با عباس شيرخدا درباره همه سالهاي اجرايش در راديو نيم قرن حماسهسرايي «بسم الله الرحمن الرحيم. يا رحمان و يا رحيم. به نام خداي جهانآفرين...» باستاني و غيرباستانياش به كنار، حتي خيلي مهم نيست اهل ورزش باشيد يا نه. براي خيلي از ما كه صبحها موقع رفتن به مدرسه يا سر كار، روزمان را با برنامههاي صبحگاهي راديو شروع ميشد، اين صداي ضرب و زنگ شيرخدا بود كه خواب نوشين بامداد رحيل را از كلهمان ميپراند و براي شروع يك روز تازه سر شوقمان ميآورد. صداي اين مرشد قديميكه راديو بيش از نيم قرن است به آن عادت كرده، ويژگيهايي دارد كه خود او همه آنها را در يك كلمه «حماسي» جمع ميبندد. سبكي كه خودش اسمش را گذاشته سبك شيرخدايي و لابد تفاوتش با سبك و صداي مرشدهاي ديگر آنقدر زياد بوده كه ورزش باستاني در اين سالها براي ما با نام و تقليد از نحوه خواندن او مترادف بشود؛ چيزي هم رديف اذان ماندگار مرحوم موذنزاده اردبيلي يا ربناي شجريان كه براي چند نسل بار نوستالوژيك دارد. اين كه چطور پاي مرشدها به راديو باز شده، شايد منبع خيلي دقيقي وجود نداشته باشد. همين قدر ميدانيم كه قبل از افتتاح راديو، مسوولان براي اين كه كسي را پيدا كنند تا بتواند شاهنامه را با آهنگ بخواند، تلگرافي به فرمانداران و بخشداران زدند و 616 نفر مرشد و نقال از اطراف و اكناف به اداره موسيقي تهران آمدند و هياتي متشكل از ذكاءالدوله غفاري، لقمانالدوله، ملكالشعراي بهار و ابوالحسن صبا مدت 3 ماه از داوطلبان امتحان گرفتند تا بالاخره 3 نفر انتخاب شدند. شيرخدا اولين مرشدخوان راديويي نيست، ولي قطعا معروفترين و ماندگارترين آنهاست. موضوع صحبتمان با او، نسبت او و هنرش با رسانهاي مثل راديوست؛ ولي وقتي اين گفتگو را بخوانيد ميبينيد او خيلي بين آنها تفاوتي نميگذارد و در نگاه او اينها با هم عجيناند. آپارتمان شيرخدا در اكباتان جايي نيست كه او بتواند از همه تواناييهاي ضربش استفاده كند. بخصوص وقتي يكي دو ساعت بيشتر از ظهر نگذشته. ولي نوار صوتي اين گفتگو پر است از آوازش و ضربهايي كه روي مجلهها، سيني كنار دستش و دسته مبل گرفته است. بچه كجاي تهرانيد؟ متولد 1312 بازارچه سعادت هستم. بعد خانهمان عوض شد و رفتيم بازارچه حاج غلامعلي نزديك باغ فردوس مولوي و من هم رفتم مدرسه صبا. طيب هم بچه همان طرفها بود. چه شد كه خواندن را شروع كرديد؟ اول ميرفتم مدرسه سعادت. بعد رفتم مدرسه صبا زير بازارچه حاج غلامعلي. ماجراي خواندنم اين بود كه آنجا كاپيتان واليبال بودم. وقتي ميخواستم صفر را بزنم، اول ميزدم زير آواز و ميخواندم: «چو ايران نباشد تن من مباد ... بگير كه اومد»! بعد توپ را ميانداختم. اعضاي تيم مقابلمان هم گيج ميشدند و نميتوانستند توپ را بگيرند و ما ميبرديم. چند سالتان بود؟ كلاس اول بودم. تقريبا 7 سالم بود. اصلا اين ماجرا از كجا شروع شده بود؟ پدرتان باستانيكار بود؟ پدرم در بازار عباسآباد مغازه خرازيفروشي داشت. زورخانه هم ميرفت. من پدر به خودم نديدم. خيلي كوچك بودم كه فوت كرد. الان اسم پدر كه ميآيد، آه ميكشم. ببخشيد، نميخواستم ناراحتتان كنم. پس از همان دوره مدرسه بيشتر برايمان بگوييد. وقتي واليبال بازي ميكرديم معلمي داشتيم به اسم پرويز واليزاده. برادر همان هنرپيشه معروف بود. پسرش الان گوينده ورزشي است. بعد اين كه توي صبحگاه بچهها ميآمدند شعر ميخواندند، حالا شعرهاي خودشان يا ديگران را. من هم ميرفتم سر صف شاهنامه ميخواندم. از همان جا شاهنامهخواني را ياد گرفتم. چه جوري با شاهنامه مانوس شده بوديد؟ از همان مدرسه كتاب فارسي را جلويم ميگذاشتم، درس جنگ رستم و سهراب را با آهنگ ميخواندم و روي ميز ضرب ميگرفتم. معلم هم خوشش ميآمد و به من 20 ميداد. با آن بيستها حسابي تشويق ميشدم. تلفيق شاهنامه خواندن و ضرب زدن را جايي ديده بوديد يا ابتكار خودتان بود؟ ضرب و زورخانه از سالها قبل بوده. آن موقعها خيلي بيشتر از الان توي زندگيها بود. زمان ما توي 100 تا خانه يك راديو هم پيدا نميشد. بعد كمكم آمد. خلاصه بعد از همين خواندنها، يك كلاس را تبديل كردم به زورخانه. به بچهها درس ورزش ميدادم و ضرب ميزدم و آنها هم ورزش باستاني ميكردند. خودتان زورخانه ميرفتيد كه اين فضا را ببينيد و ياد بگيريد و بعد بخواهيد جايي پيادهاش كنيد؟ بله. از همان وقتي كه خيلي كوچك بودم و هنوز نرفته بودم مدرسه، ميدانستم فضاي زورخانه چيست. بعد از اين كه تيم واليبالمان مسابقهها را ميبرد، برميگشتيم و جشن ميگرفتيم. خلاصه شور و حالي داشتيم. از اول تا آخر درس خواندنم يك چوب هم نخوردم. واقعا؟ ولي قديميها خيلي از كتك معلمها تعريف ميكنند. خب من نمرههايم بالا بود. به هنر هم خيلي علاقه داشتم. مثلا وقتي ميخواستند نمايشنامه اجرا كنند، برايشان آواز ميخواندم. بعد يواش يواش آمدم راديو، بعد هم تلويزيون آموزشي. كي دعوت شديد به راديو؟ سنم خيلي كم بود. سالش يادم نيست. فقط يادم است كه آقاي ميرآفتابي از من دعوت كرد. تهيهكننده برنامه مرحوم منصور والامقام بود. الان هم در راديو جوان لكلري از من برنامه ضبط ميكند، آن موقع هم ايشان بود. حالا ميگويد صدايت از قديمها خيلي بهتر شده. ميگويم به خاطر اين است كه تخمه و پسته نميخورم. چرا؟ به خاطر همين صدايم. توي مهمانيها ديگران پسته ميخورند، من غصه! جالب است. ديگر چه چيزهايي را رعايت ميكنيد؟ چربي هم نميخورم. شبها هم كم غذا ميخورم. مراعات صدايم را ميكنم. يك خواننده مال خودش نيست، مال مردم است. انشاءالله اگر دعوتم كني، توي عروسيات قيامت ميكنم. حتما. دست شما درد نكند. توي عروسي هم همان شعرهاي زورخانه را ميخوانيد؟ نه، در مدح داماد ميخوانم. مثلا ميگويم امشب آقا جابر ميشود داماد، خداوند عطا كن بهر ايشان يك دو جين اولاد، به حق مهدي و هادي مبارك باد... خلاصه كلي به برنامه هيجان ميدهم. در محفلهاي ورزشي، ضرب هم ميبرم. هميشه دوست دارم به جمع شور و هيجان بدهم؛ البته من هيچجا نرفتم ضرب بزم بزنم. براي عروسي هم كه ميروم، ضرب زورخانه را مطلقا نميبرم. ضرب رزم مال مولاست. من هم به ائمه خيلي علاقه دارم. هر چه خواستهام از آنها گرفتهام. از نظر خانوادگي هم شرايطم خيلي خوب است. 2 تا دختر دارم به اسم شيرين و شبنم كه هردوشان ورزشكارند. پسرم فرهاد هم فوتباليست است. از زندگيام خيلي رضايت دارم. خودم هم از اول جوانيام تا حالا لب به سيگار نزدهام. در هيچ مرحلهاي راهم را گم نكردهام يا وارد بازيهاي سياسي نشدهام. فقط به عشقتان و كارتان پرداختهايد. بله. شغل اصليتان چي بود؟ بازنشسته يكي از ادارات هستم. ولي همه جا دوست دارم بگويم حماسهسرايي. برگرديم به همان روزهاي مدرسه... براي همين روزهايي كه ورزش داشتيم، خيلي شور و هيجان داشتيم. يكي از بچههايي كه پدرش كلهپزي داشت، يك كاسه بزرگ كلهپاچه ميآورد مدرسه. بچهها لحظهشماري ميكردند ورزش تمام شود و كلكش را بكنند. يكي از بچهها هم كه پدرش نانوايي سنگكي داشت، هفت هشت تا نان سنگك خشخاشي بزرگ ميآورد. خلاصه بساطمان حسابي بهراه بود. چه كساني مشوق شما بودند؟ خيليها. يك شب داشتم جايي ميخواندم كه مرحوم آقاي تختي آمد. تا ديدمش گفتم: «جهانپهلوان تختي نامدار، كه هست از براي جهان افتخار....» اين «افتخار» را آنقدر كشيدم كه آمد جلو و يك گل بهم داد. گفت: فلاني، براي من نخوان. گفتم چرا؟ گفت من كه كسي نيستم. از مولايم علي بخوان. عكسش را هنوز دارم. اين را در حالي ميگفت كه قهرمان المپيك بود، پهلوان پايتخت بود، بازوبند طلا داشت و رودست هم نداشت. يكي ديگر هم مرحوم محمود نامجو كه وزنهبردار بود، قهرمان بود و دومين كسي بود كه بعد از جعفر سلماسي مدال وزنهبرداري آورد. توي قهرمانهاي آن دوره، 3 نفر باستاني هم كار ميكردند. يكي همين محمود نامجو، آقاتختي و يكي هم عليرضا سليماني. تختي و سليماني كشتيگير بودند و نامجو وزنهبردار. اينها به همان اندازهاي كه در رشته خودشان موفق بودند، در ورزش باستاني هم موفق بودند؟ بله، چون قهرمان دنيا بودند، مردم خيلي خوششان ميآمد كه آنها ميل بگيرند و كباده بزنند. به نظر شما چرا ورزشكاري مثل تختي اينقدر معروف شد؟ شما چه خاطرهاي از او داريد؟ دقيقا يادم هست وقتي با آن كشتيگير روسي كه دستش شكسته بود، كشتي ميگرفت، از اول تا آخر كشتي، دست طرف را نگرفت. اين را با چشمهاي خودم ديدم. شما آنجا حاضر بوديد؟ بله. ديگر اين كه به من گفت براي من نخوان، براي مولايم علي بخوان. اين اولين برخورد شما بود؟ نه، تختي بچه خانيآباد بود و من بچه بازارچه سعادت. تقريبا 2 ايستگاه با هم فاصله داشتيم. هفتهاي يكي دو روز با هم ميرفتيم استخر. شنايش هم خوب بود؟ خيلي عالي بود. در جواب حرفت، عبدالله موحد از او خيلي بيشتر مدال آورد، ولي همه ميگفتند تختي؛ براي اين كه جوانمرد بود. نمونهاش زلزله بويينزهرا بود كه خودش برايشان پول جمع كرد. غير او كي ميتوانست اين كار را بكند؟ بيخودي اسمش نيفتاده سر زبانها. قبل از اين كه وارد راديو بشويد، توي زورخانه خاصي هم ميخوانديد؟ نه، اصلا وقتم را تلف زورخانه نكردم. از اول هميشه سعي كردهام در راديو بخوانم. چون توي زورخانه همه ميخوانند. ولي اگر در راديو برنامه اجرا كنم، همه استفاده ميكنند. توي زورخانه جمعيت خيلي كمتر است. براي همين سعي ميكردم بلندپروازي كنم. الان هم همينطوريم. توي ايران كسي را نداريم كه نيم قرن بخواند. يك ساعت كه توي زورخانه بخواني، ديگر برايت انرژي نميماند؛ ولي من يك بار ميروم راديو و چندتا نوار پر ميكنم و نوار آخرم از نوار اولم بهتر است. خيليها با خواندن من ورزش نميكنند. فقط دوست دارند صدايم را گوش كنند. همين كه طرف با خواندن من روي فرمان ماشينش ضرب ميگيرد، برايم قشنگ است. خودتان هنوز ورزش ميكنيد؟ بله. صبحها توي يكي از اتاقها ورزش ميكنم. ميل ميزنم و شنا ميروم. ولي كباده نه. به خاطر سروصدايش ميترسم همسايهها اذيت بشوند. ديگر براي ورزش به زورخانه نميرويد؟ چرا. وقتي زورخانهها دعوتم ميكنند، ميروم. بيشتر ميروم زورخانهاي به اسم بابالحوائج. گاهي هم برايشان ميخوانم. الان كس ديگري هم غير از شما در راديو ميخواند؟ بله، مثلا در راديو ورزش چند نفري هستند كه ميخوانند. توي آن دوره براي كدام يكي از شخصيتها برنامه اجرا كرديد؟ شخصيتهاي مختلف دعوتم ميكردند، ولي همه را قبول نميكردم. اگر خوانده بودم كه الان نميتوانستم در راديو بخوانم. ميخواستم براي مردم بخوانم. سعي نميكردند پيشنهادهاي مالي بهتري بدهند كه راضي بشويد؟ چرا، قبول نميكردم. همه چيز كه پول نيست. الان هم خودم را قاطي هيچي نميكنم. من فقط يك شاهنامهخوانم. امثال ما بايد از نظر اخلاقي خيلي چيزها را رعايت كنيم، چون مردم ميخواهند بچههايشان را بسپارند به ما كه بهشان درس ورزش بدهيم. من اول بايد خودم درست باشم كه بتوانم بچه مردم را آموزش بدهم. هيچ وقت هوس نكرديد غير از مرشدي و خواندن براي زورخانه و ورزش باستاني، خواندن با آهنگ و موسيقي را هم تجربه كنيد؟ دوست دارم. ميتوانم بخوانم، ولي نبايد بروم دنبالش. كار من نيست. آدم بايد در يك مسير جلو برود. من حماسهسراي اين مملكتم. مردم را به ورزش تشويق ميكنم. آنها از من توقع ندارند ترانه بخوانم. خيلي از مرشدها شعرهايشان را مثل ترانه ميخوانند. ولي من همان بيت را مناسب ورزش و با حال و هواي حماسي ميخوانم. ترانه مال يكي ديگر است. من بايد كار خودم را بكنم. ورزش باستاني از خيلي وقت پيش در كشور ما برپا بوده، ولي خيليها بخصوص نوجوانها شايد منشا اين ورزش را ندانند. ميشود تاريخچه مختصري از ورزش باستاني را برايمان بگوييد؟ ورزش باستاني از قديم بوده. قبل از اين كه من به دنيا بيايم اين ورزش برپا بوده. ميل، نمادي است از گرز جنگ، كباده هم نشانه كمان است. تخته هم نماد سپر است. هركدام داستان خودش را دارد. به نظرم بايد در مدرسهها به بچهها آموزش ورزش بدهند. الان ورزشهاي جديدي مثل ايروبيك و يوگا و بدنسازي و اين جور چيزها بيشتر توي بورس است. آنها هم خوب است. هر چيزي به جاي خودش؛ ولي ورزش باستاني با همه ورزشها فرق ميكند. اولش با صلوات شروع ميشود تا آخرش. جنبههاي ديني و مذهبي اش خيلي پررنگ است. شما قبلا در راديو ايران برنامه اجرا ميكرديد. ولي انگار نقل مكان كرده ايد به راديو جوان. درست است؟ بله. مجري برنامه هم مهران دوستي است كه برايم قيامت ميكند و حتي گاهي خودش هم ميزند زير آواز ميگويد پاشيد استاد شير خدا آمده.... برنامههايتان زنده است؟ قديمها برنامهام بيشتر زنده بود. ولي حالا هفتهاي يك روز ميروم و چند تا برنامه ضبط ميكنم. فقط در بعضي روزهاي خاص زنده ميخوانم. خودم زنده خواندن را با وجود سختيهايش بيشتر دوست دارم. آنقدر ميخوانم تا ساعت بشود 6 صبح نه، قديمها بيشتر زنده بود. ولي حالا هفتهاي يك روز ميروم و چند تا برنامه ضبط ميكنم. فقط در بعضي روزهاي خاص زنده ميخوانم. خودم زنده خواندن را با وجود سختيهاش بيشتر دوست دارم. براي من زنده خواندن هم هيچ مشكلي ندارد. چون نه تپق ميزنم، نه شعر را عوض ميكنم. آنقدر ميخوانم تا ساعت بشود 6 صبح. يادتان است اولين بار در راديو چه شعري خوانديد؟ بله. بخت بازآيد از آن در كه يكي چون تو درآيد/ روي زيبا تو ديدن، در دولت بگشايد. شاعرش كيست؟ مال سعدي است. يادم است اين را براي ميل گرفتن خواندم. اولش هم شاهنامه خواندم «به نام خداي جهانآفرين/ خداوند خورشيد و ماه و زمين/ به نام خداوند يزدان پاك/ كه دارد كتابي چو قرآن پاك/ كتابي كه ما را به حق، رهبر است/ كتابي كه قانون پيغمبر است.» هنوز هم اول كارتان را با همين بيتها شروع ميكنيد، درست است؟ بله. ولي روزهاي عزا مدل خواندنم با روزهاي معمولي يا اعياد و روزهاي شادي فرق ميكند. اينجور وقتها غمگينتر ميخوانم و ريز ضرب ميگيرم. در روزهاي شادي بيشتر به صدايم هيجان ميدهم و ضرب را هم شلاقي ميزنم. انتخاب شعر هم خيلي مهم است. تازگيها خيلي كم ميخوانم كه شنوندهها تشنه بشوند. اگر زياد بخوانم خسته ميشوند. كموزيادياش هم دست خودم است. بعضي جاها ميبينم كه بعضي از مداحها هم شيرخدايي ميخوانند. شما مداحي هم كردهايد؟ اصلا. ميتوانم بخوانم، ولي نخواندهام. غير كار خودم در هيچ رشتهاي نرفتهام. اشعاري را كه ميخوانيد، از كجا ميآورديد؟ منابعتان چيست؟ از جاهاي مختلف گلچين ميكنم؛ مثلا شعر براي وفات حضرت زينب يا مثلا امام عليالنقي خيلي كم است. ولي براي امام حسين زياد شعر ميگويند. در صورتي كه همهشان امامند ديگر، نبايد پارتي بازي بكنند (خنده.) براي همين وقتي ميخواهم يك شعر براي آنها پيدا كنم، تا نصف شب بيدار ميمانم. تا پيدا نكنم، نميخوابم. كسي هم موظفم نميكند. خودم عشقش را دارم. شعرهايتان را چه جوري انتخاب ميكنيد؟ از چه كتابهايي؟ شعرهايي كه انتخاب ميكنيم، بايد به حال و هواي صبح بخورد. نميشود همهاش شاهنامه خواند. شاهنامه مال وقتي است كه شنا ميروند. غزل مال ميل است. پا رفتن هم شعرهاي مخصوص خودش را دارد كه مرشد بايد حواسش به آنها باشد. اين قاعدهها از كجا آمده؟ معمولا كسي كه شنا ميرود، دوست دارد رزميگوش كند. رزميرا هم بايد از فردوسي خواند. البته ميشود از سعدي هم خواند، ولي نميچسبد. وقتي آهنگ رزميرا ميشنود، قشنگتر و بهتر شنا ميرود. ميخواهم ببينم اينها از اول بوده يا خود شما به مرور زمان كمكم به آن رسيدهايد؟ از اول بوده. فرقي نميكند كي بخواند. ورزش باستاني روي حكمت پهلواني و نيرومندي و حقشناسي و خداشناسي است؛ بنابراين كسي كه مرشد و مسوول اجراي اين برنامه است، اول از همه بايد خودش پاك باشد. دوم اين كه ورزشكار باشد. اگر كسي اشتباه چرخيد، بفهمند كه او دارد اشتباه ميكند. نقش مرشد آموزش هم هست؟ بله، اگر كسي اشتباه كرد بايد تذكر بدهد. مياندار هر كاري ميكند، بايد بقيه به فرمان او باشند. اگر او هم اشتباه كرد، مرشد بهش تذكر ميدهد. اگر خود مرشد ورزش كار نباشد، نميتواند بزند و بخواند. توي اين 50 سال كه شما در راديو ميخوانيد، اين رسانه چه تفاوتهايي كرده؟ چه چيزهايي از آن بهتر يا بدتر شده؟ براي من هيچ فرقي نميكند. بالا و پايين نداشته؟ مثلا زمان انقلاب برنامه شما چطور بود؟ من از روز دوم انقلاب شروع كردم به خواندن. اشعارم را هم مناسب اين ايام انتخاب كردم. زمان جنگ هم شعرهاي حماسي ميخواندم كه بفرستند براي رزمندهها كه آنها به نشاط بيايند. مثلا ميخواندم «آفرين بر ارتش ايران زمين/ بر شما شور آفرينان آفرين.» در روحيه آنها خيلي تاثير داشت. غير از آنهايي كه اسم برديد، كس ديگري تهيهكننده برنامهتان نبوده است؟ هيچ وقت برنامه تان اوج و فرود خاصي نداشت؟ چرا، خانم عذرا وكيلي هم بود. نه، چيز خاصي پيش نيامده. برنامه شما هميشه آيتمياز برنامههاي صبحگاهي بوده ديگر؟ بله. خودتان هم شعر ميگوييد؟ نه آن چنان. مثلا اين شعر را الان براي شما گفتم: خوش قدم در اين گلستان آمدي، خيرمقدم خوشتر از جان آمدي. خانوادهتان با كار شما چه جوري برخورد ميكردند؟ وقتي رفتم خواستگاري، مادر همسرم ميگفت همسرم قبل از اين وقتي من را در تلويزيون ميديده، ميگفته اين از بس ميخواند، سر زن و بچهاش را ميبرد. خدا به دادشان برسد! همسرم فاميل دورمان است. ترك است و زنهاي آذري هم خيلي بسازند. خيلي هم در اين راه به من كمك ميكند. الان كه در آپارتمان هستيد، وقتي در خانه ميخوانيد و ضرب ميزنيد و تمرين ميكنيد اهالي خانه يا همسايهها اعتراض نميكنند؟ ديگر تمرين نميكنم. زمان تمرين من گذشته. ديگر چي را تمرين كنم؟ از همان اول يك ضرب داشته ايد؟ در اين سالها عوضش نكرده ايد؟ نه بابا، همين حالا 3 تا ضرب دارم. يكيش مخصوص برنامههاي رسمياست. يكيش كه سبكتر است، براي برنامههاي عادي است. آخرينش هم كه از همه كوچكتر است. ضرب زورخانه را آدمهاي خاصي ميسازند؟ ضرب زورخانه گلي است. پوستش هم پوست بز است كه خيلي محكم است. دو سه تا كورهپزخانه در شهرري هست كه آنها درست ميكنند. شده وسط برنامه براي ضربتان اتفاقي بيفتد؟ يك بار قبل از يك برنامه تلويزيوني، بچهها ضربم را گرم كردند، ولي چون بلد نبودند كه بايد موقع گرم كردن آن را بچرخانند، فقط يك جايش را حرارت دادند. براي من كه آوردند، تا ضربه اول را زدم، از بغل پاره شد. من هم ضرب را چرخاندم و شروع كردم به ريز زدن كه كسي نفهمد. فيلمبردار هم تصاويرش را بستهتر ميگرفت و خيلي توي كوك ضرب نميرفت. در برنامههاي زنده بايد از اين جور اتفاقها زياد افتاده باشد. برايمان تعريف ميكنيد؟ شعرهايي كه در برنامه ميخوانيم، از قبل بايد تاييد شود. يك بار كه داشتم ميخواندم، دستم خورد و برگهها افتاد پايين. كسي هم نبود كه آنها را به من بدهد. هنوز 2 دقيقه وقت مانده بود. گفتم حالا چه كاركنم؟ فكر كردم خوب است نرمش سر و گردن بدهم. شروع كردم به شمردن و از شماره 50 رفتم پايين. آنقدر «يكي و دو تا» خواندم كه گفت ساعت 6 بامداد. يك بار هم روز ميلاد امام جعفر صادق رفته بودم تلويزيون. هوا خيلي سرد بود. به مجري گفتم ضرب من اينجا سرد ميشود. گفت اتفاقا خيلي خوب است. چون از دهانت بخار بيرون ميآيد! ولي وقتي داشتم ميخواندم، باد آمد و شعرم را برد و خودم ماندم و ضربم. يك شعر از خودم خواندم و برنامه را جمع كردم. اولين بار كه در تلويزيون برنامه داشتيد، يادتان هست؟ خيلي خيلي قديم بود. سالش خاطرتان نميآيد؟ شايد 37 يا 38 بود. تلويزيون آموزشي دعوتم كرد. هنوز هم به مناسبتهاي مختلف در تلويزيون ميخوانم. در آمد تلويزيون از راديو بهتر است؟ به پولش كاري ندارم. يك هنرمند نبايد به پول فكر كند. بايد فكر مردم باشد. اگر قرار باشد براي پول بخوانم، ديگر محبوبيت ندارم. ولي اگر براي مردم كار كنم، خود به خود خدا ميرساند. خيليها پول دارند، ولي راهشان نميدهند از دم در راديو بروند تو. خواندن توي راديو و تلويزيون چه فرقي دارد؟ در راديو هر كاري بكني، كسي شما را نميبيند. ولي تلويزيون اين جوري نيست. براي همين بايد سنگين و رنگين باشي. كدامش راحتتر است؟ راديو. كدامش را بيشتر دوست داريد؟ راديو را بيشتر دوست دارم، چون سالهاست كه صدايم از راديو به گوش مردم ميرسد. براي جوانها در مورد ورزش باستاني چه توصيهاي داريد؟ بايد جوري بشود كه ورزش باستاني از اين كه هست، بيشتر پيشرفت كند. بهترين جا براي اين كار، آموزش و پرورش است. آموزش و پرورش بايد با هماهنگي تربيت بدني، ورزش باستاني را به دانشآموزان تعليم بدهد. اين ورزش مال خود ماست و تازه از اينجا به كشورهاي ديگر هم رفته. ديگر اين كه دستاندركاران ورزش بايد به زورخانهداران و مرشدها بيشتر كمك كنند. آنها هم زن و بچه دارند، خرج دارند. اگر تربيتبدني به آنها كمك كند، جاي دوري نميرود. براي همه قشرها حقوق گذاشتهاند، جز مرشدها و زورخانهدارها. آخر همه برنامههايتان تكيه كلامي داريد. موافقيد اين گفتگو را با همان تكيه كلام تمام كنيم؟ هموطنان، جوانمردان، ورزشكاران، خدا يار و علي ياور شما. جابر تواضعي