پاسخ : ♠ دلنوشته ها ♠ کاش می دانستی، من سکوتم حرف است، حرف هایم حرف است، خنده هایم، خنده هایم حرف است. کاش می دانستی، می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم. کاش می دانستی، کاش می فهمیدی، کاش و صد کاش نمی ترسیدی که مبادا دل من پیش دلت گیر کند، یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند. من کمی زودتر از خیلی دیر، مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد. تو نترس، سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد. کاش می دانستی، چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت، در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست. تازه خواهی فهمید، مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست.
پاسخ : ♠ دلنوشته ها ♠ رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند و…و من همچون غربت زده ایی در اغوش بی کران دریای بی کسی به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید بانوی دریای من… کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت
پاسخ : ♠ دلنوشته ها ♠ آنهايي كه هميشه بودند، هرگز نبودند او كه هرگز نبود، هميشه بود هميشه و در تمام لحظه*ها به او كه تمام دقايق عمرم را عطر*آگين كرد آنچنان كه بعد از ساليان دراز هنوز از شميم خوش آن لحظه*ها سرشارم و رد پايش هنوز در خواب*هاي هر شب من….
پاسخ : ♠ دلنوشته ها ♠ تقصیر سرنوشت ” به با تو بودن عادت کرده ام گاه و بی گاه به خوبی هایت به مهربانی هایت خو گرفته ام اما تو از رفتن و جدایی می گویی و من پر از هراس و دلهره ……. می خواهی بروی ؟ باید جلوی ساعت زمان را بگیرم اما نه نمی توانم ، دستم به ساعت زمان نمی رسد …… به ماه گفتم : تومی خواهی از پیشم بروی ماه زیر گوشم آهسته نجوا کرد : لحظه ی دیدار نزدیک است دوباره گفتم : پس غم دوری اش را چه کنم ؟ … [HR][/HR]
پاسخ : ♠ دلنوشته ها ♠ چیزی به فرو رفتنم نمانده ، چیزی به تمام شدنم نمانده ، در سایه سنگینی که بر روی زندگی ام افتاده ، وزش نابودی را می بینم [HR][/HR]
پاسخ : ♠ دلنوشته ها ♠ با شمایم نشنیدید ؟ جوابم بدهید تشنگی کشت مرا جرعه ی آبم بدهید تشنه ام وای اگر آب به دستم نرسد دست کم آب ندادید سرابم بدهید سال ها هست که این شهر به خود مست ندید عقل ارزانی تان باد شرابم بدهید درد عشق است که جز مرگ ندارد مرحم چوبه ی دار مهیاست طنابم بدهید خواب تا مرگ،کسی گفت فقط یک نفس است قسمتم مرگ نشد فرصت خوابم بدهید گفته بودید که هر جرم عذابی دارد عاشقی جرم بزرگی ست عذابم بدهید
پاسخ : ♠ دلنوشته ها ♠ گاهت کافیست تا دوباره در هوای آمدنت بمیرم . . . تو همیشه دعوتی ، راس ساعت دلتنگی ! [HR][/HR]
پاسخ : ♠ دلنوشته ها ♠ برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را برای بار دوم برایت باز گوید. چرا مرا شکستی ؟چرا؟ اشعاری برایت سرودم که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟ چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟ زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم. خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم. چرا این چنین شد/؟چرا؟ من که بودم؟ که هستم به کجا دارم می روم؟
پاسخ : ♠ دلنوشته ها ♠ خسته ام از نوشتن از عشق ... از نوشتن از اين همه احساس، خسته از اين كلمات كودكانه… خسته از جستجو كردن، خسته از فراموش كردن بودنم ، فراموش كردن هستي ام... خسته از بازيهاي بچه گانه، از بازي با اين همبازيهاي بچه تر از خودم ... خسته از كشيدن منحني به شكل قلب و پرتاب تيري به سوي آن .... !! خسته از دويدن براي رسيدن ، براي رسيدن به هيچ ! خسته از شنيدن نجواي ناله هاي عاشقانه عاشقي در كنج تنهائيهايش ... خسته ام از اين اعتياد قلبم به عشق . ! از اعتياد چشمانم به اشك، از اعتياد روحم به غم و غصه . خسته ام از اين قمار، از قمار دل ! قماري كه آخرش چه برنده باشي و چه بازنده، «بازنده اي » بيش نخواهي بود ! خسته از جارو كردن خرده شيشه هاي دل ...!! خسته از مرهم گذاشتن بر اين زخمهاي كهنه ... خسته ام از كاروانسرا شدن دل !!! و به زير سؤال رفتن عشق ..... خسته ام.... خسته .... خسته ي خسته ..!! خسته ازاين صبر و انتظار، خسته از تكرار روزها ، خسته شدم از روياي تو، خسته شدم از خودم ، خسته شدم از اين زندگي ...