.داستان زندگي اشرف پهلوي ( دنباله دار )..:: اشرف پهلوي سومين دختر رضاخان است. اولين دختر رضاخان «همدم السلطنه» نام داشت و حاصل ازدواج رضاخان با زني به نام «صفيه» بود. صفيه خانم از اهالي همدان بود كه رضاخان در اوايل انتصاب به فرماندهي آترياد قزاق همدان، وي را صيغه نمود و پس از يك سال طلاق داد. دومين همسر رضاخان «تاج الملوك» نام داشت، وي فرزند يكي از فرماندهان ارشد قواي قزاق به نام تيمورخان آيرملو بود كه در جريان انقلاب اكتبر 1917 روسيه به همراه خانواده اش به ايران مهاجرت كرده و در تهران اقامت گزيده بود. تاج الملوك دختري قد كوتاه و زشت رو و به اصطلاح عوام «ترشيده»! بود و هنگام ازدواج با رضاخان بيش از 24 سال از سنش مي گذشت كه درآن زمان براي ازدواج سن زيادي بود زيرا عموم خانواده ها مطابق رسوم رايج دختران خود را تا پيش از سن 18 سالگي به خانه بخت مي فرستادند. اما اين مسايل براي رضاخان اهميت نداشت. براي رضاخان كه دوران كودكي و نوجواني و جواني خود را به عنوان «تابين» (قزاق بدون درجه همانند سرباز) در فوج قزاق گذرانده بود، اين نكته مهم بود كه با دختر يكي از امراي ارشد اين فوج ازدواج مي كند. ارتشبد فردوست در اين مورد مي نويسد: «در آن زمان براي رضاخان افتخاري بود كه با يك دختر ميرپنج ازدواج كرده است. . . ». (1) اولين فرزند تاج الملوك، شمس نام داشت كه دو سال بزرگ تر از «اشرف» بود. اشرف در روز چهارم آبان 1298 ه- ش چند ساعت پس از تولد محمدرضا پهلوي در خانه اي واقع در كوچه ضلع شمال شرقي ميدان حسن آباد تهران به دنيا آمد. با تولد اشرف و محمدرضا تحولات بزرگي در زندگي رضاخان پديد آمد و از سوي ژنرال آيرون سايد- فرمانده نيروهاي انگليسي در بين النهرين- براي فرماندهي كودتاي نظامي عليه احمدشاه قاجار انتخاب شد و در فرصتي كمتر از يك سال وي، در سوم اسفند 1299 به همراه سيدضياءالدين طباطبائي به عنوان فرمانده نظامي كودتا به تهران حمله كرد و در كودتايي بدون خونريزي اين شهر را تصرف كرده و از سوي شاه به عنوان وزير جنگ معرفي شد. رضاخان به همين دليل تولد محمدرضا و اشرف را خوش يمن تلقي مي كرد و پيشرفت هايش در عرصه هاي سياسي - نظامي را مرهون قدوم اين كودكان مي دانست. او تمام عاطفه اش را به پاي محمدرضا مي ريخت و آنچنانكه بايد و شايد به اشرف محبت نمي كرد، تاجايي كه اشرف خود نيز متوجه اين تفاوت و تبعيض شده بود و بعدها به هنگام تدوين خاطراتش به اين موضوع اشاره كرد: «قبل از من خواهر دوست داشتني ام، شمس به دنيا آمده بود و حالا هم پسري متولد شده بود كه رؤياهاي پدر و مادرم را برآورده مي ساخت. اين حقيقت كه من در همان روزي متولد شده بودم كه محمدرضا پهلوي وليعهد و شاه آينده ايران به دنيا آمده بود، هميشه اين فكر را در من تقويت مي كرد كه هرگز نبايد از پدر و مادرم انتظار داشته باشم محبت و علاقه مخصوصي نسبت به من اظهار نمايند». (2) اما همانقدر كه محمدرضا مورد علاقه و محبت رضاخان بود، تاج الملوك دخترش شمس را دوست مي داشت و همواره او را به اشرف ترجيح مي داد: «بعضي از شب ها را به خاطر مي آوردم كه خوابم نمي برد يا در خواب كابوس مي ديدم و بيدار مي شدم. روي پنجه پا آهسته تا جلوي در اتاق مادرم مي رفتم و مي ديدم كه مادرم و خواهرم در كنار هم خوابيده اند و بيرون در كمي گريه مي كردم و بعد نزد دايه ام مي رفتم و با خود فكر مي كردم كه «جاي خاصي» براي من وجود ندارد. من خيلي زود به اين واقعيت پي بردم كه خودم بايد مسائل و مشكلاتم را حل كنم و خودم بايد مستقلاً فكر و اقدام كنم و بهاي آن را هم بپردازم». (3) كم توجهي به اشرف، تأثيرات عميقي بر روح اشرف گذاشته بود، تاجايي كه او خود را در خانه پدري بيگانه مي انگاشت: «با آنكه اين همه بچه در خانواده ما وجود داشت، دوران كودكي من اغلب به تنهايي مي گذشت. شمس كه اولين بچه و دختر مورد علاقه خانواده بود. برادرم را هم ]كه[ اولين پسر و وليعهد بود، همه دوست داشتند و من خيلي زود احساس كردم كه بيگانه اي بيش نيستم و بايد براي خود جايي باز كنم. . . ». (4) زماني كه رضاخان در روز 9 آبان سال 1302 هجري شمسي بر اريكه سلطنت تكيه زد، اشرف 4 ساله بود. او تحصيلات ابتدايي را در مدرسه زرتشتيان تهران گذراند، اما تحصيلات عاليه نداشت. حتي دوره دبيرستان را هم تمام نكرد. رضاخان علاقه داشت تا فرزندانش حداقل يك زبان خارجي را بياموزند. به همين سبب همسر فرانسوي يكي از افسران ارتش را مأمور آموختن زبان به شمس و اشرف و محمدرضا كرد و او چند سالي به كار آموزش زبان فرانسه به فرزندان شاه اشتغال داشت: «پدرم چون به كمبود تحصيلات رسمي خود كاملاً آگاه بود، از اين رو تصميمش آن بود كه ما بايد تحصيل كنيم و دست كم يك زبان خارجي ياد بگيريم. به همين سبب مادام ارفع را كه همسر فرانسوي يكي از افسران ارتش بود، استخدام كرد تا به ما زبان فرانسه بياموزد». (5) در روز هفدهم دي ماه سال 1314، رضاشاه دستور داد تا به زور چادر را از سر زنان و دختران ايراني بردارند و خود براي به اصطلاح تشويق مردم و مرعوب ساختن مديران و كاركنان دولت، چادر از سر زن و دختران خود برداشت و آنها را به مجالس و ميهماني هاي رسمي كه به اين مناسبت ترتيب مي يافت، برد. كشف حجاب اولين اثرات سوء خود را در دربار و خانه رضاخان گذاشت و دختران او كه ديگر منعي براي پوشاندن خود نداشتند، آزادانه با پسران معاشرت كردند. در ايام تابستان دختران رضاخان بعد از ظهرها به حوالي باغ هاي «دروس» مي رفتند و با پسرهاي «عبدالحسين تيمور تاش» كه باغ ييلاقي اش در آن حوالي بود، دوچرخه سواري مي كردند. از رهگذر همين گونه بازي ها و معاشرت هاي بي پروا با پسرهاي همسن و سال خود بود كه نخستين جوانه هاي رابطه هاي شيطاني در قلب «اشرف» شكفت و موجب دلباختگي اشرف پهلوي به جوانان همسن و سال خود نظير «مهرپور تيمورتاش» و «هوشنگ تيمورتاش» گرديد. كمبود و يا نبود دختر در ميان مجموعه دوستان اشرف پهلوي، موجب شد تا از پرواي او در برخورد با مردان بشدت كاسته شود و مروري بر اسامي دوستان نزديك دوران نوجواني و جواني اشرف اين نكته را به خوبي به اثبات مي رساند. اشرف نيز در بازگويي خاطرات ايام نوجواني خود علل گرايش و آميزشش با مردان را همين كمبود دوستان دختر مي داند: «چون دوست و همبازي دختري نداشتم، رفقاي برادرم را به دوستي انتخاب كرده بودم. . . ». (6) وي افراط در برقراري رابطه با مردان را تلاش براي شكستن روابط قالبي و محدود زنان در آن ايام توجيه مي كند و اينكه به زعم خودش نمي خواسته به سرنوشت محتوم و مقدر زنان تن در دهد: «با وجود تمام اين فعاليت هاي مردانه هرگز دلم نمي خواست پسر بودم. به عكس، خيلي خوشحال بودم كه زنم. . . هر چند هرگز حاضر نشدم نقش قالبي و محدودي را كه در آن روزگار براي زنان مقدر شده بود، بپذيرم. براي من نقش مردان، با آرزوي عمل و حق انتخابهايي كه داشتند، خيلي جالب تر به نظر مي آمد و شايد به همين جهت است كه من بيشتر عمر خود را صرف فعاليت در دنياي مردان كرده ام». (7) «اشرف پهلوي» هميشه به عنوان سمبل فساد درباريان، زبانزد خاص و عام بود، زيرا هرزگي ها، زد و بندها، قانون شكني ها و ولنگاري هاي او حد و مرزي نداشت و همين امر هميشه مشكلاتي را براي برادرش «محمدرضا» فراهم مي آورد. احمدعلي مسعود انصاري در خاطرات خود روابط اشرف با برادرش محمدرضا و فرح- همسر وي- را اينگونه شرح مي دهد: «با اين همه اشرف بيشتر از تمام خواهر و برادرهاي شاه با او نزديك و حتي روي او نفوذ داشت دراين اواخر كه شاه در چهره يك مرد قدرتمند ظاهر مي شد اشرف تا حدودي دست و پايش را جمع كرده بود و رعايت بعضي از مسايل را مي كرد. با اين وجود دو مسئله براي آنها كه از نزديك شاهد روابط دروني دربار بودند روشن بود: يكي اينكه اشرف چندان با فرح روابط نزديك نداشت. . . و دوم اينكه راه و روش خود شاه را براي مملكت داري در باطن خوش نداشت و شاه هم كه از باطن خواهرش بي خبر نبود، حوزه فعاليتهاي او را محدود نگه داشته بود. . . »(8) احمدعلي مسعود انصاري درباره روابط اشرف با ديگر همسران شاه مي نويسد: «. . . بالأخره همين قدرت طلبي بسيارش او را با تمام همسران شاه در تضاد قرار داده بود. زيرا وي چشم ديدن زني را كه شخصيت دوم دربار و خاندان سلطنتي باشد نداشت. با فوزيه اختلاف به هم رسانيد و معروف است كه يكي از عوامل اصلي پافشاري فوزيه بر طلاق، اختلافش با اشرف بود و آزاري كه از دست رفتار او مي كشيد. با ثريا نيز وضعي بهتر از اين نداشت. به اختلافاتش با فرح ]نيز[ اينجا و آنجا اشاره كرده ام. »(9) اشرف پهلوي يكي از مهره هاي اصلي كودتاي 28 مرداد بودكه قدرت طلبي و ماجراجويي وي از عواملي بودند كه به او انگيزه فعاليت در اين عرصه را مي دادند؛ احمدعلي مسعودانصاري در اين رابطه مي نويسد: «به طور كلي وي زني ماجراجو و قدرت طلب است و در اين راه از خرج پول و نيرو ابايي ندارد. بيهوده نيست كه يكي از رجال قديم مي گفت: «اگر يك مرد در خاندان پهلوي باشد اشرف است». . . . بر اثر همين خصوصيات است كه اشرف يكي از مهره هاي اصلي كودتاي 28 مرداد شد. . . »(10) هنگامي كه دكتر محمد مصدق با ياري آيت الله كاشاني - كه مردم را به قيام سي ام تير ماه سال 1330 فراخواند - دوباره بر اريكه نخست وزيري تكيه زد، از محمدرضا درخواست نمود تا در اسرع وقت مقدمات خروج خواهرش را از ايران فراهم آورد، اما اشرف به بهانه هاي مختلف دفع الوقت مي كرد تا در همان ايام با طرح توطئه اي حكومت مصدق را سرنگون سازد. بالاخره شاه دربرابر اراده مردم در صحنه كه خواستار اخراج اشرف از كشور بودند، تسليم شد و او را وادار به خروج از كشور نمود: «والاحضرت شاهدخت اشرف پهلوي به اروپا عزيمت كردند. ساعت 4 و نيم بعدازظهر ديروز والاحضرت شاهدخت اشرف پهلوي براي معالجه چشم فرزند كوچك خود، والاحضرت شهريار با هواپيما به اروپا عزيمت كردند». (11) اما در روز چهارم مرداد سال 1332 چاپ خبر بازگشت اشرف پهلوي به تهران، خشم مردم و اعتراض دولت مصدق را برانگيخت بويژه آنكه ظاهراً او بدون اجازه برادرش به تهران بازگشته بود: «ورود ناگهاني و بدون اطلاع والاحضرت اشرف موجب تعجب دولت و دربار شد». (12) البته اشرف در فرودگاه به دروغ ادعا كرد به دليل ابتلاي فرزندش به بيماري سل استخواني به ايران بازگشته است: «والاحضرت اشرف گفته است؛ چون فرزندم به بيماري سل استخواني مبتلا شده و براي معالجه او احتياج به پول دارم به تهران آمدم تا با فروش اثاثيه و املاك خود وسايل بهبودي او را فراهم كنم. وضع مزاجي پسرم وخيم است. . . والاحضرت در حاليكه گريه مي كرد مي گفت اگر همين امروز اين مبلغ ]20 هزار دلار[ فراهم شود ايران را ترك مي كنم و اگر محظوري هم باشد، خودم شخصاً به ملاقات آقاي دكتر مصدق مي روم». (13) اما اين اشك تمساح ريختن اشرف پهلوي براي آن بود كه به هر طريق ممكن در ايران بماند و نقشي مهم در سرنگوني «دكتر مصدق» ايفا نمايد. ورنه گذشت زمان ثابت نمود كه فرزندان او صحيح و سالم بوده اند. در اين ميان شاه كه خود را در تنگناي اعتراضات دولت و مردم مي ديد، بلافاصله دست به كار شد و كوشيد تا با درج اين اعلاميه در جرايد، خود را بي اطلاع معرفي كند: «اعلاميه دربار شاهنشاهي درباره ورود والاحضرت اشرف پهلوي؛ نظربه اينكه والاحضرت اشرف پهلوي بدون اجازه از پيشگاه مبارك همايوني و اطلاع قبلي دربار شاهنشاهي ديروز بعدازظهر به وسيله هواپيما به تهران وارد شدند، با كسب اجازه از پيشگاه مبارك همايوني به معظم لها ابلاغ شد فوراً از ايران خارج شوند و از اين پس نسبت به هر يك از افراد خاندان جليل سلطنت كه رعايت تشريفات و مقررات مربوط به وزارت دربار كه بستگي به حيثيت مقام شامخ سلطنت را دارد، ننمايد با سخت ترين ترتيب عمل خواهد شد. كفيل وزارت دربار شاهنشاهي ابوالقاسم اميني». (14) بدين ترتيب اشرف مجبور مي شود در مورخه 10/5/1332 با هواپيماي سوئدي (S. A. S) تهران را به مقصد سوييس ترك كند. جالب اينكه اشرف تنها توسط برادران ناتني اش غلامرضا و حميدرضا(15) و همسران اين دو مشايعت مي شود. اما هجده روز بعد، امريكا و انگليس و اتحاد جماهير شوروي سابق، طي طرحي مشترك، در كودتايي به سركردگي سپهبد زاهدي، دولت قانوني مصدق را ساقط و شاه دربدر در عراق و ايتاليا را دوباره بر سرير سلطنت نشاندند. در اين ايام اشرف كه از دكتر مصدق كينه اي غريب در دل داشت، دو روز بعد از كودتا در حاليكه نمي توانست شادي خود را پنهان كند، در برابر خبرنگاران ظاهر شد و چنين گفت: «به برادر تاج دار خود تهنيت مي گويم. . . خيال دارم مسافرتي در مديترانه بكنم و بعد محتملاً مسافرت كوتاهي به ايران به عمل آورم». (16) بدين ترتيب اشرف در واپسين روز سال 1332 يعني هفت ماه پس از سقوط دولت مصدق به قصد انتقام جويي به ايران مي آيد تا از تك تك كساني كه كينه اي در دل داشت، عقده گشايي كند. كه يكي از آنها روزنامه نگاري به نام كريم پورشيرازي بود كه به دستور اشرف، زنده زنده در آتش سوزانده شد. زيرا در مقالات آتشينش از اشرف به عنوان جرثومه فساد نام برده بود. اشرف در همين حال پانزده روز پس از بازگشت به ايران با سازماندهي مجدد سازمان شاهنشاهي خدمات اجتماعي حضور خود را در عرصه فعاليت هاي سياسي كشور اعلام مي كند. حتي براي زدودن خاطرات گذشته نقاب انسان دوستي بر چهره مي زند. در حاليكه در خلوت باز هم به فسادهاي خود ادامه مي داد. «اشرف پهلوي» سرانجام در روزهاي فراگير شدن تظاهرات مردم عليه رژيم برادرش بار ديگر ايران را ترك مي كند، سفري كه بازگشتي در پي ندارد. اشرف پهلوي سه بار ازدواج مي كند، نخستين بار به دستور رضاخان و با تأييد انگليسي ها با «علي قوام» پسرقوام الملك شيرازي و برادر زن اسداله علم ازدواج مي كند. در حاليكه بنا بر اعترافات مكررش به فريدون جم نامزد خواهرش «شمس» دل باخته بوده است. او پس از تبعيد رضاخان، سبكسري هاي خود را بيشتر آشكار مي كند، به گونه اي كه در مصر دل به يك پيشه ور مصري به نام «احمد شفيق» مي سپارد، و از او صاحب 2 فرزند مي شود. اما پس از آنكه حضور شفيق مصري در خانواده سلطنتي به هر نحو ممكن توجيه مي شود، اشرف به مهدي بوشهري دل مي بندد و چندي بعد با او ازدواج مي كند. در حاليكه در طول همه اين سالها حتي يك روز هم با وي در زير يك سقف زندگي نمي كند. عموم كساني كه با اشرف پهلوي به هر نحو ممكن مراوده داشته اند، در توصيف او در اين صفات متفق القولند: هرزه - هوسران - بي بندوبار - معتاد - لجوج - بددهن - كينه توز - خسيس - تجمل پرست - مال اندوز و الخ كه ريشه اين صفات را بي شك بايد در گذشته او جستجو كرد. اشرف و مواد مخدر دخالت اشرف پهلوي در قاچاق مواد مخدر مسأله اي پنهاني نبود و همگان در سطح جهان بر اين امر واقف بودند و مي دانستند كه او يكي از مهم ترين اعضاي مافياي جهاني مواد مخدر است و هر بار كه به سفر مي رود با استفاده از مصونيت ديپلماتيك خود، چندين كيلو مواد مخدر، بويژه هروئين را جابه جا مي كند زيرا به سبب داشتن گذرنامه سياسي، در هيچ مرز و فرودگاهي جامه دانها و لوازم و وسايل همراه وي را تفتيش نمي كردند. حسين فردوست متولي امور امنيتي و جاسوس رژيم محمدرضا پهلوي در بخشي از خاطرات خود با عنوان «شيطاني به نام اشرف» به موضوع دخالت اشرف پهلوي در قاچاق مواد مخدر در سطح ايران و اروپا اشاره مي كند و مي نويسد: «اشرف قاچاقچي بين المللي بود و به طور مسجل عضو مافياي آمريكاست. او به هر جا كه مي رفت در يكي از چمدان هايش هروئين حمل مي كرد و كسي هم جرأت نمي كرد آن را بازرسي كند. اين مسئله توسط بعضي از مأمورين به من گزارش شد و من نيز به محمدرضا اطلاع دادم كه اشرف چنين كاري مي كند. محمدرضا دستور داد كه به او بگوييد اين كار را نكند. همين. . . ». (17) «پروين غفاري» يكي از معشوقه هاي شاه در كتاب خاطرات خود ضمن اشاره به نقش «اشرف پهلوي» در قاچاق مواد مخدر مي نويسد: «در حدود سالهاي 1334 - 1333 خورشيدي، منزل ما در خيابان چاله هرز و نزديك كلوپ امريكايي ها بود. . . خلباني امريكايي به نام «جك» سخت عاشق و شيداي من شده بود. او گاهي به منزل ما مي آمد و من نيز در اكثر مجالس امريكايي ها در آن كلوپ شركت مي كردم، جك آنقدر مرا دوست داشت كه عكس قاب شده اي از مرا به ديوار اتاقش نصب كرده بود، همين عكس پاي مرا به ماجرايي كشاند كه روح من از آن خبر نداشت. قضيه بدين قرار بود كه روزي از روزها جسد جك را در حاليكه پيشاني اش با گلوله اي سوراخ شده بود در اتاقش يافتند، علوي مقدم، رئيس شهرباني وقت و (صرفي) رئيس انگشت نگاري با ديدن عكس من در اتاق جك، مرا به عنوان مظنون به شهرباني برده و در شرايطي سخت بازجويي كردند. من هم كه از اصل ماجرا بي اطلاع بودم، باتندي به سؤالات بازجويان پاسخ مي دادم و در نهايت به دليل فقدان مدارك آزاد شدم. بعدها از غلامرضا (پهلوي) شنيدم كه در شب بازجويي من در محل شهرباني شخص اشرف با علوي مقدم ملاقاتي داشته و سفارشات لازم را به او و صرفي كرده است تا عليه من پرونده سازي كنند. قصد اشرف از اين پرونده سازي اين بود كه هم كينه ديرينه اش را نسبت به من خالي كند و هم اينكه پرونده به نوعي لوث گردد، چرا كه طبق اطلاع، جك با زني به نام «نلي» كه چشمان سبزي داشت و مهماندار هواپيما بود، مبادرت به آوردن كوكائين و هروئين به ايران مي كردند و اشرف نيز كه در اين قبيل امور يد طولايي داشت در يك رقابت مافيايي دستور قتل جك را صادر كرده بود و قاتلين با كمين كردن و پنهان شدن در پشت پرده اتاقش به محض اينكه وي وارد اتاق شده بود با تفنگي كوتاه و از پشت پرده به پيشاني او شليك كرده بودند. »(18) ادعاهاي اين فرد به عنوان فردي مطلع و صاحب نفوذ در دولتمردان رژيم پهلوي مبين اين نكته است كه «اشرف» پس از سرنگوني دولت دكتر «محمد مصدق» و كودتاي 28 مرداد به نحو افسار گسيخته تري در امر قاچاق مواد مخدر فعال بوده است. و پس از بازگشت به كشور بلافاصله با مافياي بين المللي قاچاق مواد مخدر رابطه برقرار كرده است. نام اشرف پهلوي از سال 1335 بعد از تصويب قانون منع كشت خشخاش در عرصه قاچاق مواد مخدر مطرح شد. با اجراي اين قانون كه توسط دكتر جهانشاه صالح وزير بهداري كابينه حسين علا تهيه و به مجلس پيشنهاد گرديد، ايران كه در شمار كشورهاي صادر كننده ترياك قرار داشت، بزودي به يكي از واردكنندگان مهم مواد مخدر مبدل شد و چون اين كالا به صورت قاچاق و دور از نظارت دولت وارد و توزيع مي گرديد، سود فراواني را نصيب قاچاقچيان مي كرد، اشرف پهلوي هم كه در تمام عمر و بويژه پس از كودتاي 28 مرداد به دنبال منفعت شخصي بود و براي به دست آوردن پول سر در هر سوراخي مي كرد، به فعاليت در اين عرصه روي آورد و به قاچاق مواد مخدر در سطح كلان پرداخت. اشرف اندكي بعد به فعاليت خود گسترش همه جانبه اي داد و در عرصه توليد و توزيع مرفين و هروئين در سطح جهان فعال شد. او براي بهره برداري هر چه بيشتر در اين زمينه با افرادي همچون فيليكس آقايان و برادر كوچك او و اميرهوشنگ دولو و سپهبد اويسي - فرمانده وقت ژاندارمري كل كشور - رابطه برقرار كرد. فيليكس آقايان و برادر كوچك او از سران مافياي مواد مخدر جهان بودند و اشرف از نفوذ و اقتدار جهاني آنان براي ايجاد و تسهيل در كار توليد و توزيع مواد مخدر در سطح جهان سود مي برد. ارتشبد فردوست در اين مورد مي نويسد: «در دوران محمدرضا تبليغات پر سر و صدايي عليه قاچاق مواد مخدر به راه افتاد و عده اي قاچاقچي خرده پا اعدام شدند. اين در حالي بود كه بارها و بارها اقدامات اشرف در زمينه قاچاق مواد مخدر پخش مي شد و در مطبوعات خارجي انعكاس مي يافت. درزمان وزارت بهداري جهانشاه صالح طرح مبارزه با كشت مواد مخدر در ايران به اجرا درآمد و حال آنكه اين يك طرح آمريكايي به سود تركيه و افغانستان بود كه يكي از منافع سرشار درآمدشان (به خصوص تركيه) از فروش ترياك است. . . ». (19) دكتر جهانشاه صالح(20) نيز از افرادي بود كه اشرف را در امر قاچاق مواد مخدر ياري مي كرد. در يكي از گزارشهاي ساواك، درباره همكاري وي با اشرف پهلوي آمده است: شماره 2 - 3 - 2349 تاريخ: 7/6/38 موضوع: حمل و نقل قاچاق يكي از بازپرسان دادسراي تهران به طور خصوصي به يكي از دوستان خود اظهار داشته والا حضرت اشرف پهلوي بزرگترين باند قاچاقچيان ترياك و مواد مخدرايران را سرپرستي مي كنند و آقاي دكتر جهانشاه صالح وزير سابق بهداري نيز با مشاراليها همكاري و معاونت دارند و به همين جهت دستگاههاي قضائي و انتظامي قادر به تعقيب شديد قاچاقچيان و دستگيري مؤثرترين آنها نمي باشند. . . »(21) آنچنان كه از اسناد بر جا مانده از «ساواك» بر مي آيد، باندهاي مخوف قاچاق مواد مخدر هميشه با خاندان پهلوي مشاركت داشته و حق حساب اعضاي خاندان سلطنتي - حتي ملكه مادر - را هم به صورت نقدي و هم به صورت تحويل مواد مخدر به آنها پرداخت مي كرده اند، در يكي از اين اسناد كه به زمان سيطره «تيمور بختيار» نخستين رئيس ساواك شاه و به سال 1337 باز مي گردد مي خوانيم: «يداله كرمانشاهي كه از قاچاقچيان معروف ترياك و هروئين مي باشد، به يكي از همكاران خود اظهار داشته، مشاراليه ماهيانه مقدار زيادي ترياك و هروئين و مرفين به تيمسار سرلشكر بختيار رئيس سازمان اطلاعات و امنيت كشور و تيمسار ارتشبد هدايت رياست ستاد كل و چند نفر از اعضاي خاندان جليل سلطنت بخصوص ملكه مادر به طور رايگان تقديم مي كنند و در ازاي آن در صورت لزوم از حمايت نامبردگان برخوردار خواهد شد. گوينده افزود: اعليحضرت همايون شاهنشاه، تيمسار سرلشكر بختيار و تيمسار ارتشبد هدايت و اكثر امراي ارتش معتاد بوده و ساير همكاران او و قاچاقچيان معروف ديگر به چند نفر از رجال سهميه اي از مواد مخدر تقديم مي كنند. »(22) فريده ديبا در كتاب خاطرات خود يادآور مي شود كه انحصار قاچاق ترياك و هروئين در رژيم شاه در اختيار اشرف و غلامرضا پهلوي بوده است: «موقعي كه دايي قاسم كلان ترين قاچاقچي مواد مخدر ايران در دژ مستحكم خود در همدان دستگير و به تهران انتقال داده شد، من از فرح سؤال كردم كه چطور تا اين تاريخ پليس و نيروهاي خفيه ايران از وجود اين دژ مستحكم در وسط شهر همدان بي اطلاع بوده اند؟!. . . فرح ضمن تأكيد بر اين نكته كه بهتر است ديگر اسم دايي قاسم را بر زبان نياورم، گفت: دايي قاسم يك فروشنده عمده بوده و در همه اين سال ها ترياك هاي متعلق به اشرف و غلامرضا را در جهان توزيع مي كرده است. . . هم قبل و هم پس از ممنوعيت كشف ترياك در ايران اشرف و غلامرضا داراي صدها هكتار زمين مزروعي بوده اند كه انحصاراً در آنها ترياك كشت مي شد. »(23) بدين ترتيب قاچاق مواد مخدر در ميان اعضاي خاندان سلطنتي نه تنها مذموم شمرده نمي شد كه در ميان دربار به امري عادي تبديل گرديده بود، چنانكه حتي اعوان و انصار آنها نيز در اين زمينه فعاليت داشتند. فردوست، فيليكس آقايان را يكي از بزرگ ترين قاچاقچيان مواد مخدر بين المللي و برادر كوچكش را رئيس مافياي مواد مخدر آمريكا معرفي مي كند و مي نويسد: «بدون ترديد دكتر فيليكس آقايان بزرگ ترين قاچاقچي ايراني مواد مخدر و يكي از مهم ترين قاچاقچيان بين المللي بوده و هست و فيليكس آقايان در حد عجيبي از مسائل ايران و سياست بين المللي و تشكيلات خفيه سيا و اف. بي. آي و مافيا اطلاع داشت. زيرا در رده هاي بالاي اين سازمان ها بهترين رفقا را به ضرب پول هاي كلان به دست آورده بود و در تشكيلات سرّي آمريكا در بالاترين رده دست داشت. . . فيليكس عضو بلندپايه مافياي آمريكاست. او در قاچاق مواد مخدر روي دست اشرف زده ولي ردّ به هيچ فردي نمي داد. برادر كوچك فيليكس جزو هيئت رئيسه توزيع مواد مخدر در آمريكاي مركزي و جنوبي است. او از فيليكس خيلي جوان تر و خطرناك تر است. او را در ميهماني هايي كه فيليكس براي محمدرضا پهلوي ترتيب مي داد، در خانه فيليكس ديده ام. اين خانه كه بسيار مجلل بود در خيابان شمالي سفارت شوروي قرار داشت. همسر فيليكس، نينو دختر اسد بهادر بود كه زماني مي خواست طلاق بگيرد، ولي اشرف ]پهلوي[ نگذاشت. . . ]فيليكس[ بزرگ ترين سازمان مخفي گانگستري را در ايران اداره مي كرد و از كاباره هاي تهران و آبادان و خرمشهر و غيره حق و حساب مي گرفت. او هميشه گارد محافظ مفصلي داشت و بدون ترديد در كارهاي مخفي اشرف و فرح دخالت دارد. . . از هر نظر با اشرف جور در مي آمد، با اين تفاوت كه اشرف هميشه در مقابل او بازنده بود. . . ». (24) ارتشبد فردوست در مورد ارتشبد اويسي و دخالت او در امر قاچاق مواد مخدر مي گويد: «]اويسي[ زماني كه فرمانده ژاندارمري بود، سهم خود را از ترياك هاي وارده از افغانستان و تركيه بر مي داشت. او ترياك هاي مكشوفه را نيز بلند مي كرد و مي فروخت. گاه روزنامه ها مي نوشتند كه مثلاً در زير سازي يك نفتكش يك تن ترياك كشف شده است. قاعدتاً بايد اين ترياك هاي مكشوفه به سازمان خاصي در دادگستري تحويل مي شد، ولي اويسي آن را عوض مي كرد و جايش ماده اي كه مخلوطي از چند گياه است تحويل مي داد كه رنگ و بوي ترياك داشت. بايد بگويم كه ترياك هاي موجود در دادگستري ترياك نبود و دو سوم آن از همين مخلوط بود كه يك كيلوي آن يك ريال هم ارزش ندارد. اويسي از اين طريق طي چند سالي كه در ژاندارمري بود حداقل 5 ميليارد تومان دزديد و همه را دلار كرد و به خارج برد. . . ». (25) در اواخر دهه 1340 پس از اينكه محمدرضا پهلوي قانون منع كشت خشخاش را كان لم يكن اعلام كرد و ضمن آزاد ساختن كشت ترياك در مزارع، دستور داد تا كليه داروخانه هاي كشور وظيفه توزيع ترياك بين معتادان را بر عهده بگيرند، اشرف پهلوي بر حجم فعاليت هاي خود در حوزه قاچاق مواد مخدر افزود. او اينك به صدها تن ترياك مرغوب و ارزان قيمت دسترسي داشت و همه ساله بخش عظيمي از ترياك هاي محصول ايران را از بنگاه دارويي كشور و سازمان انحصار ترياك مي گرفت و يا به طور مستقيم و در كنار مزارع بزرگ، ترياك ها را از كشاورزان خريداري مي نمود و پس از تبديل اين ترياك ها به هروئين خالص ضمن تأمين نيازهاي داخل كشور، ده ها تن از آن را به خارج از كشور مي فرستاد. اشرف پهلوي براي ارسال هروئين هاي توليدي لابراتوارهاي خود به خارج از كشور، تشكيلات وسيعي را سازماندهي كرده بود و چون حامل گذرنامه سياسي و عضو خاندان سلطنتي ايران بود و چمدان ها و وسايل مربوط به او در هيچ فرودگاهي بازرسي نمي شد، هر ماه براي خودش چندين سفر رسمي و غير رسمي را به بهانه هاي مختلف به خارج از كشور ترتيب مي داد و در هر سفر ده ها چمدان بزرگ و جاسازي شده محتوي هروئين را با خود به نقاط مختلف جهان مي برد و آنها را به دست عوامل و واسطه هاي خود مي رساند. وي براي نقل و انتقال هروئين از سازمان هواپيمايي ملي ايران و نيز از هواپيماهاي نيروي هوايي ارتش نهايت بهره برداري را مي كرد و هر ماه تعدادي از اينگونه چمدان ها را به خارج مي فرستاد. پس از كشف ترياك در چمدان همراه اشرف پهلوي مقامات ارشد دربار ايران تلاش هاي وسيعي را براي مسكوت گذاردن ماجرا انجام دادند و اسداله علم دستور داد تا گروهي از وكلاي نامدار جهاني به دفاع از اشرف بپردازند و تلاش هايي براي دادن رشوه و نمك گير كردن مقامات قضايي سوئيس آغاز گرديد. در ميان اسناد به جاي مانده از اشرف پهلوي جاي پاي اين رسوايي به خوبي آشكار است. در يكي از اين اسناد چنين آمده است: «از ژنو جناب آقاي علم وزير محترم دربار شاهنشاهي؛ متن خبري كه در روزنامه تريبون دو ژنو امروز، 6 آوريل 1972 منتشر شد، ذيلاً به عرض مي رسد: آقاي فرتان هيسلي به ما اطلاع مي دهد كه والا حضرت شاهدخت اشرف پهلوي، قوياً موضوع رابطه ايشان ]را[ با جريان فرودگاه ]كوانترن[ زوريخ در نوامبر 1971 مربوط به مواد مخدر، تكذيب مي فرمايند. در 2 مارس جريان را كه از طرف يكي از همكاران يادآور شده بود به طور سريع تحقيق كردم و تكذيب رسمي سفير ايران در برن و همچنين اظهارات متفق گروه مواد مخدر پليس بين الملل در برن و رئيس امنيت وقت ژنو و همچنين رئيس ششمين ناحيه گمرك را ارائه مي دهيم. امروز والاحضرت شاهدخت اشرف پهلوي به وسيله آقاي هيسلي به نوبه خود تكذيب فرموده كه چندين كيلو هروئين در اثاثيه خود در فرودگاه ژنو كوانترن پيدا كرده بودند و عليه اين اظهارات كه به حيثيت ايشان لطمه مي زند، اعتراض فرمودند. معظم لها اظهار مي دارند كه اين اتفاق اصلاً صورت نگرفته بود. با عرض احترام - خوانساري». (32) يكي ديگر از همين اسناد مربوط به اين ماجرا، مؤيد اين نكته است كه دربار شاهنشاهي ايران مبالغي به مقامات قضايي سوئيس رشوه داده و چند تن از آنان را براي گردش و تفريح به ايران دعوت نموده است: «دربار شاهنشاهي؛ كشف رمز، جناب آقاي خوانساري از ژنو جناب آقاي امير متقي معاون محترم وزارت دربار شاهنشاهي، شخص مورد نظر مبلغ چهل و پنج هزار فرانك سوئيس در اختيارمان گذارد كه طبق نظر جناب آقاي علم وزير محترم دربار شاهنشاهي پرداخت گردد. طبق مذاكرات تلفني شب گذشته با جناب عالي از اين محل مبلغ سي و هفت هزار فرانك به شرح زير: آقاي نيكله مبلغ سي هزار فرانك، آقاي مستوفي مبلغ دو هزار و پانصد فرانك، آقاي دكتر فورنت مبلغ چهار هزار و پانصد فرانك، پرداخت گرديد. به آقاي نصيري گفته شد كه امروز در موقع ملاقات نيكله كه قرار است بعد از ظهر انجام گردد و محموله او را بدهد، سه بليط درجه اول براي روزنامه نگاراني كه قرار است به تهران بيايند، در اختيار ايشان بگذارد و صورت حساب مربوطه با حساب هاي قبلي را جمعاً تعيين نمايد. همچنين به آقاي نصرتيان اطلاع دهند تا آنچه از اين بابت طلبكار است صورت دهد تا مبلغ هشت هزار فرانك بقيه به ايشان پرداخت گردد و آنچه پيش بيني مي شود، حساب هاي هواپيمايي ملي در حدود بيست و پنج هزار فرانك مي شود. خواهشمند است مراتب را تأييد فرماييد. خوانساري». (33) روزنامه هاي «لوموند» و «نوول ايزواتور» نيز در شمار جرايدي قرار داشتند كه ماجراي بازداشت اشرف پهلوي در ارتباط با قاچاق مخدر را به طور مبسوط انتشار دادند. همين امر موجب گرديد تا اشرف پهلوي پس از مشورت با كارشناسان امر و مشاوران خود عليه اين جرايد شكايت كند. در ميان اسناد مربوط به اشرف پهلوي چندين سند مربوط به شكايت عليه اين دو روزنامه ديده مي شود. مهدي بوشهري، شوهر سوم اشرف پهلوي، در اين ماجرا خيلي فعال بود و به طور دائم با وكلاي اشرف تماس داشت و ضمن مشورت با آنان مي كوشيد تا به طريقي روزنامه ها را مورد تعقيب قرار دهد. براي تعقيب هر يك از جرايد فرانسوي يك وكيل استخدام شد و به هر يك مبلغ سي هزار فرانك به عنوان حق الوكاله پرداخت گرديد كه در يكي از اسناد موجود به اين نكته اشاره شده است: «كشف رمز سفارت شاهنشاهي - پاريس جناب آقاي اسداله علم وزير دربار شاهنشاهي مبلغ سي هزار فرانك فرانسه واصل و به آقاي لامبار وكيل والا حضرت شاهدخت اشرف پهلوي پرداخت گرديده است. مراتب با ارسال اين رسيد مأخوذه طي نامه محرمانه شماره م/65/3/1 مورخه 1/2/51 به نخست وزير هم اعلام شده است. پاكروان» در حاشيه اين سند اسداله علم چنين دستور داده است: «خيلي خيلي مهم و فوري محرمانه يك پرونده جداگانه مربوط به تعقيب روزنامه لوموند باز كنيد و تمام مكاتبات و تلگراف هاي رسيده و صادره به محل را كه مربوط به اين موضوع مي باشد، در اين پرونده جداگانه بايگاني شود. . . ». (34) پس از آن مهدي بوشهري طي تلگرافي به اسداله علم - نخست وزير وقت - نتيجه مذاكراتش با دو وكيل اشرف را شرح داده و در نهايت نظر اشرف را اينگونه بيان مي كند: «نظر والاحضرت اين است كه چون اين اتهام ناروا، نه فقط به فاميل سلطنتي ايران بلكه در مرحله دوم ]به[ شخصيت بين المللي ايشان نيز لطمه بزرگي مي زند و ناراحتي هائي از نظر ادامه مسئوليتها و وظايف ايشان در مجامع بين المللي به وجود مي آورد، روزنامه مذكور مورد تعقيب قرار گيرد تا تكذيب اين افترا ثابت شود و به اين اتهام براي هميشه خاتمه داده شود. . . »(35) البته بيان ماجراي بازداشت اشرف پهلوي در ارتباط با قاچاق مواد مخدر به روزنامه «لوموند» محدود نمي شد و ساير جرايد از جمله هفته نامه «NOUVFL OBSERVATEUA »راجع به فعاليت اشرف در امر مواد مخدر مطالبي را چاپ كردند.
از طرف ديگر اشرف و مدافعان و حاميان وي جرايد آن دوره را اجير كردند تا ضمن رفع اتهام از اشرف پهلوي وي را در اين قضيه بي گناه و مظلوم جلوه دهند. به عنوان مثال هفته نامه نامعتبر «ايسي پاري» - چاپ پاريس - مقاله اي با عنوان «اتهام بي شرمانه كه از شاه هتك حرمت مي كند. پاي خواهر او بيهوده در يك ماجراي مواد مخدر به ميان كشيده شد!. . . » چاپ مي كند و ضمن داستاني ساختگي مي نويسد: «اين بار دشمنان خونين شاه از پست ترين وسائل استفاده كردند تا او را در نظر دربار و ملت ايران كوچك كنند. دشمنان وي خواهر او والاحضرت اشرف را مورد حمله قرار داده و او را متهم به قاچاق مواد مخدر كردند! اين اتهام براساس «اعترافات» اخير يك بازرگان ايراني در ژنو انجام گرفته بود كه پليس در مورد قاچاق مواد مخدر نسبت به او ظنين بود. مأمورين پليس سوئيس با تعجب شنيدند كه بازرگان مزبور ميان نام اعضاي دسته قاچاقچيان و مشتريان آنان نام خواهر توأم شاه ايران، والا حضرت اشرف را مي آورد. وي با شهامتي جسارت آميز سعي داشت مأمورين را با يادآور شدن يك داستان قديمي چندين ساله گمراه سازد. در آن زمان در جامه دانهاي يك بانوي اشرافي ايراني حدود ده بسته هروئين پيدا كرده بودند. روزنامه ها اين «ماجرا» را بازگو كردند و به طور مبهم و نامفهوم اين تصور در ميان مردم به وجود آمد كه بانوي مسافري كه نام او فاش نمي شد، خواهر شاه بود. . . »(36) در نهايت با پي گيري هاي مداوم مهدي بوشهري و همفكري و راهنمايي هاي وكلاي اشرف، قرار شد روزنامه سوئيسي «Lesuisse» تحت تعقيب قانوني قرار گيرد. چرا كه اين روزنامه اولين نشريه اي بود كه ماجراي دستگيري و بازداشت اشرف در ارتباط با مواد مخدر را به چاپ رسانده بود تا جاييكه حتي روزنامه هاي فرانسه نيز اين روزنامه سوئيسي را به عنوان منبع خود براي چاپ اين مطلب ذكر كرده بودند. اسداله علم در اين رابطه طي نامه اي به سفير وقت ايران در پاريس (محمود اسفندياري)(37) مي نويسد: «جناب آقاي محمود اسفندياري سفير شاهنشاه آريامهر - برن همانطور كه استحضار داريد اخيراً متعاقب مطالب و مقالات توهين آميزي كه عليه ايران در بعضي از روزنامه هاي اروپا درج شده است نسبت هاي نادرستي هم اين روزنامه ها به والاحضرت شاهدخت اشرف پهلوي داده اند كه معظم لها پس از كسب اجازه از پيشگاه مبارك شاهنشاه آريامهر تصميم به تعقيب قضايي اين روزنامه ها اتخاذ فرمودند. روزنامه اي كه در مراجع قضائي سوئيس تعقيب خواهد شد Lesuisse مي باشد. چون روزنامه هاي فرانسه نيز اين مطالب را درج و منبع خود را روزنامه سوئيسي مذكور عنوان نموده اند. خواهشمند است دستور فرمائيد فوراً تمام بريده ها و مطالب و اسناد مورد لزوم را تهيه و در اختيار آقاي فرهاد سپهبدي رايزن سفارت شاهنشاهي در پاريس كه با وكلاي مدافع والاحضرت شاهدخت اشرف پهلوي در تماس است بگذارند و نتيجه را به اينجانب اطلاع دهند. اسداله علم - وزيردربار شاهنشاهي»(38) در پي شكايت اشرف پهلوي از اين روزنامه، آژانس تلگرافيك سوئيس، اعلاميه اي به شرح زير منتشر كرد: «حضور محترم جناب آقاي امير متقي معاون محترم وزارت دربار شاهنشاهي. تهران دوست عزيز راجع به والاحضرت اشرف پهلوي آژانس تلگرافيك سوئيس اعلاميه زير را منتشر كرده است دولت فدرال هيچ چيز نمي داند برن - 17 ماه مه - دولت فدرال روز چهارشنبه اعلام كرد كه مقامات صلاحيت دار سوئيس هيچ اطلاعي درباره اينكه خواهر شاه ايران را ناچار كرده اند چمدانهاي خود را كه محتوي مواد مخدر بوده در فرودگاه ژنو در اختيار بازجوئي قرار دهد ندارند. در سؤال كوتاهي آقاي زيگلر عضو مجلس نمايندگان (سوسياليست ژنو) كسب اطلاع نمود كه آيا شايعات مربوط به اين مطلب كه در روزنامه هاي سوئيس ]و[ فرانسه منتشر شده صحيح است يا نه؟ دولت فدرال پاسخ داده و اشاره كرد كه درباره اين امر اخبار مطبوعاتي كه نوشته اند مأموران گمرك والاحضرت اشرف را در فرودگاه ژنو بازداشت و چمدانهاي ايشان را بازجويي كرده اند بدون اساس مي باشد. مقامات ذي صلاحيت كاملاً از چنين واقعه اي بي خبر هستند. من نمي دانم به چه علتي اعلاميه «سوئيس» تأخير شده است، زيرا شرط راه حل همان انتشارات اعلاميه بود. با عالي ترين احترامات دوستانه ريموند نيكوله»(39) در پي انتشار اين اعلاميه روزنامه لوموند اعلام كرد كه دولت سوئيس تكذيب كرده كه اشرف پهلوي در جريان مواد مخدر دخالتي داشته است؛ «دولت سوئيس تكذيب كرده كه والاحضرت اشرف در جريان مواد مخدره دخالتي داشته است. . . . دولت سوئيس اين تكذيبيه را در جواب سؤالي كه توسط يك نماينده سوسياليست ژنو آقاي زيگلر مطرح شده بود منتشر ساخت. »(40) به اين ترتيب روزنامه لوموند نيز خبر گذشته خود مبني بر بازداشت اشرف در رابطه با قاچاق مواد مخدر را تكذيب كرد و پرونده بازداشت اشرف پهلوي با لطايف الحيل بسته شد. اشرف پهلوي سومين دختر رضاخان است. اولين دختر رضاخان «همدم السلطنه» نام داشت و حاصل ازدواج رضاخان با زني به نام صفيه بود. صفيه خانم از اهالي همدان بود كه رضاخان در اوايل انتصاب به فرماندهي آترياد قزاق همدان، وي را صيغه نمود و پس از يك سال طلاق داد. دومين همسر رضاخان «تاج الملوك» نام داشت، وي فرزند يكي از فرماندهان ارشد قواي قزاق به نام تيمورخان آيرملو بود كه در جريان انقلاب اكتبر 1917 روسيه به همراه خانواده اش به ايران مهاجرت كرده و در تهران اقامت گزيده بود. تاج الملوك دختري قد كوتاه و زشت رو و به اصطلاح عوام «ترشيده»! بود و هنگام ازدواج با رضاخان بيش از 24 سال از سنش مي گذشت كه درآن زمان براي ازدواج سن زيادي بود زيرا عموم خانواده ها مطابق رسوم رايج دختران خود را تا پيش از سن 18 سالگي به خانه بخت مي فرستادند. اما اين مسايل براي رضاخان اهميت نداشت. براي رضاخان كه دوران كودكي و نوجواني و جواني خود را به عنوان «تابين» (قزاق بدون درجه همانند سرباز) در فوج قزاق گذرانده بود، اين نكته مهم بود كه با دختر يكي از امراي ارشد اين فوج ازدواج مي كند. ارتشبد فردوست در اين مورد مي نويسد: «در آن زمان براي رضاخان افتخاري بود كه با يك دختر ميرپنج ازدواج كرده است. . . ». (1) اولين فرزند تاج الملوك، شمس نام داشت كه دو سال بزرگ تر از «اشرف» بود. اشرف در روز چهارم آبان 1298 ه- ش چند ساعت پس از تولد محمدرضا پهلوي در خانه اي واقع در كوچه ضلع شمال شرقي ميدان حسن آباد تهران به دنيا آمد. با تولد اشرف و محمدرضا تحولات بزرگي در زندگي رضاخان پديد آمد و از سوي ژنرال آيرون سايد- فرمانده نيروهاي انگليسي در بين النهرين- براي فرماندهي كودتاي نظامي عليه احمدشاه قاجار انتخاب شد و در فرصتي كمتر از يك سال وي، در سوم اسفند 1299 به همراه سيدضياءالدين طباطبائي به عنوان فرمانده نظامي كودتا به تهران حمله كرد و در كودتايي بدون خونريزي اين شهر را تصرف كرده و از سوي شاه به عنوان وزير جنگ معرفي شد. رضاخان به همين دليل تولد محمدرضا و اشرف را خوش يمن تلقي مي كرد و پيشرفت هايش در عرصه هاي سياسي - نظامي را مرهون قدوم اين كودكان مي دانست. او تمام عاطفه اش را به پاي محمدرضا مي ريخت و آنچنانكه بايد و شايد به اشرف محبت نمي كرد، تاجايي كه اشرف خود نيز متوجه اين تفاوت و تبعيض شده بود و بعدها به هنگام تدوين خاطراتش به اين موضوع اشاره كرد: «قبل از من خواهر دوست داشتني ام، شمس به دنيا آمده بود و حالا هم پسري متولد شده بود كه رؤياهاي پدر و مادرم را برآورده مي ساخت. اين حقيقت كه من در همان روزي متولد شده بودم كه محمدرضا پهلوي وليعهد و شاه آينده ايران به دنيا آمده بود، هميشه اين فكر را در من تقويت مي كرد كه هرگز نبايد از پدر و مادرم انتظار داشته باشم محبت و علاقه مخصوصي نسبت به من اظهار نمايند». (2) اما همانقدر كه محمدرضا مورد علاقه و محبت رضاخان بود، تاج الملوك دخترش شمس را دوست مي داشت و همواره او را به اشرف ترجيح مي داد: «بعضي از شب ها را به خاطر مي آوردم كه خوابم نمي برد يا در خواب كابوس مي ديدم و بيدار مي شدم. روي پنجه پا آهسته تا جلوي در اتاق مادرم مي رفتم و مي ديدم كه مادرم و خواهرم در كنار هم خوابيده اند و بيرون در كمي گريه مي كردم و بعد نزد دايه ام مي رفتم و با خود فكر مي كردم كه «جاي خاصي» براي من وجود ندارد. من خيلي زود به اين واقعيت پي بردم كه خودم بايد مسائل و مشكلاتم را حل كنم و خودم بايد مستقلاً فكر و اقدام كنم و بهاي آن را هم بپردازم». (3) كم توجهي به اشرف، تأثيرات عميقي بر روح اشرف گذاشته بود، تاجايي كه او خود را در خانه پدري بيگانه مي انگاشت: «با آنكه اين همه بچه در خانواده ما وجود داشت، دوران كودكي من اغلب به تنهايي مي گذشت. شمس كه اولين بچه و دختر مورد علاقه خانواده بود. برادرم را هم ]كه[ اولين پسر و وليعهد بود، همه دوست داشتند و من خيلي زود احساس كردم كه بيگانه اي بيش نيستم و بايد براي خود جايي باز كنم. . . ». (4) زماني كه رضاخان در روز 9 آبان سال 1302 هجري شمسي بر اريكه سلطنت تكيه زد، اشرف 4 ساله بود. او تحصيلات ابتدايي را در مدرسه زرتشتيان تهران گذراند، اما تحصيلات عاليه نداشت. حتي دوره دبيرستان را هم تمام نكرد. رضاخان علاقه داشت تا فرزندانش حداقل يك زبان خارجي را بياموزند. به همين سبب همسر فرانسوي يكي از افسران ارتش را مأمور آموختن زبان به شمس و اشرف و محمدرضا كرد و او چند سالي به كار آموزش زبان فرانسه به فرزندان شاه اشتغال داشت: «پدرم چون به كمبود تحصيلات رسمي خود كاملاً آگاه بود، از اين رو تصميمش آن بود كه ما بايد تحصيل كنيم و دست كم يك زبان خارجي ياد بگيريم. به همين سبب مادام ارفع را كه همسر فرانسوي يكي از افسران ارتش بود، استخدام كرد تا به ما زبان فرانسه بياموزد». (5) در روز هفدهم دي ماه سال 1314، رضاشاه دستور داد تا به زور چادر را از سر زنان و دختران ايراني بردارند و خود براي به اصطلاح تشويق مردم و مرعوب ساختن مديران و كاركنان دولت، چادر از سر زن و دختران خود برداشت و آنها را به مجالس و ميهماني هاي رسمي كه به اين مناسبت ترتيب مي يافت، برد. كشف حجاب اولين اثرات سوء خود را در دربار و خانه رضاخان گذاشت و دختران او كه ديگر منعي براي پوشاندن خود نداشتند، آزادانه با پسران معاشرت كردند. در ايام تابستان دختران رضاخان بعد از ظهرها به حوالي باغ هاي «دروس» مي رفتند و با پسرهاي «عبدالحسين تيمور تاش» كه باغ ييلاقي اش در آن حوالي بود، دوچرخه سواري مي كردند. از رهگذر همين گونه بازي ها و معاشرت هاي بي پروا با پسرهاي همسن و سال خود بود كه نخستين جوانه هاي رابطه هاي شيطاني در قلب «اشرف» شكفت و موجب دلباختگي اشرف پهلوي به جوانان همسن و سال خود نظير «مهرپور تيمورتاش» و «هوشنگ تيمورتاش» گرديد. كمبود و يا نبود دختر در ميان مجموعه دوستان اشرف پهلوي، موجب شد تا از پرواي او در برخورد با مردان بشدت كاسته شود و مروري بر اسامي دوستان نزديك دوران نوجواني و جواني اشرف اين نكته را به خوبي به اثبات مي رساند. خبرگزاري فرانسه در آخرين گزارشي كه از پاريس مخابره كرد، تعداد مهاجمان و تروريست ها را سه نفر اعلام داشت. خانم همراه والاحضرت (فروغ خواجه نوري) كشته شد، راننده زخمي شد و نفر چهارم كه يك بازرگان ايراني بود آسيب ديد. تروريست ها قبل از فرار به اتومبيل متوقف شده با طپانچه هاي كاليبر 43/11 ميليمتري آتش گشودند. آنها در يك اتومبيل پژو 504 سدان آبي رنگ سرقت شده در شاهراه 559 اتومبيل والاحضرت را متوقف كردند. كارآگاه ژاك بسون در اين مورد به خبرنگاران گفت راننده، محافظ والاحضرت نبوده است. وي گفت حمله انگيزه سياسي داشته زيرا جنايتكاران معمولي كه انگيزه آدم ربايي يا سرقت دارند هيچگاه به اتومبيل والاحضرت كه در كنار شاهراه متوقف شده بود، تيراندازي نمي كردند. كارآگاه مذكور اسامي همراهان والاحضرت را خانم فروغ خواجه نوري، نادر بيجارچي و امير اعتماديان گزارش كرده است. پليس بلافاصله در نواحي بين كان و ويلاهاي نزديك محل حادثه به تحقيق پرداخت. اتومبيلي كه تروريست ها از آن استفاده كرده بودند چند ساعت قبل از حادثه از يك بازرگان ساكن كان ربوده شده بود. امير اعتماديان كه رانندگي اتومبيل والاحضرت را برعهده داشت، به پليس گفته است چند بار با اتومبيل به عقب اتومبيل سوءقصد كنندگان كوبيده است، اما آنها به سرعت فرار كرده و چند ميل دورتر اتومبيل پژو بي شماره خود را رها كرده و ظاهراً با اتومبيل مسروقه ديگري رفته اند. وي گفت سوءقصدكنندگان ماسك زده بودند و دو نفر ازآنها به تيراندازي پرداخته و جاي گلوله ها بر بدنه اتومبيل والاحضرت باقيمانده است. چند ناشناس با تلفن به پليس فرانسه مسئوليت حادثه را برعهده گرفتند». (44) روزنامه كيهان پس از انحراف قضيه به سمت آدم ربايي و يا ترور سياسي، در جهت جلب ترحم افكار عمومي، تصويري از «فروغ خواجه نوري» همنشين مجالس پر از فساد و تباهي اشرف، همراه با مصاحبه اي سوزناك با شوهر و افراد خانواده وي به چاپ مي رساند، آن هم با اين فضا سازي: «بعدازظهر امروز به محض اينكه دكترعلي اصغر همايونفر شوهر خانم فروغ خواجه نوري از ماجراي كشته شدن همسرش طي يك هجوم مسلحانه با خبر شد، در حاليكه دچار ناراحتي قلبي شده بود، بلافاصله با مقامات مسؤول تماس گرفت و مقدمات مسافرت خود را به جنوب فرانسه آماده كرد». (45) كيهان در ادامه اين خبر پر از تناقض كه از سويي از حمله قلبي شوهر خواجه نوري خبر مي دهد و در همان حال وي را در حال عزيمت به فرانسه به تصوير مي كشد. از قول شوهر وي - كه سالها به صورت جدا از هم زندگي مي كردند و هر يك سرگرم فسادهاي خود بودند و تنها در مجالس خصوصي اشرف به صورت اتفاقي يكديگر را مي ديدند و بيگانه وار از كنار هم مي گذشتند - با لحني پرسوز و گداز مي نويسد: «وي كه از اين حادثه فوق العاده متأثر شده بود به خبرنگار كيهان گفت: همسرم زني بسيار مهربان بود و از حدود 38 تا 40 سال قبل خدمتگزار والاحضرت اشرف پهلوي بود. او سپس در مورد ازدواجش با خانم فروغ خواجه نوري گفت: حدود 13 سال قبل با خانم فروغ ازدواج كردم. از ايشان سه فرزند به نام هاي ژاله، مرضيه و علي باقي مانده است». (46) و در پايان نيز از «اشرف پهلوي» تصوير انساني آزاده و مبارز راه آزادي و پيكار با جهل ارائه مي شود آنگونه كه افكار عمومي به اين سمت سوق داده شود كه اين حادثه، توسط تروريست هاي با گرايش چپ مثل «بريگاد سرخ» و «بادر ماينهوف» كه آن روزها در اروپا بسيار فعال بودند، برنامه ريزي شده است: «والاحضرت شاهدخت اشرف پهلوي در اوايل ماه جاري براي شركت در اجلاس ويژه كميته جهاني پيكار با بيسوادي وابسته به يونسكو به پاريس سفر كردند در آن اجلاس والاحضرت نگراني خود را از عدم پيشرفت مبارزه با بي سوادي در مقياس بين المللي اعلام كردند. والاحضرت اشرف در سال هاي اخير فعاليت هاي ديپلماتيك گسترده اي داشته اند، ايشان رياست كميسيون حقوق بشر سازمان ملل متحد را بر عهده دارند». (47) پاليزبان يكي از ژنرال هاي سفاك شاه در كتاب خاطرات خود درباره فروغ خواجه نوري مي نويسد: «خواجه نوري با اشرف پهلوي شريك بود و به كليه مالكين اراضي شرق تهران پارس و حتي برخي صاحبان خانه ها ابلاغ نموده بودند كه املاك شما در طرح مجتمع ساختماني قرار گرفته است و قيمت ملك شما ارزيابي و پرداخت مي شود. معلوم نبود مطابق چه قانوني به اين اجحاف دست زده بودند. »(48) در اين ميان دربار ايران، در جهت سرپوش نهادن بر اين رسوايي بزرگ، به سياق ماضي، چند نويسنده چرخ پنجم در جرايد غير معتبر خارجي را اجير نمود، تا درباره اين حادثه بنويسند: «اروپا از نظر ناامني به قرون وسطي بر مي گردد زيرا تروريست ها، آدم رباها و ديگر عناصر ضد اجتماعي در همه جا پراكنده اند. . . در شبكه تروريستي كساني كه مدعي داشتن نظرات سياسي هستند با آنهايي كه براي پول آدم مي كشند يا افراد را گروگان مي گيرند متحد شده اند، اين يك نسخه تازه از «مافيا» به شمار مي رود كه از ترور و آدم ربايي به عنوان وسيله اي براي جمع آوري پول استفاده مي كنند». (49) نويسنده در ادامه در جهت عادي جلوه دادن اين حادثه يادآور مي شود: «شخصيت هاي معروف را نبايد تنها هدف هاي حمله تروريست ها دانست، در هلند صدها كودك و زن نيز گروگان گرفته شده اند، در ايتاليا دو كارگر كه حاضر نبودند در يك اعتصاب غير قانوني شركت كنند، از خانه خود ربوده شدند و بعداً اجساد آنها در يك كانال فاضلاب پيدا شد. در آلمان فدرال، كشيش يك روستاي كوچك جزو قربانيان تروريست ها بوده است. . . در حال حاضر بسياري از شخصيت هاي سياسي و اجتماعي و اقتصادي اروپا از بيم گروگان گرفته شدن زير پوشش ارتش هاي كوچك خصوصي رفت و آمد مي كنند. . . ». (50) جالب اينكه اشرف پهلوي سه روز پس از اين حادثه به ايران باز مي گردد و مثل برادرش «محمدرضا» با وقاحت ادعا مي كند كه دست خداوند حافظ او بوده و هست: «والاحضرت اشرف: قدرتي مافوق قدرت گلوله، حافظ ماست». (51) بدين ترتيب براي مدتي شكرگذاري به درگاه خدا و نگارش مقاله هاي تملق آميز در دستور كار كارگزاران و نشريات وابسته قرار گرفت، اما عليرغم اين صحنه سازي ها داستان واقعي اين ماجرا در ميان مردم كوچه و خيابان دهان به دهان مي گشت تا اين نكته به اثبات برسد كه هجوم اين همه تبليغ دروغ در برابر حقيقت رنگ مي بازد. حقيقت ماجرا چه بود؟ واقعيت اين بود كه «اشرف پهلوي» در زماني كه تازه دستش در كار قاچاق باز شده بود، به دليل موقعيت متزلزل برادرش «محمدرضا» در دوران اوايل سلطنتش، با مافياي بين المللي تهيه و توزيع مواد مخدر بر سر يك سفره نشسته بودند، در آن روزگار اشرف «حق دلالي» محموله هاي مواد مخدر خود را به خاطر پشتيباني و توزيع آنها، به پدرخوانده هاي مافيا مي پرداخت. آنها نيز سهم وي را به خاطر تأمين مواد و ترانزيت آن از خاك ايران و حمل آنها با كاميون هاي دربار شاهنشاهي تا قلب اروپا، محفوظ مي داشتند، اما در اواخر سلطنت «محمدرضا پهلوي» اشرف كه برادر خود را قدرت بلامنازع و ژاندارم منطقه مي پنداشت به توافق هاي خود با مافياي مواد مخدر، پشت پا زد و از پرداخت حق حساب آنها امتناع ورزيد، بدين خاطر پدرخوانده هاي مافياي جهاني مواد مخدر با ترتيب دادن نقشه گلوله باران خودروي حامل اشرف به او ضرب شست نشان داده و در عمل ثابت نمودند كه حتي در قلب اروپاي سرشار از آرامش هم مي توانند او را بكشند. البته پس از اين حادثه «اشرف» حساب كار دستش آمد و همكاري خود را با مافيا از سر گرفت، ورنه در سايه بلند پروازي هاي خود مي خواست مافيا را از معادله خود حذف كند. شب حادثه در اولين ساعات روز 21 شهريور ماه سال 1356، اشرف پهلوي به همراه نديمه اش «فروغ خواجه نوري» و معشوق هايش «نادر بيجارچي» و «امير اعتماديان» و «روبن گلسرخيان» پس از مدتي ولگردي در قمارخانه هاي «كان» واقع در جنوب فرانسه، هنگامي كه از فرط استعمال مواد مخدر و مشروبات الكلي روي پا بند نبودند، تصميم گرفتند جهت استراحت به ويلاي اشرف بروند. خودروي اشرافي آنها - «رولزرويس» - به آرامي در جاده كنار دريا به سمت «خوان له په» در حال حركت بود. اشرف و همپالگي هايش نيز مدهوش و لايعقل بودند. ناگهان يك پژوي 504 آبي رنگ از آنها سبقت گرفت، وقتي مانور سبقت گيري به پايان رسيد، خودروي حامل اعضاي مافيا، «رولزرويس» حامل اشرف را وادار به توقف نمود و پس از آن، دو تن از سرنشينان پژو، اشرف و همراهانش را به گلوله بستند. در اين حادثه «فروغ خواجه نوري» به دليل اصابت دو گلوله به مغزش در جا مرد. يكي از معشوق هاي اشرف نيز كه رانندگي خودرو را برعهده داشت، زخمي شد. اصولاً اشرف اكثر ايام سال را از كيسه بيت المال در خارج از كشور، بويژه در اروپا مي گذراند و به كازينوها و قمارخانه هاي اشرافي مي رفت. در يكي از همين شب ها و در راه بازگشت از يك كازينو بود كه اتومبيل وي مورد هجوم يك گروه مافيايي مسلح قرار گرفت. به گفته شاهدان اشرف كه در اين زمان در صندلي جلوي اتومبيل و در كنار يكي از معشوق هايش به نام روبن گلسرخيان نشسته بود، جان سالم به در برد و نديمه اش فروغ خواجه نوري - كه در صندلي عقب قرارداشت - كشته شد. خبر اين حادثه همان روز به تهران رسيد و روزنامه هاي خبري كشور، از جمله روزنامه كيهان همانگونه كه ذكر شد به اين مناسبت شماره فوق العاده منتشر كردند.
به مناسبت رفع خطر از وجود والاحضرت اشرف پهلوي روز گذشته مراسمي به منظور نيايش و شكرگزاري در سازمان شاهنشاهي خدمات اجتماعي برگزار شد. در اين مراسم ابتدا. . . معاون مدير عامل درباره حادثه سوءقصد. . . مطالبي را ايراد كرد، سپس دكتر نصرت الله كاسمي، مشاور عالي سازمان، بيانات مفصلي در شرح سجاياي اخلاقي والاحضرت شاهدخت اشرف پهلوي و تلاش خستگي ناپذير والاحضرت در خدمات اجتماعي. . . ايراد نمود. شواهد و مدارك موجود نشان مي داد كه اشرف پس از بازگشت از يك قمارخانه در شهر «كان» واقع در امير نشين مونت كارلو، مورد هجوم يك گروه از گانگسترها كه با اشرف پهلوي در مورد مواد مخدر اختلاف داشتند، قرار گرفته است. اشرف در خاطرات خود در پيرامون چگونگي اين حادثه مي گويد: «در تابستان 1356 با عده اي از دوستان در منزلم در «ژوئن دپر» به سر مي بردم. شبي در يكي از رستوران هاي مورد علاقه ام. . . شام خورديم. پس از شام به كازينوي بام پيچ. . . رفتيم. نزديك ساعت سه بامداد از كازينو خارج شديم. . . كناره راننده نشستم. . . ناگهان يك اتومبيل پژو سياه با آخرين سرعت از ما سبقت گرفت و سپس به چپ پيچيد و راه را بر ما سد كرد. آن گاه دو مرد مسلح از اتومبيل بيرون پريدند و شروع به تيراندازي كردند. راننده. . . پايش را روي گاز گذاشت و با رولزرويس سنگين به عقب پژو زد. . . در حاليكه آماج تيرها بوديم، راننده دنده عقب زد و بار ديگر با سرعت رولزرويس را به پژو كوفت. من خودم را روي كف ماشين انداختم. . . لحظه اي بعد فريادي از عقب اتومبيل به گوشم رسيد. يكي از دوستانم تير خورده بود و خون از چشمهايش فوران مي كرد. . . زن زخمي را به بيمارستان رسانديم، پس از نيم ساعت خبردادند كه فوت كرده است. روز بعد كه اتومبيل را ديدم متوجه شدم كه نجات من به يك معجزه شبيه بوده است. چهارده گلوله شليك شده بود و بيشتر آنها به طرفي كه من نشسته بودم اصابت كرده بود. . . ». (52) پس از اين حادثه رژيم پهلوي يك برنامه وسيع تبليغاتي را سازمان داد و وزارت اطلاعات چندين روز پياپي با ارسال مقالاتي به روزنامه ها مي كوشيد تا اين حادثه را يك رويداد سياسي جلوه دهد و آن را در ارتباط با موقعيت و جايگاه اشرف پهلوي به عنوان رئيس هيئت نمايندگي ايران در سازمان ملل متحد و محصول حسادت كساني كه قادر به تحمل و ديدن رفاه و آسايشي كه از رهگذر حكومت پهلوي و انقلاب سفيد نصيب ملت ايران شده نيستند، قلمداد نمايد. اما مردم فريب اين تبليغات را نمي خوردند و مي دانستند كه اين حادثه به رابطه اشرف با مافيا باز مي گردد و اكثريت مردم نام روبن گلسرخيان، فاسق اشرف كه در آن شب همراه او بود را مي دانستند و مرتباً بر زبان مي آوردند. از روز بعد در پاره اي از ادارات و سازمان ها مراسم دعا و نيايش به مناسبت رفع خطر از وجود اشرف پهلوي برگزار گرديد. با اينكه اكثر كاركنان ادارات از حضور در اين مراسم مسخره خودداري مي كردند، ولي وزارت اطلاعات اخباري در اين مورد تنظيم مي نمود و جرايد را وادار به چاپ آنها مي كرد: «به مناسبت رفع خطر از وجود والاحضرت اشرف پهلوي روز گذشته مراسمي به منظور نيايش و شكرگزاري در سازمان شاهنشاهي خدمات اجتماعي برگزار شد. در اين مراسم ابتدا. . . معاون مدير عامل درباره حادثه سوءقصد. . . مطالبي را ايراد كرد، سپس دكتر نصرت الله كاسمي، مشاور عالي سازمان، بيانات مفصلي در شرح سجاياي اخلاقي والاحضرت شاهدخت اشرف پهلوي و تلاش خستگي ناپذير والاحضرت در خدمات اجتماعي. . . ايراد نمود». (53) ازدواج و هوس بازي هاي اشرف اگر چه بنا بر روايت «حسين فردوست» اشرف پهلوي در دوران نوجواني با چند تن از افسران جوان شاغل در كاخ هاي سلطنتي روابط نامشروع داشته است اما اولين مردي كه رسماً در زندگي اشرف پهلوي ايفاي نقش كرد مهرپور تيمورتاش پسر عبدالحسين تيمورتاش (54) وزير دربار مقتدر رضاخان بود. عبدالحسين تيمورتاش با بهره گيري از موقعيت شغلي اش فرزندان خود را به دربار پهلوي برد تا به عنوان دوست و همبازي در خدمت فرزندان رضاشاه باشند. آنان در سال هاي آغازين سلطنت رضاخان همين نقش را ايفا مي كردند. اما با بزرگتر شدن بچه هاي رضاخان و آغاز دوران بلوغ آنان، بچه هاي تيمورتاش نيز كه پا به دوران بلوغ گذاشته بودند، صاحب نقشي پر رنگ تر در زندگي محمدرضا و اشرف پهلوي شدند، به طوري كه ايران تيمورتاش، دختر عبدالحسين تيمورتاش مورد توجه محمدرضا پهلوي قرار مي گيرد و اشرف پهلوي نيز دل به پسرش، يعني مهرپور تيمورتاش مي بندد. اما با فروپاشي اقتدار عبدالحسين تيمور تاش و بازداشت و محاكمه او به اتهام جاسوسي براي شوروي و سرانجام محاكمه خفت بار و قتل وي در زندان قصر، پاي فرزندان تيمور تاش از دربار پهلوي بريده شد و تنها ياد و خاطره آنان در ذهن محمدرضا و اشرف ماند. به طوري كه محمدرضا پهلوي در خاطرات خود «ايران تيمورتاش» را اولين زني كه به او دل بسته بود و آرزوي دستيابي به وي را داشت، معرفي مي كند و اشرف هم كه اميدوار بود با مهرپور تيمور تاش ازدواج كند، مجبور به جدايي از وي مي گردد و بوالهوسانه تن و دل به برادر او، هوشنگ تيمورتاش مي سپارد. ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــ 52- پهلوي، اشرف، من و برادرم. 53- روزنامه كيهان، مورخه 28/6/.1356 54- عبدالحسين تيمورتاش در سال 1260 در بجنورد به دنيا آمد. در 16 سالگي به روسيه اعزام شد و در مدرسه نظامي نيكلا به تحصيل پرداخت. در دوره دوم مجلس شوراي ملي به عنوان نماينده انتخاب شد. در زمان نخست وزيري وثوق الدوله والي گيلان شد و با بي رحمي به سركوب جنبش جنگل اشتغال ورزيد. در بهمن 1300 به عنوان وزير عدليه به كابينه مشيرالدوله راه يافت و پس از كسب اختيار از مجلس وزارت عدليه را منحل ساخت و كوشيد تا يك عدليه مدرن به وجود آورد، اما دوران وزارتش چهار ماه بيشتر نشد. در سال 1302 بار ديگر به عنوان نماينده به مجلس دوره پنجم راه يافت و در صف اول هواداران رضاخان قرارگرفت. در همين سال به عنوان وزير فوايد عامه به كابينه رضاخان آمد. او در تمام بازي هاي سياسي براي به سلطنت رساندن رضاخان نقش درجه اول را داشت. پس از پادشاهي رضاخان قدرت تيمورتاش افزايش يافت. پس از استعفاي مستوفي الممالك درسال 1306، همگان تيمورتاش را نخست وزير آينده مي دانستند. اما رضاشاه به او گفت: «من تو را نخست وزير نمي كنم. ولي اختيار انتخاب نخست وزير را به تو مي دهم. برو هر كس را كه دلت مي خواهد براي نخست وزيري انتخاب كن» و تيمورتاش، مخبرالسلطنه هدايت را نخست وزير كرد. او تا سال 1310 شخص دوم مملكت بعد از رضاخان بود. او كه براي گفتگو پيرامون قرارداد نفت به انگلستان رفته بود، در راه بازگشت در روسيه كيف دستي خود را گم كرد. مدارك موجود در اين كيف توسط انگليسي ها در اختيار رضاخان قرار گرفت و موجب شد تا رضاخان دستور دستگيري او را صادر نمايد. سرانجام در روز نهم مرداد 1312 «تيمور تاش» به دستور رضاخان، توسط «پزشك احمدي» به قتل رسيد. در سال 1317 رضاشاه تصميم گرفت تا شمس و اشرف را شوهر دهد. به همين سبب از برخي رجال و دولتمردان و اشراف خواست تا عكس هايي از پسران خود را به دربار بفرستند، تا در اختيار اشرف و شمس پهلوي قرار گيرد و آنها از هر كس خوششان آمد وي را به شوهري برگزينند تا به دامادي رضاشاه مفتخر شوند. حاج مخبرالسلطنه هدايت كه سالها مقام نخست وزيري رضاخان را برعهده داشت، در اين مورد مي نويسد: «تجدد بر هم زن همه رسوم و آداب است. عروسي فرمايشي هم يكي از آن جمله است. در كابينه محمود جم معروف شد عكس عده اي از جوانان را به شاهدخت ها عرضه دارند، تا كه قبول افتد و كه در نظر آيد. پسر جم و پسر قوام شيرازي پسند افتادند. چه حاجت به عكس بود، نمي دانم. جم و قوام هر دو در قلهك مي نشينند و عصرها محل گردش آنها و شاهدخت ها در صحراي دروس بود. همديگر را خوب مي شناختند. قوام پس از قضيه اسعد ]منظور قتل سردار اسعد بختياري است[ مورد لطف مخصوص واقع شده و در سفرها ملازم خدمت است. به هر حال مجلس عقد بي مزه اي منعقد شد. با اينكه متاركه داشته، به موجب دعوت در مجلس حاضر شدم. يك طرف تالار، شاه ايستاده بودند و قدري فاصله وزراي سابق ولاحق. طرف ديگر ملكه و شاهدخت ها روي كرسي نشسته بودند، ساكت و صامت. دامادها عبوس زير دست عروس ها ايستاده در حال خود فكر مي كردند. نه شيريني و نه ميوه اي در بساط بود. . . روي هم رفته مجلس خنكي بود و بعد خنكي هاي بيشتري بروز داد، بلكه به برودت كشيد. پسر قوام از اول ناراضي بود، پسر جم را نمي دانم. . . ». (55) حسين فردوست كه از سال هاي كودكي به دربار رفت و آمد داشت و به عنوان همكلاس در شمار دوستان بسيار نزديك محمدرضا و اشرف پهلوي بود، از اين ماجرا روايت ديگري دارد، وي در كتاب خاطرات خود به ماجراي ازدواج اشرف اشاره مي كند و مي نويسد: «همان روز خود اشرف با ناراحتي براي من تعريف كرد كه پدرم ما را صدا كرد و گفت: موقع ازدواجتان است و دو نفر براي شما در نظر گرفته شده است. شمس چون خواهر بزرگ تر است انتخاب اول با او خواهد بود و دومي هم نصيب تو خواهد شد». (56) به اين ترتيب رضاخان علي قوام و فريدون جم را براي دامادي خود برگزيد و شمس پهلوي كه بزرگ تر بود، فريدون جم را كه خوش تيپ تر و جذاب تر بود، براي همسري انتخاب كرد و علي قوام نصيب اشرف شد. علي قوام شوهر اول اشرف پهلوي پسر قوام الملك شيرازي بود و نسب او به ميرزا ابراهيم خان كلانتر - همان كسي كه به لطفعلي خان زند خيانت كرد و دروازه هاي شيراز را به روي آغامحمدخان قاجار گشود - مي رسيد و اجداد وي از يهوديان جديدالاسلام شيراز بودند. ابراهيم قوام الملك پدر علي قوام از مأموران انگليس بود و خاندان او به صورت جد اندر جد در خدمت دولت انگليس قرار داشتند. وي مردي بسيار ثروتمند بود و تنها سيصد و پنجاه پارچه آبادي در استان فارس داشت. قوام الملك تا آن حد به انگليسي ها نزديك بود كه رضاشاه براي ماندگاري بر اريكه سلطنت از او ياري خواست و وي را به ديدار سفير انگلستان در ايران فرستاد تا نظر موافق او را براي ادامه سلطنتش جلب كند، ولي سر ريدر بولارد نپذيرفت و به قوام گفت كه رضاخان بايد برود. علي قوام هم به راه پدرش مي رفت و رابطه بسيار نزديكي با مأموران انگليسي مقيم ايران داشت. وي دولت انگلستان را پناهگاه و حامي خود مي دانست تا جايي كه پس از وقايع سوم شهريور 1320 و حمله متفقين و سرنگوني رضاخان، علي قوام، همسرش اشرف و پسر خردسالش شهرام را رها كرد و به سفارت انگليس پناه برد و مدتي در محل تابستاني سفارت انگليس در زرگنده زندگي كرد. زماني كه رضاشاه تصميم به شوهر دادن اشرف گرفت، علي قوام در انگلستان بود و در كمبريج يك دوره آموزشي را مي گذراند. وي به تهران احضار شد و پس از انجام مراسم ازدواج به دستور رضاخان به دانشكده افسري اعزام گرديد و همراه با محمدرضا پهلوي در سال اول اين دانشكده به خواندن دروس نظامي اشتغال ورزيد. وي تا درجه سرهنگي در ارتش بود، اما پس از استعفا از كار نظامي به تجارت روي آورد. زندگي با علي قوام به هيچ وجه مورد علاقه و رضايت اشرف پهلوي نبود. او اين ازدواج را تحميلي مي دانست و دور از چشم رضاشاه عدم رضايت خود از اين وصلت را ابراز مي كرد. وي در خاطراتش به اين عدم علاقه و رضايت اشاره مي كند و مي نويسد: «اولين باري كه چشمم به دو داماد آينده افتاد هنگامي بود كه آنان با برادرم تنيس بازي مي كردند. قرار بود فريدون جم كه افسر جوان ارتش و پسر نخست وزير بود، شوهر آينده من شود و خواهرم با مردي به نام علي قوام كه از خانواده هاي سرشناس شيراز بود، ازدواج كند. طبيعتاً من در آن روز فقط به مردي كه براي همسري من انتخاب شده بود، توجه كردم. بايد اعتراف كنم كه هر چند هنوز علاقه اي به ازدواج نداشتم ولي او را جواني بلند بالا، خوش اندام و باسليقه يافتم. اما متأسفانه شمس اظهار نظر كرد كه او به نامزد من بيشتر از مردي كه پدرمان براي او انتخاب كرده بود، علاقه مند است. چون او خواهر بزرگ تر بود، حق تقدم را به او دادند و به اين سبب نامزدهاي ما را رسماً عوض كردند. من از همان اول از علي قوام بدم مي آمد. نمي دانم علتش اين بود كه او به اندازه فريدون جم جذاب نبود، يا اينكه چون او را به من تحميل كرده بودند، از او بدم مي آمد. يك هفته تمام از اتاقم بيرون نيامدم و گريه كردم. . . ». (57) او در قسمتي ديگر از خاطراتش ضمن اشاره به جشن عروسي اش مي گويد: «در حالي كه پيراهن سفيد لاتون به تن داشتم، در مراسم عروسي مشتركي كه براي من و شمس بر پا شده بود، تن به ازدواج دادم. اما اگر پيراهن سياه پوشيده بودم مناسب تر بود. . . ». (58) اورقي روزنامه كيهان 1 -ارتشبد فردوست - حسين، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، جلد اول، ص .73 2 -پهلوي، اشرف، من و برادرم، ص .32 3 -همان ، ص .51 4 -همان ،ص .45 5 -همان ، ص .55 6- پهلوي، اشرف، من و برادرم، ص .59 7- همان 8- انصاري، مسعود، احمدعلي، خاطرات، (پس از سقوط)، مؤسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، چاپ اول، بهار 1371، صص 58-.59 9 -همان، ص .272 10-همان، صص 271-.272 11- روزنامه كيهان، مورخه 31/6/.1330 12-همان، مورخه 4/5/.1332 13-همان، مورخه 4/5/.1332 14- همان، مورخه 5/5/.1332 15- حميدرضا پهلوي كوچك ترين پسر رضاخان كه در جريان وقايع شهريور 20 با محمدرضا به يك اندازه شانس پادشاهي داشت در اوايل دهه 1350 از كاخ سلطنتي رانده شد، همسر دوم وي زني بدنام و معتاد به نام «هما خامنه» بود. وي در جريان انقلاب اسلامي در ايران ماند اما به جرم حمل مواد مخدر دستگير شد و به دليل شدت اعتياد مرد. همسر وي نيز سالها خرابه نشين بود. فرزندان حميدرضا نيز در خارج از كشور به دليل اعتياد در فقر و مسكنت مردند. 16- روزنامه كيهان، مورخه 31/5/.1332 17- فردوست، حسين، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، جلد اول، ص .237 18- غفاري، پروين، خاطرات (تا سياهي در دام شاه)، مركزترجمه و نشر كتاب، صص 92 - .91 19- فردوست، حسين، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، جلد اول، ص .262 20- جهانشاه صالح از مؤسسين كلوپ روتاي و مدتي رياست دانشگاه تهران را بر عهده داشته است. براي آشنائي با شرح حال و عملكرد وي به سلسله كتابهاي «معماران تباهي»، جلد دوم، تأليف دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان مراجعه فرماييد. 21- مركز تحقيقات، آموزش و فناوري اطلاعات، مواد مخدر به روايت اسناد ساواك، ناشر دبيرخانه ستاد مبارزه با مواد مخدر، چاپ اول، بهمن 1383، ص .200 22- مركز اسناد انقلاب اسلامي، گزارش ساواك، كد پرونده 12168، مورخه 24/9/1337 ص .140 23- ديبا، فريده، دخترم فرح، خاطرات، ص .239 24- فردوست، حسين، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، جلد اول، صص 262 تا .264 25- همان، ص .265