1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

داستان عاشقانه غمگین و خواندنی

شروع موضوع توسط ViRTUS ‏3/2/12 در انجمن داستان

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/11
    ارسال ها:
    12,526
    تشکر شده:
    3,785
    امتیاز دستاورد:
    0
    [h=2]داستان عاشقانه غمگین و خواندنی[/h] نشسته بودم رو نیم*کتِ پارک، کلاغ*ها را می*شمردم تا بیاید. سنگ می*انداختم بهشان. می*پریدند، دورتر می*نشستند. کمی بعد دوباره برمی*گشتند، جلوم رژه می*رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی* شدم. شاخه*گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می*پژمرد.
    طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ*ها.
    گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل*برگ*هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه*ی پالتوم را دادم بالا، دست*هام را کردم تو جیب*هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
    صدای تندِ قدم*هاش و صِدای نَفَس نَفَس*هاش هم.


    برنگشتم به* رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می*آمد. صدا پاشنه*ی چکمه*هاش را می*شنیدم. می*دوید صِدام می*کرد.
    آن*طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ*م بِش بود. کلید انداختَ*م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – ناله*ای کوتاه ریخت تو گوش*هام – تو جانم.
    تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به*روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده*ش هم داشت توو سرِ خودش می*زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می*رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
    ترس*خورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
    مبهوت.
    گیج.
    مَنگ.
    هاج و واج نِگاش کردم.
    توو دستِ چپش بسته*ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ*ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.
    چهار و چهل و پنج دقیقه!
    گیجْ – درب و داغانْ نِگا ساعتِ راننده*ی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!