خلیجِ ثانیه هایِ همیشه پاییزی کناره ای پر از امواجِ برگِ تبریزی سوارِ کشتیِ اشرافیِ غروب، و تو برایِ سرخیِ خورشید، چای میریزی تلاطمی که گذشت و، لبت که می خندید به من، و سوختن و گفتنِ :"نشد چیزی!" تمامِ صورتت از نورِ مهر، نارنجیست طلایِ بور، و جادویِ رنگ آمیزی نشسته ام، و میاید شب و به نرمی گوش ستاره های شبِ نقره ای می آویزی