زمخشری گفته است: دانش، ویژه پروردگار بخشنده است و جز او در نادانی های خویش فرو میروند خاک را با دانش ها پیوندی نیست، او میکوشد، تا دریابد، که نمیداند. امام رازی گفت: سرانجام کار عقل ها، پایستگی ست و سعی جهانیان به گمراهی میانجامد. از درازی عمر، جز قیل و قال بهره دیگری نتوانیم برد روح های ما، در تن هامان اسیرند و نتیجه دنیا آزار و بیچارگی ست. ای ماه تمام! که جدائیش مرا گداخته است. تا از من دور شدی، صبر و توان از من دور شد تو را بخدا سوگند! چشمانت بهدل من چه گفتند؟ و چه شنیدند؟ ابن دقیق العبد سروده است: در جستجوی زندگی، خویش را میان (خواری) و (آز) فرسودی عمر خویش تباه کردی، و در آن، نه عیش سبکسرانه ای داشتی و نه وقاری تکریم آمیز. در دنیا لذتها را فرو گذاشتی در آخرت نیز همه چیز را یک سو گذاشتی و گذشتی
پاسخ : گفته های دل سعدالدین بن العربی: ببینم، روزگار بخیل اجازه نزدیک شدن به شما و بهره مندی از همدمان دانایی را خواهد داد؟ دوستانم! اگر مرا در نزد شما، قدر و پایگاهی نیست، شما را نزد من هست. القیراطی: دسته های مردم، از گور او، با دستی تهی و قلبی سرشار (از اندوه) باز گشتند. آنگاه، سنگینی بار مصیبت را دریافتند. چه ارزش خورشید را پس از فرو رفتن آن، میدانند. با کسی دوستی کن! که بزرگوار و عفیف و با حیا و بخشنده باشد و چون تو گویی:نه! گوید: نه! و آنگاه که گویی: آری! گوید: آری! شیخ جمال الدین مطروح: در آغوشش کشیدم، واز بوی خوش اومست شدم. بوی او به شاخه تازه ای میمانست که به نسیم، سیراب شده باشد. مست شدم. لیکن نه از باده. بلکه شراب دهان او مرا سرمست کرد. زیبایی، غلام اوست و از آنست که بر دلها چیره است چون عشق کارگر افتاد، ملامتگر به ملامتم برخاست. در عشق ا، نه به پایان میرسم، نه باز میگردم و نه روی میگردانم. پس بگذار! تا نکوهشگر یاوه بسراید. تا تو زنده ای. به خدا که اندیشه آرامش و فراخی عیش از خاطر نمیگذرد. اگر زنده بمانم بهعشق او زنده ام. و اگر در اشتیاق او بمیرم. چه نیکو مرگی ست! از ارجانی: می بینم که بررای از میان بردن من، میان روزگار و موی من ستیزی ست روزگارم سیاه است و مویم سپید و چنین بود که: روزگار سپید بود و مویم سیاه.
پاسخ : گفته های دل آرزویم دیر شد و رنجم افزونی گرفت. به خدا سوگند! که از عشق بی نیاز بودم. چنان شده ام، که اگر آشنایی را بینم، اشک من بر دیدار او پیشی گیرد.
پاسخ : گفته های دل ای دوری گزیدگان! که با فراق خویش احوال مرا دگرگون کرده اید. بر جفای شما ناتوان شده ام. به مبتلای خویش، وصالی ارزانی دارید.عمر گذشت و احوال من چنین است.
پاسخ : گفته های دل جوان مرده دلی که از عشق تهی ست، زنده ایست که همچون مردگان بر زمین میخرامد. اگر جوانی را به شمار عمر گذراند، بهتر آنست که روزگار پیری را نیز از عمر او بدانند.
پاسخ : گفته های دل بنی حمدان پادشاهانی بودند که چهره هاشان زیبا بود و زبانهاشان فصیح و دستهاشان بخشنده و (ابوفراس) در بلاغت و بزرگواری و اسب سواری و دلیری، یگانه آنان بود. چنانکه صاحب بن عباد گفت: شعر، به پادشاهی شروع شد و به پادشاهی ختم.. او در ادب سرآمد بود و به کمال رسیده بود. در یکی از جنگها به اسارت رومیان در آمد و سروده های روزگار اسارت او در لطافت و رقت معنی، مشهور است. و از آنهاست که از شنیده (قوقو) کبوتری بر درختی بلند در نزدیکی خود سرود: میگویم و کبوتری در نزدیکی من مینالد. ای همدم! آیا از حال من آگاهی؟ ای پناه عشق من! امید! که هیچگاه، به بلای هجران دچار نیایی! و هیچگاه غمها بر تو نتازد! ای همدم! روزگار میان من و تو انصاف رفتار نکرد. بیا! تا غمهایمان را بخش کنیم. آیا گرفتار می خندد؟ آزاد شده میگرید؟ غمگین خاموش؟ و خاطر آسوده ای مینالد؟ من از تو، به گریستن سزاوارترم. لیکن اشک من، در رویدادهای روزگار، بهایی گزاف دارد.
پاسخ : گفته های دل پیش از عشق شما، دل من تهی بود، و یاد مزدم، به بازی و شوخی، سرگرم تا اینکه عشق، دل مرا خواند و او نیز پذیرفت، و او را نیز پذیرفت، و او را نمی بینم که از کوی شما دور شود. به بلای خونین هجران مبتلا شوم! اگر دروغ بگویم که: اگر در دنیا به چیزی جز تو شاد باشم. اگر دردنیا چیزی دل مرا صید کند. یا هرگاه که پیش چشمم نیستی، چیزی چشمم را بسوی خود کشد. خواه مرا بوصال برسان! و خواه به هجران بنشان! نمی بینم که دلم جز تو کسی را به شایستگی بپذیرد.
پاسخ : گفته های دل کسی که پیش از هنگام، صدر نشینی کند، به خواری خویش برخاسته است. آن که آرزوی مقامی کند که دیگران به رنج بدست آورده اند، به حقوق آنان تعدّی کرده است چون لیلی درگذشت، مجنون به قبیله ی او آمد و نشانی گور او را پرسید. اما او را نشان ندادند مجنون خاک هر گور بویید و از آن گذشت تا خاک گور لیلی بویید و آنرا شناخت و این شعر خواند: میخواستند که گور او را از عاشقش پنهان دارند. اما بوی خاک گور او بر گورش دلالت کرد. سپس آنقدر این بیت تکرار کرد تا درگذشت و در کنار لیلی بخاکش سپردند.
پاسخ : گفته های دل زنی بادیه نشین، بر کنار گور پدر ایستاد و گفت: ای پدر! عوض ترا از خداوند خواهم خواست و در سوگ تو از پیامبر خدا (ص) پیروی میکنم. سپس گفت: پروردگارا! بنده تو تهیدست است، و بی نیاز از آنچه که در دست بندگان تست و مستمند بدانچه در اختیار تست، بر تو وارد شد. ای بخشنده! تو، تنها پروردگاری هستی که آرزومندان به درگاهش فرود میآیند و نیازمندان از فضل او بی نیاز میشوند و گناهکاران در وسعت رحمت او آرام میگیرند. پروردگارا! مهمانخانه رحمت تو، محل پذیرایی مهمانان تست و بهشت تو، جایگاه آسایش آنانست. سپس بگریست و به راه خود رفت.
پاسخ : گفته های دل چون به بلایی دچار شدی، برای آن صبر کن! صبری همچون صبر دوراندیشانه بزرگواران. از گرفتاری های خود بمردم شکایت مبر! چه، شکایت پروردگار مهربان خود را بمردم نامهربان برده ای.