1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

گزارشي از حال و روز مرداني که هنوز در روزهاي جنگ نفس مي کشند

شروع موضوع توسط para3to ‏15/3/12 در انجمن متفرقه مذهبی

  1. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    گزارشي از حال و روز مرداني که هنوز در روزهاي جنگ نفس مي کشند

    خراسان - مورخ پنج‌شنبه 1390/12/25

    [​IMG]
    خيلي ها چشم، دست يا پاي شان را در جبهه جا گذاشتند و ما نفس شان شديم، چشم شان شديم، دست و پاي شان شديم. اما سرنوشت ساکنان اين بيمارستان به هيچ کدام از هم رزمان شان شبيه نشد، ساکنان اين خانه بزرگ با سنگ هاي مرمر سپيد و حياطي خلوت و ساکت، براي هميشه در جنگ مانده اند. روي سرشان ابري از آتش است،زير پايشان فرشي از مين، اين حياط« حمرين» دهلران است، سه راه ا...اکبر مريوان، عمق آب هاي هورالعظيم،سه راهي خونين خرمشهر، حوالي کرخه، درياچه ماهي شلمچه، نمک زارهاي فاو، رملستان فکه. در اين حياط بزرگ که با ديوارهاي بلند و مجهز به دوربين و دزدگير محصور شده است، مردان با مرام جبهه، با لباس هاي آبي نخي، نه با پيراهن هاي خاکي جبهه، با دمپايي، نه با پوتين، با دست خالي، نه با کلاشينکف، هنوز در روزهاي جنگ نفس مي کشند، آن ها شب ها خوابي سبک دارند تا اگر آتش باريدن گرفت به سرعت برخيزند و آماده دفاع از جان ما شوند و روزها، هر لحظه، خاطره اي از سال هاي آتش و خون به ذهن شان هجوم مي آورد. آن وقت اگر قرص هاي آرام بخش شان را نخورند، اگر پرستارها تسکين شان ندهند، موج جنگ، موج روزهاي درازکشيدن روي سيم خاردار و مين، موج تن هاي بي سر و سرهاي بي تن، موج کودکان سوخته و زن هاي پريشان، موج ضجه و فريادهاي کمک خواهي، آن ها را از جا مي کند و در دست و پا زدني گنگ و فريادهايي بريده بريده، از خود بي خودشان مي کند. اين جا در بيمارستان جانبازان اعصاب و روان سعادت آباد، عقربه ها و تقويم ها اعتبار ندارند اگر چه سال ها پيش جنگ تمام شده است و حتي خيلي ها آن را از ياد برده اند اما اين تکه از زمين، تسليم زمان نمي شود.

    نوروزي هاي ما، نوروزي هاي آن ها
    پس از سال ها ، بار ديگر دلتنگ شان شدم و عيد را بهانه کردم تا باز به آسايشگاه بيايم، فکر مي کردم شايد اين گزارش با عيد غريبه شود؛ اما بعد يادم افتاد که ما ايراني ها از سال ۵۹ تا ۶۷ هر سال تحويل، يادشان مي افتاديم، آن ها سال تحويل هايشان را در پناه کيسه هاي شني سنگر جشن مي گرفتند و ما در پناهگاه ها يا زيرزمين خانه هايمان، آن ها صداي رگبار و انفجار مي شنيدند و ما آژير قرمز، آن ها دلواپس ما بودند و ما دل نگران ازموشک هايي که بي امان فرود مي آمدند.راه باريک فلزي که سايباني رنگي سقفش شده است مرا مي برد تا سالني که «مجتبي» روي يکي از صندلي هايش خوابيده است.بهروز اصغري، پرستار بخش، هميشه يادش هست که اگر دست مجتبي ازصندلي آويزان باشد، خواب مي رود و آن وقت با گزگزش اوقات مجتبي را تلخ مي کند، به همين خاطر عادتش شده است، بي صدا مي آيد و دست او را، طوري که از خواب نپرد، مي گذارد روي سينه اش.مجتبي قوي هيکل است، خوابي سبک دارد، لباس آبي نخي نازکي پوشيده، کلاه بافتني به سر دارد، زير چشم هاي درشت اش طوقي تيره افتاده، هنوز مدرسه مي رفته که راهي جبهه شده است و زياد نگذشته که موج انفجار او را با خود برده است، اما چيزي از لحظه موجي شدنش به خاطر نمي آورد. ما که مي آييم بيدار مي شود.مجتبي همه دغدغه هاي زندگي اش را بريده بريده، برايم تعريف مي کند: «اگر خوب بشم، زن مي گيرم... موج که مياد آدم رواني مي شه... من هي توي نمازهام شک مي کنم که رکعت چندم بودم... مي خوام پول هام رو جمع کنم که بعد از مرگم نمازهاي قضام رو برام بخونن... مي خونن... پدرم و مادرم فوت شدند... عيد مي رم خونه خواهرم... مهمون مياد...»«سيد» هم دلش مي خواهد حرف بزند.او چند روز پيش از آسايشگاه فرار کرده است و حالا برگشته. «اين جا حتي يک بار سرم داد نزده اند، حتي يک بار تهديدم نکرده اند، آره! فرار کردم اما بعد برگشتم، به خاطر اين ها برگشتم».پرستارش را نشان مي دهد «ترسيدم اين ها رو توبيخ کنند واسه همين برگشتم» سيد ديگر دلش نمي خواهد فرار کند، مي پرسم: «آقا سيد! به نظرت مردم آن بيرون، تغيير کرده اند؟» چند لحظه سکوت مي کند: «مردم خوب اند».سيد دلش مي خواهد از نوروز بگويد: «عيد که بياد مي رم خونه مادرم، اون جا مي شينم تلويزيون تماشا مي کنم.» سيد از لحظه موجي شدنش، انفجاري را به ياد دارد که پرتابش کرد روي زمين و ابري مهيب از آتش، بالاي سرش گسترده شد.«محمد» ، جانبازي که فقط به زمين نگاه مي کند، نوروز را خلاصه مي کند: «عيد يعني شادي، حرف زدن، مهماني رفتن، عيدي دادن به بچه ها، عيدي گرفتن» محمد هم ازدواج نکرده است ديگر کسي به ملاقاتش نمي آيد، پدرش، ماه رمضان امسال فوت شده و مادرش هم چند سال پيش. پرستار دلش نمي خواهد با پرسش هايم از لحظه موجي شدن جانبازها را برنجانم، «هرکدام از اين ها يک شير بيشه بوده اند، هر کدام شان يک بزرگ مرداند، خيلي ها بسيجي بوده اند، تخريب چي، آرپي جي زن، تيربارچي. بايد حواس مان به همه شان باشد.» از پرستارها درباره نوروز مي پرسم از سفره هفت سيني تعريف مي کنند که وسط سالن مي اندازند و کارمندان مرکز و جانبازها دورش جمع مي شوند و گوش به زنگ «يا مقلب القلوب والابصار» مي مانند. از در سبز فلزي که مي گذرم، وارد دنياي ديگري شده ام، دنيايي که در آن، جنگ تحميلي براي خيلي ها، بيش از ۲ دهه پيش، تمام شده است.
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.