دل به دریا میزنم در قیل و قال زندگی خسته از پژمردنم پشت خیال زندگی در اتاق فکر من، آیینه تابوتم شده در نبردم، در کما، با احتمال زندگی کفشهایم رو به فردا پشت در کز کرده اند بنده ی دیروزم و حل سوال زندگی مثل یک گنجشک زخمی در هوای بیکسی بی رمق نوک میزنم بر سیب کال زندگی در همین بازی گل یا پوچ دل وا مانده ام کیش و ماتم میکند رندان فال زندگی عابری هم در گذر از کوچه ی ما هر زمان باخودش حرفی زند از ابتذال زندگی
مهربان باش … مهربان باش … مهربان باش که در آن پس این پنجره ی سبز قشنگ … مهربان است کسی با من و تو … چه قشنگ است نگاهی که به مهر … بگشایی به همه…
لعنت بر آن حس ناب ! نه شوقی برای ماندن ، نه حسی برای رفتن ، نه اشکی برای ریختن ، نه قلبی برای تپیدن نه فکر اینکه تنها میشوم ، نه یاد آنکه فراموش میشوم بی آنکه روشن باشم ، خاموش شدم ، غنچه هم نبودم ، پرپر شدم بی آنکه گناهی کرده باشم ، پر از گناه ، یخ بسته ام دیگر ای خدا… تحملش سخت است اما صبر میکنم ، او که دیگر رفته است ، با غمها سر میکنم شکست بال مرا برای پرواز ، سوزاند دلم را ، من مانده ام و یک عالمه نیاز نه لحظه ای که آرام بمانم ، نه شبی که بی درد بخوابم ! نه آن روزی که دوباره او را ببینم ، نه امروزی که دارم از غم رفتنش میمیرم… نه به آن روزی که با دیدنش دنیا لرزید ، نه به امروزی که با رفتنش دنیا دور سرم چرخید پر از احساس اما بی حس ، لبریز از بی وفایی، خالی از محبت! این همان نیمه گمشده من است ؟ پس یکی بیاید مرا پیدا کند ، یکی بیاید درد دلهای بی جواب مرا پاسخ دهد! یکی بیاید به داد این دل برسد ، اینجا همیشه آفتابی نبوده ، هوای دلم ابری بوده مینوشتم ، نمیخواند ، اگر نمی رفتم ، نمی ماند ، رفتم و او رفته بود ، همه چیز را شکسته بود، روی دیوار اتاق نوشته بود که خسته بود ! دلی را عاشق کنی و بعد خسته شوی ، محال است که به عشق وابسته شوی ! با عشق به جنون رسیدم ، همه چیز را به جان خریدم ، جانم به درد آمد و روحم در عذاب ، لعنت بر آن احساس ناب ، که دیگر از آن هیچ نمانده ، هیچکس هنوز آن شعر تلخ مرا نخوانده !
دست ها، شاهزادگان عاطفه اند. رگ های حیات اند و شعر های نانوشته. دست ها سکوت متلاشی شده یک دنیای پر از فریاد اند که با هر فشار خفیفی با ضربان تند قلبت همراه می شوند. دست ها صدای رابطه اند، بغض گلویند و اشک چشم. دست ها حرارت مردادند و حریف تمام زبان ها. دست ها اعتراض اند، اشتیاق اند، تضاد اند. وقتی در تلاش برای اثبات حقیقت اند، انقلاب می کنند. برای مهربانی که می روند، لطیف می شوند و انگار می خواهند بفهمیم که خلاصه ای از همه وجود ما هستند. دست ها داستان های خوش قلم اند. شعر نانوشته اند، کوه غرور اند و دریاچه مهر. دست ها، این زنجیره های صلح، پنجه های آفتاب، انگشت های هنر. این ها در جسم و جان همه ماست. همین که دست می بریم زیر باران قطره ها را بگیریم یا سایبان آفتابشان می کنیم یا آغوشی به سمت کودکی و درسی برای رفاقت یعنی عشق هنوز در ما نفس می کشد. اصلاً کجای دنیا دیده اید که دست ها نقشی بر عهده داشته باشند و عشق جاری نشود. اصلاً همیشه همین دست هایند که صلح می کنند، همین دست هایند که متعهد می شوند، همین دست هایند که می شکنند و برای شکستن عهد ها می روند. دست ها همیشه معما های بی پاسخ اند.
“خدا” روزهایی بدی در زندگی آدم می رسد، که هیچ کسی حتی نمی پرسد “خوبی؟ “ برای چنین روزهای بدی، نیاز به یگانه مهربانِ دلسوزی داری به شرطی که در روزهای خوب فراموشش نکرده باشی و نامش چه زیباست. . . “خدا”
قابـــ عکستـــ … دل می بندم… به قابـــ عکستـــ که روی دیوار جا مانده است… باوفاتر از خود توست… به من لبخند می زند… و هنوز هم در جایش باقیست…
باور کن… باور کن… من هم خدایی دارم… تو دلم را بشکن… او هوایم را دارد… روزی یک جایی… دلت را می شکند…
روسری مادرم مزرعه ایست سبز با دخترکانی آفتاب بر کول و زنانی که قلبشان باردار است از ابرهای خیس ...!!! ... مادرم گره روسری ات را محکم کن حجم سبزی می خواهم از کره ی خیالت...!
قبل از آنکه لبخندهایم را عقربه های ساعت جارو کند از چهار ضلعی زندگی ام بادبادکی می سازم و در گندمزارهای گیسوانم رها می کنم!!! گوش کن عزیزم مورچه های خانه امان هم می دانند وقتی پچ پچ می کنم در گوش آینه " دل من هم پریدن می خواهد" چه در فنجان کوچک چای چه درعمق 300 متری دره ای یا در قهوه ای های چشمان تو....