1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه نظامی گنجوی + اشعار

شروع موضوع توسط Kiana ‏1/1/11 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    بزرگا بزرگی دها بی کسم
    توئی یاوری بخش و یاری رسم
    نیاوردم از خانه چیزی نخست
    تو دادی همه چیز من چیز توست
    عقوبت مکن عذر خواه آمدم
    به درگاه تو روسیاه آمدم
    سیاه مرا همه تو گردان سپید
    مگردانم از درگهت ناامید
    سرشت مرا که آفریدی ز خاک
    سرشته تو کردی به ناپاک و پاک
    خداوند مائی و ما بنده‌ایم
    به نیروی تو یک به یک زنده‌ایم
    هر آنچ آفریده است بیننده را
    نشان میدهند آفریننده را
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    نخستین بار گفتش کز کجایی؟
    بگفت از دار ملک آشنایی
    بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند؟
    بگفت انده خرند و جان فروشند
    بگفتا جان فروشی در ادب نیست
    بگفت از عشق بازان این عجب نیست
    بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟
    بگفت از دل تو می گویی، من از جان
    بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟
    بگفت از جان شیرینم فزون است
    بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟
    بگفت آری، چو خواب آید، کجا خواب؟
    بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟
    بگفت آن گه که باشم خفته در خاک
    بگفتا گر خرامی در سرایش
    بگفت اندازم این سر زیر پایش
    بگفتا گر کند چشم تو را ریش؟
    بگفت این شم دیگر دارمش پیش
    بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ؟
    بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ
    بگفتا گر نیابی سوی او راه؟
    بگفت از دور شاید دید در ماه
    بگفتا دوری از مه نیست در خور
    بگفت آشفته از مه دور بهتر
    بگفتا گر بخواهد هر چه داری؟
    بگفت این از خدا خواهم به زاری
    بگفتا گر به سر یا بیش خشنود؟
    بگفت از گردن این وام افکنم زود
    بگفتا دوستیش از طبع بگذار
    بگفت از دوستان ناید چنین کار
    بگفت آسوده شو، کاین کار خام است
    بگفت آسودگی بر من حرام است
    بگفتا رو صبوری کن در این درد
    بگفت از جان صبوری چون توان کرد
    بگفت از صبر کردن کس خجل نیست
    بگفت این، دل تواند کرد، دل نیست
    بگفت از عشق سخت کارت زار است
    بگفت از عاشقی خوش تر چه کار است؟
    بگفتا جان مده بس دل که با اوست
    بگفتا دشمن اند این هردو بی دوست
    بگفت از دل جدا کن عشق شیرین
    بگفتا چون زیم بی جان شیرین
    بگفت او آن من شد زو مکن یاد
    بگفت این،کی کند بیچاره فرهاد
    بگفت از من کنم در وی نگاهی؟
    بگفت آفاق را سوزم به آهی
    چو عاجز گشت خسرو در جوابش
    نیامد بیش پرسیدن صوابش
    به یاران گفت کز خاکی و آبی
    ندیدم کس بدین حاضر جوابی
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    از اشعار زیبای نظامی گنجوی

    **************

    همه روز را روزگارست نام


    یکی روز دانه‌ست و یک‌روز دام




    به مور آن دهد کو بود مورخوار
    دهد پیل را طعمهٔ پیل‌وار


    همه کار شاهان شوریده آب
    از اندازه نشناختن شد خراب


    بزرگ اندک و خرد بسیار برد
    شکوه بزرگان ازین گشت خرد

    سخائی که بی‌دانش آید به جوش
    ز طبل دریده برآرد خروش

    مراتب نگهدار تا وقت کار
    شمردن توانی یکی از هزار




    جهاندار چون ابر و چون آفتاب
    به اندازه بخشد هم آتش هم آب

    به دریا رسد دُر فشاند ز دست
    کند گردهٔ کوه را لعل بست


    به حمدالله این شاه بسیار هوش
    که نازش خرست و نوازش فروش


    به اندازهٔ هر که را مایه‌ای
    دها و دهش را دهد پایه‌ای

    از آن شد براو آفرین جای گیر
    که در آفرینش ندارد نظیر



    سری دیدم از مغز پرداخته
    بسی سر به ناپاکی انداخته

    دری پر ز دعوی و خوانی تهی
    همه لاغریهای بی فربهی


    همین رشته را دیدم از لعل پر
    ضمیری چو دریا و لفظی چو در

    خریداری الحق چنین ارجمند
    سخنهای من چون نباشد بلند
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    مراکز عشق به ناید شعاری
    مبادا تا زیم جز عشق کاری
    فلک جز عشق محرابی ندارد
    جهان بی‌خاک عشق آبی ندارد
    غلام عشق شو کاندیشه این است
    همه صاحب دلان را پیشه این است
    جهان عشقست و دیگر زرق سازی
    همه بازیست الا عشقبازی
    اگر بی‌عشق بودی جان عالم
    که بودی زنده در دوران عالم
    کسی کز عشق خالی شد فسردست
    کرش صد جان بود بی‌عشق مردست
    اگر خود عشق هیچ افسون نداند
    نه از سودای خویشت وارهاند
    مشو چون خر بخورد و خواب خرسند
    اگر خود گربه باشد دل در و بند
    به عشق گربه گر خود چیرباشی
    از آن بهتر که با خود شیرباشی
    نروید تخم کس بی‌دانه عشق
    کس ایمن نیست جز در خانه عشق
    ز سوز عشق بهتر در جهان چیست
    که بی او گل نخندید ابر نگریست
    شنیدم عاشقی را بود مستی
    و از آنجا خاست اول بت‌پرستی
    همان گبران که بر آتش نشستند
    ز عشق آفتاب آتش پرستند
    مبین در دل که او سلطان جانست
    قدم در عشق نه کو جان جانست
    هم از قبله سخن گوید هم از لات
    همش کعبه خزینه هم خرابات
    اگر عشق اوفتد در سینه سنگ
    به معشوقی زند در گوهری چنگ
    که مغناطیس اگر عاشق نبودی
    بدان شوق آهنی را چون ربودی
    و گر عشقی نبودی بر گذرگاه
    نبودی کهربا جوینده کاه
    بسی سنگ و بسی گوهر بجایند
    نه آهن را نه که را می‌ربایند
    هران جوهر که هستند از عدد بیش
    همه دارند میل مرکز خویش
    گر آتش در زمین منفذ نیابد
    زمین بشکافد و بالا شتابد
    و گر آبی بماند در هوا دیر
    به میل طبع هم راجع شود زیر
    طبایع جز کشش کاری ندانند
    حکیمان این کشش را عشق خوانند
    گر اندیشه کنی از راه بینش
    به عشق است ایستاده آفرینش
    گر از عشق آسمان آزاد بودی
    کجا هرگز زمین آباد بودی
    چو من بی‌عشق خود را جان ندیدم
    دلی بفروختم جانی خریدم
    ز عشق آفاق را پردود کردم
    خرد را دیده خواب‌آلود کردم
    کمر بستم به عشق این داستان را
    صلای عشق در دادم جهان را
    مبادا بهره‌مند از وی خسیسی
    به جز خوشخوانی و زیبانویسی
    ز من نیک آمد این اربد نویسند
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    **************

    بسم‌الله الرحمن الرحیم
    هست کلید در گنج حکیم
    فاتحه فکرت و ختم سخن
    نام خدایست بر او ختم کن
    پیش وجود همه آیندگان
    بیش بقای همه پایندگان
    سابقه سالار جهان قدم
    مرسله پیوند گلوی قلم
    پرده گشای فلک پرده‌دار
    پردگی پرده شناسان کار
    مبدع هر چشمه که جودیش هست
    مخترع هر چه وجودیش هست
    لعل طراز کمر آفتاب
    حله گر خاک و حلی بند آب
    پرورش‌آموز درون پروران
    روز برآرنده روزی خوران
    مهره کش رشته باریک عقل
    روشنی دیده تاریک عقل
    داغ نه ناصیه داران پاک
    تاج ده تخت نشینان خاک
    خام کن پخته تدبیرها
    عذر پذیرنده تقصیرها
    شحنه غوغای هراسندگان
    چشمه تدبیر شناسندگان
    اول و آخر بوجود و صفات
    هست کن و نیست کن کاینات
    با جبروتش که دو عالم کمست
    اول ما آخر ما یکدمست
    کیست درین دیر گه دیر پای
    کو لمن الملک زند جز خدای
    بود و نبود آنچه بلندست و پست
    باشد و این نیز نباشد که هست
    پرورش آموختگان ازل
    مشکل این کار نکردند حل
    کز ازلش علم چه دریاست این
    تا ابدش ملک چه صحراست این
    اول او اول بی ابتداست
    آخر او آخر بی‌انتهاست
    روضه ترکیب ترا حور ازوست
    نرگس بینای ترا نور ازوست
    کشمکش هر چه در و زندگیست
    پیش خداوندی او بندگیست
    هر چه جز او هست بقائیش نیست
    اوست مقدس که فنائیش نیست
    منت او راست هزار آستین
    بر کمر کوه و کلاه زمین
    تا کرمش در تتق نور بود
    خار زگل نی زشکر دور بود
    چون که به جودش کرم آباد شد
    بند وجود از عدم آزاد شد
    در هوس این دو سه ویرانه ده
    کار فلک بود گره در گره
    تا نگشاد این گره وهم سوز
    زلف شب ایمن نشد از دست روز
    چون گهر عقد فلک دانه کرد
    جعد شب از گرد عدم شانه کرد
    زین دو سه چنبر که بر افلاک زد
    هفت گره بر کمر خاک زد
    کرد قبا جبه خورشید و ماه
    زین دو کله‌وار سپید و سیاه
    زهره میغ از دل دریا گشاد
    چشمه خضر از لب خضرا گشاد
    جام سحر در گل شبرنگ ریخت
    جرعه آن در دهن سنگ ریخت
    زاتش و آبی که بهم در شکست
    پیه در و گرده یاقوت بست
    خون دل خاک زبحران باد
    در جگر لعل جگرگون نهاد
    باغ سخا را چو فلک تازه کرد
    مرغ سخن را فلک آوازه کرد
    نخل زبانرا رطب نوش داد
    در سخن را صدف گوش داد
    پرده‌نشین کرد سر خواب را
    کسوت جان داد تن آب را
    زلف زمین در بر عالم فکند
    خال (عصی) بر رخ آدم فکند
    روی زر از صورت خواری بشست
    حیض گل از ابر بهاری بشست
    زنگ هوا را به کواکب سترد
    جان صبا را به ریاحین سپرد
    خون جهان در جگر گل گرفت
    نبض خرد در مجس دل گرفت
    خنده به غمخوارگی لب کشاند
    زهره به خنیاگری شب نشاند
    ناف شب از مشک فروشان اوست
    ماه نو از حلقه به گوشان اوست
    پای سخنرا که درازست دست
    سنگ سراپرده او سر شکست
    وهم تهی پای بسی ره نبشت
    هم زدرش دست تهی بازگشت
    راه بسی رفت و ضمیرش نیافت
    دیده بسی جست و نظیرش نیافت
    عقل درآمد که طلب کردمش
    ترک ادب بود ادب کردمش
    هر که فتاد از سر پرگار او
    جمله چو ما هست طلبگار او
    سدره نشینان سوی او پر زدند
    عرش روان نیز همین در زدند
    گر سر چرخست پر از طوق اوست
    ور دل خاکست پر از شوق اوست
    زندهٔ نام جبروتش احد
    پایه تخت ملکوتش ابد
    خاص نوالش نفس خستگان
    پیک روانش قدم بستگان
    دل که زجان نسبت پاکی کند
    بر در او دعوی خاکی کند
    رسته خاک در او دانه‌ایست
    کز گل باغش ارم افسانه‌ایست
    خاک نظامی که بتایید اوست
    مزرعه دانه توحید اوست
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    همه روز را روزگارست نام


    یکی روز دانه‌ست و یک‌روز دام




    به مور آن دهد کو بود مورخوار
    دهد پیل را طعمهٔ پیل‌وار


    همه کار شاهان شوریده آب
    از اندازه نشناختن شد خراب


    بزرگ اندک و خرد بسیار برد
    شکوه بزرگان ازین گشت خرد

    سخائی که بی‌دانش آید به جوش
    ز طبل دریده برآرد خروش

    مراتب نگهدار تا وقت کار
    شمردن توانی یکی از هزار




    جهاندار چون ابر و چون آفتاب
    به اندازه بخشد هم آتش هم آب

    به دریا رسد دُر فشاند ز دست
    کند گردهٔ کوه را لعل بست


    به حمدالله این شاه بسیار هوش
    که نازش خرست و نوازش فروش


    به اندازهٔ هر که را مایه‌ای
    دها و دهش را دهد پایه‌ای

    از آن شد براو آفرین جای گیر
    که در آفرینش ندارد نظیر



    سری دیدم از مغز پرداخته
    بسی سر به ناپاکی انداخته

    دری پر ز دعوی و خوانی تهی
    همه لاغریهای بی فربهی


    همین رشته را دیدم از لعل پر
    ضمیری چو دریا و لفظی چو در

    خریداری الحق چنین ارجمند
    سخنهای من چون نباشد بلند
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  7. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    من که شور عشق بازی در جهان انداختم نیم شب سجاده در کوی مغان انداختم


    دیدم آنجا مجمعی از شب روان زنده دل

    جهد کردم خویشتن را در میان انداختم

    در میان آن سبک روحان-من دل سوخته

    -از سرشک لعل گون رطل گران انداختم

    گفت:پیرا!می خوری به کز ریا طاعت کنی

    حلقه کردم آن سخن در گوش جان انداختم

    بت پرستی را میان بستم به زنار مغان

    خرقه و سجاده حالی با گران انداختم

    عاشقان دانند قدر عشق را از سر عشق

    -هر زمان آشفتگی بر عاشقان انداختم

    ای نظامی هر زمان بر پای آن زنده دلان

    -لعل ناب از دیده و در از دهان انداختم
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    به شغل جهان رنج بردن چه سود
    که روزی به کوشش نشاید فزود
    جهان غم نیرزد به شادی گرای
    نه کز بهر غم کرده‌اند این سرای
    جهان از پی شادی و دلخوشیست
    نه از بهر بیداد و محنت کشیست
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  9. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    سیم کشانی که به زر مرده اند
    سکه این سیم به زر برده اند
    هر ک به زر ، سکه ی چون روز داد
    سنگ ستد در شب افروز داد
    لاجرم این قوم که زر میبرند
    زیرترند ارچه به بالاترند
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  10. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    مرا چون هاتف دل دید دمساز

    بر اورد از رواق همت اواز

    که بشتاب ای نظامی زود ، دیر است

    فلک به عهد و عالم زود سیر است

    بهاری نو بر ار از چشمه نوش

    سخن را دست و پایی تازه بر پوش
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.