تجربهی دوست داشتن، یک خوشبختی است. گاهی حتی فراق، خوش است. خصوصا اگر از تبوتاب اولیه عبور کرده باشی. اجازه دهی غبارها بخوابند. آرام بگیری و قبول کنی. عشق به قلب آدم غَنا میبخشد. تجربهی این رنجها خوب است و یک گنجینه در ته قلبِ تو پُر میکند، اگر درست شناساییاش کنی. آلبر کامو در زمانهی دوری از یار نوشت: "حتی جدا از تو، چیزی در من سکونت داشت." در غیبت معشوق، چیزی از او در تو ساکن میشود. چیزی حتی بهتر از او.
راست است که آدم وقت ذوق کردنش قد میکشد تو در دنیایم هستی و من همین روزهاست که دستم برسد به آسمان هفتم خدا
سرانجام کسی خواهد آمد با مهربانی هایش به تو نشان خواهد داد که تو قبل از دیدن او اصلا زندگی نکرده ای ...
از امروز شنبه ها را بیش تر از همیشه دوست دارم این که آغاز هفته بفهمی کسی این چنین دوستت دارد تمام زندگی ات گلستان می شود نه یک هفته ات...
صبح است طلوع کن... طلوع کن ای پنهانی ترین زاویه ی نگاهم تو آنی که همیشه در هر شعر متولد می شوی پس طلوع کن... طلوع کن، میان این قافیه های پر سکوت! طلوع کن...
خوشبختی را نجو که هرگز نخواهی یافت… خوشبختی همین لحظه توست… لحظه ای که دنیا را با عمق بیشتری نگاه کردی، آنگاه در می یابی که هم اکنون همه چیز در وجود خودم هست… تنها کافیست عمیقا شاهد زندگی باشی…