[h=2]خدایا تو هم شبی عاشق شو.......[/h] می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم خسته شدم بس که از سرما لرزیدم... بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندند... خسته شدم بس که تنها دویدم... اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن... می خواهم با تو گریه کنم ... خسته شدم بس که... تنها گریه کردم... می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم... خسته شدم بس که تنها ایستادم اگر شبی فانوس نفسهای من خاموش شد ، اگر به حجله آشنایی برخوردی ، و عده ای به تو گفتند ، کبوترت در حسرت پر کشیدن پر پر زد ! تو حرفشان را باور نکن ! تمام این سالها کنار من بودی ! کنار دلتنگی خاطراتم ! درگلدان چینی قلبم.... خداوندا ، خداوندا تو هم يکبار عاشق شو و بر گير از لب ميگون ياري بوس اشک آلود تو هم در انتظار دلبري با ترس و لرز و بيم سر آن کوچه يک ساعت بمان غمناک و اشک آلود که از درد من و راز درون من خبر گردي تو هم چون من به رسوايي ميان ده سمر گردي وفا داري کن و جور و جفايش را تحمل کن چنان خو کن به او تا هستي تو جمله او گردد و بعداز آن در آغوش رقيبي مست و بي پروا تماشا کن که تا بهتر بداني حالت مارا خداوندا تو هرگز نامه معشوقه اي خواندي که بنويسد تويي دينم تويي جسمم تويي جانم ولي فردا همان فردا که آغاز جدايي هاست بگويد کن فراموشم نميخواهم پشيمانم و تو مانند مرغ نيم بسمل پر زني بر خاک و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پيکر افلاک خداوندا ، تو يک شب تيشه مردانگي بردار و از ريشه بر افکن اين درخت عشق و مستي را و خواهي ديد با محو کلام دوستت دارم تو خواهي داد بر باد فنا بنياد هستي را وز آن پس هر دلي را کردي از عشق بتي دلشاد به او درس وفا هم در کنار عشق خواهي داد... این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت ! این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق ! به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟ سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟ چه زیباست لحظه ای که من به سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود ! چه زیباست لحظه ای که سر نوشت با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد! چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما ! این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم .... و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود ! آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟ سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟ از همان ابتدا دروغ گفتند! مگر نگفتند که “من” و “تو” ، “ما” می شویم؟! پس چرا حالا “من” این قدر تنهاست! از کی “تو” اینقدر سنگ دل شد؟!… اصلا این “او” را که بازی داد؟!… که آمد و “تو” را با خود برد و شدید “ما”! می بینی قصه ی عشقمان! فاتحه ی دستور زبان را خوانده است ای دلم زهرجدایی رابخور!چوب عمربی وفایی رابخور! ای دلم دیدی که ماتت کردورفت!خنده ای برخاطراتت کردورفت! من که گفتم این بهار افسردنیست!من که گفتم این پرستو رفتنیست اه عجب کاری به دستم داددل!هم شکستوهم شکستم داددل! گاه دلتنگ می شوم دلتنگتر از همه دلتنگی ها گوشه ای می نشینم و می شمارم صدای شکستن ها را نمی دانم من کدام امید را نا امید کرده ام و کدام خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم که این چنین دلتنگم دلتنگم... گاهي حجم دلتنگيهايم آنقدر زياد ميشود كه دنيا با تمام وسعتش برايم تنگ ميشود ... دلتنگم ... دلتنگ كسي كه گردش روزگارش به من كه رسيداز حركت ايستاد ... دلتنگ كسي كه دلتنگيهايم را نديد ... دلتنگ خودم