1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

سواره و پیاده

شروع موضوع توسط ViRTUS ‏3/2/12 در انجمن داستان

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/11
    ارسال ها:
    12,526
    تشکر شده:
    3,785
    امتیاز دستاورد:
    0
    [h=2]سواره و پیاده[/h]
    مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بینندهای را به خود جلب میکرد همه آرزوی تملک آن را داشتند.​

    باديهنشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.

    حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد باديهنشین تعویض کند.​

    باديهنشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، با ید به فکر حیلهای باشم.​

    روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری میکرد، در حاشیهي جادهای دراز کشید. ​

    او میدانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور میکند. همین اتفاق هم افتاد... ​

    مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.​

    مرد گدا نالهکنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. ​

    روزهاست که چیزی نخوردهام نمیتوانم از جا بلند شوم دیگر قدرت ندارم.​

    مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.​

    مرد متوجه شد که گول باديهنشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! میخواهم چیزی به تو بگویم. ​

    باديهنشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.​

    مرد گفت: تو اسب مرا دزديدی. دیگر کاری از دست من برنمیآید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن. ​

    برای هیچکس تعريف نکن که چگونه مرا گول زدي... ​

    باديهنشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟​

    مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درماندهای کنار جادهای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسي به او کمک نخواهد کرد.​
    باديهنشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد ...​