پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• گاه می اندیشم، خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟آن زمان که خبر مرگ مرااز کسی می شنوی، روی تو راکاشکی می دیدم . شانه بالا زدنت را،- بی قید -و تکان دادن دستت که،- مهم نیست زیاد -و تکان دادن سر را که،- عجیب ! عاقبت مرد ؟ - افسوس ! - کاشکی می دیدم !
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• نه امیدی که بر آن خوش کنم دل نه پیغامی نه پیک آشنایی نه در چشمی نگاه فتنه سازی نه آهنگ پر از موج صدایی ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت سحر گاهی زنی دامن کشان رفت پریشان مرغ ره گم کرده ای بود که زار و خسته سوی آشیان رفتکجا کس در قفایش اشک غم ریخت کجا کس با زبانش آشنا بود ندانستند این بیگانه مردم که بانگ او طنین ناله ها بودبه چشمی خیره شد شاید بیابد نهانگاه امید و آرزو را دریغا ، آن دو چشم آتش افروز به دامان گناه افکند او رابه او جز از هوس چیزی نگفتند در او جز جلوه ی ظاهر ندیدند به هرجا رفت ، در گوشش سرودند که زن را بهر عشرت آفریدندشبی در دامنی افتاد و نالید مرو ! بگذار در این واپسین دم ز دیدارت دلم سیراب گردد شبح پنهان شد و در خورد بر همچرا امید بر عشقی عبث بست ؟ چرا در بستر آغوش او خفت ؟ چرا راز دل دیوانه اش را به گوش عاشقی بیگانه خو گفت ؟چرا؟… او شبنم پاکیزه ای بود که در دام گل خورشید افتاد سحرگاهی چو خورشیدش بر آمد به کام تشنه اش لغزید و جان دادبه جامی باده ی شور افکنی بود که در عشق لبانی تشنه می سوخت چو می آمد ز ره پیمانه نوشی به قلب جام از شادی می افروختشبی ، نا گه سر آمد انتظارش لبش در کام سوزانی هوس ریخت چرا آن مرد بر جانش غضب کرد ؟ چرا بر ذره های جامش آویخت ؟ کنون ، این او و این خاموشی سرد نه پیغامی ، نه پیک آشنایی نه در چشمی نگاه فتنه سازی نه آهنگ پر از موج صدایی
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• به تو گفتم عشقم و ساده نگیر تحملم خیلی کمه به تو گفتم اگه بازیچه بشم میکشمت..حیف روزای خوشم به پای تو حروم شدن
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• تک تک روزهایم را میسوزانم ، تا چشمکی شوم برای شب های بی ستاره ات . . .
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• عاشقانه هایی که برایت مینویسم مثل آن چای هایی هستند که خورده نمیشوند! یخ میکنند و باید دور ریخت! فنجانت را بده دوباره پر کنم شاهزاده
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• کاش عشق را از پلک های خود می آموختیم پلک هایی که تا وقتی خون در رگ هایشان جاری است هردم برهم بوسه می زنند پلک هایی که از سحر تا پاسی از شب برای در آغوش کشیدن هم لحظه شماری می کنند پلک هایی که حتی برای دقیقه ای کوتاه هم نمی توانند دوری از یکدیگر را تاب بیاورند پلک هایی که در لحظه مرگ هم در آغوش یکدیگر جان می دهند عشق را باید از آن ها آموخت …!
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• تــــــو فقط دســــــتهایتــ را دور آغــــــوشتــ حــــــلقهــ کنــ مــــــنــ میانــ خالیــ بــــــازوانتــ آرامــ خــــــوابیدهــ امــ ....
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• سکوتم را به باران هدیه کردم تمام زندگی را گریه کردم ... نبودی در فراق شانه هایت به هر خاکی رسیدم تکیه کردم
پاسخ : •* دلنوشته های دلنشین *• چای دبــش زیر آسمان مهر تلخه تلخ , غم پهلو حالم خوب است!!! فقط دلم کمی... بهانه ات را میگرد!!!