1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

شش حکایت

شروع موضوع توسط ViRTUS ‏7/2/12 در انجمن داستان

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/11
    ارسال ها:
    12,526
    تشکر شده:
    3,785
    امتیاز دستاورد:
    0
    شش حکایت [HR][/HR]
    شش حکایت از

    ابوالفضل زرويي نصرآباد

    حكايت اول


    وزيري را شنيدم كه فراوان سفر كرده بود و بسيار بزرگان ديده و گفتارشان شنيده. شبي از بخت ميمون به ميهماني اش رفتم كه شنيده بودم دست و دلش باز است و در زمره مردان ميهمان نواز. همه شب نيارميد از شرح مسافرتها گفتن كه :« فلان جاي با فلان وزير، فلان عهد نامه بسته ام وفلان روز با فلان سفير، درفلان سفارتخانه نشسته. در فلان سفر درفلان مهمانسرا وثاق كردم ودر فلان سفر درفلان فرودگاه، اتراق. حال، سفري ديگر در پيش است كه اگر اين نيز كرده شود،بقيّت عمر گوشة عزلت نشينم واز وزارت كناره گزينم.» گفتم:« آن كدام سفر است؟» گفت: « ابتدا به بلاد كفر روم. درينگه دنيا كه اجلاس عمومي است واز آن پس به ژاپون به قصد تجديد روابط تجاري وسپس به «انگريز» جهت گشا يش تسهيلات اعتباري. چون اين كرده شد به هندوستان روم و از آن پس اگر بخت مساعدت كرد به روم و اگر چيزي از مدت وزارت باقي بود به بلاد روس و سپس به چين و ما چين و از آنجا به جابلقا و از جابلقا به جابلسا و بعد به …. چون اينها به تمامي كرده شد آنگاه … راستي اي ملاّ ! شنيده ام كه تو نيز مردي جها نديده اي ، باز گو تا بعد از وزارت كجا نشينم؟ ! »
    گفتم:

    آن شنيدستي كه روزي يك وزير
    خورد از تخت وزارت بر زمين
    گفت: جا ي ديگري بايد نشست
    گفتمش: بر «گردة مخلص» نشين!



    حكايت دوم !


    وزيري ديدم دل شكسته، بر در مجلس شورا نشسته وآه ونا له در پيوسته.
    بيت:

    آن چنان گرم از نهادش، آه مي آمد برون
    كز برايش قلب نرم سنگ هم مي شد كبا ب!

    دانستم كه زخم خوردة استيضا ح است. در كنارش كشاندم و بوسه بر جبينش نشاندم؛ كه «مصا يب دنيا، اگر چه جانسوز است، دل خوش دار كه همين دو روز است

    قطعه في النصيحه:

    مقام و مكنت و مال اي پسر ، به باد رود
    بكوش تا دل بيچاره اي به دست آري
    چهار سال وزارت كه امن عيش در اوست
    خوش است؛ گر دل مستضعفي نيازاري

    گفت: «دست از من بدار و نام وزارت پيش من ميار كه دهان خاطرم طعم بزرگي به تما مت نچشيد و دورة وزارتم به چهار سال نكشيد !
    بيت:

    ندانم آتش حسرت نشان استيضاح
    چه طرفه بود كه خواب مرا پريشان كرد؟!

    مرا دردي است كه حكيمان، حكمتش ندانند و طبيبان، معا لجتش نتوا نند؛ كه در امثال آورده اند: «امراضِِ الاكابر اكابرالامراض!

    هملت را پرسيدند : «مسئله چيست ؟»
    گفت:« to be or not to be»

    ديگر از داشتن نام وزير چه حا صل؟ كه وزير بي وزارت چون نانواي بدون آرد است و قصاب بدون كارد!

    بيت:

    چه نالم از وكلا اي پسر، كه طا لع و بخت
    برآن شدند كه آجر كنند، نان مرا!

    حال اي ملاّ ! تو نيز چيزي بگو.»

    گفتم: دل خوش دار كه اگر امروزت از رأس اين كار بردارند، فردا به كار ديگرت گمارند ؛ به مصداق آن كه گفته اند: «دهاني كه باز است، حوالتش به رزّاق كار ساز است.» يا آن كه مولانا گفت:
    بيت:

    «هله، نوميد نباشي چو تو را يار براند
    گرت امروز براند، نه كه فردات بخواند؟ !»

    گفت: «مرحوم مولانا، اشعار زياد گفته، تو از خودت چيزي بگوي.»

    گفتم:

    قطعه في التمثيل !

    شنيدم پير زالي، بر گذر گفت
    كه: «گشتم پير و كس قدرم نداند

    ندارم شو هري كز مهرورزي
    نواي مهر در گوشم بخواند! »
    شنيد اين قصه، پيري رند وگفتش:
    «دهان باز بي روزي نماند!»






    حكايت سوم

    « ايران به روماني يكصد ميليون دلار وام مي دهد.» – جمهوري اسلامي

    قا فله سالاري ديدم خودماني، رهسپار ديار روماني! گفتمش: « اين كاروان از كيست و بارش چيست؟ » گفت: «هديه اي محقّراست دولت روماني را كه شنيدم مردمانش سخت فقيرند و در چنگ مسكنت اسير.
    بيت:

    اي كه داري مقام ومكنت ومال
    فكر آسايش فقيران باش!

    گفتم اي دوست! گل گفتي و در سفتي؛ لكن خلاف راه صواب است و نقص رأي اولوالالباب: خانة خود خالي داشتن و نخودچي كشمش در جيب بچة همسا يه گذاشتن!
    آن را كه ندار است، با صدقه دادنش چه كار است؟!
    زلزله زدة گيلاني و سيل زدة سيستاني، گرفتار بي خانماني است ؛ كاروان وام مان رهسپار چاد و روماني! مگر نشنيده اي كه گفته اند:

    شعر نو(!)
    « آي آدمها !
    يك نفر دارد در اينجا مي سپارد جان! »
    در صف كشك وپنير و تخم مرغ ونان!
    توي راه خاش و لاهيجان !
    گر شما بخشندگي داريد،
    فكر او باشيد
    نه به فكر مردمان پشت هيچستان!

    «حال باز گو تا بدانم، اين كمكها كه گفتي، نفت از براي بخاري است يا رنو و پيكان سواري ؟ ! » خنديد و گفت: «وام صد ميليون دلاري ! ! »

    بيت:

    رادمردان وقت بخشش، چشم بر هم مي نهند
    هر چه اندر جيبشان باشد، به مسكين ميدهند!

    حالي كه اين بگفتم، در دامنم آويخت ! كه

    قطعه:

    پاي در كفش بزرگان مكن اي صاحب عقل
    كه در آن، بس كه گشاد است، تو خواهي شد گم
    دوست داري كه كسي، پاي به كفش تو كند؟!
    گر خو شت نيست، مكن پاي به كفش مردم



    حكايت چهارم




    تازه دامادي، متعلّقه به ورزشگاه فرستاد فراگيري كا راته را! چندان كه منعش كردم، سودي نكرد؛ كه گفته اند: «شيئان لا سود فيه : نصيحه الدّماويد الا خير(!) واستماع المواعيد الكبير!» يعني دو چيز، بي حاصل است: نصيحت نو دامادان گفتن و وعدة بزرگان شنفتن!



    حساب كيسه نگهدار، اي كه همسر را
    به صد اميد فرستاده اي به ورزشگاه
    حقوق، خرج «عطينا» مكن كه ضعف ريال
    چو مفلسان به تكدّي نشاندت در راه

    پس از چندي شنيدم با همسر مشاجره و مناظره در پيوسته و ضعيفه، به يك ضربه، دندان پيشين اش شكسته !
    قطعه

    مار گيري به خانه ماري برد
    مار پيچيد وقصد جانش كرد
    گفتم: اين را اگر كه عقلي بود
    مار در آستين نمي پرورد !

    باري به حكم دوستي به عيادتش رفتم. ديدمش مدهوش و نيمه جان در بستر افتاده و انبان دارو بالاي سر نهاده، بر خرابي حالش رقت آوردم. شنيدم كه زير لب زمزمه مي كرد. گوش نزديك بردم. مي گفت:

    شعر:

    چنان لا مروت مرا زد به مشت
    كه گويي نموده مرا قصد كشت
    زن لاغرو قاتق نان بود
    چو گردد قوي، قاتل جان شود!
    مكن همسري با دلاور زنان
    كه چون من شوي دست بر سر زنان!




    حكايت پنجم


    ناخدا ترسي را شنيدم كه همه روزخسبيدي وچون شب در آمدي، بر ديوار خا نة مردمان شدي و هر چه باب دندان بودي، ربودي.

    قطعه:

    يكي مي كوفت درب ! خانه ام دوش
    كه: «بارت مي برم بي اجر و بي مزد

    اگر در واكني منّت پذيرم»
    بگفتم: «كيستي؟» گفتا: «منم،دزد!

    في الجمله مرا رگ امر به معروف و نهي از منكر بجنبيد. وقتي، آستينش گرفتم كه: شرم نداري كه شام تاريك از بهر غارت به خانة مردمان درآيي؟ گفت: شرم دارم كه شب مي روم وگرني چون فلان كا سب، به روز روشن راه مردمان مي زدم !

    قطعه:

    اي دوست، نيش سوزن ما را مكن قياس
    با كا سبي كه تير جگر دوز مي زند
    فرق است بين حضرت ايشان ومن، كه من
    را هي كه شام مي زنم، او روز مي زند






    حكايت ششم



    كسي از رعايا، پيش كسري انوشيروان، سنگي بزرگ فرستاد. كسري ملازمان را فرمود تا علت ارسال آن معلوم كنند ؛ كه گفته اند: دوچيز بي حكمت نيست: وقوع قضايا و هدية رعايا

    بيت:

    مادري با پسرش گفت كه: اندر كوچه
    بي سبب، اي پسر از هيچكسي هديه مگير!

    حالي، تمامي ملازمان در حكمت آن فروماندند، مگر بوذرجمهر حكيم كه زمين ادب بوسه داد وگفت: عمر خداوندگار دراز باد، سنگ بزرگ،علامت نزدن باشد و اين رعيت در لباس كنايه گفته است كه : بزرگان را نسزد وعده اي گذاردن كه نتوان در عمل آوردن.

    قطعه:

    گفت آن بزرگمرد كه سنگ بزرگ را
    مي بركنم ز راه ودو نيمش كنم به تيغ !
    سنگ بزرگ را ز ره لطف و مكرمت
    جز پيش پاي بنده نينداخت اي دريغ !

    انوشيروان را اين تعبير خوش آمد. فرمود: حال اين را چه جواب نويسيم؟ گفت: بر پاره اي كاغذ بنويسند: «اي مرد، ك…» و نزد او فرماييد فرستادن. كسري گفت: اين كاف وسه نقطه را چه معني باشد؟گفت: يعني: «كشكت را بساب!»

    قطعه:عمل به وعده نكرد آن كه گفت: هست حرام
    به چشمم از غم ادبارخلق، خوابيدن
    به پير ميكده گفتم كه: چيست راه نجات؟
    به خنده آمد و فرمود: «كشك سابيدن!»
    ​