نمي دونم چرا شما مامان باباها، همه اش يه کاري ميکنيد که ما بچهها يه عالم سوال بياد تو کله مون. البته خانوم معلممون به من ميگه: سعيد ناف تورو از سوال بريدن. منم گفتم: خانوم مگه ناف رو ميبرن؟ تازه مگه سوال ميتونه چيزي را ببره؟ خنديد ويه نگاه به آسمون کرد و گفت: اُ اُ اُف سعيد! فکر کنم منظورش اين بود که دو دقيقه دست از سر من بردار! مث شما که هر وقت نمي توني جواب سوالامو بدي همين حرفو ميزني! اما خوب من الان دوباره دچار همون تناقض شدم (ض رو يادگرفتم ض مثل مريض، رضا، مثل رمضان) شما هميشه ميگي دروغگو روميبرن جهنم، درغگو رو خدا دوست نداره، چشماي دروغگو وقت دروغ گفتن تکون ميخوره واسه همسن هم نبايد دروغ بگي اما هم خودت دروغ گفتي هم بابا. ديشب عمو کريمي- دوست بابا- زنگ زد و وقتي تو گوشي را برداشتي و بابا فهميد عمو کريمي، يواشکي بهت گفت بگو نيست! من گفتم اِاِ بابايي، چشات تکون ميخوره، ميفهمه! تازه، ميري جهنمها!!؟ بابايي هم گفت يه بار اشکال نداره اما من ديدم که اون چند بار دروغ گفته، مثلا همين چند روز پيش خواب مونده بود. به همکارش زنگ زد وگفت من تو ترافيک موندم 1 ساعت ديگه ميرسم! ياهمين خود شما... وقتي خواستن براي کلاس اول بهم واکسن بزنن، گفتي درد نداره، اصلا درد نداره اما اونقدر درد داشت که مجبور شدي براي ساکت کردنم، 2 تا بستني بخري. راستش نصف گريه من واسه اين بود که تو راستش رو به من نگفتي. حالا بگو ببينم مامان خانوم خدا فقط بچههايي که دروغ ميگن رو ميبره جهنم؟ فقط چشاي بچهها وقت دروغ گفتن تکون ميخوره؟ آدم ميتونه يه بار دروغ بگه و ديگه نگه؟ فعلا همين چند تا سوال منو جواب بده تا بعد... فقط راستشو بگيها! سلام آقاي پدر يه سوال دارم: چرا شما بعضي وقتا به من ميگي اي فسقلي پدر سوخته! اما من که ميگم: علي، يه فسقلي پدر سوخته است، چشم غره ميري و با هم ديگه دعوتم ميکنيد؟ يا مثل چند شب پيش که توي ماشين نشسته بوديم ومي رفتيم خونه عمو مهدي، اون آقاهه پشت سرت بوق ميزد و عصبانيت کرده بود تو گفتي: مرديکه احمق چرا الکي بوق ميزني. چندتا خيابون اونطرفتر که يه موتورسوار يک دفعه پيچيد جلوت، منم عصباني شدن و گفتم: عجب مرديکه احمقيها!! تو هم سرم داد کشيدي که ديگه نبينم از اين حرفهاي بيادبي بزني... بابايي، من نمي فهمم چرا شما ميتوني بگي مرديکه احمق، پدر سوخته و... اما من نميتونم؟! چون هنوز 7 سال و 8 ماههمه و بزرگ نشدم؟ اگه اين جوريِ، من آرزومه بزرگ بشم تا بتونم مث شما از اين حرفها بزنم! ( ميدونم از اين آرزوم ناراحت و عصباني ميشي اما نمي دونم چرا هر چي مياد تو فکرم، ميگم!) مادرجون هميشه ميگه: حرف راستو از بچه بشنو. فکر کنم واسه همين ميگه چون علي هم مثل من هرچي مياد توکله اش، ميگه! به هر حال من منتظر جوابت هستم بابايي...