پاسخ : ♠ دلنوشته ها ♠ آسان دل سپردم این شد که آسان باز پس دادش چقدر به تلخی می گذرد از میان خاطراتم,یادش
پاسخ : ♠ دلنوشته ها ♠ زن وار حسادت میکنم ... دلم آغوش پر آرامشی را می خواهد که زیر باران گرمم کند... دلم میخواهد کسی باشد خوب باشد... مهربان باشد ... بس باشد ... همه ی این بودن هایش فقط برای مـــــــــن باشد... فقط مـــــــــــن و بـــــ ـــ ــا شــــ ـــ ــــ ـــد
پاسخ : ♠ دلنوشته ها ♠ می نویسم از غمم وقتی اومد تو زندگیم، هر شبِ تنهایی هام بارونی شد، قطره ها لغزیدن وُ چکیدن از رو گونه هام، دامنم تر شد وُ بیشتر شد همه بهونه هام،
پاسخ : ♠ دلنوشته ها ♠ من دلم تنگ کسیست که به دلتنگی من می خندد باور عشق برایش سخت است ... ای خدا باز به یاری نسیم سحری می شود آیا باز دل به دل نازک من بربندد
پاسخ : ♠ دلنوشته ها ♠ دلم میخواد صدات کنم تو آسمون عشق من پر بزنی نگات کنم دلم میخواد جونو تنو فدای خنده هات کنم من بشینم رو به روتو سیر ببینم نگات کنم دلم میخواد از عشق تو سبد سد گل بچینم از از اون نگاهه خوشگلت بد جوری من جون میگیرم عشقه منی دوست دارم برای چشمات میمیرم
پاسخ : ♠ دلنوشته ها ♠ عشق تو به تار و پود جانم بسته است بي روي تو درهاي جهانم بسته است از دست تو خواهم كه برآرم فرياد در پيش نگاه تو زبانم بسته است [HR][/HR]
پاسخ : ♠ دلنوشته ها ♠ تموم خاطراتت یادم میاد یاد اون روز که دلت میگفت منو میخواد اگه تو نمونی پیشم دیونه میشم آخه من چی کار کنم تو بمونی پیشم فکر تو یه لحظه از سرم نمیره من میگم میمونی اما دل میگه میره نزار تا قصه مون این جوری تموم بشه میدونم تو میری مهرم حروم میشه بگو حرفت چیه ؛ آخه دردت چیه تازه اول راهیم ، خداحافظی چیه می دونستم میری و تنهام میزاری تو که از حال دلم خبر نداری می دونستم آخرش این جوری میشه یکی مون تنها میمونه واسه همیشه
پاسخ : ♠ دلنوشته ها ♠ گر از عشق ميشه قصه نوشت ميشه از عشق تو گفت... ميشه از عشق تو مرد و ديگه از دست همه راحت شد.. آره از عشق تو ديونگي هم عالميه...
پاسخ : ♠ دلنوشته ها ♠ و من برگ بودم كه توفان گرفت و ديدم كه اين قصه پايان گرفت بهار تو آمد به ديدار من و آخر مرا از زمستان گرفت كوير تنت را به باران زدند تن آسمان از عطش جان گرفت تو مي رفتي و چشم من چشمه بود و من خيس بودم كه باران گرفت عجب بارشي بود بر جان من كه چون رودي از عشق جريان گرفت هواي تو بود و خيال تو بود كه دست مرا در خيابان گرفت حقيقت همين است اي نازنين كه چشمت غزل داد و ايمان گرفت تو و كوچه و آن زمستان سرد و من برگ بودم كه توفان گرفت