پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• ميان چشم تو ييلاق کردم / در عشق تو خودم را چاق کردم از اين پس بي تو مفهومي ندارم / دلم را بر دلت سنجاق کردم . . .
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• یکروز رسد غمی به اندازهءکوه یکروز رسد نشاط اندازهءدشت افسانهءزندگی چنین است عزیز درسایهءکوه باید از دشت گذشت
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• [FONT=verdana,tahoma,arial,helvetica,sans-serif] از توی کتاب چشمات قصه ی شادی رو بردن..[/FONT] [FONT=verdana,tahoma,arial,helvetica,sans-serif]من بمیرم واسه قلبت که غمو بهش سپردن..[/FONT] [FONT=verdana,tahoma,arial,helvetica,sans-serif]تو نگات یه دنیا غصه س ولی رو دنیا میخندی..[/FONT] [FONT=verdana,tahoma,arial,helvetica,sans-serif]پشت پا زدن به قلبت ازشون تو دل نکندی..[/FONT] [FONT=verdana,tahoma,arial,helvetica,sans-serif]فصله خاموشی خورشید..[/FONT] [FONT=verdana,tahoma,arial,helvetica,sans-serif]هیچکسی نموندو موندی..[/FONT] [FONT=verdana,tahoma,arial,helvetica,sans-serif]واسه روشن شدن راه ارزوهاتو سوزوندی..[/FONT] [FONT=verdana,tahoma,arial,helvetica,sans-serif]خسته و دلخور شدی از دست زمین و اسمون..[/FONT] [FONT=verdana,tahoma,arial,helvetica,sans-serif]سکوتتو دوس ندارم..[/FONT] [FONT=verdana,tahoma,arial,helvetica,sans-serif]بازم بخون بازم بخون..[/FONT] [FONT=verdana,tahoma,arial,helvetica,sans-serif]اخر تموم شعرات سه تا نقطه چین میذاشتی..[/FONT] [FONT=verdana,tahoma,arial,helvetica,sans-serif]من میدونم که چقدر غم پشت اون نقطه ها داشتی..[/FONT] [FONT=verdana,tahoma,arial,helvetica,sans-serif]حالا قلب سرسپردت شده اواره ی باد..[/FONT] [FONT=verdana,tahoma,arial,helvetica,sans-serif]تشنه ی یه حرف کهنه س..[/FONT] [FONT=verdana,tahoma,arial,helvetica,sans-serif]یه جرقه واسه فریاد..[/FONT] [FONT=verdana,tahoma,arial,helvetica,sans-serif]خم نکن سرت رو هیچوقت..[/FONT] [FONT=verdana,tahoma,arial,helvetica,sans-serif]تو همیشه سربلندی..[/FONT] [FONT=verdana,tahoma,arial,helvetica,sans-serif]حتی تو قحطی نورم دل به سایه نمی بندی..[/FONT] [FONT=verdana,tahoma,arial,helvetica,sans-serif]خسته و دلخور شدی از دست زمین و اسمون..[/FONT] [FONT=verdana,tahoma,arial,helvetica,sans-serif]سکوتتو دوس ندارم.. [/FONT]
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• اگر روزی عاشق شدی ... قصه ات را برای هیچکس بازگو نکن ... این روزها چشم حسودان به دود اسپند عادت کرده .... ------------------------------ کجایـــی ؟! ایـــن شهـــر... بـــی تـــو دلـــم را بـــه درد مـــی آورد.... هیـــچ مـــی دانــی چنـــد رکعـــت شـــراب ناب عشق قضـــا بــه گـــردن ماســـت ؟! ...تـــو و مـــن... چندشــب بیـــدار... بدهـــکار همیـــم ..... ----------------------------- به تنهایی می اندیشم که شاید تنهایی نگاهی بیندازد و سایه اش را از ما دور بدارد. به غم می اندیشم که شاید غم دلش به حال ما بسوزد و سنگینی اش را از ما دور بدارد و به عشق می اندیشم که شاید عشق آید کنارم و درد هردو را به او گویم.
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• زندگی یعنی صدای ناز عشق. مرگ یعنی لحظه آواز عشق. عشق مرده زنده نیست ، بی هدف بودن کجایش زندگیست. ------------------------ برای نبودن که . . . همیشه لازم نیستــــــــــ راه دوری رفته باشی..... میتوانی همین جا..... پشت تمـــــــــام ِ بغضهایت ، گم شده باشی.... این روزها خوبم ، کار میکنم ، شعر میخوانم.. قصه می نویسم و گـــــــــــاهی..... دلم که برایتــــــــــــ . . . تنگ میشود... تمام خیابانها را ، با یادتـــــــــــ . . . پیاده میروم ... ------------------------ باران میبارد... به حرمت کداممان نمیدانم!.. من همین قدر میدانم... باران... صدای پای اجابت است... و خدا با همه جبروتش.. دارد ناز می خرد... نیاز کن .....
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• سکوتِ من هیچگاه نشانه ی رضایتم نبود ... من اگر راضی باشم با شادی میخندم ! سکوت نمی کنم
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• داشتن مغز دلیل قطعی بر انسان بودن نیست ... پسته و بادام هم مغز دارن .. برای انسان بودن باید شعور داشت ,,, ... حتی خیلی کم ...!
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• يه روزي ميشه که ديگه به تنهايات عادت ميکني ؛ مونس شب و روز تنهايات خود خودت ميشي ؛ ميشيني شبا تا خود صبح واسه خود حرف ميزني ؛ از بدي روزگار و قشنگي لحظه هاش واسه خودت گلاي رنگي ميکشي ؛ خودت ميشي همه کست ؛ با بودن خودت دلتنگي هم واست بي معني ميشه ؛ روز و شبت به ياد خودت دلتنگ ميشه , روزها از پي هم ميان و ميرن تا ميرسي به يه غريبه ؛ غريبه اي که اومده واسه تلنگر زدنت ؛ اومده يادت بندازه که... تو اين دنياي شلوغ که پر شده از آدماي جورواجور تنهايت چقدر بزرگه ؛ و بعد بي سر و صدا بزاره بره ؛ غريبه ميره و تو با تنهايات دوباره تنها ميشي ، تنها درست مثل همون روزاي اول.....
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• ای فدای تو هم دل و هم جان وی نثار رهت هم این و هم آن دل فدای تو، چون تویی دلبر جان نثار تو، چون تویی جانان دل رهاندن زدست تو مشکل جان فشاندن به پای تو آسان راه وصل تو، راه پرآسیب درد عشق تو، درد بیدرمان بندگانیم جان و دل بر کف چشم بر حکم و گوش بر فرمان گر سر صلح داری، اینک دل ور سر جنگ داری، اینک جان دوش از شور عشق و جذبهٔ شوق هر طرف میشتافتم حیران آخر کار، شوق دیدارم سوی دیر مغان کشید عنان چشم بد دور، خلوتی دیدم روشن از نور حق، نه از نیران هر طرف دیدم آتشی کان شب دید در طور موسی عمران پیری آنجا به آتش افروزی به ادب گرد پیر مغبچگان همه سیمین عذار و گل رخسار همه شیرین زبان و تنگ دهان عود و چنگ و نی و دف و بربط شمع و نقل و گل و مل و ریحان ساقی ماهروی مشکینموی مطرب بذله گوی و خوشالحان مغ و مغزاده، موبد و دستور خدمتش را تمام بسته میان من شرمنده از مسلمانی شدم آن جا به گوشهای پنهان پیر پرسید کیست این؟ گفتند: عاشقی بیقرار و سرگردان گفت: جامی دهیدش از می ناب گرچه ناخوانده باشد این مهمان ساقی آتشپرست آتش دست ریخت در ساغر آتش سوزان چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش سوخت هم کفر ازان و هم ایمان مست افتادم و در آن مستی به زبانی که شرح آن نتوان این سخن میشنیدم از اعضا همه حتی الورید و الشریان که یکی هست و هیچ نیست جز او وحده لااله الاهو از تو ای دوست نگسلم پیوند ور به تیغم برند بند از بند الحق ارزان بود ز ما صد جان وز دهان تو نیم شکرخند ای پدر پند کم ده از عشقم که نخواهد شد اهل این فرزند پند آنان دهند خلق ای کاش که ز عشق تو میدهندم پند من ره کوی عافیت دانم چه کنم کاوفتادهام به کمند در کلیسا به دلبری ترسا گفتم: ای جان به دام تو در بند ای که دارد به تار زنارت هر سر موی من جدا پیوند ره به وحدت نیافتن تا کی ننگ تثلیت بر یکی تا چند؟ نام حق یگانه چون شاید که اب و ابن و روح قدس نهند؟ لب شیرین گشود و با من گفت وز شکرخند ریخت از لب قند که گر از سر وحدت آگاهی تهمت کافری به ما مپسند در سه آیینه شاهد ازلی پرتو از روی تابناک افگند سه نگردد بریشم ار او را پرنیان خوانی و حریر و پرند ما در این گفتگو که از یک سو شد ز ناقوس این ترانه بلند که یکی هست و هیچ نیست جز او وحده لااله الاهو دوش رفتم به کوی باده فروش ز آتش عشق دل به جوش و خروش مجلسی نغز دیدم و روشن میر آن بزم پیر باده فروش چاکران ایستاده صف در صف باده خوران نشسته دوش بدوش پیر در صدر و میکشان گردش پارهای مست و پارهای مدهوش سینه بیکینه و درون صافی دل پر از گفتگو و لب خاموش همه را از عنایت ازلی چشم حقبین و گوش راز نیوش سخن این به آن هنیئالک پاسخ آن به این که بادت نوش گوش بر چنگ و چشم بر ساغر آرزوی دو کون در آغوش به ادب پیش رفتم و گفتم: ای تو را دل قرارگاه سروش عاشقم دردمند و حاجتمند درد من بنگر و به درمان کوش پیر خندان به طنز با من گفت: ای تو را پیر عقل حلقه به گوش تو کجا ما کجا که از شرمت دختر رز نشسته برقعپوش گفتمش سوخت جانم، آبی ده و آتش من فرونشان از جوش دوش میسوختم از این آتش آه اگر امشبم بود چون دوش گفت خندان که هین پیاله بگیر ستدم گفت هان زیاده منوش جرعهای درکشیدم و گشتم فارغ از رنج عقل و محنت هوش چون به هوش آمدم یکی دیدم مابقی را همه خطوط و نقوش ناگهان در صوامع ملکوت این حدیثم سروش گفت به گوش که یکی هست و هیچ نیست جز او وحده لااله الاهو چشم دل باز کن که جان بینی آنچه نادیدنی است آن بینی گر به اقلیم عشق روی آری همه آفاق گلستان بینی بر همه اهل آن زمین به مراد گردش دور آسمان بینی آنچه بینی دلت همان خواهد وانچه خواهد دلت همان بینی بیسر و پا گدای آن جا را سر به ملک جهان گران بینی هم در آن پا برهنه قومی را پای بر فرق فرقدان بینی هم در آن سر برهنه جمعی را بر سر از عرش سایبان بینی گاه وجد و سماع هر یک را بر دو کون آستینفشان بینی دل هر ذره را که بشکافی آفتابیش در میان بینی هرچه داری اگر به عشق دهی کافرم گر جوی زیان بینی جان گدازی اگر به آتش عشق عشق را کیمیای جان بینی از مضیق جهات درگذری وسعت ملک لامکان بینی آنچه نشنیده گوش آن شنوی وانچه نادیده چشم آن بینی تا به جایی رساندت که یکی از جهان و جهانیان بینی با یکی عشق ورز از دل و جان تا به عینالیقین عیان بینی که یکی هست و هیچ نیست جز او وحده لااله الاهو یار بیپرده از در و دیوار در تجلی است یا اولیالابصار شمع جویی و آفتاب بلند روز بس روشن و تو در شب تار گر ز ظلمات خود رهی بینی همه عالم مشارق انوار کوروش قائد و عصا طلبی بهر این راه روشن و هموار چشم بگشا به گلستان و ببین جلوهٔ آب صاف در گل و خار ز آب بیرنگ صد هزاران رنگ لاله و گل نگر در این گلزار پا به راه طلب نه و از عشق بهر این راه توشهای بردار شود آسان ز عشق کاری چند که بود پیش عقل بس دشوار یار گو بالغدو و اصال یار جو بالعشی والابکار صد رهت لن ترانی ار گویند بازمیدار دیده بر دیدار تا به جایی رسی که مینرسد پای اوهام و دیدهٔ افکار بار یابی به محفلی کن جا جبرئیل امین ندارد بار این ره، آن زاد راه و آن منزل مرد راهی اگر، بیا و بیار ور نه ای مرد راه چون دگران یار میگوی و پشت سر میخار هاتف، ارباب معرفت که گهی مست خوانندشان و گه هشیار از می و جام و مطرب و ساقی از مغ و دیر و شاهد و زنار قصد ایشان نهفته اسراری است که به ایما کنند گاه اظهار پی بری گر به رازشان دانی که همین است سر آن اسرار که یکی هست و هیچ نیست جز او وحده لااله الاهو