[h=3]با فریدون مشیری در کوچه عشق[/h] نقش پایی مانده بود از من ،به ساحل ، چند جا ناگهان ، شد محو، با فریاد موجی سینه سا ! نقش پایی مانده بود از من ،به ساحل ، چند جا ناگهان ، شد محو، با فریاد موجی سینه سا ! آن که یک دم ، بر وجود من گواهی داده بود ، از سر انکار ، می پرسید:کو؟ کی؟ کی؟ کجا؟ ساعتی بر موج و بر آن جای پا حیران شدم از زبان بی زبانان می شنیدم نکته ها: این جهان:دریا ، زمان:چون موج ، ما:مانند نقش ، لحظه ای مهمان این هستی ده هستی ربا ! یا سبک پروازتر از نقش، مانند حباب ، بر تلاطم های این دریای بی پایان رها لحظه ای هستیم سرگرم تماشا ناگهان، یک قدم آن سوتر پیوسته با باد هوا! باز می گفتم: نه !این سان داوری بی شک خطاست ، فرق بسیار است بین نقش ما ، با نقش پا فرق بسیار است بین جان انسان وحباب هر دو بر بادند اما کارشان از هم جدا: مردمانی جان خود را بر جهان افزوده اند آقتاب جان شان درتاروپود جان ما ! مردمانی رنگ عالم را دگرگون کرده اند هر یکی در کار خود نقش آفرین همچون خدا! هر که بر لوح جهان نقشی نیفزاید ز خویش ، بی گمان چون نقش پا محو است در موج فنا نقش هستی ساز باید نقش بر جا ماندنی تا چو جان خود ، جهان هم جاودان دارد تو را ! فریدون مشیری