دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟ کجا روم که راهی به گلشنی ندانم که دیده برگشودم به کنج تنگنا من نه بستهام به کس دل، نه بسته کس به من دل چو تختهپاره بر موج، رها، رها، رها من ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من! نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی که تر کنم گلویی به یاد آشنا من ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟ که گویدم به پاسخ که زندهام چرا من؟ ستارهها نهفتم در آسمان ابری دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من
اولش عاشــــــــــقتہ حاضره دنیارو بہ پات بریزه ... حاضره هرڪارے بڪنہ ڪہ خوشحالت ڪنہ ... شبایے ڪہ ازش دلخورے تا وقتے آشتے نڪردے خوابش نمیبره ... ادعاے عاشقے ڪردنش دیوونت میڪنہ ... عاشــــــــــقش میشے ... عاشـــــق بودنش ، عاشـــــق حس ڪردنش ... با شادیاش شادے و با ناراحتیاش ناراحت ... ڪم ڪم ازت دور میشہ ... واسہ همہ چے وقت میذاره بجز تـــــو ... با همہ بہش خوش میگذره بجز تـــــو ... انگار ازت فرار میڪنہ ... انگار ازت خستہ شده ... انگار عاشـــــقہ یڪے دیگہ شده ... انگار دیگہ تویے ڪہ یہ روز همہ چیش بودے الآن شدے "هیچــــــــــے" ... بازم خودت میمونے و یہ عالمہ حرف تو دلت ڪہ شاید هیچوقت هیچڪے نفہمہ ... نمیگم مال مـــــن باش ... نمیگم ڪنارم باش ... حتے نمیگم با این و اون نباش ... فقط میگم اگہ ڪسے دلت رو شڪست ... بہ یاد اونے ڪہ دلشو شڪستے باش!!!
همیــــشه جایی در حوالی دلتــنگی من جــاری می شــوی… جــاری می شــوی در ابـــریِ چشــمانـــم… و می بـــاری آنقــدر ... تا زلال شـــوم… تا آســمانی شــود هــوایِ دلــم… آنقــدر که با همـــه روحـــم حــس کنـــم… داشتــــن تو … می ارزد… به تمـــام نداشــته هـــای دنیــــا...
باور نداشتم که زنی بتواند شهری را بسازد و به آن آفتاب و دریا ببخشد و تمدن. دارم از یک شهر حرف می زنم. تو سرزمین منی؛ صورت و دستهای کوچکت، صدایت. من آنجا متولد شده ام و همانجا می میرم.
تو را باید بلند دوست داشت مثل کوه؛ کوه هایی که برف نوک قله شان را هیچ آفتابی آب نمی کند. مثل آرزو؛ آرزوهای کودکانه ای که هیچ یاسی کمرنگشان نمی کند. مثل جاده؛ جاده ای که مسیرش تویی. مثل موهات؛ موهات که کنارشان می زنی و روز می شود. تو را باید بلند دوست داشت.
تو رسوایی منی و مرا توان پنهان کردنت نیست مثل زخمی خونریز تو خون منی چگونه پنهانت کنم ؟ چون دریایی خروشان تو موج منی چگونه پنهانت کنم ؟ بسان اسبی سرکش تو شیههی منی چگونه پنهانت کنم ؟ چون تپشی هراسان در قلبم چگونه پنهانت کنم و نمیرم ؟
تو حرف می زنی و من در حنجره ات قد می کشم. گویی کسی آرشه امید را روی تارهای صوتی ات می کشد تا روی پای این گوشی گستاخ بایستم و به تمام دفترچه تلفن فخر بفروشم. تو حرف می زنی و ساعت در من دیگر سینه خیز نمی گذرد، وقتی انگیزه زندگی را با هر خنده درون قلبم به امانت می گذاری تا ایمان بیاورم به صدایی که نسبت خونی دارد با امید. صدا کن مرا، صدایت را از گوشهای من پس نگیر، مبادا زندگی در من بلاتکلیف بماند.
میخواهم برگردم به روزهای کودکی.. آن زمانها که پدر تنها قهرمان بود عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد بالاترین نــقطهى زمین، شــانههای پـدر بــود بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم بودند تنــها دردم، زانوهای زخمـیام بودند تنـها چیزی که میشکست، اسباببـازیهایم بـود و معنای خداحافـظ، تا فردا بود!
کاش می شد که کسی می آمد باور تیره ی ما را می شست و به ما می فهماند دل ما منزل تاریکی نیست اخم بر چهره بسی نازیباست بهترین واژه ،همان لبخند است که ز لبهای همه دور شده ست کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم