پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• نرو که با رفتن تو خالی میشه کنجه دلم نرو که بی وجود تو منم از این دنیا میرم دنیایی که ساختی برام پر از عشق و محبته رو دیواراش عکس چشات بد جور بهم زل میزنه نرو بمون اگه بری چیکار کنم با این همه غصه و غم غمه جدایی میشکنه شیشه ی نازک دلم اگه بری دنیام میشه یه ویرونه یه متروکه که خالی از امید میشه تنهای تنها میمونه نرو بمون که بی تو من نمیتونم... نمیتونم تو زندگی هستی برام نور امیدی تو چشام بمون که با تو میتونم برم تو شهر رویاها تو رویایی که من و تو باهم میتونیم بشیم ما نرو تو رو خدا نرو دلت میاد بری و من تنها بشم بری و با رفتن تو سفر کنم ،رها بشم منم که افتادم به پات تو این روزای بی کسیم تا که نری بمونی و واسم بشی یه مونسه همیشگی [HR][/HR]
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• شـاعـر نمـیـشونـد كلمـــات مگــر آنكـهــ پرتـاب شـونـد از پنـجــره ای بـه كــوچـه ای
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• هر وقت تو قلبت غم نشست قلبتو دایورت كن رو قلبم من تموم غماتو خریدارم...
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• من به پیمانی که تنها شاهدانش , ستاره و ماه بودند , هنوز پایبندم , اما تو اگر قصد دل بریدن داری , اکنون که هوا ابریست , بهترین فرصت است ,! پس راهی شو ...
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• می ترسم آنقدر نیایی، آنقدر نبودنت از در و دیوار ببارد، که غریبه های شهر محرم اسرار شوند...
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• چگی یعنی: وقتیکه فاصله ی دستشویی تا اتاقمونو می دویدیم و از اینکه لولو ما رو نمی خورد فریاد می زدیم، ھـــــوراااا از هیچ کار بچگیم پشیمون نیستم ، جز اینکه آرزو داشتم بزرگ شم ...
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• رنگی نمانده چهرهء غمزده ام را تو کجایی تو کجایی که مژده امدنت به گوش همه رسیده است کجایی؟ بیا... من کوچه ها را با دستان خسته ام آب داده ام هنوز هنگامی که صدای بال زدن پرنده ها را می شنوم با شوقی وصف ناپذیر بر سر جاده می ایم تا غبارهای راه را با مزه هایم کنار بزنم هنوز مژده آمدنت را از ماه می شنوم و ستارگان چشمک زنان حرف ماه را تصدیق میکنند تو کجایی... خود بگو ناجی من, نازنینم, مهربان ,کجایی,کی می آیی...؟
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• شـــاید این خواســت ـ خــــــــ ـــــداست که از پشت تمام ـ بن بست ها به تــــ ــو میرسم دوباره!
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• یکنفر می آید دیگری میرود و چرخهء آمد و رفت تکرار و تکرار میشود آری باید رفت و آری باید دل نداد و این شاید قانونی است که فراموشی و شاید ترس از جاودانگی آن را وضع کرده باید مسافر بود و سفر کرد و هجرت را تکرار و تکرار و تکرار کرد.... داستان آمد و رفت که شاید اسمش زندگی است را دوره کرد ، آموخت و یاد داد آه از این قانون ..................آه از این داستان هیچ کس نمی ماند هیچ کس نمی خواند و هیچ کس جاودانگی را ارمغان ندارد
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• ی نشسته درخیال من، فراموشم مكن با فراموشی و تنهایی، هم آغوشم مكن زندگانی می كنم چون شعله با خود سوختن زنده ام با سوز و ساز خویش، خاموشم مكن می تراود تا شراب بوسه از جام لبت از شراب تلخ تنهایی قدح نوشم مكن دودم و از شعله دارم دامنی رنگین به بار این شرر از من مگیر از نو سیاه پوشم مكن چون صبا در جستجو خود به هر سویم مكش همچو گیسوی سیاهت خانه بر دوشم مكن این دل درد آشنا را در شرار غم بسوز هر چه می خواهی بكن اما فراموشم مكن