وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست نگفتم عزیزم این کار را نکن نگفتم برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده وقتی پرسید دوستش دارم یا نه رویم را برگرداندم حالا او رفته و من تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم نگفتم عزیزم متاسفم چون من هم مقصر بودم نگفتم اختلاف ها را کنار بگذاریم چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است گفتم اگر راهت را انتخاب کرده ای من آن را سد نخواهم کرد حالا او رفته حالا او رفته و من تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم نگفتم اگر تو نباشی زندگی ام بی معنی خواهد بود. فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد. اما حالا تنها کاری که می کنم گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم نگفتم بارانی ات را درآر قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم نگفتم جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست گفتم خدانگهدار موفق باشی خدا به همراهت او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم.
ای مسافر ! ای جدا ناشدنی ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببینمت . بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم . آه ! که نمیدانی … سفرت روح مرا به دو نیم می کند … و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید … بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه فریبنده ات را . مسافر من ! آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش . با من سخنی بگو . مگذار یکباره از پا در افتم … فراق صاعقه وار را بر نمی تابم … جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز… آرام تر بگذر … وداع طوفان می آفریند… اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی ؟! باران هنگام طوفان را که می بینی ! آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری … من چه کنم ؟ تو پرواز می کنی و من پایم به زمین بسته است … ای پرنده ! دست خدا به همراهت … اما نمی دانی … نمی دانی که بی تو به جای خون اشک در رگهایم جاریست … از خود تهی شده ام … نمی دانم تا باز گردی مرا خواهی دید ؟؟؟
کاش میشد در انتهای تصمیمامون وکارامون هرگز نمیگفتیم ای کاش پس درست تصمیم بگیریم درست قدم برداریم تا هرگز نگیم ای کاش...........
نـــامــم را پــاکـــ کـــردی یـــادم را چـــه مــیــکــنــی ؟ یـــادم را پــاک کـــردی ایـــن هــمـــه عــلـــاقــه را چـــه مــیــکــنـــی؟ اصــلــا همـــه را پــاکـــ کــــردی هـــر ان چــــه از مـــن داریــــ از مــن کــه چــیــزی کــم نــمــیــشــود فــقــط بــگو بــا وجــدانـــت چــه مــیــکــنــی؟ نــکــنـــد ان را هـــم پــاک کـــردیـــ نـــه شــدنــی نـیــســت نــمــیــتـــوانــی ان چــه کــه نــداشــتــی را پــاک کــنــی ...
براﮮ دلمـــ دعآ کنید دلمـــ خواب بـﮯ کابوس مـﮯ خواـهد دلمــ کمـﮯ خدا مـﮯ خوا ـهد کمـﮯ سکوت کمـﮯ اشک کمـﮯ بهشت کمـﮯ آغوش آسمانـﮯ و شآید کمـﮯ مــــــــــــــــــرگ..- ـهمین..!!
دلـــــــتَنـــــگت می شوم... چــــــشمانم را روی هـــــم می گــــذارم بـــــــلکه یادت را فـــــراموش کنم... تــــــو بگو دلــــــکم مگر می شـــــــود یـــــک عــــــمر را فراموش کــــــرد؟!