1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زنـــگ انشــــاء

شروع موضوع توسط ATENA ‏21/2/12 در انجمن داستان

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    زنگ تفریح تمام شده بود بچه ها دسته دسته به کلاس ميومدن و بطرف نيمکت هاشون مي رفتن.

    سليماني و حق پرست شکلاتهاي تو دهنشون را تند تند مي جويدن........احمدي نيک پور زماني و باستاني داشتن سر بازي گرگم به هوا با هم دعوا مي کردن....رضواني و قاسمي سر مارک اتومبيل پدرشون واسه هم قورت مي ماليدن.توکلي و صادقي که گويا خويشاوند بودن از مهموني ديشب مي گفتن و قاه قاه مي خنديدن......راستي و احدي کنار ميز معلم استاده بودند و از سريال تلويزوني مي گفتن....فاطمي که يکي از بچه پولدار هاي کلاس بود کنار نيمکتش خم شده بود و يواشکي پولهاشو ميشمرد..ند تا از بچه ها هم روي ميزاشون ضرب گرفته بودن و مي رقصيدن..چند تا از بچه درسخوناي کلاس سرشون رو کتابشون بود و از سراصداي بقيه حرص ميخوردن....کريمي رو جلد کلاسورش شکل دل شکسته را نقاشي مي........... بر پا
     
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : زنـــگ انشــــاء

    بچه ها به احترام خانم معلم ايستادن و خانم معلم همونطور که بطرف ميزش ميرفت از بچه ها تشکر کرد.کيف را روي ميزش گذاشت..بچه ها خوب هستين... بـــــلـــــــــــه..انشاه اتون را نوشتين..؟ اونائي که انشاشون را خوب نوشته بودن با صداي بلند......اونائي که چند خطي براي فرار از نمره صفر نوشته بودن يواشتر جواب بله دادن ..خوب بچه ها اين دو ساعتي که با هم هستيم اول چند نفري ميان انشا هاشونو ميخونن بعدش در مورد نگارش و فن بيان هم صحبت خواهيم کرد....حالا کي ميخواد داوطلبانه انشاشو بخونه..؟ صداي خانم اجازه ما..خانم اجازه ما از هر طرف کلاس شنيده مي شد..يه سري هم پشت سر جلويي ها قايم شده بودن تا چشم خانم معلم به رنگ پريدشون نيفته ..............چند نفري داوطلبانه و چند نفري هم از روي دفتر انتخاب شدن و رفتن انشاهاشونو خوندن...راستي يادم رفت بگم که خانم معلم هفته قبل موضوع انشا را اينطور داده بود که : فرض کنيد پدر شما براي مدتي در شهر ديگري کار مي کند..شما نامه اي به پدرتان بنويسيد و از او بخواهيد در تابستان شما را به ييلاق ببرد و آرزوهاي ديگرتان را نيز در قالب اين نامه از او بخواهيد...آنهائيکه انشاء خوندن هر کدوم آرزوهايي بزرگ و کوچيک داشتن..يکي شهر هاي خوش آب و هواي شمال..ديگري اروپا....يکي ژاپن ..ديگري رفتن به هتل هاي مجلل..يکي رفتن به ساحل وجنگل...ديگري تقاضاي گردنبند ....يکي خانه پدر بزرگ در فلان شهر و و..و.....احمدي انشاءشو خونده بود و منتظر اجازه نشستن بود.....خانم يه نگاهي به دفترش انداخت و زماني را صدا کرد....زماني در حالي که رنگش پريده بود ايستاد و گفت خخانمم اااجااازه ما اامروزز.... خانم معلم گفت حتما انشا ننوشتي دختر تنبل..همه دفتر ا رو ميز ميخوام ببينم و در يکي از راهرو هاي ميان نيمکت ها به راه افتاد....يکي را راهنمايي ..يکي را تشويق و به ديگري وعده تنبيه انظباطي مي داد تا اين که به نيمکت ما رسيد..بعد از اين که دفتر منو کنترل کرد دفتر بغل دستيمو برداشت و گفت: حسيني اين که دفتر املاته......خانم ايناهاش اخر دفتر نوشتم...و با ترس انشاءشو به خانم نشون داد و خانم معلم ديد که حسيني انشاء مفصلي نوشته ..بر خلاف اکثر اوقات که انشا نمي نوشت...خانم معلم دفتر را به حسيني داد و تا رسيدن به نيمکت بعدي به او نگاه ميکرد.........
     
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : زنـــگ انشــــاء

    حسيني دختري بسيار ساکت و گوشه گير بود...هميشه تنها به مدرسه مي آمد و تنها ميرفت لباسهايش معمولا کهنه اما تميز بود با هيچکدوم از بچه ها قاطي نمي شد حتي چند باري که از او براي درس خواندن و يا جشن تولدم دعوت کرده بودم سريعا پاسخ منفي داده بود....هميشه تو خودش بود......درون آرامي نداشت......

    خانم معلم آخرين دفتر را که ديد......در حاليکه به درز موزائيک هاي کف کلاس خيره شده بود..چند بار عرض کلاس را طي کرد....رو به کلاس ايستاد و نگاهش در جائيکه حسيني نشسته بود متوقف شد.. و گفت: حسيني. ...حسيني رو پاهاش ايستاد سرش را پائين انداخت و مضطرب گفت: خخانمم ااگگه ميشه يه دفعه ديگه....خانم گفت من براي خودت ميگم آخه نمره هات تو دفترم خوب نيست حالا که انشاتو نوشتي بيا بخون......حسيني نگاه سريعي به بچه ها انداخت...دفترش را برداشت..آهسته آهسته فاصله نيمکتش تا جلوي کلاس را پيمود..رو به کلاس ايستاد..دفترش را مقابل صورتش گرفت ساکت ايستاد. همه با تعجب منتظر بودند..رنگش کاملا پريده بود..نگاهي به معلم انداخت از کنار دفترش نگاهي به بچه ها کرد.....به چه فکر مي کرد...؟ به غرورش..!!!؟ به زندگيش..!!!؟ يا به نمره انشايش..!!!؟ به هرچه فکر ميکرد دلش نمي خواست انشايش را بخواند ولي ديگر دير شده بود...آب دهانش را قورت داد..چند بار صداي گرفته اش را صاف کرد و بالاخره شروع کرد.........پدرم...!!!!!!؟اگر چه در اين شانزده سال که نه..دراين شانزده هزار سالي که از عمرم گذشته است حتي براي يکبار پاسخي محبت آميز از شما نشنيده ام..باز به خاطر اينکه دل خانم معلم خوش باشد به تو سلام ميکنم..سلامي در دفتر انشا و يا در آخر دفتر املاء..ايجا خانه نيست که قبل از آمدنت خود را به خواب بزنم و منتظر لگد هاي مستانه تو باشم...اينجا کلاس است..با اين حال ايجا هم احساس امنيت نميکنم..و با اينکه سراپاي بدن کبود شده من درد ميکند احساس ميکنم پشت سر من ايستاده ايد و جرات درد و دل کردن با خانم معلم را هم از من گرفته ايد.!! پدرم :من يک عمر در شکنجه گاهي که نامش را خانه گذاشته ايد..بد ترين شکنجه هاي جسمي و روحي را تحمل کرده ام و باز هم تحمل خواهم کرد و شما هم نه به خاطر خدائي که هرگز نشناختيد..بلکه به خاطر آبروي من درکلاس..به خاطر نمره انشاي من...ويا بخاطر اينکه در نظر خانم معلم و بچه ها شاگرد تنبل و بي انظباطي شناخته نشوم...به خاطر اينکه تحقير نشوم..اگر چه تحقير ها و عقده ها جانم را به لب آورده است...به اين خاطر و به هزاران خاطر ديگر براي مدتي به ديار دور دستي برويد تامن براي شما نامه اي بنويسم و آ رزوهايم رابرايتان بگويم.....پدر عزيزم..خانم معلم نفسش از جاي گرم بلند مي شود!!! او از ما خواسته است نامه اي براي شما بنويسم و از شما بخواهم که در تابستان مرا به ييلاق ببريد!!!و آ رزوهاي ديگرم را براورده کنيد..او نميداند کلمه آرزو در خانه ما کلمه اي زشت و بي معناست..او نميداند سالها پيش اين کلمه را همراه جسد مادرم به خاک سپرديد!! او نميداند که من هر ساله اين کلمه را با جوهر پاکن از متن کتابهاي درسي ام نيز پاک مي کنم...او نميداند که اگر شما بفهميد حتي اگر موضوع انشاي من اين باشد براي هميشه از درس خواندن مرا محروم خواهيد کرد!!!...پدرم شما يک عمر است مست و مخمور در کنار خانه افتاده ايد و من پيوسته از اين کارتان در عذاب بوده ام..اما امروز از شما ميخواهم تا پايان انشايم همچنان مخمور بمانيد..به شما قول ميدهم که فردا بعد از بازگشت از مدرسه و گرفتن نمره انشا اين چند صفحه را پاره پاره کنم و در سطل زباله همسايه بريزم تا شما نه انشاء را ببينيد ونه بخاطر پاره کردن چند صفحه کاغذ مرا به باد کتک بگيريد!!! پدر نامهربانم:نه.. من نميخواهم به ييلاق بروم و خستگي يکساله را از تنم بزدايم..زيرا تن مجروح من آنقدر درد ميکند که خستگي را احساس نميکند!!..شما براي رفع اين مجروحيت ها فقط يک شب از سال را بهانه جويي نکرده مرا به باد کتک نگيريد و بگذاريد اين خانه آرام باشد..مطمئن باشيد که من هرگز هوس ييلاق نخواهم کرد..زيرا امواج سهمناک درياي متلاطم اين خانه بيرحم تر از امواح تمام اقيانوس هاست که هر لحظه بر بنيان من ميکوبند!!!! نه..نه من هرگز آرزوي ديدن شبهاي ساحل و احساس برخورد نسيم دريا را بر بدن عريانم ندارم..فقط از شما ميخواهم شبها مرا با آن شيشه لعنتي براي خريدن آن مسکر جهنمي در دل ظلمت از خانه بيرون نفرستيد..!!! بياد داريد آن شب يخبندان که مرا به همين منظور فرستاده بوديد..هنگام بازگشت سگي مرا دنبال کرد..و من زمين خورده بودم وآن شيشه کثيف شکست با من چه کرديد!!!!؟بياد داريد التماسهاي مرا که لا اقل بگذاريد که در گوشه حياط بنشينم تا از گزند سگها مصون بمانم را چگونه پاسخ داديد!!!!؟ آن شب هر چه بود بر من گذشت و کبودي کتکهاي آنشب با کبوديهاي قبل و بعد در هم آميخت...اما فکر اينکه چگونه ارزش من از آن شيشه کثيف نزد شما کمتر است همواره مرا عذاب ميدهد...من نميخواهم به ييلاق بروم..از کرانه سرسبز خزر.از جنگلهاي پوشيده از درختهاي نارون و بلوط..سرو و سپيدار از عطر بوته هاي وحشي تمشک از خوش رقصي برگهاي سپيدار مقابل نسيم از آواز بلبلان واز شقايقهاي وحشي که پهناي دشت و جنگل را پوشانده اند..بيزارم..!!! اينها پست تر از آنند که ذهن مرا بخود مشغول سازند..نه پدر من نه آرزوي ديدن ييلاق را دارم و نه دلم ميخواهد که در کرانه دريا بدوم..گيسوان خود را به دست با بسپارم و ماسه ها را به هوا پرتاب کنم ونه خود را از فرط شوق و لذت در آغوش شما بيندازم و نه از شما انتظار دارم که مرا به سينه خود بفشاريد و مرا جزئي از وجود خود حس کنيد!!!! پدرم گناه فرزند گستاخ خود را ببخشيد....دلم ميخواهد يکبار آن هنگام که از ترس بهانه جويي ها و تنبيه هاي شماخود را به خواب زده ام اگر غرورتان اجازه ميدهد آرام آرام دستهاي خود را بر روي موهايم بکشيد و لبان سياه و زمخت خود را که از فرط استفاده از مخدرات به اين وضع در آمده را روي گونه ام بگذاريد که از هر ييلاقي و ار هر هديه اي با ارزش تر است.....پدرم..ييلاق را لذت ييلاق را صداي دريا را..جنگل را آواز مستانه مرغان وحشي را ..حتي رطوبت هواي ييلاق را از فرستگهاي دور حس ميکنم..اما افسوس ..وجود شما را از اين فاصله نزديک به عنوان يک پدر حس نمي کنم....پدر نامهربانم..انسانهاي زنده آرزوي ييلاق دارند و من مرده اي هستم که فقط به خاطره محبت هاي مادر از دست رفته ام حرکت ميکنم..آخر او براي شما مرده است چون هر شب هنگامي که بعد از ساعتها رفتن به رختخواب به خواب ميروم.مادرم همراه فرشته اي بر بالينم حاضر گشته..جاي جاي بدن رنجورم را نوازش مي کند..مرحم مي گذارد..ميبوسد..اشک ميريزد و صبحگاهان نگران مرا ترک مي کند....نه پدرم من نميخواهم به ييلاق بروم.......
     
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : زنـــگ انشــــاء

    سکوت حاکم بر کلاس از هر طرف با صداي هق هق بچه ها ميشکست...همه مي ديديم اشکهاي خانم معلم از زير عينکش بر گونه هايش ميلغزند و روي ميز بر روي دفتر حضور و غياب مي ريزند..حسيني سراپا مي لرزيد و نگاهش خطوط دفترش را تعقيب مي کرد گويي تصوير پدرش روي صفحات دفترش جان مي گرفت...زمان از حرکت ايستاده بود..مدتها بود زنگ خانه را زده بودند باباي مدرسه که از داشتن فرزند محروم بود کنار درب نيمه باز کلاس ايستاده بود و ميگريست..شايد در اين آ رزو بود که اي کاش حسيني دختر او بود...........

    حسيني با صدايي خشک ادامه ميداد...نه پدرم من نميخواهم به ييلاق بروم..بگذاريد حالا که ميتوانم دردهايم را در فاصله اي از خانه تا مدرسه و در نبودن شما بگويم ..از دردناکترين زخمي که سالهاست بر قلبم نشسته و پيوسته آزارم ميدهد بگويم.آيا از آخرين روز زندگي مادر چيزي بياد مي آوريد؟؟.بياد داريد هنگامي که آن بيماري کشنده سراسر وجود مادر را پيموده بود با پيکر نيمه جان مادر چه کرديد..بياد...

    خانم معلم با مشت محکم روي ميز کوبيد و هق هق کنان فرياد زد بس کن جگرم را آتش زدي..صداي حسيني به يکبار خاموش شد..دهانش نيمه باز بود..چشمانش را به خانم معلم دوخت..گويي ميخواست فرياد بزند و خود را در آغوش خانم معلم بيندازد!! اما دهانش توان فرياد و پاهايش توان حرکت نداشتند...حسيني مقابل نگاه هاي حيرت زده معلم و بچه ها به زمين افتاد...!!!!

    فرداي آنروز هنگامي که از گورستان به طرف مدرسه باز مي گشتيم آنچنان سکوت مرگباري بر فضاي داخل اتوبوس حاکم بود که گويي هيچکس بر آن سوار نبود.....شايد همه در اين انديشه بودند که ديگر دوست ندارند به ييلاق بروند........