1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

پاکی دل نه ظاهر...

شروع موضوع توسط ATENA ‏21/2/12 در انجمن داستان

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    حضرت عیسی علیه السلام از صحرایی می گذشت.
    در راه به صومعه ی یکی از راهبان رسید و با او مشغول صحبت شد.
    جوانی که در میان مردم به ارتکاب اعمال زشت و گناه معروف بود، از آنجا می گذشت.
    جوان چون پیامبر خدا و عابد را دید، پایش سست شد و با خود گفت:
    "خدایا، من از کردار زشت خویش شرمنده ام،
    اکنون اگر پیامبر تو مرا ببیند و مرا عتاب کند، چه کنم؟
    خدایا، عذرم را بپذیر و آبرویم را حفظ کن"
    در همان لحظه چشم عابد بر جوان افتاد . سر به آسمان بلند کرد و گفت:
    خدایا مرا در قیامت با این جوان محشور مکن!
    خداوند به پیامبرش این چنین وحی فرمود:
    "به این عابد بگو که ما دعای تو را اجابت کردیم و تو را با این جوان محشور نمی کنیم،
    چرا که او از کرده ی خود پشیمان شد و به بهشت راه یافت،
    اما تو با غرور خود درهای جهنم را بر خود گشودی.