1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

داستانهای مسعود لعلی

شروع موضوع توسط ATENA ‏21/2/12 در انجمن داستان

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    فقير يا ثروتمند

    روزي پدري ثروتمند پسر و خانواده اش را براي گردش به يک دهکده برد تا به پسرش نشان دهد مردم فقير و زحمتکش چگونه زندگي ميکنند. انها يک روز و يک شب در مزرعه خانواده اي بسيار فقير زندگي کردند. زماني که از مسافرت برميگشتند پدر از پسر پرسيد سفر چگونه بود؟
    پسر: خيلي خوب بود پدر
    پدر: ايا ديدي که مردم فقير چگونه اند؟
    پسر: بله
    پدر: و چه اموختي؟
    پسر پاسخ داد: اموختم ما در خانه يک سگ داريم و انها چهار تا. ما استخري داريم که تنها در وسط حياط است و انها مردابي دارند که پاياني ندارد. ما در باغمان چراغ داريم و انها ستاره ها را دارند.
    زماني که حرف پسر به پايان رسيد پدر ديگر نمي توانست حرفي بزند. پسر با اين جمله به حرف هايش خاتمه داد:
    متشکرم پدر که به من نشان دادي که ما چه قدر فقير و زحمتکش هستيم