خیالت را ز سر بیرون توانم کرد آیا؟نه ترا من دوست میدارم فرامش کردنت گویا برایم غیر ممکن می نمایاند اگر رفتی تو از نزدم اگر در قلب پاکت نیست یادی از من ِ از یادها رفته خیالی نیست چون من باز هم از عشق پاکم شعر خواهم گفت و احساسات قلبم را برایت شرح خواهم داد هرچند از دلت دلگیر و غمگینم! تویی کان قلبت همچون قعر دریاها بزرگ است و همان قلبت مرا دیوانه ات کرده در آن قلب بزرگت بهر من جا نیست؟ دلم تنگست و اشکم می نوازد چشمهایم را نمیدانم دگر باید چه بنویسم ولی تنها بدان ای راستگو بسیار دل ِ تنهای غمگینم هوایت را به سر دارد...