پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم... که بهانه نزدیک تر نشستن مان می شود... و من.. روبه روی تو. می توانم تمام شعر های نگفته دنیا را یک جا بگویم...
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• دریا همیشه از من دلگیر است چون بزرگی دل دوستانم را به رخ او میکشم . . .
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• آرزوهایت بلند بود دست های من کوتاه تو نردبان خواسته بودی من صندلی بودم با این همه فراموشم مکن وقتی بر صندلی فرسوده ات نشسته ای و به ماه فکر می کنی.
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• هــمـه ی ِ قـراردادهــا را کـه روی کـاغـذهـای بـی جـان نـمی نویسنـــــ....ــــد ! بــعـضی از عـهـدهــا را روی قــلـب هـای هــم مـی نــویــسـیـم ... .. حـواست به ایـن عـهـدهـای غـیـر کـاغـذی بـاشـد ... شـکـسـتَنـشـان یـک آدم را مـی شـکند !!
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• بیا قرار بگذاریم که . . . هیچ وقت با هم قرار ی نداشته باشیم ! بگذار همیشه اتفاق بیافتد ! ... این طور بهتر است من هر لحظه منتظر اتفاقم ! منتظر ِ یک اتفاق که " تــــو " را به " مـن " برساند.
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• خسته ام از هر روز گلایه و گریه خسته ام از هر روز بودن و مردن خسته ام از هر روز شکستن و بستن خسته ام می فهمی؟ از اینکه می خواهم و نیست از اینکه هست و نمی خواهم می داند میمیرم میدانم مرده است! خسته ام...
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• من اگر راستش را بخواهی! نمی دانم که از عاقبت این همه ترانه و نامه بی جواب! می ترسم یا نه؟! فقط می دانم که.....محتاجم! محتاج سکوت ستاره! محتاج لطافت صبح! محتاج صبر خدا! من محتاج ترانه های بی قفس ِ پر از کبوترم!
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• بعضی از آدم ها انقدر نگاهشان چشم هایشان دست هایشان مهربان است ..كه دلت میخواهد یكبار در حقشان بدی كنی و نامهربانی و ببینی نگاهشان،چشم هایشان،دست هایشان وقتی نامهربان میشود چگونه است در نهایت حیرت تو میبنی مهربان تر میشوند انگار بدیت را با خوبی نامهربانی ات را با مهربانی پاسخ میدهند چقدر دلم تنگ است برای دیدن چنین ادم مهربانی
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• در خلوت كوچه هایم باد می آید اینجا من هستم ؛ دلم تنگ نیست.... تنها منتظر بارانم تا قطره هایش بهانه ایی باشند برای نم ناك بودن لحظه هایم و اثباتی بر بی گناهی چشمانم!
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• تنهایی تلفنیست که زنگ میزند مُدام صدای غریبهایست که سراغِ دیگری را میگیرد از من یکشنبهی سوتوکوریست که آسمانِ ابریاش ذرّهای آفتاب ندارد حرفهای بیربطیست که سر میبَرَد حوصلهام را تنهایی زلزدن از پشتِ شیشهایست که به شب میرسد فکرکردن به خیابانیست که آدمهایش قدمزدن را دوست میدارند آدمهایی که به خانه میروند و روی تخت میخوابند و چشمهایشان را میبندند امّا خواب نمیبینند آدمهایی که گرمای اتاق را تاب نمیآورند و نیمهشب از خانه بیرون میزنند تنهایی دلسپردن به کسیست که دوستت نمیدارد کسی که برای تو گُل نمیخَرَد هیچوقت کسی که برایش مهم نیست روز را از پشتِ شیشههای اتاقت میبینی هر روز تنهایی اضافهبودن است در خانهای که تلفن هیچوقت با تو کار ندارد خانهای که تو را نمیشناسد انگار خانهای که برای تو در اتاقِ کوچکی خلاصه شده است تنهایی خاطرهایست که عذابت میدهد هر روز خاطرهای که هجوم میآوَرَد وقتی چشمها را میبندی تنهایی عقربههای ساعتیست که تکان نخوردهاند وقتی چشم باز میکنی تنهایی انتظارکشیدنِ توست وقتی تو نیستی وقتی تو رفتهای از این خانه وقتی تلفن زنگ میزند امّا غریبهای سراغِ دیگری را میگیرد وقتی در این شیشهای که به شب میرسد خودت را میبینی هر شب