عشق لالایی بارون تو شباست نم نم بارون پشت شیشه هاست لحظه ی شبنم و برگ گل یاس لحظه ی رهایی پرنده هاست تو خود عشقی که همزاد منی تو سکوت من و فریاد منی تو خود عشقی که شوق موندنی غم تلخ و گنگ شعرای منی وقتی دنیا درد بی حرفی داره تویی که فریاد دردای منی تو خود عشقی که همزاد منی تو سکوت من و فریاد منی دستای تو خورشید و نشون می دن چشمای بسته مو بیدار می کنن صدای بال پرنده رو لبات تو گوشام دوباره تکرار می کنن زندگی وقتی که بیزاری باشه روز و شبهاش همه تکراری باشه شاید عشق برای بعضی عاشقا لحظه ی بزرگ بیداری باشه عشق لالایی بارون تو شباست نم نم بارون پشت شیشه هاست لحظه ی عزیز با تو بودنه آخرین پناه موندن منه تو خود عشقی که همزاد منی تو سکوت من و فریاد منی
من را ببین! نگاهم را بخوان... می دانم! به دلم افتاده... من را ، از هر طرف که بخوانی ام! نامم بن بستیس، بر دیواری بلند من ، سالهاست دل بسته ام به طنابی، که هروز لباس عشق، نم چشمانش خیس میکند! و بر حیات خانه ی ، حیاط زندگی اش پهن می کند! به فال نیک گیرم... برایـم، به دروغ پایت را میکشی وسط ، تمام بازی های کودکانه... معـرکه میگیری و چه کودکـانه، هربار بیشتــر بـاور میکنـم ، لباسهای خیست را، من ته کوچه! در انتظارت نشسته ام!
یک شب سرد تو خیابون تو دستات ، هــــا میکنی خودتو مقـــــــــــــــــــــــابل دو چشم پیدا میکنی با نگاهت حس ّ مرموزی رو القــــــــــــا میکنی وجودت به وجد میاد اما هـــــــــــــــــاشا میکنی عشق من ، تُو هر روز فرم به فرم به تغییر از همه نسیــــــــــــــــم طوفان ِ تحت تاثیر من همونم که تورو این طور ترسیـــم کردم قلب آزردت ُ تو آغوشم ترمیــــــــــم کردم کسی که زخــــــم های روحتو جراحی کرد شب و روز بی وقفه افکـــارتو طراحی کرد قلبمو مشغول جمله هــــــــای سادت کردم من به سختی به وجود ِ سادت عادت کردم تو رو بی نیاز از آرزوی واهـــــــی کردم من تو رو به دنیای واقعی راهــــــی کردم حس خنثی ای که تــــو روح آزادت هست همه چیزی که از من هنوز تو یادت هست درونم حس میکنم جوشش اوهــــــــــــومی لحظه هــــــــــــایی که تو از دور ناآرامی دشمن زیبایــــــــــــی از عصاره ی خودم با فراموش کردن تو از خودم محــــو شدم تو ازم دور شدی و من بــــــــــی تاب شدم روز تحمل کردم شب ها بــــی خواب شدم من کمی وقت میخوام تا ازت ســـــرد بشم شبیه دنیـــــــــــــــــــــایی که لهم کرد بشم.
عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود شرط می بندم که فردایی _ نه خیلی دیر و دور مهربانی، حاکم کل مناطق می شود هم زمان سهمیه دلهای دلتنگ و صبور هم زمین ارثیه جانهای لایق می شود قلب هر خاکی که بشکافند نشانش عاشقی است هر گلی که غنچه زد نامش شقایق می شود با صداقت آسمان سهمی برابر می دهد با عدالت خاک تقسیم خلایق می شود عقل هم با عشق یک نوعی موافق می شود عقل اگر گاهی هوادار جنون شد عیب نیست گاه گاهی عشق هم همرنگ منطق می شود صبح فردا موسم بیداری آینه هاست فصل فردا نوبت کشف حقایق می شود دست کم یک ذره در تاب و تب خورشید باش لااقل یک شب بگو کی صبح صادق می شود می رسد روزی که شرط عاشقی دلدادگی است آن زمان هر دل فقط یک بار عاشق می شود
جير جيرک ها يک کلمه بيشتر ندارند با همان يک کلمه هم بيشک چيزي بجز دوستت دارم نمي گويند ديوانه که نيستندکدام حرف را ميشود تا صبح بيدار ماند و اينهمه تکرار کرد
يک شب خدا که خوابيديواشکي ميروم خانه اش کليد خوشبختي را مي دزدم بعد سراغ جعبه خوشبختي مي روم بازش مي کنم خوشبختي را که بر داشتم از همان بالا ميريزم روي سر همه
آنقدر غرق توبودم که سحرخوابم برد ناگهان روی تو درخواب زمن تابم برد توشدی باعث یک عاشقی ازطیف نگاه صبح خورشیدرسید و همه اسبابم برد کاش خورشید نمی آمدازآن کوه بلند دست کوتاه شد ازشام که مهتابم برد باز شد این دل دیوانه روان درپی تو ولی افسوس که ازروی تواوبابم برد همه ی ثروت من درصدف عشق توبود که شفق مثل فلک ازکف من نابم برد من به درگاه نگاهت شدم حلقه به گوش حیف آمد فلک آن حلقه ی اربابم برد #سعید_رنجبر
دل به دریا میزنم در قیل و قال زندگی خسته از پژمردنم پشت خیال زندگی در اتاق فکر من، آیینه تابوتم شده در نبردم، در کما، با احتمال زندگی کفشهایم رو به فردا پشت در کز کرده اند بنده ی دیروزم و حل سوال زندگی مثل یک گنجشک زخمی در هوای بیکسی بی رمق نوک میزنم بر سیب کال زندگی در همین بازی گل یا پوچ دل وا مانده ام کیش و ماتم میکند رندان فال زندگی عابری هم در گذر از کوچه ی ما هر زمان باخودش حرفی زند از ابتذال زندگی