1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

پیغمبر دزدان

شروع موضوع توسط ATENA ‏25/2/12 در انجمن بخش قرنطینه

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    کتاب پیغمبر دزدان بقلم شیخ حسن پاریزی در مورد اوضاع و احوال سیاسی ایران در اواخر قرن سیزدهم

    هجری صحبت میکند. در آنزمان سه نیروی قوی در تعارض با یکدیگر بودند که باعث بوجد آمدن این پدیدۀ

    ادبی و ذوقی گردید این سه نیرو عبارت بودند از:

    نخست؛ نیروی دولتی که در قالب سازمان اداری، والیان و حکام و نایب الحکومه ها و مستوفی ها و عسس ها

    و گزمه ها و قشون تظاهر مییافت.

    دوم؛ نیروی روحانیت که در بطون جامعه ریشه داشت و به هر حال تا آن حد قوی بود که حکام مقتدر را تحت تأثیر

    قرار میداد و داستانهای آقا نجفی و ظلالسلطان و ناصرالدوله و افضل الملک کرمانی و بالاتر از همه مناسبات شاه

    و آیت الله قمی یا آخوند ملاعلی کنی، نمودار همین اصطکاک قوا به شمار میرود و داستان رژی و حرفهای آیت الله

    شیرازی از این بیرون است.

    سوم، نیروهایی که خود جوش بودند و متأسفانه اغلب مورد سوء استفاده قرار میگرفتند، این نیروها در شهر ها

    بصورت طبقات داش مشدی و عیاران و لوطی مسلکان جلوه گری میکرد، و در روستاها و دهات بصورت نیروهای

    عشایری و طبقه بندی ایلی و ایلیاتی و گاهی بصورت راهداری و راهزنی و گردنه گیری تجلی میکرد.

    در سالهایی که پیغمبر دزدان (شیخ حسن باستانی پاریزی)بدنیا آمد و نشو و نما کرد و مرد (از اواخر عصر فتحعلیشاه

    تا اواخر ناصرالدین شاه) تعارض این سه نیرو با یکدیگر، و تداخل هر یک دردیگری، و بالاخره برخرد هرکدام از آنها با عامه

    مردم بدی چشمگیر و حیرت افزاست که جا دارد در هر مورد آن تحقیق کافی بشود.

    دولتها و حکام تصمیمها میگیرند، و عموما این تصمیم ها در مورد اخذ بیشتر مالیات و فروختن ولایات و تیول دادن

    روستاهاست، روحانیت - گروهی از آن - در مقام معارضه برمیآید دست حکام را کم و بیش می بندد، حتی اگر

    بست نشینی خانه کلباسی در اصفهان باشد - عشایر و قبایل و ایلات از فرصت ضعف حکومت استفاده کرده،

    راهها را ناامن ساخته، روستاها کوهستانها را از شهرها منتزع کرده، کوس خودسری میزنند، و در عین حال خود

    نیز بر سر منافع درمیافتند و قبایل، دشمن خونی یکدیگر میشوند، و کل تعارض این نیروها بدبختی و بیچارگی برای

    مردم است.

    تقریبا هیچ کاروانی نیست که سالم از بوشهر به اصفهان یا از بندرعباس به کرمان و خراسان برسد، هیچ شهری نیست

    که پشت دروازه اش اسبهای حاکم را نبرند، هیچ بازاری نیست که عیاران داروغه اش را خواب نکنند و دکانها و تجارتخانه

    ها را نکنند و نبرند، هیچ زارعی نیست که از بلای چب و تعدی محصل و مباشر در امان باشد، و اقلیتی نیست که جان و

    مال و ناموسش به بهانه های مختلف مورد تجاوز قرار نگیرد.

    پیغمبر دزدان زائیدۀ چنین محیطی است، ا در این احوال، لباس روحانیت بر تن دارد، و در عین حال در سه جبهه نبرد

    میکند.
     
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : پیغمبر دزدان

    فرازهایی از کتاب پیغمبر دزدان

    گویا وقتی فرهاد میرزا، مشیرالملک را در شیراز به چوب بست و مصادره کرد و سیصد هزار تومان گرفت پیغمبر دزدان که در شیراز بود به باغ منزل فرهاد میرزا رفت که توسطی و شفاعتی از پیرمرد مشیر بنماید، گفته شد که فرهاد میرزا بدارالحکومه برای کار حاج مشیر رفته است. تکّه ذغالی برداشت و بر روی در نوشت: به دزدی رفته بودی در ستورگاه پیغمبر آمد و بوسیله درگاه و گویا این توسط، بی نتیجه اهم نبوده استم من این حکایت را یک روز برای مرحوم هادی حایری، پیر فرهنگ، بازگو میکردم. پیرمرد خندید و گفت: ای آقا، این نبی السارقین نیست، او سارق النبیین است! اکنون که بیش از چهل سال از نخستین چاپ کتابم میگذرد، این تردید هنوز برای من باقیست که آیا آن روحانی عالیقدر، در کدام یک از این دو مرتبه قرار داشت ؛ باشد که در چاپ بعد خوانندگان بدان آگاهی یابند!

    نوروز 1364 ؛ باستانی پاریزی
     
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : پیغمبر دزدان

    او با حکام مستبدی طرف است و ظلم آنها را تخطئه میکند او عشایر و قبایل را میخواهد در طریق سداد بکشاند او از روحانی نمایان بی پرهیز و از عالم نمایان حامی ظلم و تعدی به تنگ آمده در لباس خود آنها، آنها را بباد انتقاد میگیرد، و طریق آنها را خلاف حکم خداوندی و رأی پیامبر میشمارد. سلاح این مرد درین مبارزه چیست؟ نه تفنگ دارد، نه توپ، نه چماق دارد، نه چوب! او سلاح تازه ای کشف کرده، سلاح معنوی و روحانی همراه ذوق و ادب ا خود را پیابمر جناح شر و تاریکی بشمار آورده، از زبان شر و اهریمن، نیروهای الهی و خاصه های یزدانی و اهورائی را برجسته و چشمگیر میسازد. حاکمی را که ظالم است، مرید و پیرو خود میداند، و بنابر این همه مظالم خود را از دید شخصیت پیغمبری خود - که پیغمبر دزدان است- می ستاید، در واقع با برهان خلف، قضیه خلاف را ثابت میکند. حکایتی از احوال دورۀ پیغمبر دزدان گویا امیر افخم یا یکی دیگر از اجداد قرگوزلوها که حاکم همدان بود، یک خیل اسب داشت ومهتر ا اسبهار ا روزها میگرداند و بر سر قنات پشت دروازه شهر آب میداد و دوباره باز میگرداند. یک روز کاروانی که از خارج میآمد سرشب به شهر رسید در حالیکه دروازه را بسته بودند. و طبق معمول ناچار کاروان آن شب را پشت دروازه کنار همان قنات گذراند. اتفاقا دزدها ریختند و هرچه در کاروان بود، حتی قاطرها و خرها را هم بردند. صبح که دروازه باز شد، اهل کاروان قبل از هر چیز لخت و برهنه نزد حاکم رفتند، حاکم در صدر مجلس نشسته بود و جمعی آنجا بودند.کاروانیها به تفصیل احوال خود را بازگو کردند، و یکی افسوس خورد که پشت دروازه و در واقع پشت گوش حاکم چنین دزدی واقع شده است. در همین حال، امیر فورا میرآخور خود را خواست. میرآخور هراسان آمد و دست بسینه ایستاد. امیر به رئیس کاروان گفت: تمام وقایعی را که دیشب رخ داده از صدر تا ذیل برای میرآخور تعریف کن! آن مرد هم به حساب اینکه فورا رسیدگی خواهد شد و لابد ربطی به او دارد به تفصیل بیشتر حوادث را گفت. وقتی صحبت تمام شد، حاکم رو به میرآخور کرد و گفت:
    -خوب همه چیز را شنیدی؟
    -بله قربان
    -امیر در حالیکه چوبدستی خود را تکان میداد گفت: -اگر یکبار دیگر اسبها را روی قنات پشت دروازه آب دادی آنقدر چوبت میزنم که انگشتهایت بریزد!
     
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : پیغمبر دزدان

    محیط اجتماعی

    مسیر قوافل خلیج

    روزی که پیغمبر دزدان قیام و بعثت خود را انجام داد، زمینه بسیار مساعد بود! او در زیدآباد سیرجان سکونت داشت، اما مرتبا

    بفارس و لارستان رفت و آمد میکرد، و در این محیط، در تمام کوهستانها و مرتفعات، فریاد «کُر بکش» و «بابا سگ کورشو» از

    هر گردنه و گداری بگوش میرسید.

    در مشرق و جنوب سیرجان، کوهستان چارگنبذ و بُلورد و خان سرخ و تنگو قرار داشت که ایلات و عشایر کرمان، خصوصا ایل

    بُچاقچی و لُری و کوه پنجی و قرائی و ارشلو (ارسلو) سکونت داشتند. در جنوب و جنوب غربی، ایل شول و درآگاهی و افشار

    و بدوئی و لک و قتلو و قشم، در شمال یعنی حدود پاریز، ایل «آل سعدی» و «خراسانی» بود و بارچی ها نیز در همین حدود

    بودند. در مغرب، ایلات «خبر » قرار ىاشتنى و اغلب افراى اين ايلات راهها و ممر عبور و مرور قوافل را قرق کرده می بستند و

    کمتر قافله ای بود که بتواند صحیح و سالم بمقصد برسد

    در آن ایام هنوز بندر خرمشهر جانی نگرفته بد و راه آهنی وجود نداشت و کالائی که به سواحل جنوب و دریا بار خلیج و بحر

    عمان میرسید، اگر متعلق به مرکز ایران و یزد و کرمان بود، در بندر عباس ریخته میشد و اگر متعلق به حدود فارس و مغرب بود

    در بندر بوشهر فرود میآمد

    کالائی که به بندر عباس میآمد، پس از بارگیری، از گهره و علی آباد و حاجی آباد میگذشت و به سیرجان میرسید و سپس از

    راه پاریز و رفسنجان به یزد میرفت

    درین راه دو گدار مهم وجود داشت: «تنگ زاغ» و «گدار چاچقوت» کوهستانهای صعب میان این راه، موجب شده است که تنها

    گذرگاه عادی قوافل همین دو محل باشد، بنابر این اگر کسی یا طایفه ای این دو گدار را در اختیار داشت میتوانست بر این قسمت

    از مملکت مسلط باشد
     
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : پیغمبر دزدان

    سلاح در دست همه

    مرکزیت و قدرتی برای حکام نبود که بتوانند این راهها را امن کنند، هر رئیس

    ایلی اگر میخواست بعنوان راهداری مبلغی از قوافل میگرفت و آنان را از حوزۀ

    خود رد میکرد. والا هر قافله ای مسئول جان خود بود. سلاح در دست همه بود،

    هر کس از افراد قبایل اندک عدم تأمین یا آسایش احساس میکرد، تفنگی - یا

    بقول خودشان «سر سوخته ای» بدست میگرفت و به «کوه» میزد و جزء

    «حسن ها» میشد.

    تنها مشکل سیرجان، عدم امنیت داخلی نبود، بسا اوقات ایلات جیرفت و رودبار

    و حتی بلوچ نیز به این حدود می تاختند و خصوصا راه بندر عباس و « گدار

    چاچقوت» را می بستند.

    از طرف مغرب نیز در خطر دائم قرار داشتند، هر چند سال یک بار ایلات

    «بهارلو» از فارس، یا ایلات سبعه و لارستان، دهات و حتی شهر سیرجان را

    می چاپیدند و مال و ثروت و گوسفند و گاو مردم را می بردند.

    یکی از مأموران مخصوص ناصرالدین شاه که سفرنامۀ خود را در حدود کرمان

    نوشته است، هنگامیکه از حدود پاریز و «چاه کند» رد میشده، ضمن توصیف

    وضع این کوهستان مینویسد:
     
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : پیغمبر دزدان

    در منزل پاریز دیده بودم که چه جای با صفا و ییلاق معتبر خوبی است،

    چشمه سارهای زیاد و هوای خوب و همه چمن و مملو از کبک و شکار

    است، هوای آنجا وضعی است که چراغ در بیرون میسوزد و اشک نمی

    کند آدمی محتاج پوستین است، راه امروز هم جنگلهای کوچک داشت

    و ییلاق خوبی بود، کبک زیاد داشت. در سالهای سابق، در اغتشاش

    فارس، طایفۀ عرب و بهارلو چپاول های زیاد و کشتارها درین مکان کرده

    اند که از قرار تقریر اهالی اینجا از دزدی گذشته، دویست نفر سیصد نفر

    با کمال تفنن حتی تا بهرام آباد به چپاول میآمدند و هست و نیست مردم

    را میبردند، یک دفعه اسماعیل خان مرحوم (پسر ابراهیم خان ظهیرالدوله)

    به تنگ آمده از رفسنجان و سیرجان و غیره، ایلجاری کرده با آنها جنگ نموده

    نگذاشته بود که مالی ببرند، هشت نفر هم از آنها گرفته شکست داده و گریزانده

    بدند، دستگیری هشت نفر را به وکیل الملک نوشته بود، او هم در جواب

    نوشته بود، که بفرستید کرمان تا با کارگذاران فارس گفتگو بشود! اسماعیل

    خان هم از غیرتی که داشت جواب داده بود که صد دفعه اینها ما را تمام کرده،

    کشته و اسیر کرده اند، چه وقت سؤال و جواب است؟ بحکم خود داده بود همه

    را در سر راه، گچ گرفته بودند
     
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : پیغمبر دزدان

    معروف است که در همین سالها، یک روز اسماعیل خان پسر ظهیرالدوله، حاکم

    رفسنجان - که قبل از آن چند تن دزد فارسی را در گود احمر به گچ گرفته بود، برای

    سر کشی به پاریز آمد. اوضاع بسی ناامن بود، و همان روزها در پاریز بهارلوها آمده

    بودند و گوسفندهای مردم را برده بودند.

    مردم پاریز تا «میداء» پیشواز اسماعیل خان رفته بودند، در حالیکه رجال قوم و

    خواجه ها و آخوندها ریشها را شانه کرده به صف ایستاده بودند. اسماعیل خان

    با کوکبه وارد شد و در همان کلام اول، با خشم تمام به پاریزیها رو کرد و گفت:

    ریش دارها، زنان ریش دار! شما اینجا بودید، و گذاشتید بهارلوها گوسفندهاتان

    را ببرد؟

    آن روز بد استقبال شد و همه شرمنده بازگشتند. خان هم در باغ دیوانی منزل

    کرد. همان روزها اسبهای ایلخی خان را هم برده بودند و «موراسپان» دو فرسنگی

    پاریز برای علف چر که چاق شوند. سه روز از توقف اسماعیل خان نگذشته بود

    که قاصدی آمد و خبر آورد که بیست تا اسب از اسبهای اسماعیل خان حاکم را

    از «موراسپان»، دزدان، برده اند!

    صبح زود، خواجه حکیم پاریزی - جد آقا حکیمی، که پیر مرد شوخ و رک گو بود،

    عبا پوشید و راه افتاد و رفت بطرف خانه حاکم و در زد و وارد باغ دیوانی شد و

    رفت جلوی صفه ایوان ایستاد و تعظیمی کرد و گفت:

    قربان! فرمودید زنهای ریش دار! آمده ام خدمتتان عرض کنم همان دزدها اسب

    های حضرت والا را هم برده اند! مرحمت زیاد!

    هنوز پیرمرد پا را از باغ بیرون نگذاشته بود که فراشها او را تا در خانه اش با

    پس گردنی بدرقه کردند. اما او حرف خود را زده بود!
     
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : پیغمبر دزدان

    چند سطر تاریخ

    پیغمبر دزدان در نیمۀ دوم قرن سیزدهم، یعنی سالهای 1240 تا کمی بعد از 1300

    زندگانی بعد از جوانی خود را گذرانیده است. از نظر تاریخی باید گفت که این صد

    سال آشفته ترین ایام حکومت کرمان بوده است؛ لطفعلی خان زند پس از فرار از

    فارس به طبس رفت، و کمک گرفت و به فارس آمد، و چون موقع مناسب نیافت از

    طریق ندوشن به اردکان و باز به طبس آمد، و بعد از دو ماه در چله زمستان از راه

    لوط به ماهان و جوپار کرمان آمد.

    درین وقت عبدالرحیم پسر تقی خان یزدی بر کرمان تسلط داشت، لطفعلی خان

    کرمان را گرفت و عبدالرحیم به یزد بازگشت. آقا محمدخان، پس از اطلاع از وضع

    متوجه کرمان شد. مردم کرمان هفت ماه قلعه داری کردند، تا شبانه دروازه ای

    گشوده شد، و سپاه آقا محمدخان وارد شهر شد.

    لطفعلی خان به بم فرار کرد. چون تخته پل شهر پوسیده بود، از روی خندق دور

    شهر کرمان جستن نموده، خود را به خندق تازه ای که آقا محمدخان کنده بود

    رساند و «از آن هم بکران - که غران نام داشت - جهانید، و صباح روز بعد به قلعه

    بم رسید» و فاصلۀ بیشتر از سی فرسنگ را در مدت یک شبانه روز پیمود، در بم

    او را دستگیر کردند و پیش اقا محمدخان فرستادند (و داستان آن معروف است).

    اقا محمدخان در بالای کوه دختران رفته با دوربین تماشای شهر میکرد، آنجا دستور

    داد که سرکردگان لطفعلی خان را در همان چارطاقی که بالای کوه ساخته بودند

    بمجازات رسانیدند «هریک را در معرض عتاب پادشاهانه در میآورد و میفرمود تا گوش

    آنها را بریده و چشم آنها را از حدقه بیرون آورده و از اوج کوه به حضیض ساهره زمین

    می افکندند» این واقعه در سال 1209 رخ داد.

    آقا محمد خان سال بعد کرمان را به محمدتقی خان بخشید و مجرمان را مورد عفو

    قرار داد، هرچند دستور قطع او این بود که «... دیگر چراغی کاشانه افروز احدی در آن

    سرزمین نگردد و کسی رحل اقامت در آن ولایت نیفکند».


    ادامه دارد
     
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : پیغمبر دزدان

    علینقی خان پسر محمد تقی خان از جانب پدر از یزد متوجه کرمان شد (1210 - 1795 م .) و حصار شهر را که بکلی ویران شده بود، دوباره تجدید کرد، و به اطراف حواله داد که عمله برای تجدید بنای شهر بفرستند، و از یزد هم «استادان مهارت اندیش صناعت بنا و افراد طایفه مجوسیه - که بیشتر مهم چینه کشی حیطان و جدران به کفایت آنها مکتفی میگردد - به جانب کرمان مطلق العنان و خلیه العذار شدند» (جامع جعفری ص 475) عجیب تر از همه آنکه در همان سال آخر عمر آقا محمد خان، مأموری بنام آقا بابا سلطان برای جمع مالیات به کرمان آمد و علینقی خان مشکلات مردم را به او حالی کرد، اما مأمور گفت: «یا اکنون درین مجلس تمامت وجه را باید کارسازی کرد و مرا راهی ساخت، و یا سر و دست و پای مرا شکست» علینقی خان هم نامردی نکرد فرمود تا «او را به فلک برکشیدند و از عصری بلند تا هنگام غروب آفتاب هرقدر فراشانی که در دربار فلک مدار عز ملازمت داشته ... به تقدیم شرایط ضرب در بارۀ او دامن بسته ... وزیر، به دستاویز اینکه آفتاب مشرف به غروب گشته و کار فریضه ظهر و عصر سرکار خان به تقدیم نرسیده، آن دولتیار را متوجه نماز ساخت، و لوای استخلاص او را افراخت». ادامه دارد نتیجه اخلاقی: عجب شیر توو شیری بوده توو کرمان و سیرجان توو زمان زندیه و قاجاریه
     
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : پیغمبر دزدان

    فرمان حکومت کرمان به نام ابراهیم خان ظهیرالدوله قاجار صادر شد

    (ظاهرا 1218) و حسن خان قراگوزلو به همراه ابراهیم خان مأموریت

    یافت که از خاندان خان یزد، حکومت کرمان را خلع کند. محمد اسماعیل

    خان پسر یازدهم محمد تقی خان که در غیاب محمد حسن خان مأمور

    کرمان بود، بعد از شنیدن این اخبار و رسیدن حسن خان قراگوزولو، «قطع

    علاقه از کرمان کرده، کوچ و بونه خود را برداشته روانه یزد گردید»

    ابراهیم خان ظهیر الدوله پسر مهدی قلیجان قاجار - پسر عم فتحعلیشاه

    (که ضمنا آسیه خانم مادر او را هم شاه به ازدواج درآورده بود و خانم خانمها

    دختر خود را هم به ابراهیم خان اداه بود و یکی از دختران دیگر خود را به

    رستم خان پسر ابراهیم خان تزویج کرده بود) به حکومت کرمان آمد و او قریب

    بیست و دو سال با قدرت تام بر کرمان و بلوچستان حکومت راند.

    پس از مرگ ابراهیم خان (1240) عباسقلی خان پسرش جانشین او شد

    ولی طغیان کرد و طغیان او را پیشکارش میرزا جعفر حمزه کلائی نیز آتش

    میزد.