شبي مهتاب بود و آسمان صاف و ماه از آسمان مي ديد من را دلم مي سوخت اندر آتش تب ز خواهش هاي قلب بي مدارا: "دگر طاقت ندارم بيش از اينها مرا با وصل امشب آشنا كن بنوشانم مرا از ساغر وصل مرا در مستي آن مي رها كن" به خواهش هاي قلبم گوش كردم غمت در جسم و جانم شعله افروخت پريشان آمدم آن شب كنارت و دستان تو،من را بر تنت دوخت در آن آغوش لبريز از محبت ميان بازوانت جا گرفتم شدم مدهوش و مست از جام عشقت و آن شب تا سحر با تو نشستم نفهميدم دگر حال خودم را تو را من تنگ در آغوش كردم لبانم بر لبانت بوسه ها داد تو را با عشق،بوسه پوش كردم نگاهت تا كه بر چشمانم افتاد به چشمانم تو مهر و ناز ديدي نگاه تو به چشمانم گره خورد و من ديگر نفهميدم چه كردي به ناگاه آسمان ابري شد آن شب صداي غرش رعدي شنيدم هجوم حس تنهايي در آغوش ز وحشت ناگه از خوابم پريدم و خواب از چشم خيسم رخت بر بست تمام با تو بودن خواب بود،آه مگر در خواب بينم با تو باشم ميان ما دو تا فرسنگها راه و من آسيمه سر در بستر شب به دنبال تو گشتم،رفته بودي به دنبالت دويدم من هراسان ولي هرجا كه مي رفتم،نبودي بيا اي عشق من اي جان جانان بيا اي آرزوي من كه زيباست خدايا مي شود من را بخواهد؟ ولي افسوس و صد افسوس روياست