شكفت غنچه و بنشست گل به بار ، بيا دميد لاله و سوري ز هر كنار ، بيا بهار آمد و نشكفت باغ خاطر ما تو اي روان سحر ! روح نوبهار! بيا مگر چه مايه بود صبر، عاشقان تو را ؟ ز حد گذشت دگر رنج انتظار ، بيا زهر كرانه ، شقايق دميده از دل خاك پي تسلّي دلهاي داغدار ، بيا ز عاشقان بلاكش، نظر دريغ مدار فروغ ديدة نرگس! به لاله زار بيا ز منجنيق فلك، سنگ فتنه ميبارد مباد آن كه فرو ريزد اين حصار، بيا طلايه دار تواَند اين مبشّران ظهور به پاس خاطر اين قوم حقگزار بيا درين كوير كه سوزان بود روان سراب تو اي سحاب كرم، ابر فيض بار! بيا ز دست برد مرا شور عشق و «جذبة» شوق قرار خاطر محزون بيقرار! بيا