پاسخ : رمان زیبای ارام _ سیمین شیردل در ویلا آقای فرخی به همراه آرام شطرنج بازی میکرد . و دکتر به بازی آن دو نگاه می کرد . در یک حرکت پیچیده ، آقای فرخی آرام را کیش و مات کرد . و سپس با صدای بلند شادمان از این پیروزی قهقهه سر داد. _ پدر ! قول میدهم اینبار شما را شکست بدهم! _ من منتظر آن روز هستم. _ مانوری که شما دادید تکراری بود. اگر کمی دقت می کردم در تله شما گیر نمی افتادم! _ دکتر ! شما بگویید تا حالا کسی پیدا شده که مرا کیش و مات کند؟ بنده به یاد ندارم . _ آرام جان ! زیاد خودت را ناراحت نکن ! من عادت به شکست رقبا دارم . دکتر گفت : حالا که آرام خانم شکست را پذیرفتند بد نیست کمی در هوای آزاد قدم بزنیم شاید آن را فراموش کنند! _ بله دکتر ! با شما موافقم . آرام جان . دکتر را همراهی میکنی؟ آرام با تردید گفت : البته ! فقط کمی صبر کنید تا بارانی ام را بپوشم . آرام به همراه دکتر به کنار ساحل رفت . باران نم نم می بارید و شدت آن نسبت به قبل کاسته شده بود. _ حیف نیست در چنین هوایی خود را در خانه حبس کنیم ؟ _ بله همینطور است . _ چهره شما با قبل خیلی تفاوت پیدا کرده . _ جدا ! خودم متوجه تغییراتم نیستم. _ اصولا روان شناسی ما پرشکان در هر رشته ای که باشیم خوب است . خطوط صورت نشان از درد های درون انسان می دهد. _ روان شناسی در هر رشته ای لازمه کارست . _ بله ! مثل شما که وکالت می خوانید . چطور به این رشته علاقمند شدید ؟ _ نوعی احساس مسئولیت در قبال جامعه _درک می کنم . بنظرم شما از چیزی در رنجید .من هم زمانی نه چندان دور عاشق بودم. _ منظورتان چیست ؟ _ منظورم شما و فرید هستید . اگر حمل بر جسارت نباشد می توانم پرسشی از شما بکنم ؟ _ بستگی به نوع پرسش دارد . _ شما اختلاف خاصی دارید؟ _ ترجیح می دهم در مورد مسائل خصوصی زندگی ام صحبت نکنم. _ بله متاسفم ! قصدم آزردن شما نبود. _ جای تاسفی نیست . از این که شما خیلی خوب مرا شناختید از خودم مایوش شدم . دکتر لبخندی زد و ترجیح داد گفتگو را با مطلبی دیگر ادامه دهد. ساعتی بعد ان دو به ویلا بازگشتند. دکتر به آرام کمک کرد تا بارانی اش را در آورد. آرام با خنده گفت : متشکرم ! و با خنده ای که بر لب داشت متحیر به فرید که روبروی آن دو ایستاده بود نگریست . دکتر با دیدن فرید به سویش رفت و دست داد . سپس به اتاق نشیمن رفت . فرید پرستیز و خشمگین ایستاده بود.
پاسخ : رمان زیبای ارام _ سیمین شیردل فصل 23 _ کی امدی؟ _ مثل اینکه خیلی خوش می گذرد ! _ اشتباه نکن ! ما فقط چند دقیقه برای قدم زدن بیرون رفتیم . _ من از تو توضیح نخواستم . هر چه که باید ببینم دیدم. _ فرید! اما فرید از کنار او گذشت . آرام خود را به اتاقش رساند و گریه سر داد. دقایقی بعد سایه به اتاق آمد و موهای خیس آرام را نوازش کرد . _ متاسفم ! من ناخود اگاه همه چیز را دیم . تو هیچ تقصیری نداشتی . _ سایه من خیلی بدشانسم ! فرید هر روز نفرتش از من بیشتر می شود. _ تو اشتباه می کنی ! فرید تو را دوست دارد. _ تو فرید را نمی شناسی . فرید برای آزار من به اینجا آمده . اولین بهانه به دستش آمد. _ اگر اینطور فکر می کنی باید مقاومت کنی . نگذار رنجت بدهد. مبارزه کن ! آرام برخاست و اشک های روی گونه اش را سترد و گفت : چه طور مبارزه کنم! فرید با کارهایش ، با رفتارش اجازه هر کاری را از من می گیرد . _ تنها راه تو مبارزه با فرید است . در غیر اینصورت تا آخر عمر بازنده ای آرام با نگاهی به سایه سرش را تکان داد و گفت : حق با توست . من از شکست متنفرم. _ تا الان تو پیروز بودی . مطمئن باش که موفق خواهی شد. _ آه سایه ! خیلی دوست داشتم حرفهای تو واقعیت داشت ، اما تا کنون پیروزی در کار نبوده . _ چرا ! بوده ، تو خودت متوجه آن نیستی . حالا بلند شو برویم پایین . تا کسی متوجه ناراحتی ات نشود. آرام برخاست و پلیور خاکستری رنگی به تن کرد . موهایش را از پشت بست . آرایش ملایمی کرد ، تا قرمزی چشمانش کم رنگ شود و با گردنی افراشته پایین رفت. فرید درکنار بخاری با آقای فرخی صحبت می کرد . آرام در گوشه ای نشست . فرید هیچ توجهی به حضور او نداشت . سایه به همراه ستاره وارد سالن شد. فرید با دیدن ستاره چشمانش برقی زد که فقط آرام متوجه ان شد. ستاره با گرمی با فرید برخورد کرد و گفت : جای شمادر اینجا خیلی خالی بود . سالهای گذشته یادتان می اید چقدر خوش می گذشت ؟ من خیلی از ان سالها یاد می کنم . فرید گفت : اتفا قا من برای تجدید خاطرات به اینجا آمدم. ستاره خندید و گفت : شما هیچوقت جدی حرف نمی زنید . آرام جان ! من هیچ وقت نفهمیدم فرید کی شوخی می کند و کی جدی حرف می زند. آرام از طرز صحبت ستاره فهمید که ان دو کمی بیشتر از صمیمی با یکدیگر آشنایی دارند و از این که فرید را به نام خواند چندان متعجب نشد. سایه به میان حرف ستاره پرید و گفت : ستاره ! باید کمی برایمان گیتار بزنی ! _ حتما ! بعد از شما خوب است؟ _ عالی است . آرام ، ستاره خیلی خوب گیتار می زند. _ به پای فرید که نمی رسد . درست است استاد ؟ _ من خیلی وقت است استعفا دادم آرام برخاست و بیرون رفت . فرید می خواست تلافی کند و چه وسیله ای بهتر از ستاره فتان و طناز بعد از صرف شام هر کس در اتاق نشیمن مشغول کاری بود . آقای فرخی به همراه برادر دکتر شطرنج بازی می کرد . دکتر با همسر برادرش گفتگو می کرد . فرید نیز با ستاره گرم گفتگو بود. سایه گفت : زیاد روی ستاره حساب نکن . او همینطوری بار امده ، خیلی راحت و آزاد است . _ من ناراحت نیستم. _ خانم فرخی گفت : ستاره جان ، کمی برایمان گیتار بنواز. ستاره برخاست و گیتارش را از گوشه دیوار برداشت و مجددا در کنار فرید نشست و گفت : با اجزه استادم. ستاره آهنگی به سبک امریکای جنوبی نواخت . مرکز توجه همگان ستاره بود و خوب می دانست چه طور جمع را مفتون خود سازد. او بعد از قطعه اهنگی که نواخت گیتار را باژست خواصی به فرید داد و گفت : حالا نوبت شماست استاد گرامی. فرید گیتار را گرفت و آهنگ جاودانی قصه عشق را به زیبایی تمام نواخت . در انتها لبخند محزونی به ستاره زد ، همگان دست زدند . آرام دیگر توان نشستن در خود نمی دید برخاست و بیرون رفت. دیگر باران نمی بارید . در گوشه ای ایستاد و به نقطه ای نا معلوم چشم دوخت . فرید بی انصافانه رفتار می کرد. در تمام حرکات و تک تک زوایای چهره اش نوعی غرور و خود پسندی بیش از حد به چشم می خورد . و به نوعی با جنس مخالف برخورد می کرد که گویی اطمینان دارد در دل آنها جا کرده است و توانسته برتری خود را ثابت کند و در مقابل این شیوه اش رفتار زنان و دختران به نحوی بود که این حالت را در او تقویت می کرد . آرام تمام اینها را درک می کرد . اما هیچ گاه نمی توانست فرید را از پایین بنگرد و همواره خود را دوشادوش و رخ در رخش می دید و فرید را با چنین شیوه رفتارش عذاب می داد. فرید او را شکسته و زیر پایش خرد شده می طلبید . اما او در خود چیزی کم نمی دید که بخواهد پا پس کشد ، همواره گردنش افراشته و چشمانش پر ستیز بود و اجازه مانور بیش از حد را از فرید می گرفت . آرام میدید کوچکترین اشتباهش حربه ای در دست فرید خواهد بود ، زیرا فرید به غیر از رفتارهای او به خیلی از مسائل دقت می کند . به آرایش و طرز لباس پوشیدن و حتی نوع عطرش توجه بیش از حد دارد و دنبال نقطه ضعفی است تا بتواند با ریشخندی غرور انگیز ، به او بنگرد . اما تا کنون موفق نشده بود و آرام بی نقص تر از ان بود که تصور می کرد . در کنار تمام این مسائل آرام نیز به درستی نمی توانست عیبی در فرید بجوید که از او منزجر و متنفر شود . فرید آراسته وبا نزاکت بود و بغیر از موارد کوچک که در طبیعت مردانه اش بچشم می خورد ، میدی که او مقبول خاص و عام است و باعث حسادت مردان و جذابیت در بین زنان می شود. تنها نقطه ضعف فرید همان زندگی خصوصی اش بود که با زرنگی تمام از همه چوشیده مانده بود و آرام چندان رغبتی برای کنکاش و جستجو در خود نمی دید زیرا ممکن بود فرید به حساب خیلی چیزهای دیگر بگذارد. در دل سیاه شب و در شبح بیدار افکارش دردناک و عاجزانه اندیشید : چرا باید سرنوشتش با تمام دختران و پسرانی که در اطرافش میدید تفاوت داشته باشد . چرا فرید او را انتخاب کرد ، چه چیز در او دیده بود و یا وجود داشت که فرید جرات ازدواج با او را در خود یافته بود و خیلی چراهای دیگر که در سکوت و تنهایی اش شکل می گرفت و دوباره متلاشی می شد. روزهای گذشته و خاطراتش پیش چشمش شکل گرفت . دیدار های کوتاهی که فرید داشت . چه گونه آرزو مند نگاه فرید بود . اما هیچ گاه فرید اورا به درستی نمی دید . حتی در شمال و یا روز خواستگاری چنان لود که آرام تابلویی آویخته به دیوار است ؛ که حتی ارزش نگاه کردن را ندارد. به نظرش اولین نگاه فرید همان لحظه ای بود که با لباس آرزوهایش ظاهر شد و فرید مشتاقانه او را نگریست . اما حالا چه؟ حالا که او را خوب دیده بود و به دام این ازدواج دیوانه وار انداخته بود . چه سود که او را چگونه دیده . تمام جذابیتش ، سادگی و لطافتش به پشیزی نمی ارزید . اگر گیسوانش را می بست و یا آن را به روی شانه رها میکرد ، هیچ اشتیاقی در چشمان فرید به وجود نمی امد. تنها چیزی که فرید رامی آزرد همان بی تفاوتی و متانتش بود . آرام دستانش را به روی چهره اش کشید و در سکوت جیرجیرک ها و تلاطم امواج دریا از اندوه و خستگی نالید. او آهسته و پاورچین بدون انکه توجه کسی را جلب کند به درون اتاق خزید و در را بست . نفس بلندی کشید و لحظه ای به همان حال باقی ماند. ناگهان فرید را نشسته بر لبه تخت در حالیکه به او زل زده بود دید . روی برگرفت تا دوباره از در خارج شود . _ کجا؟ _ به تو مربوط نیست . _ تا وقتی زن من هستی به من مربوط است . این را در مغزت فرو کن ! آرام مغرورانه نگریست و گفت : جدا ! بهتر بود شما هم نزد همسرتان کمتر خاطرات گذشته را مرور می کردید . _ پس اینطور! از همین دلخوری ؟ _ به خودت نگیر ! اما باید بدانی تا زمانی که اسم تو روی من است باید ملاحظه حضور من را در جمع داشته باشی. فرید با پوزخند گفت : اما در تنهایی و نبود هم می توانیم هر کاری انجام بدهیم ! منظورت همین بود ؟ _ تو اشتباه میکنی _ اشتباه میکنم ! می خواهی بگویی امروز صبح تو نبودی ؟ _ من بودم . اما کارم خطا نبود. _ کار تو خطا نبود ، اما کار من گناه بزرگی محسوب می شود. _ من مستحق این مجازات نبودم . با تمام وجود ، تو موفق شدی . فرید برخاست و به کنار آرام امد و با خشم گفت : چرا بودی ! _ نبودم . فرید با تمام قدرت چنگ در گیسوان آرام زد و سر او را به عقب راند . آرام سرش درد گرفت اما نمی خواست فریاد بزند . فرید با خشمی بی نهایت گفت : حیف که نمی توانم تو را بکشم . گرنه با همین دستام خفت می کردم! او را رها کرد و سپس از در خارج شد. آرام دیوار را گرفت تا زمین نخورد . در سرش درد شدیدی پیچید . کم کم باورش می شد که فرید دیوانه ای بیش نیست . آرام آن روز تا نزدیک ظهر در رخت خواب ماند . سایه صبحانه اش را به اتاق آورد . ساعتی بعد سایه به دیدارش امد و گفت : حالت بهتر شود؟ _ بهترم ! _ مهمانان رفتند . من به انها گفتم که تو تب داری و نمی توانی پایین بروی. _ متشکرم ! سایه اگر تو نبودی من چه می کردم . سایه با خدنه گفت : می توانی در عروسی ام جبران کنی . _ اگر باشم حتما جبران می کنم. _ خیال داری جایی بروی؟ _ پیش بینی کردم . یکی از آرزوهایم دیدن عروسی توست . _ گرسنه نیستی ؟ _ نه ! اگر کمی بخوابم بهتر می شوم . _ فرید بیرون رفته . اگر کاری داشتی صدایم بزن !
پاسخ : رمان زیبای ارام _ سیمین شیردل ساعتی بعد خانم فرخی با ظرف سوپی که از ان بخار دل پذیری متساعد بود ، نزد آرام رفت . _ بخور ، عزیزم ! تا بهتر شوی . _ نمی توانم حالت تهوع دارم . _ نکند حامله هستی ؟ آرام در عین دردمندی خنده اش گرفت . به ناچار برخاست و کمی از ان را خورد. خانم فرخی پایین رفت . آقای فرخی با دیدن همسرش گفت : آرام حالش چطور است؟ _ به زور کمی غذا خورد .طفلک بدجوری افتاده وسپس رو به فرید کرد و گفت : شاید حامله باشد ، رنگ و رو ندارد ، حالت تهوع داشت . آقای فرخی با اشتیاق گفت : خانم ! ببرید دکتر چرا دست دست می کنید . فرید گفت : نه! طوری نیست آرام گاهی این طوری می شود .نگران نباشد. خانم فرخی : نمی خواهی قبل از رفتن یک سر به آرام بزنی؟ _ می خواستم بروم گفتم شاید خواب باشد . سپس برخاست و به سمت اتاق آرام رفت . چند ضربه به در زد . صدای آرام او را فراخواند. آؤام با دین فرید روی برگرداند . فرید در کنارش نشست . دستش را روی پیشانی آرام نهاد و گفت : بنظر تب نداری . حالت بهتر است؟ وقای سکوت آرام را دید گفت : مادر گفت بیایم حالت را بپرسم. ضربه کاری بود . آرام نیم خیز شد و گفت : بهتر است وقتت را تلف نکنی . از مادر تشکر خواهم کرد. _ من بر می گردم تهران . امید تلفن کرد و گفت شرکای تجاری مان از ایتالیا آمدند . باید برای اسکان انها بروم . _ حرفهایی که زدی برایم هیچ اهمیتی ندارد. _ می دان . تهران می بینمت. سپس برخاست تا از اتاق بیرون برود. آرام کوسن روی تخت را برداشت و به طرف فرید پرتاب کرد . فرید جا خالی داد و گفت : نشانه گیری ات خوب نیست ! و با خنده بیرون رفت . فرید در طول راه سر مست و پیروز مندانه می تاخت . اکنون ایمان داشت آرام بیشتر از هر زمان دیگر مجذوب اوست . از سویی هراس از خسته شدن و تمام شدن صبر آرام بیمناکش می کرد و تنها مساله ای که او را وادار به ادامه این رویه می کرد آن بود که آرام هنوز نتوانسته بود دست او را بخواند و همچنان در چنگش بود و این پیروزی بزرگی به حساب می امد . باید در فکر راه چاره ای باشد . اکنون فرصت برای راندن نسیم و نزدیکی به آرام را داشت.
پاسخ : رمان زیبای ارام _ سیمین شیردل فصل 24 آرام با رسیدن به خانه احساس آرامش می کرد . اما برخلاف تصورش این مسافرت او را خسته و افسرده تر کرده بود. بخصوص با رفتاری که از فرید دیده بود ، دیگر دلش نمی خواست به آنجا پا بگذارد . آرام بعد از این که وسائلش را جابجا کرد ، دستی به خانه کشید و به حمام رفت تا حستگی و کسالتی که او را در بر گرفته بود از خود دور کند . دو ساعت به امدن فرید مانده بود . به سراغ یخچال رفت . می خواست غذای دلخواه فرید را تهیه کند . صدای زنگ در برخاست ، به ساعت نگریست با خود گفت : نمی تواند فرید باشد . شاید هم کارش را زود تمام کرده و به خاطر او زود به خانه امده . به سمت در رفت و آن را گشود و خود را با زن جوانی رو در رو دید . ان زن سلام کرد . آرام گفت : عذر میخ وام شما را به جا نیاوردم . نسیم لحظه ای خود را باخت . می خواست بازگردد ، اما نه پای رفتن داشت ، نه ایستادن . آرام وقتی سکوت آن زن را دید گفت : با کی کار داریر؟ و چون جوابی از طرف آن زن نشنید ، باز سکوت برقرار شد . آرام تصمیم گرفت که در را ببندد . نسیم با دست در را نگه داشت و گفت : شما همسر فرید هستید؟ آرام آهسته در را گشود و گفت : بله ! اما شما چه کسی هستید؟ نسیم بدون توجه به سوال آرام داخل خانه شد و در همان حال گفت : اگر کمی تحمل کنید خواهم گفت آرام به ناچار گفت : بفرمائید بنشینید. نسیم روی نزدیکترین مبل نشست و آرام برای اوردن نوشیدنی به آشپزخانه رفت . نسیم از فرصت پیش آمده استفاده کرد . از دیدار آرام شکه شده بود . نمی توانست باور کند ، رقیبش بیش از حد زیبا و ظریف و متین است . انچه در ذهنش در مورد آرام تجسم کرده بود ، با آنچه می دید بسیار فرق داشت . آرام با سینی نوشیدنی امد و ان را روی میز گذاشت . نسیم به لباس ساده و راحت آرام نگاه کرد . او شلوار جین و پیراهنی از همان جنس به تن داشت و بسیار بی تکلف و ساده بنظر می رسید. _ معذرت می خواهم شما خودتان را معرفی نکردید ؟ نسیم با ژستی خاص و پر تکبر و با ناز و کرشمه گفت : من نسیم همسر فرید هستم. آرام لرزش خفیفی را در تمام اعضای بدنش حس نمود . لحظاتی مبهوتانه به نسیم نگریست . _ شاید درست نبود که اینطور و یک باره خودم را به شما معرفی کنم . آرام تلاش کرد تا خونسردی خود را حفظ کند و با لبخندی که بنظر خودش احمقانه بود گفت : از آشنایی با شما خوشوقتم ! من آرام هستم ( اسم قشنگی دارید . _ متشکرم . _ خانه قشنگی هم دارید . معلوم است ، خانه داریت خوب است! آرام هیچ گاه بیاد نداشت که ناچار شود چنین تصنعی لبخند بزند . نمی دانست نسیم برای چه انجا آمده و چطور به خود اجازه داده وارد حریم زندگی او شود. نسیم لیوان نوشیدنی را برداشت و به لبانش نزدیک کرد و آرام به آرایش غلیظ و بی نقص او نگریست . موهای بلوندش را بسیار زیبا آراسته بود . چند زنجیر ظریف از دست و گردنش اویزان بود . با لباسی شلوغ و پرچین ، که از روحیات خود او تراوش می کرد . به نظرش چنین امد که نسیم زن زیبایی به شمار می رود و اگر کمتر آرایش می کرد زیباتر به چشم می خورد . زنی که فرید به خاطرش او را قربانی کرده بود با پای خودش به دیدارش امده بود . آرام از این که نیمی از واقعیت زندگی فرید را کشف کرده بود نوعی ارضای روحی در خود می دید. مدت ها بود که می خواست بداند در زندگی خصوصی فرید چه می گذرد . اما جرات آن را در خود نمی دید . می خواست به نوعی فریب وار عشقش را هر چند یک طرفه همچنان ادامه دهد . _ کمکی از دست من بر می اید ؟ _ خوشحالم که با دختر فهمیده ای روبه رو هستم ! این را از برخوردت فهمیدم . حقیقتش من و فرید سر شما اختلاف داریم . قرار بود بعد از چندماه مرا به عنوان همسر رسمی خودش معرفی کند . اما حالا دلش برای شما می سوزد . نمی خواهد شما بی سر و سامان شوید و تاآخر عمر عذاب وجدان داشته باشد . فرید خیلی دلسوز است ، در واقع من هم از این وضع خسته شده ام و دیگر طاقت ندارم . از شما خواهش می کنم تا از زندگی ما بیرون بروید ! فرید را آزاد بگذارید ! آرام متحیر و تحقیر شده برجای ماند. آن زن با وقاحت از او می خواست تا زندگی یی را که چندین ماه به پای ان نشسته بود و هر روز آن به اندازه یک عمر بر او گذشته یود بگذرد و برود . انصاف آن دو کجا رفت ! چرا حماقت کرد و زودتر خودش نرفت . تا چنین روزی را نبیند و این طور رانده نشود و مگر غیر از این است که این زن واقعیت را می گفت . زمان پذیرش واقعیت ها از راه رسیده بود. _ فرید ، از شما خواست تا به این جا بیایید ؟ _ نه! اگر بداند عصبانی می شود . خواهش می کنم این حرفها بین خودمان بماند . در ضمن شما هر چه زودتر بروید می توانید زندگی تازه ای را شروع کنید. آرام به تلخی گفت : از نصیحت شما ممنونم. _فرید عاشق من است ، تمام زندگی و برنامه هایش را به خاطر وجود من پیش می برد . حتما تا کنون به این مساله پی بردید . _ حتما شما هم می دانید که من از وجود شما هیچ اطلاعی نداشتم . در این صورت هیچ گاه راضی به این ازدواج نمی شدم. _ از این بابت متاسفم وبا بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت. گفت : عشق باعث کارهای جنون آمیزی می شود. آرام از این که نسیم چنین جسورانه و با اطمینان از عشق فرید نسبت به خودش سخن می گفت حسادتی عمیق در وجودش شعله ور شد . زنگ تلفن به صدا در آمد ، آرام گوشی را برداشت . نسیم با دقت به حرکات رقیبش چشم دوخته بود. صدای مضطرب عمه پوران در گوشی پیچید : آرام جان ! خیلی زود وسایلت را جمع کن ! تا یکساعت دیگر می رویم شیراز آرام با وحشت گفت : شیراز ! چه اتفاقی افتاده؟ _ ببین عزیزم ! من هم چیزی نمی دانم ، فکر کنم حال پدرت خوب نیست . آرام ناله ای سر داد و گفت : عمه جان تو رو خدا زودتر بیایید. گوشی تلفن لحظاتی در دستانش ماند . نسیم گفت : مساله ای پیش امده ؟ آرام با صدایی لرزان گفت : مطمئن باشید من برای همیشه می روم. نسیم با لبخندی پیروزمندانه از ان جا خارج شد.
پاسخ : رمان زیبای ارام _ سیمین شیردل آرام با دستپاچگی لباسهایش را جمع کرد . شناسنامه اش را برداشت . جواهرات و حلقه ازدواجش را روی میز گذاشت و با شتاب پایین رفت . آرام با دیدن چشمان گریان عمه پوران چون تندیسی یخ زده بر جای ماند . لادن به آن دو در حمل وسایلشان کمک می کرد . چشمانش می سوخت . فکر های بیهوده چون کرم های شب تاب در مغزش پیچ و تاب میخورد و رقص نوری از استرس و هیجان کاذب در وجودش می افکند. پدر قلبش ناراحت بود . می خواسته با این بهانه مرا ببیند . پدر ! راه خوبی برای دیدن من انتخاب نکردی . به محض دیدنت از تو گله خواهم کرد . چرا عمه پوران را که همیشه خندان و با روحیه بود اینگونه طلبیدی ؟ تو که کار نسنجیده انجام نمی دادی . لادن او را تکان داد . آرام ! بیداری ؟ رسیدیم. _ لادن من می ترسم. _ از چی می ترسی ؟ پدر فقط بیمار است . بلند شو! من کمکت می کنم . فرید هر چه زنگ زد جوای نشنید . به ناچار کلیدش را در اورد و در را گشود.خانه در سکوت سنگینی فرو رفته بود . به اتاق ها سر کشید . خبری از آرام نبود. کیف و جواهرات روی تخت رها بود . کمدها گشوده و به هم ریخته بود . جواهرات و حتی حلقه ازدواجشان را که آرام انی از خود جدا نمی کرد روی میز پراکنده بود. فرید به سمت تلفن رفت. _ سلام مادر ! آرام انجاست؟ _ سلام چی شده ؟ چرا مضطربی؟ _ چیزی نشده . نگفتید آرام پیش شماست یا نه؟ _ نه ! آرام را به خانه رساندیم . دیگر خبری ندارم . شاید رفته خرید _ ماشین در پارکینگ بود شاید پیاده رفته _ نمی دانم . فعلا خداحافظ! _ من را بی خبر نگذار فرید شماره منزل دکتر سخاوت را گرفت و گفت : کبری خانم سلام . خانم سخاوت تشریف دارند ؟ _ نه والله . یک ساعت پیش از شیراز تماس گرفتند و خبر دادند حال بردار خانم خوب نیست فرید مابقی حرفها را نشنید . گوشی روی زمین رها شده بود . احساس خفگی می کرد . دگمه های پایین پیراهنش را گشود . قلبش گواهی می داد که اتفاق بدی افتاده . حلقه ازدواج ، ریخت و پاش آرام و نگذاشتن پیغام برای او . تمام اینها معنای خوبی نداشت . وحشت از این که باری همیشه آرام را از دست داده باشد . دیوانه اش می کرد . آخ احمق بیچاره . آنقدر دست دست کردی که شاید هیچوقت اسمت را نیاورد . لعنت به من ! به غرور بیجای من ! آرام مرا ببخش ! مرا ببخش فرید تنها و سر در گریبان در خانه ای که بوی آرام را می داد مانند گودکی گریست
پاسخ : رمان زیبای ارام _ سیمین شیردل فصل 25 كلمات مانند رگبار بر سرش كوبيده مي شد . تسليت عرض مي كنم . ما را در غم خود شريك بدانيد ! خدا صبر بدهد! اين حرف ها چه معنايي مي دهد . چرا خانه آن قدر شلوغ است . لباس ها سياه و ديوارها كدر شده بود . مگر اينجا خانه ي پدر نبود. چرا مادر گريه مي كرد . عمه پوران غش مي كرد . امير خميده و گريان به ديوار تكيه داده بود . چرا لادن مدام شربت قند درست مي كرد . چرا هيچ كس جواب مرا نمي دهد . مگر من چه گناهي مرتكب شدم . سرش گيج رفت و به ديوار چنگ زد . لادن به سويش دويد و ديگر هيچ چيز نفهميد. صداي همهمه در گوشش پيچيد . صداي لادن بود ، نه شايد هم سايه بود. لحظه اي صداي فريد . آنها مدام پچ پچ مي كردند. مي رفتند و مي آمدند . از همه ي آنها بيزار بود . فقط پدر را مي خواست . پدر كه او را عاشقانه مي پرستيد و هرگز تنهايش نمي گذاشت . شبح دختر كوچكي با پيراهن سپيد و پرچين در ميان باغ ، دوان دوان به سوي پدر مي دويد . پدر او را در آغوش فشرد و گفت : من هيچ وقت تو را تنها نمي گذارم . هميشه در كنارت خواهم ماند . آرام سعي مي كرد از جايش بلند شود و در همين حالت پدر را صدا مي كرد . آرام با سر سنگين خود به روي بالش مي كوبيد . كسي نمي توانست آرامش كند . در همين حين فريد دكتر را صدا كرد . _ امير ! آرام حالش بد تر شده فريد نگران و خسته لحظه اي آرام را تنها نمي گذاشت . در كنارش نشسته بود و دستان گرم آرام را مي بوسيد و در انتظار لحظه اي بود . ، تا آرام چشمانش را بگشايد . اما آرام همچنان در خواب بود . دكتر تاكيد نموده بود ، تا اطرافش را خلوت نگاه دارند . شوك شديدي به او دست داده. اگر بهبود نيابد بايد در بيمارستان بستري شود . بعد از دو روز آرام برخاست . اما همچنان خيره بر نقطه اي نامعلوم بود. . مادر با ديدن چهره ي دخترش ناله مي كرد . _ آرام جان ! من هستم مادرت . چرا جواب نمي دهي ؟ مي خواهي مرا دق بدهي ! اي خدا نجاتم بده ! آرام مي شنيد اما نمي خواست جواب بدهد . آن گونه بود كه در خلسه فرو رفته بود . دكتر هر روز به عيادتش مي آمد . بعد از معاينه ي آرام ، فريد را به كناري كشيد و گفت : همسر شما بايد به خودش بيايد . حقيقت را قبول كند ، گريه تنها راه علاج اوست . اگر گريه كند مطمئنا خوب مي شود. فريد بار ها او را بر سر مزار پدر مي برد ، اما آرام بي تفاوت و خاموش نگاه مي كرد . فريد مي دانست كه بايد حوصله به خرج بدهد آن روز نيز آرام را بر سر خاك برد . در كنارش نشست و گفت : آرام جان اينا پدرت خوابيده او تو را خيلي دوست داشت . الآن نگران توست . يادت مي آيد آخرين بار كه آمديم چقدر خوش گذشت . نمي خواهي با پدرت حرف بزني ؟ چرا روح پدرت را آزار مي دهي . آرام مشتي خاك برداشت و دوباره بر زمين ريخت . فريد نااميد و كلافه به او نگاه كرد. _ ! آرام اما جوابي نشنيد . بازوان او را گرفت و تكان داد و گفت : آرام ! بس كن ! تو با خودت چه كار مي كني . چرا همه را عذاب مي دهي . چرا نمي خواهي به خودت بياي . اگر اين طور پيش بروی ، ديوانه مي شوي . آرام خواهش مي كنم ! . آرام به فريد نگريست و ديوانه وار قهقه سر داد . فريد او را رها كرد و چنر قدم دور تر به درختي تكيه داد . ناگهان صداي خنده ي آرام قطع شد و فريادي در گلو خشكيده در سكوت دنيا ي مردگان طنين انداز شد . آرام سرش را روي خاك نهاده بود و ضجه مي زد . فريد روي بر گرفت تا درد او را نبيند . **************************** آرام سر بر شانه ي فريد نهاد و آهسته حرف مي زد . چنان كه گويي در خواب هذيان مي گويد . : براي پدر عيدي خريدم . آن روز كه براي خريد رفتم ، يادت مي آيد . براي تو هم خريدم . در فروشاه پيراهن سفيدي ديدم . خيلي خوشگل بود ! اندازه ي پدر بود . قول داده بودم ايام عيد به ديدنش بروم . خيلي منتظرم بود . چرا زود رفت ؟ اگر شمال نمي رفتم مي توانستم فقط و فقط يك بار ببينمش ، دلم اين طور نمي سوخت . حالا تا ايام قيامت بايد چشم به راه باشم . فريد در حالي كه دستان آرام را نوازش مي كرد ، گفت : پدر دوست نداشته تو او را ببيني ، تا هميشه تصور كني كه زنده است و منتظر توست . در انتظار آن است كه تو را خوشبخت و شاد ببيند . مثل هميشه ! ! آرام در آغوش فريد گريه سر داد . فريد او را به شاه چراغ برد . آرام آن جا را دوست داشت و تسلاي روحي ميافت بعد از مراسم هفت ، خانه کم کم خلوت شد. مهمانان و مسافران در تکاپوی رفتن بودند . فرید می دانست که آرام باید نزد مادر بماند . عمه پوران و لادن نیز می خواستند آنجا بمانند. لحظه جدایی و رفتن فرا رسید . فرید آرام را به اتاقش برو و گفت : دوست ندارم از تو جدا شوم . اما بهتر است تنها باشی ، پیش مادر و امیر . اگر نیاز به من داشتی با یک تلفن می آیم . دوست دارم دفعه بعد آرام همیشگی را ببینم . قول می دهی ؟ _ متشکرم فرید ! این مدت هم به تو سخت گذشت . اگر تو نبودی ... و سکوت نمود. فرید دست زیر چانه او نهاد و سرش را بلند کرد : من هستم و همیشه پیش تو می مانم . تو ، تو برایم خیلی ارزش داری . بیشتر از همه ان چیزهایی که تا حالا داشتم . سپس پیشانی او را بوسید و از در خارج شد . اکنون آرام برای دو چیز گریه می کرد . از دست دادن پدر و جدایی از همسری که به او عشق می ورزید. فرید در حال خداحافظی به لادن گفت : خیالم از بابت آرام راحت باشد؟ _ حتما ! من مواظبش هستم . _ نمی دانم چرا نگرانم ! _ طبیعی است . چند وقت که بگذرد حال آرام خوب می شود . نباید نگران باشید! _ همین طور است . اما احتیاج به مراقبت دارد. لادن لبخندی زد . از وسواس فرید که گویی گلدان چینی را به او می سپرد حنده اش گرفت . آرام در سکوت غم زده خانه با دلی پر درد از گوشه ای به گوشه ای دیگر می خزید و هیچ جا را امن نمی یافت . دیدن چهره تکیده مادر و عمه پوران برایش عذاب اور بود. لادن در کنار امیر ، مراقب او بود. عادت به دیدن و بودن در کنار فرید اکنون خلا بزرگی را بوجود اورده بود که هیچ چیز نمی توانست آن را پر کند . اگر اندکی شهمات داشت اجازه نمی داد فرید برود و او را در کنار خود نگاه می داشت . باید به تنهایی عادت می کرد . با رفتن فرید احساس دلتنگی شدیدی می کرد . اما ان زن با ان سیمای متکبر او را مزاحم زندگی فرید خوانده بود . باید واقعیت را دیر یا زود پذیرا می شد . در واقع او بود که نا خواسته وارد حریم زندگی ان دو شده بود. فرید در همان شب ازدواج با اعتراف خود تکلیف او را روشن نموده بود. صداقت فرید حداقل در این مورد جوانمردانه بود. زیرا می توانست حقیقت را نگوید و بعد از چند ماه او را رها کند. هر روز که بر سر مزار پدر می رفت ، اندوهش را با ریختن اشک و درد دل کردن التیام می بخشید . مادر و لادن با عذر خواهی ، نبود آرام ، سر درد یا خواب بودنش را بهانه می کردند ، چرا که آرام حاضر نبود پای تلفن حاضر شود . مادر کم کم به رفتار های آرام مشکوک می شد.هفته دوم لادن و مادر از دست به سر کردن فرید خسته شدند . لادن گفت : من دیگر به تلفن ها جواب نمی دهم. در ضمن فرید شوهر توست . وظیفه داری با او حرف بزنی . فرید واقعا نگران حالت است ! _ فرید وظیفه خود می داند حالم را بپرسد . نه چیز دیگر! _ من نمی دانم بین شما دو نفر چه گذشته ! اما من دیکر نیستم . روز بعد مادر او را صدا کرد و گفت : دخترم ! فرید پشت خط منتظر است آرام به ناچار گوشی را برداشت . دستانش آشکارا می لرزید . او به شدت ضعیف شده بود. _ الو ! سلام ! _ آرام ! تو هستی ؟ حالت خوب است ؟ _ صدای فرید لبریز از هیجان بود . آرام گفت : خوبم ! _ چرا به تلفن هایم جواب نمی دهی ؟ _ حالم خوب نبود. _ باور کنم ؟ _ نه ! بهتر است باور نکنی . بعد از مکثی کوتاه ادامه داد : موضوع اینست که دیگر نمی خواهم تلفن بزنی . ما هیچ بهانه ای برای هم نداریم. _ موضوع چیست ؟ _ موضع زندگی است و تو باید بروی دنبال زندگی ات ! من هم به دنبال سرنوشتم. _ زندگی ما از نظر تو اشکالی داشت
پاسخ : رمان زیبای ارام _ سیمین شیردل _ کاش همینطور بود که می گفتی ! من دیکر برنمی گردم به خاطر همه چیز از تو ممنونم ! به خاطر این که مرا تحمل کردی . من را ببخش که گاهی خوب نبودم. _ آرام ! می فهمی چه می گویی ؟ آرام با هق هق گریه گوشی را رها کرد و بی رمق روی زمین نشست و فرید گوشی را قطع کرد و مجددا شماره را رگفت : الو ! سلام خسته نباشید ! با اولین پرواز بلیت به مقصد شیراز می خواستم . ممنون ! گوشی را روی دستگاه کوبید و با شتاب از انجا خارج شد. آرام به اصرار مادر شام مختصری خورد و به ایوان رفت . خیره به درختان که بهار انها را رنگین نموده بود نگریست . جای خالی پدر چه قدر نمایان بود. دستان مهربان و نگاه نوازشگرش . _ اخ ! پدر چه قدر زود مرا تنها گذاشتی . حالا که به تو محتاج تر از هر زمانی هستم بار سفر بستی . مادر به ایوان آمد و آهسته گفت : آرام ! دخترم ! فرید آمده . می خواهد تو را ببیند . مادر به گمان ان که صدایش را نشنیده بازوی او را گرفت و گفت : شنیدی عزیزم ؟ آرام با خود زمزمه کرد : برای همه چیز دیر شده ، خیلی دیر ! حتی برای حرف زدن . فرید باید خود را در معذوریت قرار ندهد . باید من را رها کند . مثل ان چرنده ای که خرید و در پارک رهایش کرد . اکنون من همان پرنده ام که از سر دلسوزی باید رهایم کند . تا با درد تنهایی ام بمیرم. _ آرام ! صدای فرید بود . چقدر به صدای مردانه و گیرای او عادت داشت . فرید به طرفش امد دستانش را گرفت و بوسه ای بر ان ناهد. آرام صورتش را برگرداند تا فرید اشک های او را نبیند. + چرا از من فرار می کنی ؟ حتی نمی خواهی نگاهم کنی . من نفهمیدم چطور خودم را به تو رساندم .می خواستم پیش تو باشم . ببیینمت . حرفهای امروزت نگرانم کرد. تو زن من هستی . می دانی یعنی چه؟ آرام از فرید فاصله گرفت . باید قاطعانه حرف میزد . _ همسرت بودم . اما دیگر نیستم . بازی تمام شد. _ کدام بازی؟ _ خودت بهتر می دانی . اگر مشکلت پدر و مادر هستند ف من همه چیز را گردن می گیرم. _ مشکل ! این حرفها معنایی ندارد . من بچه نیستم که بخواهم به خاطر پدر و مادرم کاری بکنم . اصلا تو روی من چه جور حساب می کنی؟ من می خواهم تو برگردی! _ برای من مهم نیست . باور کن! _ نمی توانم باور کنم . تو با خودت روراست نیستی. _ چرا باید برگردم ؟ _ به خاطر من ! _ تو احتیاجی به من نداری. فقط میخواهی وجهه اجتماعی ات خراب نشود و پشت سرت حرف نزنند . تو را به خدا به فکر من باش ! من چه گناهی مرتکب شدم که نمی توانم مثل همه امدها زندگی کنم. برای آینده ام برنامه ریزی کنم ، امید داشته باشم . فرید ! این خواسته زیادی نیست . تو حق نداری آرزوهایم را از من بگیری . نباید به خاطر خود خواهی ات مرا نابود کنی . خواهش می کنم ! بگذار و برو! آرام با حالتی عصبی و متشنج حرف می زد. بغض چند ماهه را نمی توانست آسان بیرون بریزد . تمام آنچه در خود اندوخته بود ، اندک اندک از خود جدا میکرد . اینها گناه فرید بود ف همان که او را نادیده انگاشت و خود خواهانه به سوی خود کشید و دوباره رهایش کرد . فرید تا ان حدی که برای مردی ، امکان داشت با احساس او بازی کرد . حالا چه می خواهد . باید حرف می زد شاید هیچ گاه فرصت ان را نمی یافت . آرام ادامه داد : برو دنبای زندگی ات ! همان که ایده آلت بود. شب ازدواج مان را بخاطر داری؟ گفتی و وقتی حقیقت را فهمیدم تو را بخشیدم ، تو خیلی بی رحم بودی ! اما من بخشیدمت . حداقا به خاطر اینکه دروغ نگفتی. _ اما تو حقیقت را نمی دانی. _ چرا می دانم و دیدم. من واقعیت زندگی تو را دیدم. انتخابت خوب است . می توانی خوشبخت باشی. من برای تو واقعیت نداشتم . تو هیچ گاه حضور مرا حس نکردی ، مگر از سر وظیفه . خواهش می کنم برو ! برای همیشه . _ همه حرفهایی که زدی مزخرف است ! تو نمی فهمی چه می گویی . تو نمی خواهی بدانی من چه می خواهم بگویم . شب عروسی مان یک غلطی کردم .ده ماه است دارم تاوانش را پس میدهم . آرام ! به تمام مقدسات عالم ! دوستت دارم ! بدون تو نمی توانم به خانه بروم . تو تمام وجود منی . خودم نمی دانم چه طور این اتفاق افتاد . درست است که من نمی خواستمت و به اجبار با تو ازدواج کردم . اما حالا چی ؟ حالا که به تو احتیاج دارم ، می خواهی تلافی کنی و انتقام بگیری . آرام از اعتراف فرید برآشفت . می خواست باور کند و به سویش پر بکشد. اما لحظه ای کوتاه چهره نسیم که مغرورانه او را مینگریست او را فرا خواند. _ به خدا قسم انتقام نیست ! این بهترین راه ممکن است. _ ما فرصت جبران گذشته را داریم . فقط اگر تو بخواهی. _ متاسفم ! در من احساس نمانده تا به پای تو بریزم . می خواهم تنها باشم . _ تو دروغ می گویی ! خودت هم میدانی . _ من دروغ گفتن را از تو یاد گرفتم . می خواهی باور کن . می خواهی باور نکن. _ بسیار خوب ! حرفی ندارم هر چه که می خواستم فهمیدم . اما بدان که هیچ وقت از دست من خلاص نمی شوی . اگر به زور ازدواج کردم همانطور به اجبار تو را بر میگردانم.تو باید بدانی این شیوه زندگی من است . هر چه بخواهم به دست می اورم . سپس مغرورانه گفت: تو هنوز مرا نشناختی! آرام می خواست فریاد بزند و او را صدا کند و بگوید با تمام غرور و خودخواهی اش هنوز او را می پرستد . می خواست بگوید تمام حرفهایش دروغی بیش نبود. و در خواب و رویا به دنبال این کلمات می گشته ، تا فرید نثارش کند. چه شب ها و روزهایی را لحظه شماری می کرده تا سخنی از عشق بشنود . اما نسیم که بود؟اگر او را می خواست نسیم برایش چه بود؟ مگر نه اینکه فرید به خاطر نسیم او را از خود راند . اگر فرید مردی هوس باز باشد ، شکسته و سرخورده تر باید باز می گشت . فرید باید تنها می ماند ، تا بداند از زندگی چه طلب می کند . مادر به ایوان آمد و در کنار آرام ایستاد . بعد لحظاتی گفت : چرا فرید رفت؟ آرام زمزمه کرد : فرید برای همیشه رفت ! مادر به سیمای رنگ پریده دخترش نگریست و گفت : اتفاقی افتاده ؟ شما که زوج خوشبختی بودید ! _ در ظاهر همه چیز خوب بود . همه چیز ! _ دخترم ! تو ضعیف شدی . به اعصابت فشار نیاور ! کمی که بگذرد بهتر می شوی . انوقت دلت برای فرید تنگ می شود. آرام زمزمه کرد : دلم برای فرید تنگ می شود ! و انگاه روی زمین فرو ریخت . دکتر با معاینه آرام گفت : فردا اولین کاری که انجام می دهید بیمارتان را نزد دکتر مغز و اعصاب می برید. از دست من کار چندانی بر نمی آید . فعلا این مسکن ها را بخورد تا بعد مادر گفت : ممنونم دکتر ! زحمن کشیدید! امیر دکتر را تا حیاط بدرقه کرد. عمه پوران گفت : اگر می دانستم دردش چیست ؟ این قدر عذاب نمی کشیدم . امیر وارد اتاق شدو گفت : درد چیه ؟ فشار عصبی است . آرام ضعیف شده لادن با بغض گفت : چرا باید عصبی بشود . تقصر فرید است من می دانم امیر گفت : ما حق نداریم در زنگی انها مداخله کنیم و قضاوت نادرست داشته باشیم . انها بچه نیستد . آرام اگر با فرید مشکل دارد می تواند جدا بشود. دیگر اینهمه اعصاب خوردی ندارد. مادر گفت : فرید پسر خوبی است . چرا آرام زندگی اش را خراب کند امیر گفت : مادر ! ما که خبر از زندگی خصوصی آنها نداریم . ما ضاهر قضایا را می بینیم. عمه با تایدد حرف امیر گفت : در حال حاضر آرام احتیاج به آرامش دارد .کمی که بهتر شد درباره آینده اش و این که چه تصمیمی گرفته صحبت می کنیم. آرام با یک مشت قرص های آرام بخش خود را تسکین داد . راحله تماس کرفت و با گریه از او دلجویی کرد . آرام با شنیدن صدای راحله به یاد روزهای خوبی که با او داشت افتاد. راحله گفت : با خانه تماس گرفتم . هیچ کس جواب نداد تا این که دیروز صبح شوهرت گوشی را برداشت و شماره تو را داد . خیلی دلم برایت تنگ شده ! _ کاش می توانستم ببینمت ! _ تو دختر قوی و با اراده ای هستی ! می توانی از بار مشکلاتت کم کنی . _ من تلاش می کنم تا همان طور که می گویی باشم _ انجا هم می توانی جاهای خوب بروی . آدم های تازه ای پیدا کنی . وقتی درد و رنج دیگران را ببینی مشکل خودت کوچکتر می شود. _ حرفهایت مثل همیشه آرامش بخش است _ این ترک را از دست دادی . اشکالی ندارد. _ با این وضعی که دارم چندان فرقی نمی کند . دیگر شوقی برای درس خواندن ندارم. _ حق داری ! جدا جای تاسف دارد. اما نا امید نباش ! اول وضع جسمانی خودت مهم است . بعد بقیه موارد. _ از تماست متشکرم ! باز هم از من یادی بکن! _ من همیشه به یاد تو هستم ! سعی می کنم زود به زود تلفن کنم. سپس خداحافظی کرد و لحظه ای چند گوشی در دستانش خشکید . او متوجه شده بود که آرام با مشکل بزرگی غیر از فوت پدرش دست به گریبان است . صدای پر درد آرام در گوشش پیچیده بود و او را می ازرد.
پاسخ : رمان زیبای ارام _ سیمین شیردل فصل 26 صدای نسیم از انسوی خط شنیده می شد . او با عشوه و ناز بیش از حدی که به صدایش می داد گفت : سلام ! فرید ! حالت خوب است؟ فرید با لحنی سرد گفت : خوبم. _ چرا به من سر نمی زنی؟ می دنای چند وقت است از تو بی خبرم ؟ دلم برایت تنگ شده ! _ گرفتارم پول به دستت رسید؟ _ مرسی . خیلی لازم داشتم. _ سینا چطور است؟ _ خوب است . رفته کلاس نقاشی _ کاری نداری؟ _ ببین فرید . تا حالا هر چی بین ما بوده گذشته . با ناراحتی که از تو دارم حاضرم گذشت کنم تا دوباره زندگی تازه ای را شروع کنیم. _ نسیم مثل اینکه نمی خواهی بفهمی که من دیگر علاقه ای به زندگی با تو ندارم. _ چرا؟مگر من چه عیبی دارم؟ چه بدی از من دیدی؟ _ تو خوبی × اما من ان مردی نیستم که تو بدنبالش هستی _ شما مردها همه مثل هم هستید. نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار. فرید از حرفهای نسیم حالش به هم می خورد. _ ببین ! من زنگ نزدم ناز تو را بکشم . اما تو دیگر شورش را در اوردی . شنیدم زنت رفته ! _ از کجا شنیدی؟ _ خبرهای خوب زود میرسد. _ پدرش فوت کرده _ یعنی برمیگرده؟ زیاد دلت را خوش نکن ! _ به تو ربطی ندارد. _ آمدی نسازی . دیگر بهانه ای نداری _ از تو خواهش می کنم دیگه به من زنگ نزن _ زن خوشگلت را دیدم . اما او هم برای تو یک مدت است . اگر برگردی و حتی به پاهایم بیفتی دیگر قبولت نمی کنم. _ آرام را کجا دیدی؟ _ خیلی برایت مهم است؟ فرید با خشم فریاد زد : آره ! مهم است _ رفتم خانه تان . بهت گفته بودم آبرویت را می برم . زندگی ات را خراب می کنم. _ تو حق نداشتی پا توی خانه من بگذاری نسیم با پوزخندی گفت : کی می تواند جلوی مرا بگیرد ؟ من هر کاری دلم بخواهد انجام می دهم _ به آرام چه گفتی؟ _ چرا داد می زنی! برای من مهم نیست که یادآوری خاطرات کنم . در ضمن هر چی دلم خواست گفتم . حقیقت را گفتم . از این که تو عاشق من هستی و همه این کارها را به خاطر من کردی و اگر دروغ می گویم بگو؟ _ احمق ! اگر دستم به تو برسد مطمئن باش ! این کارت را بی جواب نمی گذارم _ بیخود تهدید نکن ! و گرنه من هم می دانم چکارکنم فرید اختیار از کف داد و چنان فریادی کشید که انعکاس آن در اتاق رعب انگیز بود _ خفه شو _ تو حالت خوب نیست . من بعدا تماس می گیرم فرید از پشت میز برخاست . افکارش نظم نداشت . اکنون معنای حرف آرام را درک می کرد " تو انتخابت خوب است می توانی خوشبخت باشی " فرید دستگاه تلفن را برداشت و با تمام قدرت به یوار کوبید.منشی سراسیمه وارد اتاق شد و گفت : آقای فرخی اتفاقی افتاده؟ اما فرید سر در گریبان صدای او را نشنید. فرید هر روز به خانه می رفت تا با خاطراتش تنها باشد. آلبوم های عکس را زیر و رو می کرد . عطرهای آرام را می بویید و در رختخواب او می خوابید. به اندازه ای دلتنگ آرام بود که گاه تصمیم می گرفت به شیراز برود و پشت در به انتظار دیدن آرام بایستد. چند عکس از ازدواجشان و تعدادی از عکس هایی که آرام در شمال انداخته بود را بزرگ نموده و به دیوار اتاق آویخت . با این کارها سر خود را گرم می کرد . با یادآوری روزهای گذشته به آرام حق می داد تا از او متنفر باشد . رفتارهای خود سرانه و آخرین ضربه ای که نسیم به او زده بود ، قلب آرام را جریحه دار کرده بود . فرید امیدوار بود که با گذر زمان همه چیز رو به راه شود . در تمام ساعات شبانه روز با خود کلنجار می رفت و افکارش دیوانه وار در چهار چوب مغزش دوران می یافت . و عاجزانه با خود می اندیشید : چه طور موجود نازنینی را که تا این حد نزدیکم بود به آسانی از دست دادم . حالا باید حسرت بکشم و بسوزم . آرام با خنده هایش با سخاوت و مهربانی و ترحمش ... یاد آن روز که او را در میان کودکان دیده بود افتاد . آرام چنان لطیف و ملایم بود که فرید حسرت لحظات خوبی را که با او سپری کرده بود در سر می پروراند . رفتن به کلبه و روشنایی آتش بخاری که در چشمان فتان آرام شعله ور بود . چه شب زیبا و خیال انگیزی ! او زن من بود . چه طور غریبانه رفتار کردم . چرا حتی یک بار هم نخواستم آن چیزی که هستم را به او نشان بدهم . من با خودخواهی و غرورم زندگی را از او گرفتم . ویرانش کردم . سیلی آن شب کذایی و باز سکوت و نجابت آرام ! چه زود او را بخشید با چند شاخه گل . و باز اخرین بار در ویلا کاری کرد تا آرام از حسادت دیوانه شود . چقدر از این کار لذت برد و غرورش را ارضا کرد. _ من با تو بد کردم . تو حق داری از من متنفر و گریزان باشی . اما نمی گذارم نفرتت از من ادامه یابد . تو را از دست نخواهم داد . با تمام وجودم برای بازگشت تو ، به خانه تلاش خواهم کرد ***************************************** از آن سوی خط صدای مادر گله مند به گوش می رسید : چرا به ما سر نمی زنی ؟ خودت را زندانی کردی . حداقل برای خوردن غذا بیا ! کسی نیست که غذا درست کند . غذای بیرون را هم که دوست نداری . زخم معده می گیری. _ این جا راحتم . در اوین فرصت سر می زنم. _ چرا دنبال آرام نمی روی . دوباره برای مراسم چهلم بر می گشتید. _ بهتر است آنجا بماند . دیدید که رو حیه اش خوب نیست . در کنار مادرش باشد خیالم راحت تر است. _ اگر با هم باشید برای هر دو بهتر است. _ نمی دانم ! _ ناهار منتظرت هستم. حتما بیا فرید خمیازه ای کشید . روز جمعه بود . از تنهایی خسته شده بود . نیاز داشت با کسی حرف بزند . تلویزیون را روشن کرد و دوباره آن را خاموش کرد . به آشپزخانه رفت و قهوه جوش را به برق زد . صدای زنگ در بلند شد . متعجب یود که در این وقت روز چه کسی می تواند باشد . به سمت در رفت و ان را گشود . با دیدن سعید در پشت در جا خورد . سعید با لبخند گفت : اجازه هست؟ فرید خود را کنار کشید و گفت : بیا تو ! _ مزاحم که نیستم . مثل اینکه خلوتت را بهم زدم . _ مدتی است دورو برم حولت است . بنشین هوای خانه سنگین بود . فرید آشفته و بی حصوله خود را روی کاناپه رها کرد و گفت : چیزی می خوری بیاورم ؟ _ نه میل ندارم . آمدم تو را ببینم . خیلی بی معرفت شدی ! دوستی چند ساله را یک ساعته فراموش کردی فرید پوزخند زد و گفت : کاش همه مثل تو به ارزش همه چیز فکر می کردند! _ اما من نسبت به تو بی تفاوت نیستم و اگر بیرونم کنی باز می آیم _ من یک عذر خواهی به تو بدهکارم _ حرفش را نزن! فرید سرش را تکان داد و گفت : من خیلی خود خواهم ! گاهی نسنجیده رفتار می کنم. _ من نیامدم این حرفها را بشنوم . در ضمن انسان جایز الخطاست . راستی آرام کجاست؟ _ واقعا نمی دانی؟ _ راستش یک چیزهایی از مادر شنیدم . خیلی نگران شدم . مشکلی بین تو و آرام هست؟ _ آرام دیگر برنمی گردد. سعید با خود اندیشید : این همان آینده ای بود که پیش بینی می کردم اما فرید فقط به حال می اندیشید. سعید گفت : متاسفم ! اما ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است . اگر دوستش داری باید سعی خودت را بکنی . _ به این راحتی نیست . نسیم همه پل ها را خراب کرده _ تو که همین را می خواستی
پاسخ : رمان زیبای ارام _ سیمین شیردل _ سعید ! تمام زندگی من اشتباه بود و بزرگترین اشتباه هم نسیم یود و از دست دادن آرام. _ ببین فرید ! اول تکلیف نسیم را روشن کن! _ تکلیف نسیم خیلی وقت است روشن شده . آرام باور نمی کند با حرفهایی که نسیم زده ، آرام از من منزجر شده _ تو نباید زندگی ات را خراب کنی . هر طور شده باید آرام را برگردانی و ثابت کنی اشتباه می کند . او یک زن است . حق بده اینطور فکر کند. وقتی سکوت فرید را دید افزود : راستی آمدم که با هم برویم بیرون . امروز ناهار مهمان من هستی _ دست و دلباز شدی . بهتر است پولهایت را خرج نکنی . مادر ناهار منتظر است با هم می رویم. آن دو ساعتی بعد راه افتادند . سایه با دیدن سعید که به همراه فرید وارد خانه شد با شرمی دخترانه به اتاقش دوید . دقایقی بعد مادر او را فرا خواند . سایه با چهره گلگون پایین رفت . فرید او را صدا کرد . سایه به سالن وارد شد و در کناری نشست . فرید گفت : من از هر دوی شما معذرت می خواهم ! امیدوارم مرا ببخشید! در ضمن تصمیم گرفتم امشب با پدر راجع به شما حرف بزنم ، تا تکلیفتان مشخص شود. سپس برخاست و نزد مادر رفت . خانم فرخی در حال کشیدن غذا بود . با دیدن فرید گفت : کار خوبی کردی سعید را با خودت آوردی ، خیلی وقت بود ندیده بودمش _ مادر ! از آرام خبر دارید؟ _ راستش یک روز در میان تلفن میزنم . آما کمتر با آرام صحبت می کنم . خانم سخاوت یواشکی گفت کخ آرام دکتر اعصاب می رود . نمی خواستم به تو بگوین . اما خیلی نگرانم! _ چند روز به مراسم چهلم مانده ؟ _ سه شنبه مراسم گرفته اند و دعوت کردند . اگر سه شنبه صبح حرکت کنیم چهارشنبه برمیگردیم چطور است؟ _ خوب است ! می روم پیش پدر ، فکر می کنم در کتابخانه باشد. _ عادت پدرت را که می دانی ، عاشق کتابهایش است . همان دور و بر چیدایش می کنی . تا من غذا را بکشم یک سر بزن! ************ ان روز صبح فرید در فرودگاه شیراز از پدر و مادر جدا شد . نمی خواست به خانه پدر آرام برود.با حرفهایی که پیش آمده بود اینکار را چندان خوشایند نمی دید . او می خواست بعد از مراسم بلافاصله بازگزدد . در گوشه ای از قبرستان به دور از جماعت ایستاده بود . آرام را می نگریست . به اندازه یک عمر می خواست تماشایش کند . آرام پیچیده در تور سیاه با عینکی تیره با وقار ایستاده بود . صورتش کشیده تر و برجستگی گونه هایش هویدا شده بود . بعد از پایان مراسم همه افراد حاضر در انجا متفرق شدند . آرام با سیمایی مات به نقطه ای که فرید ایستاده بود خیره شد . قلبش فشرده شد . آخ خدایا ! چرا نمی توانم فراموشش کنم . حس می کردم که باید همین اطراف باشد . من حضور او را از کیلومتر ها می توانم لمس کنم . روحم آنقدر در جستجوی اوست که حتی شب ها به سویش پرواز می کنم و باز می گردم . عشق من آنقدرقوی و عمیق است که تا آخرین لحظه عمرم باید تاوان این عشق را بپردازم. کشش شیرین و بی قرار عشق آن دو را جذب یکدیگر نموده بود . نگاه برگرفتن نا ممکن بود . نفرت در کجا جا داشت . چه چیز باعث جدایی بود. این احساس زیبا چه معنایی در بر داشت . چه تفسیری در ان می گنجید . سایه بازوی آرام را گرفت و او را از آنجا دور کرد . در خانه هر کس به سویی میشتافت . پذیرایی از مهمانان هیاهوی فراوانی ایجاد کرده بود. سرانجام ساعت دوازده شب سکوت خانه را فرا گرفت . آرام عذر خواسته به اتاقش رفت . مشتی قرص که در کنار تختش بو د را در دهانش ریخت . چند ضربه به در نواخته شد . آرام گفت : بفرمایید! خانم فرخی داخل اتاق شد و در کنار آرام نشست و گفت : خسته شدی عزیزم . بهت حق می دهم برگزاری اینگونه مجالس تحمل زیادی می خواهد. _ شما هم خیلی زحمت کشیدید . من راضی نبودم این همه راه را طی کنید . _ تو برای من خیلی عزیزی ! خدا پدرت را بیامرزد . هر چند ما کمتر سعادت حضور در کنار ایشان را داشتیم اما با همین چند دیدار ما را شیفته اخلاق و محبت خود نموده بود . سپس افزود : برایت بلیط گرفتیم . می دانم که به خاطر مادر ماندی . اما دیگر وقت ان رسیده که به خانه برگردی آرام می خواست بگوید بر می گردم می خواهم زندگی کنم با تحقیر با توهین . اما زبانش چون سرب سنگین بود . با زحمت گفت : مادر ! من فکر می کردم فرید با شما صحبت کرده ؟ _ راجع به چه چیز؟ _ ما میخواهیم از هم جدا شویم . خانم فرخی با رنگی پریده گفت : منظورت که طلاق نیست؟ _ مادر متاسفم ! گفتن این حرف برایم دشوار بود. _ فرید تو را دوست دارد . این مدت که نبودی مثل دیوانه ها شده بود . من میدانم تو هم فرید را دوست داری . فقط با هم لج می کنید. _ مشکل فرید اینست که هیچ علاقه ای به من ندارد . خیلی تلاش کردم تا او را به زندگی علاقمند کنم . اما موفق نشدم . _ ببین عزیزم . شما دو تا جوانید . اشتباه در زندگی رخ می دهد . تو باید صبور باشی . زندگی که با هزاران امید و آرزو تشکیل می شود به همین راحتی نباید آنرا ویران کرد . _ من نمی توانم تمام چیزهایی که در این مدت وجود داشته تو ضیح بدهم .فقط خواهش می کنم از فرید خرده نگیرید او مقصر نیست _ این حرفهایی که می زنی منطقی نیست . من با فرید جدی صحبت می کنم . تا بدانم حرف حسابش چیست . اگر فرخی بفهمد دق می کند ، ما کسالت تو را بهانه کردیم . هنوز چیزی نمی دادند .من دلم روشن است . باز هم خوب فکرهایت را بکن ! اگر هر دوی شما بخواهید همه چیز درست می شود . فقط باید به یکدیگر بها بدهید و حرفهای خود را بزنید و هر دو گوش شنوا داشته باشد . فرید مغرور و یک دنده است . شاید آن چیزی که توی دلش هست را نتواند بیان کند . اما با رفتار و حرکاتش ان را بازگو می کند . تو هم خسته ای ! باز هم فرصت داری فکرکنی .ان شائ الله وقتی به آرامش رسیدی باز راجع به آن با هم حرف می زنیم . سپس صورت آرام را بوسید و شب بخیر گفت سایه آن شب را در اتاق آرام گذراند . سایه با اشتیاق از ملاقات سعید و برخورد فرید حرف می زد . سپس گفت : فرید خیلی عوض شده . یک طور دیگری شده . مدام در فکر است . را ستش دلم برایش می سوزد. _ من نمی توانم کاری برایش انجام بدهم . خودت بهتر می دانی که او فکر و خیال دیگری دارد. _ تو باور می کنی ؟ فرید قبل از ازدواج با من عاشق نسیم بود . حالا با خیالی آسوده او را معرفی می کند . من دیگر نمی خواهم مترسک باشم . و فرید پشت من پناه بگیرد . پدر و مادر هم بالاخره قبول می کنند. سایه با اندوه گفت : من خیلی دوستت دارم ! هیچ وقت فکر نمی کردم اینطور تمام بشود . اگر فکر می کنی کاری از دست من بر می آید حاضرم انجام بدهم _ تقصیر هیچ کس نیست این سرنوشت من یود . امیدوارم خوشبخت بشوی . سعید پسر خوبی است ! مهمتر از همه اینکه هر دو عاشقید . این خیلی قشنگ است ! چیزی که من نتوانستم بدست بیاورم . سایه آرام را در آغوش کشید و بوسید . او دیگر حرفی برای گفتن نداشت.