟ گفتند: ما نمي دانيم. گفت:اكنون اين چنين كسي كه ماتم در پيش دارد، چگونه پرواي عروس شدن دارد!
    اما او به خواستگاري رابعه رفت و رابعه گفت: آري، آري، شوهر مي كنم.
    اما، اي واي رابعه! چه مي كني؟ زهد و رياضتت چه مي شود؟ گوشه گيري هزار ساله ات؟ دامنت به زندگي مي گيرد و آلوده مي شوي.
    رابعه گفت: هزار سال خدا را در حاشيه مي جستم، در كنج، در خلوت؛ تا اين كه دانستم خدا در ميان است، در ميان زندگي.
    -رابعه! اما آيا تو نبودي كه مي گفتي: دل آدمي جاي دو معشوق نيست! خدا كه در دلم آمد هيچ كس را راه نخواهم داد؟
    -گفتم و امروز هم مي گويم. پس دلم را به دل ديگر پيوند مي زنم، تا فراخ تر شود و هر دو را جاي او كنم، هر دو دل را.
    -رابعه، رابعه، رابعه! اما زندگي جنگ است، به ميدان مي آيي و مجبور مي شوي با وسوسه بجنگي، با هزار شيطان كه در تن زندگي جاريست. آن گوشه كه تو بودي، آن خلوت كه تو داشتي، امن بود و تو بي آنكه بجنگي و زخم برداري و كشته شوي، پيروز بودي.
    رابعه گفت: اما خدا غنيمت است. غنيمتي كه با جنگيدن بايد به دستش بياوري. آن كه نمي جنگد و در كناري مي ماند، سهمي از خدا نمي برد. و هر كس بيشتر مبارزه كند، خداي بيشتر نصيبش مي شود!
    رابعه عروس شد، رابعه رفت و ديگر من رابعه را نديدم، و ديگر نديدم كه سجاده بر هوا بيندازد و با انگشت آتش روشن كند.
    اما شايد او رابعه بود، آن زن كه از آن كوچه دست در دست دخترش لبخندزنان مي گذشت.
    شايد او رابعه بود و داشت خدا را از لابه لاي زندگي ريزه ريزه به در مي كشيد.
    شايد او رابعه بود..



    ​

    حوا مادر من است

    ​

    حوا، هر روز كودكي به دنيا مي آورد و فردا او را به خاك مي سپارد. حوا مي داند زندگي درنگي كوتاه است؛ و اين درنگ را به شكر و شادي و شكوه پاس مي دارد، زيرا خدا اين گونه دوست دارد.
    حوا فرزندش را به خاك مي دهد، اميدش را اما نه؛ و هر روز كه از گورستان بر مي گردد، خاك پيراهنش را مي تكاند، دستهايش را از مرگ مي شويد، روبروي آيينه ي تمام قدر آسمان يم ايستد، سينه ريز ستاره اش را به گردن مي آويزد و گوشواره هاي حلقه اي ماه نشانش را به گوش مي كند. سرخابي از شقايق به گونه اش مي مالد و عطري زنانه به پيرهنش مي زند، چنانچه جهان خوشبو مي شود.
    و آن وقت تنورش را روشن مي كند و نان مي پزد و سفره اي به پهناي جهان مي اندازد و فرزندانش را بر سر سفره مي نشاند. مي گويد و مي خندد و زندگي را لقمه لقمه رد دهانشان مي گذارد.
    حوا هر روز جهان را جشن مي گيرد و در هر گوشه اي براي هر فرزندش شمعي روشن مي كند. هرچند مي داند كه فردا شمع او خاموش خواهد شد.
    او هر صبح با خورشيد طلوع مي كند و يقين دارد كه غروب هرگز پايان خورشيد نخواهد بود. او پا به پاي اين دايره، اين هستي مي رقصد و مرگ را پا به پاي زندگي مي خندد.
    **************
    حوا مادر من است كه حتي قرن ها نيم توانند بر پيشاني اش چين بيندازند، او هنوز همان بانوي بهشتي است با قامتي استوار و چشماني كه مثل اولين روز آفرينش مي درخشد.
    *************
    هر مرگ، هديه اي سر به مهر است و حوا بي آنكه آن را بگشايد، بااشتياق از خدا مي پذيرد.



    ​

    عرفان نظر اهاری
    ​





    ​



    ​


    ​