1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

داستان چتر

شروع موضوع توسط ATENA ‏27/2/12 در انجمن بخش قرنطینه

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    !!!!!!! یک روز بارانی بود مثل همیشه چترم یادم رفته بوداز همه بدتر که ربع ساعت دیگه جلسه ام شروع می شد.حالا باید دنبال یه دست فروش می گشتم تا ازش چتر بگیرم.
    بالاخره تونستم یه پیرمرد پیدا کنم که یه دونه چتر تو دستش بود رفتم جلو و ازش پرسیدم:
    -فروشی؟
    جوابی نشنیدم و دوباره گفتم:
    -هی آقا فروشی؟
    برگشتو بهم گفت:
    -چی؟دلت رو میگی؟ نه جانم دل فروشی نیست فقط می تونی به خدا بفروشیش!
    گفتم:
    -نه پدر چتر رو می گم،فروشی؟
    ـآره باباجون فروشی ولی فکرنکنم تو بخوایش!
    -جنسش مهم نیست قیمتش هم هر چقدر بخوای می پردازم.
    -ولی پسرم این چتر یه ایراد داره یه سوراخ توش هست!
    -ای بابا وقت گیر اوردی چتر سوراخ می خوام چی کار جلسم دیر شد!
    -حالا پسرم یه دقیقه از دنیا پیاده شو ببین چی مگم؟
    - اخه ...منن... باشه بگید!
    -بیا این چتر رو باز کن هر وقت تونستی از توی سوراخ چتر نور ببینی دستتو بکن توش بعد چترو بیار جلوی صورتت و جهت دستتو ادامه بده!
    تو دلم بهش خندیدم بیچاره چه دل خوشی داره ولی انگار دلم می خواست این کارو بکنم بعد همه ی کارارو کردم جهت دستمو ادامه دادم دل نگران بودم انگار جراتشو نداشتم رفتمو رفتم تا به یه مسجد رسیدم سرمو بالا کردمو یه بسم الله گفتم اشک از چشام سراریز شده بود یادم اومد که تو دنیا به اندارزه سوراخ تو چتر هم معنویت نداشتم خیلی وقت بود که ....
    برگشتم که از پیرمرد تشکر کنم ولی نبود