1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه نظامی گنجوی + اشعار

شروع موضوع توسط Kiana ‏1/1/11 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏1/12/10
    ارسال ها:
    4,513
    تشکر شده:
    1,321
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    سرکار گذاشتن مردم
    زندگینامه نظامی گنجوی

    حکیم جمال الدین ابو محمد الیاس بن یوسف بن زکی بن مؤید نظامی گنجوی از داستان سرایان بزرگ و استادان مسلم در سرودن شعر تمثیلی و بزمی است. او در سال 525 در شهر گنجه متولد شد و همه عمر را به جز سفر کوتاهی که به دعوت قزل ارسلان (581-587) به یکی از نواحی نزدیک گنجه کرد، در وطن خود باقی ماند تا در سال 614 یا 619 در همین شهر وفات کرد و به خاک سپرده شد.

    چنانچه از اشعار او معلوم می شود «فضیلت نظامی منحصر به شعر و شاعری نبوده و از جوانی به فنون ادب و تاریخ و قصص علاقه داشته و درتحصیل علم همت کرده و مخصوصاً درنجوم صاحب اطلاع بوده است چنانکه خود گوید:

    هر چه هست از دقیقه های نجوم----- با یکایک نهفته های علوم
    خواندم و هر ورق که می جستم ----- چون ترا یافتم ورق شستم

    دوران زندگی نظامی با دوره حکومت اتابکان آذربایجان و موصل و شروانشاهان هم زمان بوده است. تعلق خاطر نظامی به تصوف زندگانی وی را بیشتر با زهد و عزلت همراه کرده و این امر او را از وابستگی به دربارهای سلاطین دور کرده است. .

    پنج گنج
    مهمترین اثر او «پنج گنج» یا «خمسه» است که تعداد ابیات آن را تا حدود 20 هزار بیت نوشته اند. وعبارتست از: مخزن الاسرار، لیلی و مجنون، خسرو و شیرین، هفت پیکر، اسکندرنامه، که تمامی مثنویها به سبک عراقی است.

    قدیمی ترین مثنوی نظامی مخزن الاسرار است و بهترین آنها خسرو و شیرین است.
    1- قدیم ترین مثنوی نظامی مخزن الاسرار است. مخزن الاسرار شامل 2260 بیت است. این مثنوی در حدود سال 570 به نام فخرالدین بهر شاه بن داود (متوفی 622) به نظم درآمد و مشتمل بر 20 مقاله در مواعظ و حکم است 2260 بیت دارد و حاوی اندیشه های زاهدانه و عارفانه است. در هر مقاله پس از شرح عنوان مقاله، برای تأثیرگذاری بیشتر داستانی کوتاه اما پر محتوا و دلنشین روایت شده است.
    2- مثنوی خسرو و شیرین شامل 6500 بیت است. این مثنوی داستان عشق خسرو پرویز پادشاه ساسانی به شیرین شاهدخت ارمنی می باشد و در سال 576 به پایان رسیده و از طرف شاعر به اتابک شمس الدین محمد جهان پهلوان بن ایلد گز (567-581) تقدیم شده است.
    3- مثنوی لیلی و مجنون شامل 4500 بیت است که به سال 584 به نام شروانشاه ابوالمظفر اخستان سروده شده است در این مثنوی داستان پر سوز و گداز عشق مجنون (قیس عامری) از قبیله بنی عامر و لیلی دختر سعد که از داستانهای مشهور تازی در دوره جاهلیت می باشد به رشته نظم درآمده است.

    4- مثنوی هفت پیکر یا هفت گنبد یا بهرامنامه است که در 5136 بیت به سال 593 به نام علاء الدین کرپ ارسلان پادشاه مراغه سروده شده است. این داستان از جمله قصه های ایرانی مربوط به دوره ساسانی است و شرح روابط بهرام گور (420-348 میلادی) با هفت دختر از پادشاهان هفت اقلیم است که بهرام برای هر کدام گنبدی به رنگی خاص بر پا می کند و هر روز از هفته را میهمان یکی از آنان می شود و داستانی از هر کدام می شود.
    5- مثنوی اسکندرنامه است که شامل 10500 بیت و در دو بخش به نامهای شرفنامه و اقبالنامه به نظم درآمده است. در بخش اول نظامی اسکندر را به صورت فاتحی بزرگ و در بخش دوم در لباس حکیم و پیامبری خردمند معرفی می کند. نظم این مثنوی در سال 599 به اتمام رسیده و به نام نصرت الدین ابوبکر محمد جهان پهلوان نامگذاری شده است.

    سبک نظامی
    نظامی از شاعرانی است که باید او را در شمار ارکان شعر فارسی و از استادان مسلم ابن زبان دانست. وی از آن سخنگویانی است که مانند فردوسی و سعدی توانست به ایجاد و تکمیل سبک و روشی خاص دست یابد. اگر چه داستانسرایی در زبان فارسی به وسیله نظامی شروع نشده لیکن تنها شاعری که تا پایان قرن ششم توانسته است شعر تمثیلی را به حد اعلای تکامل برساند نظامی است.

    وی در انتخاب الفاظ و کلمات مناسب و ایجاد ترکیبات خاص تازه و ابداع معانی و مضامین نو و دلپسند و تصویر جزئیات بانیروی تخیل و دقت در وصف مناظر و توصیف طبیعت و اشخاص و به کار بردن تشبیهات و استعارات مطبوع و نو، در شمار کسانی است که بعد از خود نظیری نیافته است.

    با وجود آنکه آثار نظامی از نظر اطناب در سخن و بازی با لفاظ و آوردن اصطلاحات علمی و فلسفی و ترکیبات عربی فراوان و پیچیدگی معانی بعضی از ابیات ،قابل خرده گیری است، ولی «محاسن کلام او به قدری است که باید او را یکی از بزرگترین شعرای ایران نامید و مخصوصاً در فن خود بی همتا و بی نظیر معرفی کرد.

    از مخزن الاسرار:
    در توحید
    ای همه هستی زتو پیدا شده----- خاک ضعیف از تو توانا شده
    زیر نشین علمت کائنات ----- ما به تو قائم چو تو قائم به ذات
    هستی تو صورت و پیوند نه ----- تو به کس و کس به تو مانند نه
    آنچه تغیر نپذیرد توئی ----- آنچه نمرده است و نمیرد توئی
    ما همه فانی و بقابس تر است----- ملک تعالی و تقدس تر است
    ساقی شب دستکش جام تست ----- مرغ سحر دستخوش نام تست
    پرده بر اندازد و برون آی فرد ----- گر منم آن پرده به هم در نورد
    عجز فلک را به فلک وانمای ----- عقد جهان راز جهان واگشای
    ای به ازل بوده و نابوده ما ----- وی به ابد مانده و فرسوده ما
    دور جنبیت کش فرمان تست ----- سفت فلک غاشیه گردان تست

    نظامی در بزم سرایی، بزرگترین شاعر ادبیات پارسی است. به جرأت می توان گفت که او در سرایش لحظه های شادکامی بی همتاست، زبانش شیرین است و واژگانش نرم و لطیف، و گفتارش دلنشین. آن گونه که در بازگویی لحظه های رزم، نتوانسته از فشار بزم رهایی یابد به اشعار رزم نیز ناخودآگاه رنگ غنایی داده است.
    شاعر بزرگ سده ششم، خود را به اخلاق پایبند می داند و برخلاف بسیاری از شاعران و سرایندگان، هرگز در سروده هایش بی پرده سخن نگفته است.
    نظامی گنجوی استاد مسلم شعر غنایی و داستانهای عاشقانه در ادب فارسی است.
    برجستگیها و ویژگیهای شعر نظامی
    1- تشبیهات و توضیحات او، زیبا و هنرمندانه و بسیار خیال انگیزند.
    2- در تصویر جزئیات طبیعت و حالات، بسیار تواناست.
    3- انتخاب الفاظ و کلمات مناسب که نتیجه آشکار آن، موسیقی شعر اوست.
    4- ایجاد ترکیبات خاص و ابداع و اختراع معانی و مضامین نو و دلپسند.
    5-تازگی معانی و ابداع ترکیبات تازه که در شعر نظامی به وفور یافت می شود، کلام وی را گاهی دچار ابهام می کند، علاوه بر اینها کثرت «لغات عربی» و «اصطلاحات علوم» و «اصول و مبانی فلسفه و معارف اسلامی» سخن این شاعر را دشوار و پیچیده کرده است.
     
    M @ H @ K، mj12 و SiavashBaran از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Sert oğul

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/10
    ارسال ها:
    17,621
    تشکر شده:
    6,352
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    IOG
    جمال‌الدین ابومحمد الیاس بن یوسف نظامی معروف به نظامی گنجوی (حدود ۵۳۷ تا ۶۰۸ ه‍.ق) بزرگ‌ترین داستان سرای ایرانی منظومه‌های حماسی عاشقانه به زبان فارسی است که سبک داستان محاوره‌ای را وارد ادبیات داستانی منظوم فارسی کرد.
    زادگاه و کودکی

    نام پدرش یوسف و نام مادرش رئیسه بود. نام جدش «ذکی» و نام جد اعلایش «موید» بوده است. به روایتی زادگاه نظامی شهر گنجه (واقع در جمهوری آذربایجان کنونی) بوده‌است اگر چه برخی منابع نیز او را اهل تفرش (در استان مرکزی ایران) دانسته‌اند.از جملهٔ دلایل تفرشی دانستن او این بیت از اشعار خود او در اقبالنامه می‌باشد:
    به تفرش دهی هست «تا» نامِ او - نظامی از آنجا شده نامجوادعای تفرشی بودن نظامی با شعری از شیخ بهایی نیز تقویت شده‌است. آنجا که دربارهٔ او می‌گوید:
    ز اهل تفرش است آن گوهر پاک - ولی در گنجه چون گنج است در خاکاین موضوع با تکیه بر اینکه پدرش زادهٔ تفرش و مادرش نیز کرد ایرانی بوده‌است تقویت شده‌است. وی در سنین کم یتیم شد و دایی‌اش، بزرگش نمود.


    ازدواج

    [​IMG]برگی از خمسهٔ نظامی، مربوط به ۱۵۴۸ میلادی که در شیراز نگهداری می‌شود.نظامی سه بار ازدواج کرد. همسر نخستش آفاق، کنیزی بود که فخرالدین بهرامشاه حاکم دربند به عنوان هدیه‌ای برایش فرستاده بود. آفاق اولین و محبوبترین زن نظامی بود. تنها پسر نظامی، محمد از آفاق بود. وقتی نظامی سرودن خسرو و شیرین را به پایان رساند آفاق از دنیا رفت. در آن زمان محمد هفت سال بیشتر نداشت.
    عجیب است که دو همسر دیگر نظامی نیز در سنین جوانی فوت کردند و مرگ هر کدام پس از اتمام یکی از آثار او اتفاق می‌افتاد.
    تحصیلات

    نظامی مانند اغلب اساتید باستان از تمام علوم عقلی و نقلی بهره‌مند و در علوم ادبی و عربی کامل عیار و در وادی عرفان و سیر و سلوک راهنمای بزرگ و در عقاید و اخلاق ستوده پایبند و استوار و سرمشق فرزندان بشر بوده و در فنون حکمت از طبیعی و الهی و ریاضی دست داشته‌است.
    اخلاق

    در پاکی اخلاق و تقوی، نظیر حکیم نظامی را در میان تمام شعرای عالم نمی‌توان پیدا کرد. در تمام دیوان وی یک لفظ رکیک و یک سخن زشت پیدا نمی‌شود و یک بیت هجو از اول تا آخر زندگی بر زبانش جاری نشده‌است. از استاد بزرگ گنجه شش گنجینه در پنج بحر مثنوی جهان را یادگار است که مورد تقلید شاعران زیادی قرار گرفته‌است، ولی هیچکدام از آنان نتوانسته‌اند آنطور که باید و شاید از عهده تقلید برآیند. این شش دفتر عبارت‌اند از:
    مخزن الاسرار، خسرو و شیرین، لیلی و مجنون، هفت پیکر، شرفنامه و اقبالنامه که همگی نشان دهنده هنر سخنوری و بلاغت گوینده توانا آن منظومه هاست....
    [​IMG]حکیم نظامی گنجوی[​IMG]نسخهٔ خطی از خمسهٔ نظامی، اثر هنرمند ایرانی کمال‌الدین بهزاد، مربوط به ۱۴۹۴ میلادی، که ماجرای معراج پیامبر اسلام را بازگو می‌کند. سبک نظامی

    نظامی از شاعرانی است که باید او را در شمار ارکان شعر فارسی و از استادان مسلم این زبان دانست. وی از آن سخنگویانی است که مانند فردوسی و سعدی توانست به ایجاد و تکمیل سبک و روشی خاص دست یابد. اگر چه داستان‌سرایی در زبان فارسی به وسیله نظامی شروع نشده لیکن تنها شاعری که تا پایان قرن ششم توانسته‌است شعر تمثیلی را به حد اعلای تکامل برساند نظامی است.
    وی در انتخاب الفاظ و کلمات مناسب و ایجاد ترکیبات خاص تازه و ابداع معانی و مضامین نو و دلپسند و تصویر جزئیات بانیروی تخیل و دقت در وصف مناظر و توصیف طبیعت و اشخاص و به کار بردن تشبیهات و استعارات مطبوع و نو، در شمار کسانی است که بعد از خود نظیری نیافته‌است.
    با وجود آنکه آثار نظامی از نظر اطناب در سخن و بازی با الفاظ و آوردن اصطلاحات علمی و فلسفی و ترکیبات عربی فراوان و پیچیدگی معانی بعضی از ابیات، قابل خرده گیری است، ولی «محاسن کلام او به قدری است که باید او را یکی از بزرگ‌ترین شعرای ایران نامید و مخصوصاً در فن خود بی همتا و بی نظیر معرفی کرد.
    نظامی در بزم سرایی، بزرگ‌ترین شاعر ادبیات فارسی است.
    به جرأت می‌توان گفت که او در سرایش لحظه‌های شادکامی بی همتاست، زبانش شیرین است و واژگانش نرم و لطیف، و گفتارش دلنشین. آن گونه که در بازگویی لحظه‌های رزم، نتوانسته از فشار بزم رهایی یابد به اشعار رزم نیز ناخودآگاه رنگ غنایی داده‌است.
    درگذشت

    او سفر کوتاهی به دعوت قزل ارسلان (۵۸۱-۵۸۷) به یکی از نواحی نزدیک گنجه کرد، او در گنجه باقی ماند تا در سال ۶۰۲ در همین شهر در سن شصت و سه سالگی درگذشت و به خاک سپرده شد. بعضی درگذشت او را بین سالهای ۵۹۹ تا ۶۰۲ و عمرش را شصت و سه سال و شش ماه نوشته‌اند.
    آثار

    خمسه یا پنج گنج نظامی شامل:
    [​IMG]خمسهٔ نظامی، به قلم سال ۱۵۲۴ در هرات، واقع در موزه هنرهای متروپولیتن نیویورک
    • مخزن‌الاسرار
    • هفت پیکر
    • خسرو و شیرین
    • اسکندرنامه مشتمل بر اقبالنامه و شرفنامه
    • لیلی و مجنون
     
    M @ H @ K و mj12 از این پست تشکر کرده اند.
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    حکيم الياس بن يوسف بن زکي بن مويد، ملقب به جمال الدين و مکني به ابومحمد و معروف به حکيم نظامي گنجوي . از اعاظم شعراي فارسي زبان است . وي در حوالي سنه 530 ق. از مادري کردنژاد در گنجه بزاد و همه عمر خود را در گنجه به زهد وعزلت به سر برد و تنها سفري کوتاه مدت به دعوت سلطان قزل ارسلان به سي فرسنگي گنجه کرد و از اين پادشاه عزت و حرمت ديد. از شاعران همزمان خويش با خاقاني ارتباط داشته است و در مرگ او رثايي گفته است . از شاهان معاصر[با خود،] با اينان مربوط بوده است: فخرالدين بهرامشاه حکمفرماي ارزنگان از دست نشاندگان قلج ارسلان که کتاب مخزن الاسرار را به نام او به نظم درآورده است، اتابک شمس الدين محمد جهان پهلوان که منظومه خسرو و شيرين بدو تقديم شده است، و طغرل بن ارسلان سلجوقي و قزل ارسلان بن ايلدگز که در همين منظومه از ايشان نام برده است، ابوالمظفر اخستان بن منوچهر شروانشاه که ليلي و مجنون را به نام او کرده است، نصرةالدين ابوبکربن جهان پهلوان اتابک آذربايجان که شرفنامه به نام او مصدر است، و چند تن ديگر از امرا واتابکان آن سامان. در تاريخ وفات نظامي هم چون تاريخ ولادت‌اش اختلاف است، حاجي خليفه 596 و آذر بيگدلي 589 و هدايت 576 و تقي الدين کاشي 606 و مولف نتايج الافکار 602 ق. بنا به تحقيقي که آقاي دکتر صفا کرده است با احتساب 84 سال عمر نظامي و فرض اين که وي در سال 530 ولادت يافته باشد عدد 614 براي سال درگذشت او به صواب نزديک‌تر مي نمايد. مدفن او در گنجه است.
    آقاي دکتر صفا راجع به سبک و اشعار نظامي آرد: «نظامي از شاعراني است که بي شک بايد او را در شمار ارکان شعر فارسي و از استادان مسلم اين زبان دانست، وي ازآن سخنگوياني است که مانند فردوسي و سعدي توانست با ايجاد يا تکميل سبک خاصي توفيق يابد ... تنها شاعري که توانست شعر تمثيلي را در زبان فارسي به حد اعلاي تکامل برساند نظامي است، وي در انتخاب الفاظ و کلمات مناسب و ايجاد ترکيبات خاص تازه و ابداع و اختراع معاني و مضامين نو و دلپسند در هر مورد و تصوير جزييات و نيروي تخيل و دقت در وصف و ايجاد مناظر رائع و ريزه کاري در توصيف طبيعت و اشخاص و احوال و به کار بردن تشبيهات و استعارات مطبوع و نو، در شمار کساني است که بعد از خود نظيري نيافته است آثاري که از اين سخنسراي قوي طبع نازک انديشه بازمانده است، عبارت است از:
    1 - ديوان قصايد و غزل ها و قطعات او که به روايت دولتشاه بالغ بر 20000 بيت بوده است، و اکنون از آن همه جز مختصري به دست نيست، قصايد و غزليات بازمانده از آن ديوان بزرگ را مرحوم وحيد دستگردي فراهم آورده و به نام گنجينه گنجوي منتشر ساخته است. و اينک نمونه اي از اشعار اين ديوان . از قصايد اوست :
    در اين چمن که ز پيري خميده شد کمرم // ز شاخه هاي بقا بعد ازين چه بهره برم // نه سايه اي است ز نخلم نه ميوه اي کس را // که تندباد حوادث بريخت برگ و برم // ز نافه مشک تر آيد پديد و اين عجب است // که نافه گشت عيان از سواد مشک ترم
    2 - مثنوي مخزن الاسرار که در حدود 2260 بيت است به بحر سريع، مشتمل بر 20 مقاله در اخلاق و مواعظ و حِکَم که در حدود سال 570 ق. به اتمام رسيده است و از آن است اين ابيات :
    اي به زمين بر چو فلک نازنين // نازکشت هم فلک و هم زمين ... // هر که تو بيني ز سپيد و سياه // بر سرکاري است درين کارگاه
    3 - مثنوي خسرو و شيرين به بحر هزج مسدس مقصور و محذوف در 6500 بيت، که به سال 576 ق. نظم‌اش پايان گرفته است و اين مثنوي از دلکش ترين شاهکارهاي عشقي زبان فارسي است. ابيات زير در توصيف آب تني کردن شيرين از آن جاست :
    چو قصد چشمه کرد آن چشمه نور // فلک را آب در چشم آمد از دور // سهيل از شعر شکرگون برآورد // نفير از شعري گردون برآورد // پرندي آسمانگون بر ميان زد // شد اندر آب و آتش در جهان زد // فلک را کرد کحلي پوش پروين // موصل کرد نيلوفر به نسرين // حصارش نيل شد، يعني شبانگاه // ز چرخ نيلگون سر برزد آن ماه // تن سيمينش مي غلطيد در آب // چو غلط قاقمي بر روي سنجاب // در آب انداخته از گيسوان شست // نه ماهي بلکه ماه آورده در دست // مگر دانسته بود از پيش ديدن // که مهماني نوش خواهد رسيدن // در آب چشمه سار آن شکر ناب // ز بهر ميهمان مي ساخت جلاب .
    4 - مثنوي ليلي و مجنون به بحر هزج مسدس اخرب مقبوض مقصور و محذوف و 4700 بيت است، نظم اين مثنوي به سال 588 ق. به پايان رسيده است و از آن جاست :
    مجنون چو حديث عشق بشنيد // اول بگريست ، پس بخنديد // از جاي چو مار حلقه برجست // در حلقه زلف کعبه زد دست // مي گفت گرفته حلقه در بر // کامروز منم چو حلقه بر در // در حلقه عشق جان فروشم // بي حلقه او مباد گوشم ... // يارب به خدايي خداييت و آنگه به کمال پادشاييت // کز عشق بغايتي رسانم // کو ماند اگر چه من نمانم // گر چه ز شراب عشق مستم // عاشقتر از اين کنم که هستم .
    5 - مثنوي هفت پيکر که آن را بهرامنامه و هفت گنبد نيز خوانده اند، در 5136 بيت به بحر خفيف مسدس مخبون مقصور و محذوف است در سرگذشت افسانه اي بهرام گور، عشقبازي او با هفت دختر از شاهزادگان هفت اقليم ، از آن منظومه است در صفت خورنق: چونکه برشد به بام او بهرام // زهره برداشت بر نشاطش جام // کوشکي ديد کرده چون گردون // آفتابش درون و ماه برون // آفتاب از درون به جلوه گري // مه ز بيرون چراغ رهگذري // بر سر او هميشه باد وزان // دور از آن باد کوست باد خزان .
    6 - مثنوي ديگر اسکندرنامه است در 10500 بيت به بحر متقارب مثمن مقصور و محذوف، مشتمل بر دو بخش يکي شرفنامه، ديگري اقبالنامه که در حوالي سال 600 به اتمام رسيده است. و اين ابيات در مرگ دارا از آن کتاب است:
    سکندر چو دانست کآن ابلهان // دليرندبر خون شاهنشهان // پشيمان شد از کرده پيمان خويش // که برخاستش عصمت از جان خويش چو در موکب قلب دارا رسيد // ز موکب روان هيچکس را نديد // تن مرزبان ديد در خاک و خون // کلاه کياني شده سرنگون // سليماني افتاده در پاي مور // همان پشه اي کرده بر پيل زور // به بازوي بهمن برآموده مار // ز رويين دژ افتاده اسفنديار // نهال فريدون و گلزار جم // بباد خزان گشته تاراج غم // نسب نامه دولت کيقباد // ورق بر ورق هر سوئي برده باد.
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  4. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7/1/12
    ارسال ها:
    204
    تشکر شده:
    404
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانش اموز
    چون رایت عشق آن جهان گیر/شد چون مه لیلی آسمان گیر
    بر داشته دل زکار او او بخت/درماند پدر به کار او سخت
    خویشان همه در نیاز با او /هر یک شده چاره ساز با او
    بیچارگی ورا چو دیدند /در چاره گری زبان کشیدند
    گفتند به اتفاق یک سر /کز کعبه گشاده گردد این در
    حاجت گه جمله ی جهان اوست/محراب زمین و آسمان اوست
    چون موسم حج رسید برخاست/اشتر طلبید ومحمل آراست
    فرزند عزیز را به صد جهد /نباشند چو ماه در یکی مهد
    آمد سوی کعبه سینه پر جوش/چون کعبه نهاد حلقه در گوش
    گفت ای پسر این نه جای بازی است/بشتاب که جای چاره سازی است
    گو یا رب از این گزاف کاری /توفیق دهم به رستگاری
    دریاب که مبتلای عشقم /آزاد کن از بلای عشقم
    مجنون چو حدیث عشق بشنید /اول بگریست پس بخندید
    از جای چو مار حلقه بر جست /در حلقه ی زلف کعبه زد دست
    می گفت گرفته حلقه در بر/کامروز منم چو حلقه در بر
    گویند ز عشق کن جدایی/این نیست طریق آشنایی
    پرورده ی عشق شد سرشتم/جز عشق مباد سرنوشتم
    یا رب به خدایی خداییت /وان گه به کمال پادشاهیت
    کز عشق به غایتی رسانم /کاو ماند اگر چه من نمانم
    گر چه زشراب عشق مستم /عاشق تر از این کنم که هستم
    از عمر من آن چه هست بر جای /بستان و به عمر لیلی افزای
    می داشت پدر به سوی او گوش /کاین قصه شنید گشت خاموش
    دانست که دل اسیر دارد /دردی نه دوا پذیر دارد



    بر گرفته از کتاب لیلی ومجنون
     
    M @ H @ K، pesare rastgoo و para3to از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏24/1/15
    ارسال ها:
    546
    تشکر شده:
    3,646
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]

    حکیم ابو محمد الیاس نظامی گنجوی در قرن ششم هجری می زیسته و زادگاه او شهر گنجه است .

    آرامگاه این شاعر در همین شهر است که دردوره قاجار به وسیله دولت آذربایجان شوروی باز سازی شد. او از استادان بزرگ و از ارکان شعر فارسی است .

    نظامی شاعری پر کار بود که غیر از دیوان قصاید و غزلیات ، پنج مثنوی مشهور به نام پنج گنج دارد و به آن خمسه نظامی هم گفته می شود

    نخستین مثنوی منظومه مخزن الاسرار و از مهمترین مثنوی های شعر فارسیست .

    مثنوی بعدی خسرو و شیرین که از جمله داستان های اواخردوره ساسانی است .

    سومین مثنوی منظومه ی مشهور لیلی و مجنون و برگرفته از داستان های قدیمی عربی می باشد بهرام نامه یا هفت پیکر یا هفت گنبد است که در باره داستان بهرام گور ، پادشاه پنجم ساسانی و قصه های مشهور عهد ساسانی بوده است .

    مثنوی پنجم اسکندر نامه نامیده می شود و از دو بخش شرفنامه و اقبالنامه تشکیل شده این مثنوی داستان اسکندر مقدونیست .
    نظامی از سخنگویانی ست که سبک خاصی در سرودن شعر تمثیلی رابه کمال رساند . شیوه او مورد توجه بسیاری از شاعران بعدی قرارگرفت .


    جهان از باد نوروزی جوان شد/
    زهی زیبا که این ساعت جهان شد
    شمال صبحدم مشکین نفس گشت/
    صبای گرم رو عنبر فشان شد
    توگویی آب خضر و آب کوثر/
    زهر سوی چمن جویی روان شد


    منبع:هنر آنلاین
     
    mj12، !!Aria!! و Shahab از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    داستان پیرزن و سلطان سنجر / نظامی گنجوی

    ***********************



    پیرزنی را ستمی درگرفت
    دست زد و دامن سنجر گرفت
    کای ملک آزرم تو کم دیده‌ام
    وز تو همه ساله ستم دیده‌ام
    شحنه مست آمده در کوی من
    زد لگدی چند فرا روی من
    بیگنه از خانه برویم کشید
    موی کشان بر سر کویم کشید
    در ستم آباد زبانم نهاد
    مهر ستم بر در خانم نهاد
    گفت فلان نیم‌شب ای کوژپشت
    بر سر کوی تو فلانرا که کشت
    خانه من جست که خونی کجاست
    ای شه ازین بیش زبونی کجاست
    شحنه بود مست که آن خون کند
    عربده با پیرزنی چون کند
    رطل زنان دخل ولایت برند
    پیره‌زنان را به جنایت برند
    آنکه درین ظلم نظر داشتست
    ستر من و عدل تو برداشتست
    کوفته شد سینه مجروح من
    هیچ نماند از من و از روح من
    گر ندهی داد من ای شهریار
    با تو رود روز شمار این شمار
    داوری و داد نمی‌بینمت
    وز ستم آزاد نمی‌بینمت
    از ملکان قوت و یاری رسد
    از تو به ما بین که چه خواری رسد
    مال یتیمان ستدن ساز نیست
    بگذر ازین غارت ابخاز نیست
    بر پله پیره‌زنان ره مزن
    شرم بدار از پله پیره‌زن
    بنده‌ای و دعوی شاهی کنی
    شاه نه‌ای چونکه تباهی کنی
    شاه که ترتیب ولایت کند
    حکم رعیت برعایت کند
    تا همه سر بر خط فرمان نهند
    دوستیش در دل و در جان نهند
    عالم را زیر و زبر کرده‌ای
    تا توئی آخر چه هنر کرده‌ای
    دولت ترکان که بلندی گرفت
    مملکت از داد پسندی گرفت
    چونکه تو بیدادگری پروری
    ترک نه‌ای هندوی غارتگری
    مسکن شهری ز تو ویرانه شد
    خرمن دهقان ز تو بیدانه شد
    زامدن مرگ شماری بکن
    میرسدت دست حصاری بکن
    عدل تو قندیل شب افروز تست
    مونس فردای تو امروز تست
    پیرزنانرا بسخن شاد دار
    و این سخن از پیرزنی یاد دار
    دست بدار از سر بیچارگان
    تا نخوری پاسخ غمخوارگان
    چند زنی تیر بهر گوشه‌ای
    غافلی از توشه بی توشه‌ای
    فتح جهان را تو کلید آمدی
    نز پی بیداد پدید آمدی
    شاه بدانی که جفا کم کنی
    گرد گران ریش تو مرهم کنی
    رسم ضعیفان به تو نازش بود
    رسم تو باید که نوازش بود
    گوش به دریوزه انفاس دار
    گوشه نشینی دو سه را پاس دار
    سنجر کاقلیم خراسان گرفت
    کرد زیان کاینسخن آسان گرفت
    داد در این دور برانداختست
    در پر سیمرغ وطن ساختست
    شرم درین طارم ازرق نماند
    آب درین خاک معلق نماند
    خیز نظامی ز حد افزون گری
    بر دل خوناب شده خون گری
     
  7. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    در وصف عشق مجنون / خمسه / نظامی گنجوی



    ***********************

    سلطان سریر صبح خیزان
    سر خیل سپاه اشک ریزان
    متواری راه دلنوازی
    زنجیری کوی عشقبازی
    قانون مغنینان بغداد
    بیاع معاملان فریاد
    طبال نفیر آهنین کوس
    رهیان کلیسیای افسوس
    جادوی نهفته دیو پیدا
    هاروت مشوشان شیدا
    کیخسرو بی کلاه و بی‌تخت
    دل خوش کن صدهزار بی رخت
    اقطاع ده سپاه موران
    اورنگ نشین پشت گوران
    دراجه قلعه‌های وسواس
    دارنده پاس دیر بی‌پاس
    مجنون غریب دل شکسته
    دریای ز جوش نانشسته
    یاری دو سه داشت دل رمیده
    چون او همه واقعه رسیده
    با آن دو سه یار هر سحرگاه
    رفتی به طواف کوی آن ماه
    بیرون ز حساب نام لیلی
    با هیچ سخن نداشت میلی
    هرکس که جز این سخن گشادی
    نشنودی و پاسخش ندادی
    آن کوه که نجد بود نامش
    لیلی به قبیله هم مقامش
    از آتش عشق و دود اندوه
    ساکن نشدی مگر بر آن کوه
    بر کوه شدی و میزدی دست
    افتان خیزان چو مردم مست
    آواز نشید برکشیدی
    بی‌خود شده سو به سو دویدی
    وانگه مژه را پر آب کردی
    با باد صبا خطاب کردی
    کی باد صبا به صبح برخیز
    در دامن زلف لیلی آویز
    گو آنکه به باد داده تست
    بر خاک ره اوفتاده تست
    از باد صبا دم تو جوید
    با خاک زمین غم تو گوید
    بادی بفرستش از دیارت
    خاکیش بده به یادگارت
    هر کو نه چو باد بر تو لرزد
    نه باد که خاک هم نیرزد
    وانکس که نه جان به تو سپارد
    آن به که ز غصه جان برآرد
    گر آتش عشق تو نبودی
    سیلاب غمت مرا ربودی
    ور آب دو دیده نیستی یار
    دل سوختی آتش غمت زار
    خورشید که او جهان فروزست
    از آه پرآتشم بسوزست
    ای شمع نهان خانه جان
    پروانه خویش را مرنجان
    جادو چشم تو بست خوابم
    تا گشت چنین جگر کبابم
    ای درد و غم تو راحت دل
    هم مرهم و هم جراحت دل
    قند است لب تو گر توانی
    از وی قدری به من رسانی
    کاشفته گی مرا درین بند
    معجون مفرح آمد آن قند
    هم چشم بدی رسید ناگاه
    کز چشم تو اوفتادم ای ماه
    بس میوه آبدار چالاک
    کز چشم بد اوفتاد بر خاک
    انگشت کش زمانه‌اش کشت
    زخمیست کشنده زخم انگشت
    از چشم رسیدگی که هستم
    شد چون تو رسیده‌ای ز دستم
    نیلی که کشند گرد رخسار
    هست از پی زخم چشم اغیار
    خورشید که نیلگون حروفست
    هم چشم رسیده کسوفست
    هر گنج که برقعی نپوشد
    در بردن آن جهان بکوشد
    روزی که هوای پرنیان پوش
    خلخال فلک نهاد بر گوش
    سیماب ستارها در آن صرف
    شد ز آتش آفتاب شنگرف
    مجنون رمیده دل چو سیماب
    با آن دو سه یار ناز برتاب
    آمد به دیار یار پویان
    لبیک زنان و بیت گویان
    می‌شد سوی یار دل رمیده
    پیراهن صابری دریده
    می‌گشت به گرد خرمن دل
    می‌دوخت دریده دامن دل
    می‌رفت نوان چو مردم مست
    می‌زد به سر و به روی بر دست
    چون کار دلش ز دست بگذشت
    بر خرگه یار مست بگذشت
    بر رسم عرب نشسته آنماه
    بر بسته ز در شکنج خرگاه
    آن دید درین و حسرتی خورد
    وین دید در آن و نوحه‌ای کرد
    لیلی چو ستاره در عماری
    مجنون چو فلک به پرده‌داری
    لیلی کله بند باز کرده
    مجنون گله‌ها دراز کرده
    لیلی ز خروش چنگ در بر
    مجنون چو رباب دست بر سر
    لیلی نه که صبح گیتی افروز
    مجنون نه که شمع خویشتن سوز
    لیلی بگذار باغ در باغ
    مجنون غلطم که داغ بر داغ
    لیلی چو قمر به روشنی چست
    مجنون چو قصب برابرش سست
    لیلی به درخت گل نشاندن
    مجنون به نثار در فشاندن
    لیلی چه سخن؟ پری فشی بود
    مجنون چه حکایت؟ آتشی بود
    لیلی سمن خزان ندیده
    مجنون چمن خزان رسیده
    لیلی دم صبح پیش می‌برد
    مجنون چو چراغ پیش می‌مرد
    لیلی به کرشمه زلف بر دوش
    مجنون به وفاش حلقه در گوش
    لیلی به صبوح جان نوازی
    مجنون به سماع خرقه بازی
    لیلی ز درون پرند می‌دوخت
    مجنون ز برون سپند می‌سوخت
    لیلی چو گل شکفته می‌رست
    مجنون به گلاب دیده می‌شست
    لیلی سر زلف شانه می‌کرد
    مجنون در اشک دانه می‌کرد
    لیلی می مشگبوی در دست
    مجنون نه ز می ز بوی می مست
    قانع شده این از آن به بوئی
    وآن راضی از این به جستجوئی
    از بیم تجسس رقیبان
    سازنده ز دور چون غریبان
    تا چرخ بدین بهانه برخاست
    کان یک نظر از میانه برخاست
     
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    ای همت هستی زتو پیدا شده
    خاک ضعیف از تو توانا شده
    آنچه تغیر نپذیرد توئی
    وانکه نمردست و نمیرد توئی
    ما همه فانی و بقا بس تراست
    ملک تعالی و تقدس تراست
    هر که نه گویای تو خاموش به
    هر چه نه یاد تو فراموش به

    ای به ازل بوده و نابوده ما
    وی به ابد زنده و فرسوده ما
    پیش تو گر بی سر و پای آمدیم
    هم به امید تو خدای آمدیم
    یارشو ای مونس غمخوارگان
    چاره کن ای چاره بیچاره‌گان
    قافله شد واپسی ما ببین
    ای کس ما بیکسی ما ببین
    بر که پناهیم توئی بی‌نظیر
    در که گریزیم توئی دستگیر
    جز در تو قبله نخواهیم ساخت
    گر ننوازی تو که خواهد نواخت
    درگذر از جرم که خواننده‌ایم
    چاره ما کن که پناهنده‌ایم
     
  9. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    خدایا جهان پادشاهی تو راست
    ز ما خدمت آید خدائی تو راست
    پناه بلندی و پستی توئی
    همه نیستند آنچه هستی توئی
    همه آفریدست بالا و پست
    توئی آفریننده‌ی هر چه هست
    توئی برترین دانش‌آموز پاک
    ز دانش قلم رانده بر لوح خاک
    چو شد حجتت بر خدائی درست
    خرد داد بر تو گدائی نخست...
    توئی کافریدی ز یک قطره آب
    گهرهای روشن‌تر از آفتاب
    تو آوردی از لطف جوهر پدید
    به جوهر فروشان تو دادی کلید
    نبارد هوا تا نگوئی ببار
    زمین ناورد تا نگوئی ببار
    جهانی بدین خوبی آراستی
    برون زان که یاریگری خواستی..
    ز گرمی و سردی و از خشک و تر
    سرشتی به اندازه یکدیگر
    چنان برکشیدی و بستی نگار
    که به زان نیارد خرد در شمار
    مهندس بسی جوید از رازشان
    نداند که چون کردی آغازشان
    نیاید ز ما جز نظر کردنی
    دگر خفتنی باز یا خوردنی
    زبان برگشودن به اقرار تو
    نینگیختن علت کار تو
    حسابی کزین بگذرد گمرهیست
    ز راز تو اندیشه بی‌آگهیست
     
  10. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    خوشا روزگارا که دارد کسی
    که بازار حرصش نباشد بسی
    به قدر بسندش یساری بود
    کند کاری ار مرد کاری بود
    جهان می‌گذارد به خوشخوارگی
    به اندازه دارد تک بارگی
    نه بذلی که طوفان برآرد ز مال
    نه صرفی که سختی درآرد به حال
    همه سختی از بستگی لازمست
    چو در بشکنی خانه پر هیزم است
    چنان زی کزان زیستن سالیان
    تو را سود و کس را نباشد زیان
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.