تو همايون مهد زرتشتي و فرزندان تو پور ايرانند و پاک آيين نژاد آريان اختلاف لهجه مليت نزايد بهر کس ملتي با يک زبان کمتر به ياد آرد زمان گر بدين منطق تو را گفتند ايراني نه اي صبح را خواندند شام و آسمان را ريسمان ! , جهان را تا جهابان بود زنده نام ایران بودخوشا ایران زمین تا بود مهد علم و عرفان بود فلک یک چند ایران را اسیر تورک و تازی کرددر ایران خوان یغما دید تازی و ترکتازی کرد گدایی بود و با تاج شهان یک چند بازی کردفلک هین شیرگیر آهو شکار گرگ و تازی کرد وطن خواهی در ایران خانمان بر دوش شد چندیبه جز در سینه ها آتشکده خاموش شد چندی استاد شهریارواژه ملیت و قومیت ( که میتوان به جای قومیت تیره ها یا اقوام هم گفت ) متاسفانه در برخی افراد به اصطلاح روشنفکر ایرانی یکی خوانده می شود . این دو واژه به هیچ وجهه به یک معنی نمی باشند و حتی جا انداختن این اشتباه بزرگ در میان افراد جامعه بسیار هولناک و غیر قابل گذشت می باشد . در برخی مکانهای عمومی مانند کانالهای اپوزوسیون خارج از کشور برای اقوام ایرانی به غرض یا از روی ناآگاهی ملیت به کار برده می شود . پروژه ملیت سازی برای اقوام ایرانی حربه ای قدیمی و استعماری برای کشور گسترده و اهورایی ایران زمین است . وحشت از به قدرت رسیدن ایران , کوتاه کردن دست بیگانگان از سرمایه های هنگفت ایران , متحد شدن تیره های ایرانی و تشکیل یک اتحادیه یا کنفدراسیون بزرگ با وجود تمامی اشتراک ادیان , باورها , فرهنگ و آداب و رسومی که در مناطق اطراف ایران جاری است و زنده کردن سرزمینهای کوروش بزرگ ابر مرد آزادی بخش گیتی و نام بزرگ ایران و ملت دلاور و فرهنگ پرورش در جهان و . . . از عوامل تفرقه و ساخت ملیت های جداگانه توسط بیگانگان برای ایران است . سرزمینهای حقیقی ایران بیش از سه برابر ایران کنونی ماست و با همین شیوه در گذشته های نچندان دور از بدنه اصلی ایران برای تضعیف آن و چپاول سرمایه هایش جدا شده است . متاسفانه همه این وقایع در زمانی رخ داده است که ملت ایران گریبانگیر حکومتهای فاسد , ناآگاه , وطن فروش , هرزه و بی دانش بوده است و خود ملت هم با واژه میهن و ایران به راستی بیگانه بوده اند . پس از جدا شدند هفده شهر قفقاز ایران هیچ صدای اعتراضی در ایران به گوش نمی رسد ولی امروز با کوچترین تحرکات ضد ایرانی بیگانگان در فیلم سازی هایشان , اخبارهایشان و . . . ملت ایران برافروخته می شوند و صدای اعتراضات خود را به جهان می رسانند و آنان را مجبور به عذر خواهی میکنند . این خود نشان از آگاهی ملت ایران دارد و اینکه دیگر اجازه چنین حرکات اهریمنی را به آنان نمی دهند . برای نمونه چند مورد از این تحرکات اهریمنی بیگانگان در چند سال اخیر و پاسخ ملت ایران را بررسی میکنیم : 1 ) جعل گسترده و سیاسی نام همیشه جاوید خلیج فارس توسط موئسسه نشنال جئوگرافی آمریکا . تظاهرات ها و برگشت نقشه های این موئسسه , نامه از تمامی نقاط جهان بر ضد این حرکت غیر قانونی و مجبور کردن آنان به نوشتن نام حقیقی آن در نقشه های جهان 2 ) جعل نقشه تبریز ایران در سایت جهانی گوگل و وصل کردن آن به ایران شمالی ( جمهوری آذربایجان ) . اعتراضات گسترده ایرانیان به گوگول و اصلاح آن . 3 ) ساخت فیلم موهن و ضد ایران 300 در جهت وحشی قلمداد کردن ایرانیان در تاریخ . سیل نامه ها , اعتراضات ایرانیان روانه سازمان یونسکو , کمپانی برادران وارنر, هالیوود و دولت آمریکا و بایکوت کردن این فیلم دروغین و سیاسی می شود . 4 ) مصادره کردن کتیبه های 2500 ساله ایران که برای رمز گشایی به دانشگاه شیکاگو امانت داده شده بود و آنان اقدام به حراج آن نمودند . شکایت ملت و دولت ایران بر ضد این حرکت غیر قانونی و غیر انسانی . 5 ) ایجاد یک نمایشگاه غیر واقعی از ایرانیان باستان تحت نام امپراتوری شیطانی که در انگلستان برپا شد . سیل نامه ها و اعتراضات از سوی ایرانیان روانه برپا کنندگان این شو سیاسی شد . 6 ) ادعاهای واهی مالکیت اعراب بر جزایر سه گانه ایران زمین . اعتراضات گسترده ملت ایران بر ضد اعراب . 7 ) اتحاد کشورهای عربی , انگلستان , آمریکا , فرانسه در جنگ با ایران در زمان صدام حسین گجستک و پاسخ ایرانیان در 8 سال نبرد نا برابر . و دهها مورد دیگر که بر ضد این ملت و این سرزمین کهن اعمال شده است . پس این کشورها باید بدانند دوره ننگین قاجار به پایان رسیده است و ملت ایران نه تنها اجازه کوچترین دست درازی به این سرزمین اهورایی را نمی دهند بلکه گروه های بسیاری در اندیشه متحد شدن شهرهای قفقاز و کردستانات خود هستند . حرکتی که باید روزی عملی شود و به همه نقشه های بیگانگان بر ضد ایران پایان داده شود . بیگانگان و در صدر همه آنان کشور اهریمنی انگلستان به راستی پرچم دار تفرقه در میان ملت ایران بوده است و امروزه هم تلاشهای گسترده ای برای به حقیقت پیوستن این تفکر فاشیستی در ایران می نماید . روس و آمریکا پس از انگلستان بزرگ ترین حامیان این تفرقه افکنی در میان ملت ایران بوده اند . این کشورها با ایجاد یک اندیشه عقب افتاده , قرون وسطیی و قبیله پرستی در جامعه ایران برای رسیدن به آرزوهای خود گام بر می دارند . در برخی موارد مردم عوام و ناآگاه و در برخی دیگر عوامل دست نشانده و نفوذی خود مسئول گسترش این اندیشه واپس گرا می شوند . چند نمونه از این گروه های ضد ایرانی بیگانه پرست به شرح زیر می باشند : گروهک متحجر پان ترکیسم : پان ترکیسم بر پایه اندیشه ای واپس گرا , متحجر , شوونیزم کودکانه و در دامان بیگانگان رفتن بنا گشته است که با حرکات نمایشی و جعل تاریخ برای رسیدن به اهداف خود گام بر می دارد .واژه پان ترکیسم تشکیل شده است از پان + ترکیسم به معنی طرفداران ترکستان رویایی و بزرگ است . آنها برای ایجاد یک کشور غیر واقعی با ترکمستان , آذربایجان قفقاز , آذربایجان ایران و ترکیه کوشش میکنند . ترکیه که خود در مرز فروپاشی قرار دارد و اگر روزی کردستانهای ایرانی به بدنه ایران بپیوندند چیزی دیگر از ترکیه به جز کشوری کوچک و گمنام باقی نخواهد ماند . مرزهای غیر واقعی ترکیه از دوره امپراتوری عثمانی باقی مانده است و روزی بدون شک سرزمینهای ایران از آن آزاد خواهد شد . کشور ترکمستان نیز که یکی از 17 شهر قفقاز ماست و در آن سوی دریای مازندران واقع شده است و قدرت اتصال به آذربایجان قفقاز را ندارد و خود در فقر و اقتصاد ضعیف دست و پنجه نرم میکند . می ماند جمهوری آذربایجان که آنهم ملت ایران با نام ایران شمالی می شناسند و در واقع غیر مشروع بودن آن از سوی ملت ایران تائید شده است . این صداهای ملت ایران به جایی رسید که مقامات دولتی باکو در ایران شمالی دست به ساخت فیلمهای مستند از ایران زدند و ایران را افتخار آذربایجان دانستند و حتی فردوسی بزرگ را که دشمن خود می دانستند در این فیلم به عنوان پدر آذربایجان نامیدند .( به تاریخ 2007/03/13 شبکه آذ تی وی آذربایجان) . پس با یک اندیشه واقعی می توان پی برد که چنین رویایی محال و غیر ممکن است . از یک سو هیچ یک از این کشورها قدرت رویارویی با ایران که مرکز قدرت خاورمیان است را ندارند و از سوی دیگر ملت ایران و حتی خود مردم نیک سرشت آذربایجان اجازه چنین کاری را هرگز نخواهد داد . شعار پان ترکیسم به راستی مایه تمسخر ملت ایران و جهانیان است . آنان با شعار ملت فارس ( که اصلا وجود خارجی ندارد ) , ایران کشوری وحشی و با تاریخی بدوی ( امری که صدها تاریخ نگار بزرگ جهانی آن را رد کرده اند ) , ملت ترک ایران را بنا کردند ( ملت ترک در ایران وجود خارجی ندارد , مردم آذری ایران بودند که در صحنه های مهم ملی کوششهای بسیاری برای ایران زمین کردند ) و . . . که همگی بر بیناد دروغ , عوام فریبی و بیگانه پرستی پایه گذاری شده است . پرچم دار این گروه مضحک نیز "سید جعفر پیشه وری" مزدور ضد ایرانی بود که در دامان روسها قرار داشت و حتی اعتبار نامه اش در مجلس ملی ایران برای وابستگی به روسها رد شد . پس از معدوم شدن وی و حکومت ننگین اش که کمتر از یکسال دوام آورد میتوان پنداشت که در عمل این گروه هم جز سخنهای هجو و نمایشهای کودکانه حرفی برای گفتن ندارد . گروهک تروریستی پان عربیسم : پان عربیسم گروهکی منحل شده و در حقیقت متلاشی شده است . پدر این اندیشه فاسد و اهریمنی صدام حسین گجستک بود که در سال 85 شاهد اعدامش بودیم . صدام حسین بنیان گذار اتحادیه کشورهای عرب با عراق بود . به همین روی با اتحاد آمریکا و انگلستان برای تصاحب خوزستان و منابع سرشار نفتی آنجا اقدام به حمله نظامی به ایران کرد که به راستی رشادتها یک میلیون ایرانی شهید و میلیونها جانباز و شیمایی راه گشایی ملت ایران شد و امروز هر چیزی که برای ما باقی مانده است حاصل ایمان و وطن پرستی آنان است . صدام حسین یکی دیگر از بنیان گذاران جعل نام دریای پارس ایران بود که تلاشهای گسترده ای برای به حقیقت پیوستن این امر نمود ولی همگی نقش بر آب شد . صدام حسین این اهریمن و دیکتاتوری بزرگ در واپسین لحظات زندگی ننگین اش پیش از رفتن به چوبه دار فریاد زد مرگ بر ایران و ایرانی . ولی او نیز مانند اسکندر و تیمور و چنگیز رفت و ایران و ایرانی باقی ماند . باقی مانده این گروه عقب افتاده به نام الاهوازی در خوزستان ایران با پشتوانه انگلستان هر چند سال یک بار دست به عملیات تروریستی می زند که نه تنها مردم خوزستان از آنها پشتیبانی نمی کنند بلکه دولت هم با برخورد جدی آنان را از کارهایشان مایوس میکند . بدون شک هر دولتی و هر نظامی در ایران روی کار باشد با پان ترکیسم و پان عربیسم و دیگر گروهای ضد ایران برخورد جدی و کوبنده خواهد کرد . گروهک تروریستی جند الله : جند الله گروهکی وهابی است که برای تفرقه میان ملت ایران و اندیشه های مذهبی ( شیعه و سنی ) کوشش میکند . جند الله بارها با پشتوانه انگلستان و کشور پاکستان در بلوچستان ایران دست به اقدامات تروریستی زده است . هدف اصلی و البته رویایی این گروه متلاشی کردن ایران و اتصال بلوچستان ایران به بلوچستان پاکستان است . هدفی که انلگستان در 150 سال پیش دنبال می کرد و برای رسیدن به این هدف حتی مجبور به لشگر کشی به این منطقه شد و چند سالی هم خاکهای ایرانی بلوچستان به نام "بلوچستان انگلستان" نامیده می شد . در نهایت انگلستان موفق به جدا کردن بخش زیادی از خاک بلوچستان از ایران شد و سالها بعد کشوری غیر واقعی به نام پاکستان برپا شد . به همین جهت برای ادامه این نیت شوم خود امروزه در کوشش برای دست یافتن به ادامه اهداف ننگین خود است . ولی روزگار 150 سال پیش ایران و ملت ایران با امروز هرگز قابل مقایسه نیست و چنین رویایی هرگز برای انگلستان و فرزندش جندالله به واقعیت نخواهد پیوست . پس حال باید بررسی نماییم که به راستی معنی حقیقی ملیت و قومیت چیست ؟ هر ایرانی که معنی درست و حقیقی این دو واژه را درک کند بدون شک کوشش و تلاشهای گسترده خود را معطوف ایران قدرتمند و مرزهای کوروش بزرگ خواهد کرد و دقیقا عکس آن نیز صادق است . به صورتیکه اگر معنی درست قومیت و ملیت را نداند برای نابودی ایران و تمدن ایرانی کوشش میکند . امری که به ظاهر ممکن است به چشم مهم نیاید ولی نکته ای بسیار پرمعنی و مهم است . کوروش بزرگ به راستی می دانست که اگر در طول سالهای حیاتش دست روی دست بگذارد بدون شک بیگانگان از همه سوی بر کشورش یورش خواهد آورد . به همین روی اتحادیه بزرگ و شگفت انگیزی از سرزمینهای ایران بنا کرد . اتحادیه ای بر پایه انسان محوریت , بر پایه احترام بر ادیان هر منطقه , آزادی زبان و گویشهای برای هر منطقه و پیشرفت و ترقی روزافزون برای ملت ایران . دست یافتن به اتحادیه و مرزهای کورش بزرگ در روزگار امروز غیر واقعی به نظر می رسد . ولی تشکیل اتحادیه اقوام ایرانی امری ضروری و ممکن است . پیش از تشریح این اتحادیه بزرگ اقوام ایرانی نیازمند بررسی واژه ملیت و قومیت هستیم تا برای این سخن سند ارائه دهیم : ملت : به مجموعه افرادی گفته می شوند که با یک پیشینه نژادی تشکیل یک کشور واحد می دهند . پس زبان , آداب و رسوم و نوع لباس پوشیدن هر منطقه هیچ ارتباطی با ملیت ندارد . هرزگاهی در رسانه های ماهواره ای شنیده می شوند که به جای استفاده از واژه اقوام از ملت استفاده می شود . برخی از این افراد که با القاب استاد و دکتر و متخصص تاریخ چنین سخنانی می گویند یا فاقد هرگونه دانش کافی برای سخن گفتن هستند یا وسیله ای در دست بیگانه می باشند . برای مثال میگویند ملت آذربایجان , ملت خوزستان , ملت کردستان . واژه ملت برای کردستان امری غیر واقعی و حتی مضحک است . کرد , فارس , لر , بلوچ , آذری و . . .همگی از دیدگاه پیشینه نژادی آریایی هستند . زبان ایرانی پهلوی در آذربایجان , کردستان , بلوچستان همگی در کتب تاریخی بارها و بارها ذکر شده است . نژاد آریایی اقوام ماد که امروزه کردستان و آذربایجان را تشکیل می دهد نشان از یکی بودن این اقوام ایرانی دارد . پس به کار بردن واژه ملیت جدا برای این شهرها 100% غیر واقعی است . پیشینه نژادی همه این شهرها از نسل آریایی های کهن ایران زمین گرفته شده است . اقوام : به مجموعه افرادی که در هر منطقه دارای اشتراک زبان , شیوه لباس پوشیدن و فرهنگ خاص خود هستند قومیت گفته می شود . قومیت های مختلف که دارای پیشینه نژادی یکسان باشند تشکیل ملت را میدهند . پس زبان خاص هر منطقه , شیوه لباس پوشیدن , آداب و رسوم همگی نشان از اشتراک قومیت آن منطقه دارد . در تمامی واژه نامه ها و فرهنگ نامه ها به راحتی می توان بر این ادعا پی برد . بخشی از اقوام مهم آریایی ایران شامل این تیره های آریایی هستند : آذری , کرد , لر , بلوچی , ازبک , تاجیک , ارمنی , ترکمنها , بختیاریها , تالشی ها و . . . مولانای بلخی فیلسوف ایرانی و پدرعرفان جهان : همزبانی خویشی و پیوندی است مرد با نامحرمان چون بندی است ای بسا هندو و ترک همزبان ای بسا دو ترک چون بیگانگان پس زبان محرمی خود دیگر است همدلی از همزبانی خوشتر استاستاد شهریار پیرامون تفاوت گویشهای ایرانی چنین گفته است : اختلاف لهجه ملیت نزاید بَهر کس ملتی با یک زبان کمتر به یاد آرد زمان گر بدین منطق ترا گفتند ایرانی نئی صبح را خواندند شام و آسمان را ریسمان بی کس است ایران ، به حرف ناکسان از ره مرو جان به قربان تو ای جانانه آذربایجان هیچگاه تکلم به یک زبان ، از متکلمان به آن زبان ، «ملت» نساخته است این یک قانون کلی است و نمونهء روشن و مشهور آن زبان انگلیسی است که در 5 قارهء جهان در کشورهای گوناگون متشکل از ملت ها و اقوام و نژاد های گوناگون به آن تکلم می شود اما هیچ کس این انگلیسی زبانان را «ملتِ انگلیس» خطاب نمی کند . هندیان ( که طی چندین قرن زبان رسمی شان فارسی بود و اکنون انگلیسی زبان شده اند) ، جزو ملت هندند و هنگامی هم که به فارسی سخن می گفتند هندی بودند و افریقای جنوبی ها از ملت آفریقای جنوبی هستند و استرالیائی ها و کانادائی ها جزء ملت استرالیا یا کانادا به حساب می آیند . پس همین انگلیسی ها با ایجاد چنین گروهایی ( پان ترکیسم , پان عربیسم و جندالله ) برای خاورمیانه در تلاش برای غارت تاریخ و تمدن و ثرمایه های ملی و مانع شدن از ایرانی بزرگ و قدرتمند هستند . با نگاهی به 200 سال اخیر همگی پرسشهای گنگ در اذهان ملت ایران پیرامون این قضایا پاسخ داده می شود : پس حال پرسشی در ذهن هر ایرانی مطرح می شود که چرا امروزه اقوام ایرانی در ایران خود زندگی نمیکنند ؟ پاسخ : 1 ) حمله انگلستان به بلوچستان ایران و اشغال این منطقه و سپس جدا کردن بلوچستان ایران و اتصال آن به پاکستان در حدود 150سال پیش . جدا شدن بخش زیادی از اقوام آریایی بلوچ ایران توسط انگلیسی ها . 2 ) حمله انگلستان به هرات ایران در زمان ناصر الدین شاه قاجار و سپس اشغال این شهر همیشه ایرانی و اتصال آن به افغانستان . 3 ) تقسیم نمودن ایران به دو قسمت شمالی و جنوبی , قسمت شمالی در دست روس و قسمت جنوبی برای چپال نفت ایران در دست انگلستان . 4 ) حمله ترکان عثمانی به خاکهای ایران و سپس اشغال شهرهای همیشه ایرانی کردستان و سپس 3 تکه نمودن آن بین عراق و سوریه و ترکیه . که البته بیش از دوره قاجار عملی شد . امروزه نیز نفت بیکران کردستان عراق که از مرغوب ترین نفتهای جهان است توسط انگلستان و آمریکا به یغما می رود . 5 ) نبردهای گسترده ایران و روسهای اشغالگر و سپس تحمیل قرارداد ننگین ترکمانچای و گلستان و اشغال شهرهای آریایی ایران منجمله : سمرقند , بخارا , بلخ , تاجیکستان , ایروان , گنجه , باکو , ارمنستان , گرجستان , داغستان و مرو و . . . 6 ) حمله اتحادیه عرب , انگلستان , آمریکا و فرانسه بر ضد ایران در نبرد نابرابر 8 ساله ایران و عراق برای تجزیه شهر مملو از نفت خوزستان ایران زمین , فروش اسلحه های پوسیده و قدیمی خود به ایران و عراق و سپس عقب نگه داشتن حداقل 20 ساله ایران که همیشه ابر قدرت منطقه خاورمیانه بوده است و درگیر نمودن ملت ما را با جنگ ویرانگر برای رها کردن پیشرفت و قدرت گرفتن دوباره . 7 ) آخرین این موارد استعماری نیرنگهای انگلستان برای جدا کردن بحرین ایران در حدود 40 سال پیش بود . انگلستان با هزاران فریب و نیرنگ و درخواست از جوامع بین المللی ایران را در تنگا قرار داد تا در نهایت جزیره مملو از ثروت بحرین از ایران جدا شود و انگلستان با خیالی آسوده به مروارید ها و نفتهای بیکران بحرین دست درازی نماید . جزیره ای که همیشه ایرانیان و بخشی از اعراب در آنجا ساکن بودند و زبان پارسی نیز آنجا رونق بسیاری داشته است . به راستی تا به کی بایستی در انتظار کشورهای متجاوز باشیم و دست روی دست بگذاریم تا خیانتی بر ما روا شود و ما دفاع نماییم ؟ به راستی تا به کی بایستی بنشینیم و شاهد ظلم و ستم بر مردمان کرد ایرانی در ترکیه باشیم . امروز روز پاسخ دادن به این حرکات ضد ایرانی بیگانگان و جذب خاکهای ایرانی است . از دیدگاه ایرانیان به کار بردن واژه غیر واقعی و بیگانه پرور ملت آذربایجان , ملت تاجیکستان , ملت کردستان , ملت ازبکستان , ملت ارمنستان . . . فاقد مشروعیت تاریخی , فرهنگی و قانونی است . ملت ایران برای آنکه بار دیگر دست آویز چنین توطئه های اهریمینی بیگانگان نشوند , برای آنکه بار دیگر با هم میهنانشان در کنار هم زندگی کنند , برای آنکه آداب و رسوم ایرانی این منطقه را برای ابد زنده نگهدارد , برای آنکه از شهرهای کوچک و دور افتاده خود یک اتحادیه جهانی بسازد و برای آنکه بار دیگر بر منابع خود کنترل داشته باشند و یک اتحادیه یا کنفدراسیون ابر قدرتی منطقه را تشکیل دهند تنها و بهترین گزینه یکی شدن باردیگر اقوام ایرانی است . تشکیل ملت حقیقی ایران همچون گذشته برای رسیدن به جایگاه بزرگ ایرانیان در جهان و برترین کشور آسیایی از دید فرهنگ , تاریخ و تمدن , نظامی و . . . امری ضروری و مهم می باشد . اگر سفری کوتاه به شهرهای ایرانی قفقاز و کردستان ترکیه و کردستان عراق و هرات . . . داشته باشید یا کتابهای تاریخی را مطالعه نمایید به روشنی این ادعا بر شما ثابت می شود که همگی یک ملت هستیم . گذشته از آنکه این شهرها صدها سال است زیر یوغ ترکها , عربها و روسها بوده اند ولی امروزه به زیبایی تمام فرهنگ و آداب و رسوم ایرانی خود را حفظ کرده اند که این نیازمند یک اتحادیه ایرانی است . در تمامی شهرهای کردستان سوریه , کردستان عراق , کرستان ترکیه , تاجیکستان , آذربایجان قفقاز , ارمنستان و . . . نوروز , سیزده بدر , چهارشنبه سوری , آتش افکنی های زرتشتی باستانی ایران و دیگر مراسم ملی ما به زییایی تمام برگزار می شوند و این امر را مایه افتخار آنان نیز می باشد . موسیقی سنتی و زیبای محلی این مناطق , فرهنگ , آداب و رسوم و . . . همگی به شیوه ایرانی و اقوام آریایی اجرا می شود . پس ما نیز باید از آنان حمایت کنیم تا باردیگر یک ملت ایرانی اصیل شویم . تشکیل یک اتحادیه بزرگ در منطقه حقی است که در تمامی مراجع قانونی و دادگاهها بین المللی قانونی و طبیعی می باشد . گویی اینکه این کار نه نیازی به لشگر کشی و نه نیازی به حرکات نظامی دارد . بلکه فقط با جذب فرهنگی و تاریخی این مناطق و شناساندن هویت اصلی شان امکان پذیر است . ایجاد کلوبهای مشترک , جشنهای مشترک ملی و دینی, برداشتن مرزهای غیر واقعی با ایران از راهکارهای این اتحادیه ملی است . در پایان سخن باید یادآور شد به کار بردن واژه جعلی"ملت فارس" یا "کشور پارسیان" به جای "ملت ایران" و یا "زبان پارسی" تنها شیوه انیران ( ضد ایرانیان ) است . گویی اینکه در روزگار باستان یونانیان ما را امپراتوری پارس مینامیدند ولی ایران نامی بسیار کهن تر از پرشیا یا پارس است . در سایه نام ایران ( سرزمین آریایی ها ) در قرن بیستم است که می توانیم روان کوروش بزرگ را شاد و زنده کنیم . ولی در سایه نام پارس فقط یک قوم آریایی را میتوانیم زنده نگه داریم نه کل خاکهای آریایی را . نام پرشیا تا پایان دوره ننگین قاجار در نقشه های ایران جاری بود و پس از روی کار آمدن رضا شاه بزرگ فرمان تغییر نام از پرشیا به ایران در تمامی نقشه های دنیا صورت گرفت . پارس تنها یک قوم دلاور و غیور آریایی است که همیشه صحنه ساز بزرگی و مردانگی بوده است . پارسیان مانند دیگر اقوام آریایی ( مادها , پارت ها , باکتریان و سغدیان و . . . ) همگی بخشی از ایران آریایی و بزرگ هستند . پارسی هم یک زبان فرامنطقه ای و گسترده در خاورمیانه است که حتی شاهنشاهان هخامنشی نیز از زبان پارسی باستانی استفاده میکردند . پس از حمله اعراب این زبان تغییرات بسیاری کرد و باردیگر به همت فردوسی ابر مرد تاریخ جهان زنده شد و امروز زبان ملی ماست . دکتر غلامحسین ساعدی نویسندهء بزرگ ایران که خود آذری بود و به زبان مادری خودش هم سخت علاقمند بود و در روزگاران نوجوانی ، با فرقهء دموکرات آذربایجان همکاری کرده بوده در باره زبان فارسی و اهمیتش در ایجاد همبستگی و نقش ِ آن در وحدت ملی ما ایرانیان ، طی مصاحبه ای با رادیو بی بی سی می گوید :"زبان فارسی ستون ِ فقرات یک ملت عظیم است . من می خواهم بارش بیاورم . هرچه که از بین برود ، این زبان باید بماند "الفبا شماره 7 ص.10 چاپ پاریس ، سال 1365در طول قرن ها، سرزمین های ایران و هند و آسیای مرکزی و آسیایِ صغیر ــ از مرزِ چین گرفته تا کرانه های شرقی اروپا ــ گاهواره و میزبان و پناهگاهِ زبان فارسی بوده و طیّ دوران های متمادی و مُستمرّ مردم ِبیشماری ازاقوام و نژادهای گوناگون به زبان ِ فارسی یا دری متکلّم بوده اند و رفتار و روحیات و فرهنگشان با این زبان گره خورده و در این زبان تبلور یافته است . حتی حکیم نظامی گنجوی شاعر بزرگ ایرانی که در منطقه آذربایجان زندگی می نموده یا مولانا و . . . همگی پارسی را بر دیگر زبانها ترجیح می داده اند . حکیم نظامی گنجوی چنین سخن گفته است : ترک صفتی بهای ما نیست ترکانه سخن سزای ما نیست آن کو نسبِ بلند دارد او را سخنِ بلند ، باید ذکر این سروده نظامی گنجوی بی احترامی به مردم آذری زبان مانیست . گویی اینکه زبان ترکی آذربایجانی امروزی ( به غیر از زبان آذری پهلوی گذشته ) زبانی غیر ایرانی است و طی قرون معاصر توسط حکام وقت به این سرزمین آورده شده است ولی به هر روی از دیدگاه ملت ایران زبان مادری هر منطقه ای شایسته احترام و آزادی کامل است . هم وطنان عزیز آذری ما با نگرشی به تاریخ می بینند که بسیاری از حکام ایران در پس از اسلام از این خطه آریای بوده اند ( سلجوقیان - قاجارها - غزنویان - صفوی ها . . . ) برای ملت ایران ارزش زبان کردی آذری و . . . همگی دارای اهمیتی بسیار است . این مقاله پژوهشی بود پیرامون پروژه ملت سازی برای اقوام ایران و شیوه خنثی کردن آن . امری که بسیار قابل توجه است و بایستنی است نه تنها مانع چنین رویاهای استعمارگرانه ای شویم بلکه باید بر ضد آن نیز اقدام نمیاییم . مهم ترین عامل در از بین بردن این فتنه انگیزی های ضد ایرانی تشکیل اتحادیه بزرگ اقوام ایرانی است که امید بسیار داریم با این رخ داد باردگیر ایران همچون زمان کوروش بزرگ متحد ترین کشور , دموکرات ترین کشور , برترین کشور آسیایی و حتی جهانی شود . این امر نیازمند یاری تک تک ما ایرانیان است . پس زنده با ملت ایران در یاری و سایه اقوام آریایی اش . ایدون و ایدون تر باد . پاینده ایران .
سرزمین و اقوام کهن تالش ضرورت الحاق دگرباره تالش به میهن خود تالشيها يکي از قديميترين اقوام ايراني هستند که در ايران و جمهوري اذربايجان ( ایران شمالی ) سکني دارند.سکونتگاه هاي کنوني قوم تالش عبارتند از: سرتاسر بخش جنوبي جمهوري موسوم به آذربايجان (اران) شامل شهرهاي: علي آباد،بيله سوار،جليل آباد،لنکران،آستارا و نيز بخش هاي شمال غربي ايران شامل شهرهايي همچون:اردبيل،آستارا،تالش و مناطق شمالي استان گيلان . البته بحث ما اينجا بيشتر در مورد تالشيهاي جمهوري اذربايجان است.جمعيت اين مردم چندان مشخص نيست در امار سال 1989 جمعيت انها چيزي حدود 500000 نفر ذکر شد ولي در 10 سال گذشته جمهوري اذربايجان از اعلام مقدار جمعيت تالشيها خود داري مي کند و حتي برخي از سران حکومتي اذربايجان منکر وجود تالشيها شده اند و مدعي اند که ديگر تالشي زباني وجود ندارد!که البته اين ادعايي بيجا و مسخره است.البته ان چيزي که در مورد جمعيت تالشيها تخمين زده مي شود چيزي بين 1 تا 1.5 ميليون نفر است.حداقل جمعيتي که ديگر ميتوان براي انها تخمين زد چيزي حدود 500000 نفر است. تالشيها علاقه اي فوق العاده به سرزمين مادري خود ايران دارند.در 150 سال گذشته هم 3 بار براي پيوستن به ايران قيام کرده اند از جمله در 1989 و بعد از استقلال از روسيه که البته با سرکوب حکومت ضد ايراني باکو همراه بود.تالشيها خود را از تبار کيخسرو مي دانند و علاقه اي وافري به داستاهاي شاهنامه فردوسي دارند زبان انها يکي از زبانهاي ايراني است که با فارسي نزديکي زيادي دارد.تالشيها مردمي دلاور هستندهردوت درباره اين مردم چنين نوشته است که تالش ها انسان هايي مهربان،مهمان نواز،شريف و وفادار به دوستان و اما بيرحم نسبت به دشمنان مي باشند.تالشيها عمدتا در طول تاريخ ايران حالتي مستقل براي خود داشته اند و دوست نداشته اند که تحت سيطره حکومت مرکزي باشند گويا نادر شاه افشار با انها در گيري هايي زيادي داشته است و تالشيها هم با توجه به روحيات خاص خود به هيچ عنوان تسليم او نشده اند از دوران نادرشاه به اين طرف تقريبا اين سرزمين از ايران فاصله گرفت و بالاخره طي عهدنامه هايي که بين ايران و روس در دوران قاجار بسته شد اين بخش از ايران جدا شد. تالشيها عمدتا مورد ازار و اذيت پان ترکها هستند و پان ترکها به انها لقب فارسهاي کوچولو داده اند و پيوسته انها را مورد تحقرقرار مي دهند و به خاطر تمايلاتي که انها نسبت به ايران دارند انها را جاسوسهاي ايران مي نامند .پان ترکها اجازه خواندن و نوشتن به زبان مادري را به تالشي نمي دهد و در راديو و تلويزيون اين کشور برنامه اي به زبان تالشي وجود ندارد در حاليکه برنامه هايي زيادي به زبان روسي وجود دارد!علاقه انها به ايران به حدي است که در تنها روزنامه خود امکان ندارد که روزي در ان مطلبي در مورد ايران ننويسند. در 1993 تالشيها به رهبري همت اوف اقدام به تشکيل جمهوري خود مختار تالشان کردند که با دخالت دولت باکو اين واقعه خنثي شدالبته تالشيها براي جلوگيري از خونريزي و برادرکشيهاي بيشتر با توجه به وقايع قره باغ از ادامه نهضت انقلابي خود منصرف شدند ولي هنوز مبارزات خود را ادامه مي دهند هم اکنون رهبرشان همت اوف در روسيه به سر مي برد.تالشيها اميد زيادي به حمايت دولت وقت ايران از انها دارند.ولي سياستهاي خارجي جمهوري اسلامي که بيشتر حول اسلام گرايي است توجه چنداني به وضعيت تالشي ها ندارد و عمده امور کارهاي فرهنگي جمهوري اسلامي حول مسجد سازي و حسينيه زدن و تبليغ عقايد حکومتي خود در اين کشور است«مشاركت در برگزاري مراسم اعياد اسلامي و مراسم وفات ائمه و مشاركت در مراسم تعزيه و نوحهخواني و احسان طعام در ماه محرم و شبهاي جمعه پس از دعاي كميل در مسجد تازه پير، تاسيس مركز بزرگ اسلامي در جمهوري آذربايجان! توسط سازمان تبليغات اسلامي، احداث و تكميل مسجد در نخجوان از سوي بنياد مستضعفان، اعزام حجاج آذربايجاني! به مكه با پرداخت 75% هزينة سفر آنان، تاسيس كميته امداد امام خميني شاخه باكو براي كمك به مستمندان اراني» از جمله کارهاي فرهنگي جمهوري اسلامي در چند سال اخير در اين کشور بوده است.!!!!! البته اميد است که رايزنان فرهنگي کمي هم به فکر گسترش فرهنگ ملي و زبان فارسي در اين کشور هم باشند و همينطور به وضع فرهنگي تالشي زبانها هم توجهي شايان داشته باشند. تاريخچه جمهوري خود مختار تالش مغانالهام محمداوف از زمان تحميل عهدنامه ننگين تركمنچاي و تجزيه ولايات قفقاز از پيكر ايـران و دو شقهشدن سرزمين تالش، تالشان تنها قومي بوداند كه به هواي وصل به موطن اصلي و مام ميهن ازلي خود ايـران، بارها به اشكال مختلف و گاه بـا خيزش و قيام عمومي صداي اعتراض خود را نسبت به مفاد عهدنامه مذكور به گوش عالم رساندهاند. چنان كه همه ميدانيم و اغلب بـا جزييات موضوع نيز به طريق مختلف آشنايي پيدا كردهايم، در سال 1993 نيز در منطقه تالشنشين آن سوي آستارا چاي، وقايعي رخ داد كه معني و مفهومش را در سه عبارت زير ميتوان خلاصه كرد: نيل به آزاديهاي دمكراتيك در شرايط پس از فروپاشي شوروي مقابله بـا انديشههاي پان تركيستي و حفظ هويت و اصالت ايرانيوقايع مذكور كه بـا نام تشكيل جمهوري خود مختار تالش مغان شناخته شده است، صرفنظر از ماهيت، هدف و مباحث نفي و يا تاييد، به عنوان فصلي از تـاريخ مردم تالش ثبت گرديده است و از آنجايي كه مردم مذكور بـا وجود 150 سال جدايي، هرگز ايراني بودن خود را فراموش نكرده، ميتوان گفت حادثه تالش مغان، مرتبط بـه تـاريخ معاصر گيلان و ايـران است و بايد مورد مداقهنظر قرار گيرد و روايت درستي از آن ثبت و براي آيندگان به يادگار گذاشته شود. مقاله ذيل نگاهي است از درون به چگونگي آغاز و پايان جمهوري تالش مغان، كه نويسنده آن الهام محمداوف يكي از فعالان عرصه آن حادثه، عضو حزب برابري، اقوام جمهوري آذربايجان ميباشد. ايشان از سال 1993 به عنوان تبعيد سياسي در آلمان به سر ميبرد و مقاله خود را در نشريه « تالش» كه در لنينگراد منتشر ميشود، به چاپ رسانده است. در اوايل ماه ژوئن سال 1993 در شهر گنجه بـا رهبري « صورت حسيناوف» حوادثي رخ داد. اولين كساني كه در كشور از « صورت حسيناوف» جانبداري كردند و به دفاع از او برخاستند. گروهي از نيروهاي ميهنپرست لنكراني بودند كه راس آنها سرهنگ بازنشسته « علياكرم همتاوف» قرار داشت. در بدو امر آنها خواستند كه در ميدان مركزي شهر لنكران تجمعي ]ميتينگي[ به پشتيباني از حوادث گنجه برپا كنند، اما حكومت محلي كه نمايندگان جبهه خلق بودند و مـردم از آنها نفرت داشتند، مانع برگزاري ميتينگ شدند. « علياكرم همت اوف» بـا طرفداران خود موقتا شهر را ترك نمود در همان حال واحد نظامي «17» كه در شهر لنكران مستقر بود، از همت اوف دفاع كرد و شوراي اوفسران او را به عنوان فرمانده گردان خود انتخاب نمود. در 15 ژوئن 1993، شوراي شهر لنكران در جلسه فوقالعاده خود نسبت به شهردار سلب اعتماد كرده و اختيارات وي را به « علياكرم همتاوف» واگذار كردند به همين شكل مخالفت مردمي و نظامي در شهر لنكران عليه حكومت شكل گرفت. در 21 ژوئن 1993، رهبري واحد نظامي «17» اطلاعيهاي خطاب به مـردم صادر كرد، در اين بيانيه آمده بود: « در اوضاع بحراني كه در نتيجه فقدان حكومت و هرج و مرج در كشور به وجود آمده است واحد نظامي (17) در مقابل مـردم احساس مسئوليت خود را درك كرده و تامين امنيت مـردم مناطق آستارا، لنكران، لريك، يارديلمي، ماسالي، جليلآباد و بيلهسوار را بر عهده خود گرفته و در اين منطقه جمهوري خود مختار تالش مغان را اعلام ميكند.» در تـاريخ 4 ژوئيه سال 1993 در شهر لنكران نشستي بـا شركت نمايندگان پارلماني، وزرا و ديگر مقامات عالي رتبه و روشنفكران سرشناس كه همگي از اهالي تالش مغان بودند برگزار شد. در اين نشست مسائل مربوط به اعلام جمهوري تالش مغان و اوضاعي كه در منطقه به وجود آمده بود مورد مذاكره و بررسي قرار گرفت و بعد در شرايط رضايت بخشي راههاي پيشبرد امور مربوط به تاسيس جمهوري خود مختار تالش مغان و برقراري نظم و امنيت مشخص شد و در آن نشست بـا در نظر گرفتن وخامت اوضاع سياسي و اجتماعي تصميم گرفته شد كه در اسرع وقت مجلس خلق جمهوري تالش مغان تشكيل شود. در 17 اوت، بـا توجه به موانع قابل تصور و غير قابل تصور، انتخابات خلق جمهوري خود مختاري تالش مغان برگزار شد و از هفت منطقه مذكور 216 نماينده از 250 نماينده انتخاب شده و در مجلس حضور ياوفتند. در نخستين جلسه به اتفاق آرا ايجاد جمهوري خود مختار تالش مغان در قالب جمهوري آذربايجان را تصويب كردند. و در جلسه بعدي لايحهي تدوين قانون اساسي آن جمهوري تصويب شد و « علياكرم همتاوف» به عنوان رئيس جمهور موقت جمهوري خود مختار تالش مغان و « فخرالدين عباس اوف» به عنوان رئيس مجلس خلق انتخاب گرديدند. همچنين ترتيب كار مجلس خلق مشخص شد و كميسيوني مامور تهيه و تدوين قانون اساسي گرديد و رنگ و آرم پرچم جمهوري خود مختار تالش مغان نيز مورد تصويب قرار گرفت و در مدت كوتاهي براي تثبيت اوضاع اقتصادي، اجتماعي، سياسي و تامين مواد اوليه غذايي مـردم، اقدامات فوري انجام گرفت و براي اولين بار در تـاريخ جمهوري آذربايجان درباره چگونگي انتخاب والي و معاون والي ولايات، اساسنامهاي تصويب شد. مجلس خلق روز انتخابات رياست جمهوري را مشخص كرد. اما تهاجمات حكومت مركزي، بعضي اشتباهات رهبري جمهوري خود مختار تالش مغان، نبود تجربه سياسي درحد لازم، عدم درك برخي از مـردم از مساله جمهوري خود مختار و ترس مـردم از شخصيت « حيدر علياوف» بر روند امور و اجراي تدابير اتخاذ شده مجلس خلق تاثير منفي ميگذاشت. تـا اين كه در تـاريخ 23 اوت سال 1993 بر اثر تهاجم گسترده نيروهاي دولتي و خودداري علياكرم همت اوف از درگيري مسلحانه و خونريزي، جمهوري خود مختار تالش مغان ساقط شد و همه رهبران آن رئيس جمهور، وزير دفاع و غيره و ... بيشتر از 20 نفر زنداني شدند و شمار زيادي نيز متواري گرديدند. طبق مصوبه مجلس ملي جمهوري آذربايجان، دادگاه عالي كشور، فعاليت حزب برابري ملل آذربايجان كه قبلا حزب خلق جمهوري تالش ناميده ميشد و رهبر ايدئولوژي جمهوري خود مختار تالش مغان و نيروي محركه آن بود و كارمند علمي فرهنگستان علوم آذربايجان « هلال محمداوف» آن را رهبري ميكرد، متوقف شد. اعضاي اين حزب تحت تعقيب قرار گرفته و براي رهبر آن حكم پيگرد صادر شد. بـا همه اين احوال به علت سانسور شديد رسانههاي جمهوري آذربايجان و محروم بودن جمهوري تالش مغان از امكانات تبليغاتي براي مـردم جهان و حتي بسياري از مـردم جمهوري آذربايجان، چگونگي وقايع مذكور ناشناخته ماند. به راستي در تابستان سال 1993 در سرزمين تالش چه اتفاقي رخ داد؟ علل اعلام جمهوري خود مختار تالش مغان چه بود و چرا ساقط شد؟ طبيعتا يكي از وظا مبارزه سياسي حزب برابري ملل آذربايجان براي ايجاد خود مختاري تالش « حزب برابري ملل آذربايجان» كه قبلا « حزب خلق تالش» بود، در اواخر سال 1989 به نام حزب رستاخيز تالش بنيانگذاري شده بود. هدف اصلي آن حزب دفاع از حقوق قومي تالشها در سطح دولت بود كه در آينده ميبايست براي ايجاد خودمختاري در اراضي هفت شهرستان جنوب جمهوري آذربايجان مبارزه ميكرد. برانگيزندگان و رهبران ايدئولوژي اين حزب، دانشجوياني بودند كه در دانشگاههاي پايتخت تحصيل ميكردند و نيز نمايندگان وطنپرست و روشنفكر رهبرشان هم « هلال محمداوف» بود. « هلال محمداوف» در سال 1959 ميلادي در روستاي تنگه رود منطقه آستاراي جمهوري آذربايجان در خانوادهاي روشنفكري متولد و بعد از اتمام تحصيلات دبيرستاني وارد دانشگاه دولتي باكو شد و به عنوان دانشجوي ممتاز رشته رياضي تحصيلات خود را به اتمام رسانده و بعد در فرهنگستان علوم جمهوري آذربايجان مشغول به كار گرديد. او زماني كه در فرهنگستان علوم اتحاد جماهير سوسياليستي شوروي مشغول گذراندن دوره كارآموزي علمي خود بود، فعاليت سياس خود را شروع كرد؛ 5 شماره از روزنامه « توليشي» (تالشي) يك شماره از روزنامه « تولشستون» (تالشستان)، چند بروشور و كتاب درباره زندگي و فعاليت « ذوالفقار احمدزاده» كه در اوايل قرن بيستم رهبر نهضت قوم تالش بوده است، منتشر كرد. در زمان اعلام جمهوري خود مختار تالش مغان، «جبهه خلق»، حزب حاكم آذربايجان بود. آن حزب به پانتركيستها منسوب و از طرف « حيدرعلياوف» ايجاد شده بود، تـا راه رسيدن او به حكومت را هموار كند. روند بعدي حوادث اين واقعيت را به خوبي به اثبات رساند. « هلال محمداوف» همراه بـا طرفداران خود هميشه ضد رهبري پان تركيست اين تشكيلات، يعني « ابوالفضل الچيبك» مبارزه ميكرد، او از سياست جبهه خلق آذربايجان مبني بر نقض آشكار حقوق اقوام غير ترك ]زبان[ در جمهوري آذربايجان انتقاد مينمود، به همين سبب او بارها از طرف ارگانهاي دولتي مخصوصا از طرف وزارت امنيت ملي و از طرف رسانههاي گروهي پانتركيست تحت فشار رواني و سياسي قرار داشت و مورد تهديد و انتقاد قرار گرفته بود ليكن او عليرغم همه فشارها، تهديدات و بهتانها در راه حفظ و اعاده حقوق دمكراتيك همه ]مردم جمهوري[ آذربايجان فعاليت ميكرد. بعد از شكست جمهوري خود مختار تالش مغان او مجبور شد كه آذربايجان را به مقصد روسيه ترك كند و در حال حاضر در روسيه زندگي ميكند. برنامه و اهداوف سياسي حزب برابري ملل آذربايجان ]كاربرد[ نام قوم يك و نيم ميليون نفري تالشها در سال 1938 ميلادي رسما ممنوع اعلام شده و تـا حال اسم آنان اعاده نشده است. (يعني در اسناد رسمي اجازه نميدهند كه قوم تالش در آن ذكر شود). در روند سرشماري عمومي نفوس در سال 1989 ميلادي، برگههاي صدهاهزار نفر مردمي كه قوميت خود را تالش نوشته بودند، در عرض دو روز تعويض گرديد و در قسمت مربوطه، مليت آذربايجاني نوشته شد، فقط بعد از اعتراضات مـردم به طور نمادين تعداد تالشها در جمهوري آذربايجان، بيست و يك هزار نفر ذكر شده است (در حالي كه فقط در بعضي از روستاهاي تالش، بيشتر از اين تعداد تالش زندگي ميكند). ارگانهاي دولتي ]جمهوري[ آذربايجان بـا بهانههاي مختلف اعضاي حزب برابري خلقهاي آذربايجان را تحت تقيب قرار داده و سعي كردهاند كه به هروجهي كلمه « تالش» از نظامنامه و برنامه اين حزب برداشته شود. رهبري حزب برابري ملل آذربايجان هيچوقت پنهان نميكرد كه هدف اين حزب ايجاد خودمختاري تالش در تركيب جمهوري آذربايجان است. تصادفي نيست كه در نظامنامه حزب مذكور كه در 12 مارس سال 1993 وزارت دادگستري جمهوري آذربايجان نيز آن را رسما تصديق كرده است، آمده كه اين حزب فعاليت خود را بر مبناي موازين حقوق بينالملل و بر اساس معيارهاي دمكراتيك حق تعيين سرنوشت ملتها و بر طبق قانون اساسي جمهوري آذربايجان ادامه ميدهد. لكن بـا توجه به اين موارد، اين حزب هيچوقت سعي نكرده است كه روند حوادث را به صورت مصنوعي ]غير طبيعي[ سرعت دهد بلكه كوشيده است كه براي فراهم شدن شرايط مناسب سياسي، اقتصادي و رواني براي تحقق تشكيل خود مختاري از مشي مبارزه دمكراتيك عدول نكند، از اين رو اعلام جمهوري تالش مغان در تابستان سال 1993 چندان غير منتظره نبود. نقل از : فرهنگ گيلان ـ سال پنجم ـ شماره 17 و 18 ـ بهار و تابستان 1382 وظيفه اصلي ميهن پرستان ايراني پيگيري وقايع مذكور است ما بايد در مورد اقوام ايراني تباري چون تالشيها كه تمايلات زيادي نسبت به ايران دارند حساسيتهاي بيشتري داشته باشيم.طبيعتا تالشيها مي توانند كمك شاياني در الحاق منطقه قفقاز و اران به ما داشته باشند.همينطور نبايد از نقش ديگر اقوام ايراني تبار اين سرزمين نظير لزگيها تاتها كردها و لاهيجها چشم پوشيد. تقريبا همه اين اقوام هم به مانند تالشيها از حكومت پان تركيستي باكو ناراضي اند و تمايلات زيادي به پيوستن به ايران دارند.همينطور مردمان مناطقي چون ايالت نخجوان هم توجه خاصي به ايران دارند و تبليغات پان تركها در ان مناطق گويا تاثيرات زيادي بر روي اين مردمان نداشته است. من فكر مي كنم اگر جمعيت همه اين اقوام را با هم جمع بزنيم حداقل به چيزي حدود دو ميليون نفر مي رسند كه خود مي توانند اهرام فشاري خوبي براي به زانو در اوردن خاندان علي اوف ها باشند. ما بايد توجه داشته باشيم كه الحاق سرزمينهاي قفقاز و اران به ايران بايد همراه با فرايندي مرحله به مرحله باشد و نبايد در اين مورد شتابزده عمل كرد.طبيعتا ما بايد ابتدا كار خود را از مناطقي چون تالشان و نخجوان شروع كنيم و با حمايت و تحريك اين اقوام ابتدا زمينه را براي فرو پاشي رژيم ضد ايراني باكو فراهم كنيم.من معتقدم حتي تشكيل جمهوري خود مختاري به نام تالشان در داخل مرزهاي اين كشور هم مي تواند به نفع ما باشد چون باعث مي گردد ما در مناطق شمالي خود با منطقه اي با فرهنگي ايراني و هم تبار خود هم مرز شويم و .اين خود امتياز مناسبي مي تواند باشد.تشليل يك جمهوري خودمختار به نام تالشان مي تواند ضربه بزرگي به پان تركها باشد.طبيعتا باقدرت گرفتن تالشيهادولت ضد ايراني باكو هم به ضعف و زوال خواهد رفت و ديگر نمي تواند سياستهاي ضد ايراني خود را ادامه دهد.همانطور كه در عراق با قدرت گرفتن كردها و شيعيان عراق پان عربهاي ضد ايراني ديگر نمي توانند بر ضد ايران توطئه كنندو به حال زوال رفته اند.حالا شما فرض بگيريد كه روزي تالشيها چنين قدرتي را در اين سرزمين به دست بگيرند و حتي مثل عراق كه يك كرد رييس جمهور اين كشور شد يك تالشي رييس جمهور شود.مطمئنا اين مي تواند نتيجه خوبي براي ما داشته باشد.پس حمايت از تالشيها و اطلاع از اوضاع انها بايد يكي از سياستهاي اصلي گروهاي پان ايرانيسم شود چون مسئله قره باغ و شكست افتضاح اميز دولت باكو از 200 هزار ارمني نشان داد كه دولت باكو توانايي زيادي براي مقابله با شورشهاي قومي را ندارد و با كوچكترين تكاني مي توان تماميت ارضي اين كشور غیر مشروعش را تهديد كرد. __________________
تاریخچه آذربایجان آذربایجان در دوران هخامنشیان به نام ماد نامیده میشد و از مهمترین و بزرگترین ایالتهای ایران به شمار می رفت. نام آذربايجان که به بخشي از سرزمين باستانی ايران اتلاق مي شود، از حدود 2400 سال پيش ، يکي از مشهورترين نامهاي جغرافيايي ايران ميباشد ودر هر دوره با حوادث تاريخي مهمي همراه بوده است آذربادگان ، آذربايگان وآذربايجان ، هر سه شکل در کتابهاي فارسی معروف است . آذربایجان در دوران هخامنشیان به نام ماد نامیده میشد و از مهمترین و بزرگترین ایالتهای ایران به شمار می رفت. در زمان داریوش سوم والی این ایالت آتورپات یا آتروپات نامی بود.پس از شکست داریوش سوم از اسکندر آتورپات از طرفداران اسکندر شده و بنابراین بر حکومت ماد کوچک باقی ماند(328 ق.م.) پس از اسکندرآتروپات موفق شد دولت کوچکی در آن سرزمین که بخشی از خاک ماد بود تشکیل دهد که بعد به نام او آتورپاتکان معروف شد(3)و پایتخت آن کنزک در جنوب تبریز کنونی بوده است هرودت میگوید:یونانیان کاپادوکیا را جزو سوریه می شمارند.پیش از ظهور دولت ایران مردم آنجا تابع حکومت ماد بودند که اکنون به دست کورش افتاده بود.حد فاصل میان امپراتوریهای ماد و لیدیا رود هالیس (قزل ایرماق کنونی در ترکیه)بود بحث درباره ی نام آذربایجان: استرابون جغرافی نگار یونانی که کتاب خود را در زمان اشکانیان پدید آورده است میگوید: چون اسکندر بر ایران دست یافت سرداری به نام آتورپات در آذربایگان برخاست و نگذاشت آن سرزمین که بخشی از ماد و به نام ماد کوچک معروف بود به دست یونانیان افتد.از آن پس سرزمین مزبور به نام آتورپاتکان خوانده شد آتورپاتکان از سه پاره ی آتور یا آذر و پات و کان برگرفته شده است که معنی آن سرزمین یا شهر آذرباد می باشد و اگر چه آذر بمعني آتش در زبان دري است نه پهلوي ولي در پهلوي آذر ، آتور تلفظ ميشود واتفاقا همانست که قسمت اول نام اصلي آذربايجان را که آتورپاتکان است را تشکيل می دهد وامروز مسلم است که نام آتورپاتکان که بمرور دگرگون شده بصورت ،آتوربادگان و سپس آذربادگان وسپس آذربايگان و در آخر آذربايجان نام گرفت. و از نام خانواده آتورپات گرفته شده که واژه ترکيبي پهلوي است معادل فارسي آن آذربد است به معني نگهدارنده آتش يا دارنده ی آتش يا مسئول وخدمتگزار آتش است ، زيرا که آتشکده ي آذرگشب (يا آتش مخصوص پادشاهان وارتشتاران ايران در همان خطه شعله ميکشيده واستاندار آذربايجان ، نگاهبان آتش مزبور نيز بوده است) و در دوران ساساني به آن کشور مغان مي گفتند با این حال کسروی بر این باور بود که آذربایگان از همه ی نامها درست تر است عرب ها آن را آذربيجان ميخواندند. محمد بن جرير طبري ضمن شرح فتح آذربيجان به دست تازی ها می نويسد : (( وچون نعيم بار دوم همدان را گشود وارواج رود سوي ري رفت، عمر بدو نوشت که سماک بن خرشه ي انصاری را به کمک بکيربن عبدالله به آذربیجان فرستد....))( در کتابهای ارمنی ،آذرباياقان وآذرباداقان هر دو را نوشته اند .آذربايجان به زبان يونانی ماتی نی ونويسندگان يونانی گازا گفته اند . برخي از مورخان،بناي اوليه ي شهر تبريز راه به خسروکبير،پادشاه ارمنستان که معاصر اردوان چهارم،پادشاه اشکاني بوده نسبت داده اند. مورخان ارمني وشرق شناسان ،براين باورندکه تبريز پيش از اسلام در سده هاي(3و4 ق.م) شهري معروف از شهرهای کهن ماد به نام تبرمئس بوده است. قديمی ترين اشاره به نام تبريز در کتيبه سارگن دوم شاه آشور در سال 714ق.م است . سارگن در اين کتيبه از شهري به نام اوشکايا که گويا اسکوي امروزي است ونيز از دژ محکمي به نام تاروئي ياد کرده که به احتمال قوی ، همان تبريز است . در سال 21 ه.ق که عربها بر ايران دست يافتند، تبريز قلعه نظامي کوچکي بود، ولي اردبيل اهميت بيشتري داشت . اولين حکومت مستقر در تبريز پس از اسلام خاندان روادي بود که اين شهر را پايتخت خود قرار دادند. پس از حمله هاي مغول،تبريز به دستور آباقاخان(663-680ه.ق) پايتخت رسمي ايلخانان شد. در زمان سلطان محمود غازان(694 ه.ق)تبريز را دردست گرفت .مسجد عليشاه ،ربع رشيدي وشنب غازان،در اين دوره ساخته شد. پس از مغولان وايلخانان، تبريز در دوران جلايريان وترکمانان وصفويان پايتخت رسمي شد.مسجد کبود از يادگارهاي دوران حکومت جهانشاه قرايوسف ترکمان (870 ه.ق) است. در دوران صفويان ،تبريز بارها به اشغال قوای مهاجم عثمانی درآمد وچندين بار به وسيله ي زلزله هاي وحشتناک (1050و1193 ه.ق) به کلی ويران وتمام آثار تاريخي آن نابود شدند.(1721 م : زلزله تبريز 80000 نفر جان سپردند- کوسينسکي صفحه 1864) در دوران قاجاريه ،تبريز مرکز استقرارعباس ميرزا ،نايب السلطنه ووليعهد نشين شد . درجنگهاي ايران وروسيه ،تبريز بارها مورد هجوم قواي بيگانه قرار گرفت واشغال شد. مبارزات مردم دلاور تبريز در برابر ترکان عثماني وروس ها درخشانترين فصل تاريخ ايران است. و اما در سال 1324 ه.ق تبريز در انقلاب مشروطيت ايران وسرگوني استبداد ،نقش مهمی به عهده داشت ومردم تبريز به پايمردي دلاوراني چون ستارخان، باقرخان، علي مسيو و... با استبداد به ستيز برخاستند و در 1299 ه.ش شادروان شيخ محمد خياباني ،عليه استعمار انگلستان در تبريز قيام کرد وقرداد وثوق الدوله وانگلستان را ملغي اخت .شادروان ثقة الاسلام شهيد راه استقلال وآزادي اين سرزمين به دست سربازان روسي در تبريز به دار آويخته شد. در سال 1325 ه.ش مردم تبريز عليه فرقه دموکرات آذربايجان قيام کردند واستقلال ايران محفوظ ماند. ۲- ب- تاريخچه ونام اروميه مرکز آذربايجان غربي: در برخي منابع از جمله مسالک وممالک استخري ،نام شهر ودرياچه چیچست به صورت اورميه آمده است. نام این شهر در سرياني وارمني متأخر (ormi , urmiya (اور به معنی شهر و میا یعنی آب نوشته می شود .علاوه بر آن تلفظ کنوني اين نام نيز توسط مردم بومي اين سامان ،بيشتر اورميه شنيده مي شود .بنابراين ضبط سنتي اين اسم به صورت اُرميه وياتحرير جديد آن بصورت اورميه است .(سرکانی.دکتر بهمن .اورمیه یا ارومیه .رشد آموزش جغرافیا .سال 5.شماره ی 18.ص55 غرب درياچه اُرمیه قبل از ديگر نقاط ايران،مورد توجه ملل ماقبل تاريخ قرار گرفته ودليل آن تپه های متعدد باستانی در اين ناحيه است. تپه های گوی تپه واقه در 6 کيلومتری جنوب شرقی اورميه با قديمی ترين تپه های بين النهرين، آسيای صغير وفلات ايران رقابت ميکند. بعلاوه منسوب داشتن زرتشت به اروميه و يا اينکه يک يا دو نفر از حواريون زرتشت که در تولد عيسی به بيت اللهم رفته بودند در اورميه مدفون اند،حاکی از آن است که اين ناحيه در گذشته از بزرگترين کانونهای مذهبی وعلمی بوده است وسرداران وامپراتوران روم جهت دست يافتن بر آذرخش بزرگ زرتشتيان (آذرگشسنب)وپايتخت تابستانی ساسانيان (گزنا)بارها از آن عبورکرده اند. پس از اسلام نيز اورميه دومين شهر آذربايجان پس از مراغه به شمار می رفت . از سده ی 15 ميلادی که ترکان عثمانی جايگزين امپراتوری روم شرقی شدند، باز اورميه به عنوان شهر سرحدی از اهميت بسيار زيادی برخوردار بود ودارای برج وباروی مهمی شد .برج سه گنبد از نشانه های آن است . ۳-اخلاق وعادتهای مردم آذربایجان : مردم آذربايجان باوجود هجوم های اقوام مخالف ،سنن بومی خود را حفظ کرده اند وبسياری از آداب ورسوم ايران کهن ، درميان مردم اين سامان به صورتهای گوناگون باقی مانده است. مردم آذربايجان در دوستی ثابت قدم،دربرار مشکلات شجاع ومقاوم هستند. از جمله خصلتهای آنان مهمان نوازی،سلحشوری ،آزادمنشی ،راستگويی ،مرزداري و تعصب مذهبی است (می توان به بابک خرمدين اشاره کرد که در دفاع از دين وکشور خود ايران چگونه چندين هزار عرب را نابود کرد) در تمام دوره های تاريخی ،احساسات وطن دوستی آنان ضرب المثل بوده است .قيامهای مدوام مردم اين استان در زمان جنگ های ايران وعثمانی وايران وروسيه و... از برجسته ترين فداکاريهايی است که در تاريخ ايران جاودان خواهد ماند ۴- نژاد مردم آذربايجان آذريها ، اصيل ترين افراد ايرانی واز نژاد آريايی هستند .اين قوم از نژاد آرين می باشند که زبان وخصوصيات کلی ايرانيان دوره هخامنشی ،اشکانی وساسانی را حفظ کرده اند. همانطور که بر همه روشن است مردم آذربايجان از بازماندگان و نوادگان مادها(شاخه ای از آريانهايی که به ايران آمدند) می باشند تا اينکه بمرور زمان در نتيجه ی تاخت و تاز ترک و مغول دسته های گوناگونی از اين نژاد در اين منطقه سکونت گزيدند و آميزشهايی بين نژاد اصلی و مهاجمان رخ داد با اين حال تيره های مهاجر به دليل کمی نفوس نسبت به ساکنان محلی نابود شده و تقريبا اصالت نژاد اوليه نگاهداری شد.(رضا . دکتر عنایت الله .آذربایجان و آران ص 11 پیش از ورود مادها به این سرزمین ، مردمی در آذربایجان غربی زندگی میکردند که بومی محل بودند وبه زبان خاصی سخن میگفتند .چون مهاجرت آریاها آغاز گشت،آنان بمانند بقیه بومی های ایران ،همانند لرها حکومت آریایی های مهاجر هم نژاد خود را پذیرفتند وبه تدریج آداب ورسوم وزبان يکدیگر را قبول کردند. زبان پارسی قدیم زبان پارسها وهخامنشیها وزبان پهلوی ویژه اشکانیان وساسانیان بود، وزبان اوستایی به وسیله ی مادها به کار میرفت که محل استقرار آنان آذربایجان ونواحی دیگر در غرب وشمال غرب ایران کنونی بود. (صفری،بابا.اردبیل در گذرگاه تاریخ،جلد2 ، تهران 1353 ،صفحه 57) از نوشته های نویسندگان سده های اسلامی ،چنین برداشت می شود که در قدیم زبان یا نیم زبانی که در آذربایجان سخن گفته می شده،شاخه ای از زبان فارسی بوده وآن را آذری می نامیده اند.چنانکه نیم زبانی که در اران رایج بوده ارانی میخواندند. در آن زمانها نشانی از زبان ترکی در آذربایجان واران وجود نداشت. مردم آذربایجان در گذشته به زبان آذری که یکی از زبانهای ایرانی بوده سخن میگفتند. این زبان مردم آذربایجان در گذشته به زبان آذری که یکی از زبانهای ایرانی بوده سخن میگفتند. این زبان مردم آذربایجان در گذشته به زبان آذری که یکی از زبانهای ایرانی بوده سخن میگفتند. این زبان مانند زبان کنونی آذربایجان وپیش از آن دارای لهجه های مختلف بوده است .زبان کنونی مردم آذربایجان از قالب ترکی وایرانی تشکیل شده است . گروهی از مردم آذربایجان به زبانهای هرزنی،کرنیگانی ، تاتی سخن میگویند که بعضی از زبانشانسان در اینکه لهجه ها رابتوان از بقایای زبان آذری دانست تردید دارند.(دبیران گروههای آموزشی جغرافیای استانها. جغرافیای کامل ایران،صفحه 179-180) ( می توان به طور خلاصه گفت که زبان ترکی فعلی رایج در آذربایجان زبانیست که به تدریج در طی چند مرحله و چند صد سال بر مردم این استان غالب شد .) برگرفته از وب سایت رسمی سازمان میراث فرهنگی و گردشگری
از سرزمینهای آران تا آذربایجان استاد عنایت الله رضا گذاردن نام آذربايجان بر سرزمين شمالي رود ارس در قفقاز كه در طول تاريخ تا سال 1918 ميلادي هرگز آذربايجان ناميده نميشد طي نيمه اول قرن بيستم و پس از آن، دشواريهايي پديد آورده است كه نميتوان ناديده گرفت. بنا به شهادت تاريخ و نوشتههاي جغرافينگاران باستان و مولفان عهد اسلامي، سرزمين شمال رود ارس كه نام «آذربايجان » بر آن نهادهاند آلبانيا و آلبان نام داشت. مولفان باستان چون استرابون و ديگران اين منطقه را آلبانيا، ارمنيانآلوانك (alvank) و آغوانك و ايرانيان ارانميناميدند. در عهد اسلامي و در ماخذ عربي اين نام به صورتهاي الران و اران آمده كه محتمل است صورتي از نام كهن اردان عهد پارتي باشد. ممكن است گفته شود سرزمين اران در گذشته بخشي از ايران بوده و مردم آن نيز قرابتهايي با ما دارند و گويش آنان به گويش تركي مردم آذربايجان نزديك است. هر گاه اين نكته را بپذيريم چنين پرسشي پديد ميآيد كه مگر گيلان و مازندران و لرستان و كردستان و خراسان و بلوچستان و خوزستان بخشي از اين كشور نيستند؟ چرا با اين وصف به صورتي جداگانه از آن سرزمينها ياد ميشود. طبرستان و گيلان دو سرزمين كنار يكديگر با لهجه و گويشي بسيار نزديك هستند و به تقريب زندگاني مشترك و همگوني داشتهاند. معهذا نام آن سرزمينها در كتابها و نوشتهها جدا از يكديگر آمده است. هيچ دليلي وجود ندارد كه گيلاني نام مازندران و مازندراني نام گيلان را برگزيند و از نام تاريخي خود صرفنظر كند زيرا كه با همه نزديكي، يكي نيستند. بلكه تفاوتهايي ميان آنها موجود است. در حالي كه همه ايراني هستند و به اين خانواده بزرگ تعلق دارند. ميان منطقه باستانی آذربايجان یا آتروپات و اران نيز نزديكيهاي بسیاری وجود داشته و دارد . ولي اين هرگز به معناي يكي بودن اين دو سرزمين نيست. محدوده جغرافيايي اين دو سرزمين را جغرافينگاران پيش از اسلام و عهد اسلامي مشخص كردهاند. ابنفقيه، ابن حوقل، ابوعبدالله بشاري مقدسي، اصطخري، ياقوت حموي، ابوالفداء و ديگران به صراحت اران و آذربايجان را از يكديگر جدا دانسته، مرز شمالي آذربايجان را رود ارس نوشتهاند. اين جغرافينگاران برجسته اسلامي حدود مرزها و شهرها و نواحي اين سرزمين را بر طبق نقشه معلوم و مشخص كردهاند به گونهاي كه جاي هيچ ترديدي باقي نميگذارد. اين دو سرزمين تختگاه و مراكز جداگانهاي داشتهاند. اصطخري با صراحت شهر پرتوه كهن يا برذعه، بردع دوره اسلامي را تختگاه اران و اردبيل را شهر مركزي آذربايجان نوشته است. گاه فرمانرواياني اين دو سرزمين را زير فرمان داشتند. ولي اين هرگز به معناي يكي پنداشتن آنها نبوده است. چنان كه در ادوار گذشته فرمانروايان طبرستان بر گيلان و فرمانروايان گيلان بر طبرستان حكم ميراندند. با اين وصف دو سرزمين مزبور جدا از يكديگر ذكر شدهاند و تاكنون نيز با همه نزديكي نام آنها جداگانه ذكر ميشود. در نيمه دوم سده 18 ميلادي سرزمين اران به صورت ملوكالطوايفي درآمد و به چند خاننشين و ملكنشين بخش گرديد كه از ميان آنها ميتوان به خاننشينهاي شكي، قبه، باكو، لنكران، گنجه، قراباغ و غيره اشاره كرد. ميرزا جمال جوانشير قراباغي مولف تاريخ قراباغ كه كتاب خود را پس از عقد قرارداد تركمانچاي در سال 1263/ 1847 ميلادي تاليف كرده، قراباغ را بخشي از اران ذكر كرده و به خط خود چنين نوشته است: « و اين ولايت قراباغ از جمله مملكت اران است». وي در مورد ولايتهاي اين منطقه مينويسد: « اين ولايتها ميان رود كر و ارس واقعند». همو در مورد نخستين شهر قراباغ و ديگر سخن پرتوه يا بردع چنين اشارهاي دارد: « اول شهري كه در ولايت قراباغ بنا شد شهر و قلعه بر دع است كه در سر رودخانه ترتر و در سه فرسخي رود كر واقع است و اهل آن شهر در قديم ارمني و يا غير ملت بودهاند». بدين روال جاي ترديد باقي نميماند كه اران از آذربايجان جدا و حد شمالي آذربايجان رود ارس بوده است و اران هرگز با نام آذربايجان ناميده نميشده است. پيش از آن كه نام آذربايجان بر اران و شيروان نهاده شود مآخذ روسيه تزاري تنها يك آذربايجان ميشناختند و آن آذربايجان ايران و يا آذربايجان راستين بود. در جلد نخستن دايرهالمعارف روسي كه به سال 1890 ميلادي بالغ بر يكصد و ]بيست و[ دو سال قبل در سنپترزبورگ به چاپ رسيد چنين آمده است: « آذربايجان به زبان پهلوي اتورپاتكان، به زبان ارمني ادربادكان، استان شمال غربي ثروتمند و صنعتي ايران است. آذربايجان از جنوب محدود است به كردستان ايران و عراق عجم، از غرب به كردستان تركيه و ارمنستان تركيه، از شمال به ارمنستان روس و جنوب قفقاز كه رود ارس آن را قطع ميكند.»1 هر گاه آذربايجان بر سرزمين شمال ارس اطلاق ميشد، جاي ترديد نبود كه در دايرهالمعارف مذكور چنان كه عنوان كردستان ايران و كردستان تركيه و يا ارمنستان تركيه و ارمنستان روس آمده است نام آذربايجان روس نيز ميآمد. مساحت و نامهاي شهرها كه در دايرهالمعارف يكصد سال پيش روسيه آمده منطبق با مساحت آذربايجان ايران و نام شهرهاي آن است. بنابراين به سهولت ميتوان دريافت كه تنها يك آذربايجان وجود داشته و آن آذربايجان ايران بوده است. پس از جنگهاي ايران و روس و الحاق قفقاز به روسيه مردم مسلمان قفقاز آرزو داشتند كه بار ديگر به ايران بپيوندند و در خانواده كهن خويش زندگي از سر گيرند. به همين دليل در جريان نهضت مشروطيت ايران شور و شعفي زايدالوصف از خود نشان دادند. متفكران، نويسندگان و شاعران قفقازي گرايش فراوان نسبت به نهضت مشروطه ابراز داشتند و حتي گروهي از رزمندگان آن سرزمين پاي در ميدان نبرد گذاردند و در صف مجاهدين مشروطه خواه با خود كامگان به پيكار برخاستند. ولي با شكست نهضت مشروطيت آرزوي آنان برآورده نشد. از اين رو در امپراتوري عثماني به جستوجوي حامياني برآمدند. گرايش مسلمانان قفقاز به سوي تركان از اين زمان آغاز شد. روشنفكران مايوس قفقاز در آغاز دو دسته شدند كه گروهي طرفدار ايران و گروهي طرفدار تركيه بودند. رفته رفته با ضعف دولت مركزي قاجار و نامراديهاي پيدرپي ايران وتقسيم كشور به مناطق نفوذ روس و انگليس،ياس و نوميدي بر گروه طرفداران ايران مستولي گشت. تركان نيز از اين حادثه بهره گرفتند و پس از انقلاب بلشويكي و آشفتگي امپراتوري روسيه در صدد تاسيس دولتي دست نشانده در قفقاز برآمدند. پيش از آن نيز تركان در چنين طريقي تلاش ميكردند. در سال 1911 در شهر باكو حزبي به نام مساوات تاسيس شد كه مورد حمايت تركان عثماني بود. سال 1917 كنگره مشترك حزب مساوات با حزب فدارليستهاي ترك برگزار شد. در اين كنگره دو جزب نامبرده متحد شدند و نام « حزب دموكراتيك فدراليستهاي مساوات ترك» را بر خود نهادند كه هدفشان متحد گردانيدن تركي زبانان در سايه قدرت دولت تركيه بود. سران حزب مساوات ابتدا با بلشويكهاي قفقاز از در دوستي درآمدند ولي سرانجام ميان آنها اختلاف افتاد و مساواتيان در 27 مه 1918 در تفليس دولتي تشكيل دادند و آن را «جمهوري آذربايجان» ناميدند. مقر آنان ابتدا شهر گنجه بود. ولي پس از تصرف باكو از سوي لشكريان ترك به فرماندهي نوري پاشا در 15 سپتامبر 1918، به اين شهر انتقال يافتند و در سايه حمايت لشكريان ترك دولت خود را مستقر كردند و حدود دو سال بر سرزمين اران و شيروان كه نام «جمهوري آذربايجان» بر آن نهاده بودند، حكومت كردند. اين وضع تا 28 آوريل 1920 ادامه يافت. در اين تاريخ بلشويكها به باكو حمله بردند و اين شهر را متصرف شدند و حكومت شوروي اعلام كردند. ولي دولت شوروي نيز از اين نام ساختگي دست برنداشت و آن را «جمهوري شوروي سوسياليستي آذربايجان» ناميد. آكادميسين بار تولد آورده است: « نام آذربايجان براي جمهوري آذربايجان از آن جهت انتخاب شد كه گمان ميرفت با برقراري جمهوري آذربايجان، آذربايجان ايران و جمهوري آذربايجان يكي شوند.» 2 و در جايي ديگر از همين اثر نوشت: « هر گاه لازم باشد نامي برگزيد كه سراسر جمهوري آذربايجان را شامل شود. در اين صورت ميتوان نام اران را برگزيد.» 3 گذاردن نام جمهوري آذربايجان بر اران از همان آغاز موجب اعتراض شديد ميهنپرستان ايران از جمله مرحوم شيخ محمد خياباني و يارانش شد. ولي چون اين نامگذاري صورت پذيرفته بود دموكراتهاي طرفدار خياباني در صدد تغيير نام آذربايجان ايران برآمدند و بر آن شدند تا نام اين استان را به نام « آزاديستان» بدل كنند. اين مطلب در كتاب تاريخ هيجده ساله آذربايجان به قلم احمد كسروي به روشني آمده است. 4 كسروي در كتاب شهرياران گمنام از گذاردن نام آذربايجان بر اران با شگفتي ياد كرده چنين نوشته است: «چرا برادران اراني ما در آغاز زندگاني ملي، پشت پا به تاريخ و گذشته سرزمينشان ميزنند و اين خود زياني است بزرگ و آن گاه تاريخ مانند چنين كار شگفت سراغ ندارد.» 5 پس از شهريور 1320 و ورود نيروهاي بيگانه به ايران، تحت حمايت ارتش سرخ حزبي به نام «حزب آذربايجان» در تبريز تاسيس شد كه اغلب مهاجران قفقازي و نيز مجريان سياست شوروي، به ويژه دست نشاندگان مير جعفر باقراف دبير كميته مركزي حزب كمونيست قفقاز گردانندگان آن بودند. مسئولان اين حزب نخست نغمه جدايي آذربايجان را پنهاني عنوان كردند و براي انجام مقاصد خويش زبان تركي را كه از چند قرن باز با مهاجرت تركان به مردم اين سرزمين تحميل شده بود، بهانه قرار دادند. كسروي مينويسد: «در نهان مقصودشان جدا شدن از ايران بود.» 6 سه سال و اندي بعد با كمك ماموران قفقازي حزب ديگري به نام « فرقه دموكرات آذربايجان» در 12 شهريور 1324 تاسيس شد. در ظاهر از اجراي قانون اساسي و تشكيل انجمنهاي ايالتي و ولايتي دم ميزدند، ولي در باطن هدفشان الحاق به جمهوري شوروي آذربايجان بود. گردانندگان انديشه الحاق، اصطلاح ساختگي آذربايجان شمالي و جنوبي را به كار گرفتند. حال آن كه شمال آذربايجان رود ارس بود و آن سوي ارس نامي ديگر داشت كه بدان اشاره شد. نوشتند كه « خلق آذربايجان جنوبي كه جزء لاينفك آذربايجان شمالي است مانند همه خلقهاي جهان چشم اميد خود را به خلق بزرگ شوروي و دولت شوروي دوخته است.» 7 مسئولان همين فرقه در تلگراف ديگري خطاب به ميرجعرف باقراف رئيس حزب كمونيست جمهوري شوروي آذربايجان چنين نوشتهاند: « از تاسيس فرقه دموكرات آذربايجان كه رهبري پيكار مقدس خلق آذربايجان در راه آزادي ملي و نجات قسمت جنوبي سرزمين زاد و بومي وطن عزيز ما آذربايجان را كه سالها است در زير پنجههاي سياه شووينيستهاي فارس دست و پا ميزنند، برعهده دارد. سه سال تمام ميگذرد.» 8 آنها به اصطلاح ساختگي فارس توسل جستند تا در مقابل آن اصطلاح خطاي ترك را علم كنند. اين چيزي شبيه اصطلاح عرب و عجم است. به راستي فارس كيست؟ آيا مردم گيلان، مازندران، لرستان، كردستان و بخشهايي از خوزستان و حاشيه كوير و ديگر نواحي ايران به پارسي سخن ميگويند؟ آيا ميتوان اصطلاح فارس را در مورد آنان به كار گرفت؟ بيگمان لهجه همگي آنها از شاخههاي زبان ايراني است و خود نيز ايراني هستند مگر آن اقوامي كه در نتيجه حوادث تحميلي زبان خود را در اين سرزمين از دست دادهاند و به تركي سخن ميگويند ايراني نيستند؟ باري متعاقب اين ماجرا اصطلاح « آذربايجان شمالي» و « آذربايجان جنوبي» با مهارت تمام در كتابها و ترجمههايي از زبانهاي تركي و روسي به منظور رسوخ اين انديشه خطا و مغرضانه در اذهان خوانندگان رواج يافت. گروهي دانسته يا نادانسته اين آتش را دامن ميزدند و ميزنند به عنوان نمونه اين اصطلاح نامعقول در كتابهاي تاريخي و جغرافيايي به چاپ رسيد و بعضي مترجمان ما نيز به تكرار آن پرداختند. تبليغ انديشه جدايي طلبي چندان قوت گرفت كه گروهي از نويسندگان به تحريف حقايق پرداختند و دروغهايشان در مطبوعات و كتابهاي ما نيز منعكس شد. در كتابي به نام تاريخ آذربايجان كه در سه جلد در باكو انتشار يافته است فصلي وجود دارد زير عنوان: « سيادت ايران بر آذربايجان و جنبش رهايي بخش مردم آذربايجان عليه اشغالگران ايراني در سالهاي 30 ـ 40 سده 18 ميلادي.» 9 آيا به راستي چنين بوده است؟ آيا آذربايجان همواره بخش مهمي از سرزمين و كشور ايران نبوده است؟ آيا ايرانيان اشغالگر بودهاند؟ آيا آذربايجانيان خود ايراني نبوده و نيستند؟ آنها چه پاسخي به اين پرسشها دادند؟ متاسفانه اين گونه مطالب نادرست مندرج در نوشتههاي مولفان قفقاز و روسي به فارسي ترجمه شده و در اختيار خوانندگان ما قرار گرفته است. يكي از نخستين نمونههاي موجود از اين نوع كتابها، زير عنوان گوشهاي از تاريخ ايران است. مولف كتاب به دروغ آسياي مركزي و قفقاز را «مستعمره ايران» در روزگار گذشته دانسته و سلطه روسيه تزاري بر اين نواحي را چنين توجيه كرده است كه چون روسيه تزاري از لحاظ اقتصادي و سياسي از ايران آن زمان پيشرفتهتر بود. بنابراين الحاق سرزمينهاي آسياي مركزي و قفقاز به روسيه تزاري پديدهاي مترقي بوده است. او در كتاب خود مينويسد: «داغستان، گرجستان، ارمنستان و آذربايجان هيچگاه سرزمين بومي ايران نبودهاند و فقط به طور موقت در نتيجه اردوكشيهاي استيلاگرانه ايرانيان توسط آنها اشغال شده است.» 10 در كدام يك از آثار مولفان و مورخان باستان ميتوان چنين دروغي را يافت؟ ما نسبت به آنان ادعاي ارضي نداريم ولي براي افشاي دروغ مولف كتاب گوشهاي از تاريخ ايران به سندي از پروكوپيوس مورخ رومي كه در جنگهاي روميان عليه ايرانيان شركت داشته است اشاره ميكنيم و آن گفتههاي نمايندگان مردم لازيكا و گلخيد گرجستان به خسرو انوشيروان است كه در آن از همكاري با روميان و جدايي از ايران ابراز پشيماني كرده، خسرو انوشيروان را به ياري و نجات خود فرا خواندهاند. پروكوپيوس در كتاب دوم فصل پانزدهم گفته آنان را چنين نقل كرده است: « اي پادشاه اگر قومي از فرط ناداني از دوستان خود رخ برتافته و به مردمي بيگانه پيوستهاند و پس از مدتي بر خطاي خويش آگاه كشته و با كمال شوق و مسرت به سوي دوستان ديرينه خود بازگشتهاند. بدان كه آن قوم مردم لازي هستند. زيرا اهالي گلخيد پيش از اين با ايرانيان دوست و يگانه بودهاند و خدمات شايان به ايشان نمودهاند، چنان كه تفصيل آن در كتب تاريخ درج است و برخي از اين كتب نيز فعلا نزد ما و برخي ديگر در خزانه كاخ شاهي ايران محفوظ است،اما از سوء اتفاق نياكان ما از روي ناداني يا به علل ديگري كه اصل آن بر ما مجهول است از ايرانيان بريدند و به روميان پيوستند. اينك ما و پادشاه لازيكا آماده شدهايم كه خود و كشورمان را به دست تو بسپاريم تا هر گونه كه خواسته باشي با ما رفتار كني. در عين حال خواهش ما از تو آن است كه در كار ما رسيدگي فرمايي و اگر ديدي كه ما از دست روميان جور و ستمي نكشيده و از روي ناداني و بوالهرسي به تو پناه آوردهايم فورا تقاضاي ما را رد كن و ما را از نزد خويش بران... ليكن اگر بر تو معلوم شد كه ما در ظاهر با روميان دوست و در باطن برده ايشان بودهايم و تا امروز جور و ستمي مافوق قوه و تحمل خويش از آنان كشيدهايم. آن گاه استمداد ما را بپذير... و چون دادگستري آيين ديرينه ايرانيان بوده است، ريشه اين ظلم و فساد را از سرزمين ما بركن.» اين مطلب كه حضور شما عرضه شد. جزيي از گفته سفيران مردم لازيكا است. آيا اين خود دليلي استوار بر رد گفته مولف شوروي پيرامون « اردوكشيهاي استيلاگرانه ايرانيان» نيست؟ اين مطلب را مورخي رومي كه دشمن ايران بوده نقل كرده است. در بسياري از صفحات اين نوع كتب به اصطلاح « آذربايجان شمالي» و « آذربايجان جنوبي» برميخوريم. مبلغان مذكور خواستهاند با طرح اين نامهاي ساختگي و دروغين چنين وانمود كنند كه گويا آذربايجان سرزميني است كه دو نيم شده است و بايد روزي به يكديگر محلق شوند. آن زمان بايد الحاق در سايه قدرت حكومت شوروي صورت ميگرفت. ولي امروز به تبليغات گذشته رنگ ديگري دادهاند؛ قدرتهاي غربي نيز در اين وادي گام نهاده و مبلغان آمريكايي پاي تركيه را به ميان كشيدهاند و آن را به صورت الگويي معرفي كردهاند. اينان در مورد سرزمين اران و مردم آن اصطلاح غلط آذري را به كار ميبندند. حال آن كه بايد مردم اران را اراني ناميد. آذري نامي است كه تنها مردم آذربايجان را بايد بدان نام ناميد. آذري عنواني است مشابه عنوان گيلاني، مازندراني و همانند آن. بنابراين هيچ ارتباطي ميان عنوان آذري و مردم اران وجود ندارد. و اما زبان هيچ يك از مردم آذربايجان و اران آذري نيست. آذري از زبانها و لهجههاي ايراني چون كردي، لري، گيلكي، مازندراني، بلوچي و بختياري و غيره است. هيچ رابطهاي ميان زبان آذري قديم و تركي وجود ندارد. هنوز در آذربايجان گروههايي هستند كه در كوهستانها سكني دارند و به لهجه آذري سخن ميگويند. آن چه مردم اران بدان تكلم ميكنند آذري يا اراني كهني نيست، بلكه يكي از انواع لهجههاي تركي است كه با زبان محلي در آميخته است. اكنون كه دولت جمهوري در سرزمين اران اعلام استقلال كرده است جا داشت كه از تجاوز به نام آذربايجان دست بردارد و نام تاريخي و راستين خود را برگزيند. متاسفانه دشمنان ايران در اوضاع و احوال كنوني از وجود اين نام دروغين بهره ميگيرند و به تبليغ مطالب نادرست و گمراهي مردم ناآگاه ميپردازند. جاي شگفتي است كساني در بعضي جمهوريهاي همسايه از طريق صداقت و صميميت منحرف ميشوند و گمان دارند كه مردم ايران از حقايق امور ناآگاهند. حال آن كه در واقع چنين نيست. ما همه چيز را ميبينيم و از نظر ميگذارنيم. طبعا دوستي امري يك جانبه نيست. اينك جا دارد برادران اراني ما نيز به حقايق توجه كنند و طريقي برگزينند تا رشته هاي مودت في مابين روز به روز مستحكمتر گردد. يادداشتها 1ـ صص 212ـ 213 2ـ مجموعه آثار، جلد دوم، ص 782 3ـ همان اثر، ص 703 4ـ احمد كسروي، تاريخ هيجدهساله آذربايجان، 2 جلد. جلد دوم، تهران، انتشارات اميركبير، 1357 ، ص 873 5ـ احمد كسروي، شهرياران گمنام، چاپ دوم، تهران 1335، ص 265 6ـ نامه پرچم، شماره 120، خرداد 1321 7ـ روزنامه آذربايجان، باكو، شماره 213، مورخ 23 آذر 1329 8ـ روزنامه آذربايجان، باكو، شماره 81، مورخ 17 شهريور 1327 9ـ تاريخ آذربايجان، جلد يك ، از انتشارات انستيتوي تاريخ آكادمي علوم آذربايجان شوروي، باكو 1958، ص 317 10ـ فتحالله عبداللهيف، گوشهاي از تاريخ ايران، ترجمه غلامحسين متين، تهران، انتشارات ستاره، 1356، ص 120
پيدايش اقوام ايراني ماد مادها، كه نقش مهمي در برانداختن دولت آشور داشتهاند، چگونه قومي بودهاند؟ پي بردن به اصل اين قوم، بدون شك، امري است كه رسيدن به آن دشوار است؛مادها اقوامي ايراني هستند كه در آذربايجان و كردستان ( شامل جمهوري آذربايجان - كردستان تركيه ايران سوريه و عراق و بخشي از ارمنستان ) سكني گزيده اند . نخستين اشارة به اين قوم در كتيبهاي است كه گزارش حملة شلمنصر سوم به سرزمين موسوم به پارسوا، در كوههاي كردستان ايران ، (سال 837 ق م) بر آن ثبت شده؛ از اخبار چنان بر ميآيد كه در اين ناحيه بيست و هفت امير و شاه، بر بيست و هفت ولايت كم جمعيت، حكومت ميكردهاند؛ مردم اين ولايتها را آمادها يا مادها ميناميدهاند. مادها از نژاد هند و اروپايي به شمار ميروند و محتمل است كه در تاريخ هزار سال قبل از ميلاد از كنارههاي درياي خزر به آسياي باختري آمده باشند. در زند اوستا، كتاب مقدس پارسيان، يادي از اين زادگاه قديمي ميشود، و مانند بهشتي توصيف ميشود: سرزميني كه آدمي جواني خود را در آن گذرانده، مانند خود ايام جواني، زيباست، به شرط اينكه شخص ناچار نباشد دوباره در آن سرزمين يا در آن ايام زندگي كند. چنان به نظر ميرسد كه مادها، در ضمن كوچكردنهاي خود، از بخارا و سمرقند گذشته، و از اين نواحي، رفته رفته، رو به جنوب سرازير شده و پس از رسيدن به پارس، در آن سكونت اختيار كرده بودند. اين قوم، در كوههايي كه به عنوان جايگاه خود در ايران انتخاب كرده بودند، مس، آهن، سرب، سيم و زر، سنگ مرمر، و سنگهاي گرانبها بدست آوردند. و چون قومي نيرومند بودند و زندگي ساده داشتند، به كشاورزي بر دشتها و دامنة تپههاي منزلگاه خود پرداختند و زندگي آسودهاي براي خويش فراهم ساختند. در اكباتان (يعني محل تلاقي چند راه)، كه در درة زيبايي قرار گرفته و آبي كه از ذوب شدن برف كوهها به دست ميآمد سبب حاصلخيزي آن بود، نخستين شاه ايشان ديااكو پايتخت اول خود را بنا نهاد و آن را با كاخي شاهانه، كه بر شهر مسلط بود و نزديك دو كيلومتر مربع وسعت داشت، آراست. بنا بر روايتي كه در كتاب هرودوت آمده – ولي روايت ديگري آن را تأييد نميكند – ديااكو از آنجا به قدرت رسيد كه به عدالت اشتهار يافته بود؛ و چون به قدرتي كه ميخواست رسيد، به استبداد و خودكامگي پرداخت. يكي از فرمانهاي وي آن بود كه «هيچ كس به حضور شاه بار داده نشود، و مردم تنها به وسيلة پيامآوراني مطالب خود را به عرض او برسانند؛ ديگر آنكه كسي حق خنديدن يا آب دهان بر زمين انداختن در برابر شاه را ندارد. هدف وي از مقرر داشتن اين تشريفات براي شخص خود… آن بود كه مردم، كه از ديدن وي محروم بودند، طبيعت او را از طبيعت خود جدا بدانند». مردم قانع ماد، كه زندگي طبيعي داشتند، با پيشوايي اين شاه نيرومند شدند؛ و بنا بر تأثير عادت و محيط زندگي خويش، جنگ آزمودگي و تحمل بر سختيهاي جنگ پيدا كردند، و به صورت خطري درآمدند كه پيوسته دولت آشور را تهديد ميكرد. دولت آشور بارها بر سرزمين ماد حمله كرده، هر بار چنان پنداشته بود كه ماد چنان شكست خورده كه ديگر ياراي برابري با آن را ندارد، ولي بعدها معلوم شده بود كه مردم اين سرزمين از مبارزه براي بدست آوردن آزادي خسته نميشوند. بزرگترين پادشاه ماد، هووخشتره، توانست، با ويران كردن شهر نينوا، به اين كشمكشها پايان بخشد. اين پيروزي، خود، محرك وي شد كه لشكريانش را در آسياي باختري پيش براند و به دروازههاي سارديس برسد؛ و اگر كسوفي واقع نميشد، هرگز از آنجا باز نميگشت. دو پيشوا، كه با يكديگر در حال جنگ بودند، هر دو اين پيشامد آسماني را نذير آسماني پنداشتند و با يكديگر پيمان صلحي بستند، و براي استواري آن جرعهاي از خون يكديگر نوشيدند. هووخشتره، سال بعد از اين حادثه، از دنيا رفت؛ اين پس از آن بود كه در زمان پادشاهي خود كشور ماد را، از صورت ايالت تحت تصرف كشور ديگري، به صورت امپراطوري بزرگي درآورد كه آشور و ماد و پارس را شامل بود. يك نسل پس از وي امپراطوري برچيده شد. اين دولت با اينكه فرصتي پيدا نكرد كه بتواند در بناي مدنيت سهم بزرگي داشته باشد ولي راه را براي برادر ديگر آريايي خود يعني پارس باز و هموار ساخت. قانون اخلاقي پارسيها – كه در زمان صلح صميمانه به كشاورزي بپردازند، و در جنگ متهور و بيباك باشند -، و نيز مذهب زردشتي ايشان و اعتقاد به اهورمزدا و اهريمن و سازمان پدرشاهي، يا تسلط پدر در خانواده، و تعدد زوجات و مقداري قوانين ديگر پارس – كه از شدت شباهت با قوانين ماد سبب آن شده است كه در اين آية كتاب دانيال: تا موافق شريعت ماديان و پارسياني كه منسوخ نميشود» ذكر آنها با هم بيايد – همه ريشة مادي دارد. از ادبيات و هنر اين قوم يك پاره سنگ يا يك نامه هم بر جاي نمانده است. انقراض دولت ماد بسيار سريعتر از تشكيل آن صورت گرفت. اژدهاك يا ايشتوويگو، كه به جاي پدر خود هووخشتره به تخت سلطنت نشست، يك بار ديگر اين حقيقت را اثبات كرد كه حكومت سلطنتي همچون بازي قماري است، و در وراثت سلطنت، هوشمندي مفرط و جنون، متحد نزديك به يكديگر به شمار ميروند. اين شاه براحتي بر تخت سلطنتي كه به ميراث برده بود نشست، و به عيش و نوش و لذت بردن از آنچه نصيب وي شده بود پرداخت. مردم نيز، به تقليد از او، از پيروي دستورهاي اخلاقي خشك و روش زندگي ساده و خشني كه داشتند دست برداشتند و رفته رفته آنها را فراموش كردند؛ ثروت به اندازهاي ناگهاني به چنگ ايشان افتاده بود كه فرصت بهرهبرداري عاقلانه از آن را نداشتند. مردم طبقات بالاي اجتماع بندة مد و زندگي تجملي شده بودند؛ مردانشان شلوارهاي قلابدوزي شده ميپوشيدند، و زنان خود را با غازه و جواهر ميآراستند؛ حتي زين و برگ اسبان را نيز با طلا زينت ميدادند. قوم سادهاي كه پيش از آن از راه چوپاني زندگي ميكردند، و از سوار شدن بر ارابههاي خشكي كه چرخهاشان جز گردههاي ناهموار بريده شده از تنة درختان نبود لذت ميبردند، اكنون كارشان آن بود كه بر ارابههاي گرانبها سوار شوند، و از مجلس جشني به مجلس ديگر بروند. نخستين شاهان ايشان به دادگستري بر خود ميباليدند، ولي ايشتوويگو، كه روزي نسبت به هارپاگ خشمناك شده بود، دستور داد از تن بيسر و دست فرزند او خوراكي فراهم آوردند و پدر را مجبور كردند كه گوشت تن فرزندش را بخورد. هارپاگ فرمان را اجرا كرد و گفت هر چه شاه امر فرمايد ماية شادي او ميشود؛ ولي كينه را دردل خود نگاه داشت و بعدها به كمك كوروش برخاست تا ايشتوويگو را خلع كند. كوروش جوان، فرماندار ولايت انشان (شامل خوزستان و بختياري)، كه در فرمان ماديان بود، عليه شاه زن صفت و ستمگر اكباتان قيام كرد؛ خود مادها از پيروزي وي بر اين مردم خودكامه شاد شدند و به شاهي او خشنودي نمودند: و تقريباً هيچ كس با او از در مخالفت در نيامد. تنها يك جنگ كافي بود تا دولت فرمانرواي ماد و حاكم بر ايران به صورت فرمانبردار يك فرد پارسي درآيد؛ پس از آن، دولت پارس رفته رفته كارش به جايي رسيد كه تمام خاور نزديك را به زير فرمان خود درآورد. كوروش بر پادشاهي ماد خاتمه داد و يك كشور متحد از پارس و ماد و پارت تشكيل داد كه ايران كنوني نام دارد . ايران به معناي سرزمين آريايي است كه بخش زيادي از آن توسط بيگانگان اشغال شده است . كوروش يكي از كساني بود كه گويا براي فرمانروايي آفريده شدهاند و، به گفتة امرسن، همة مردم از تاجگذاري ايشان شاد ميشوند. روح شاهانه داشت و شاهانه به كار برميخاست؛ در ادارة امور به همان گونه شايستگي داشت كه در كشور گشاييهاي حيرتانگيز خود؛ با شكستخوردگان به بزرگواري رفتار ميكرد و نسبت به دشمنان سابق خود مهرباني ميكرد. پس، ماية شگفتي نيست كه يونانيان دربارة وي داستانهاي بيشمار نوشته و او را بزرگترين پهلوان جهان، پيش از اسكندر، دانسته باشند. ماية تأسف آن است كه از نوشتههاي هرودوت و گزنوفون نميتوانيم اوصاف و شمايل وي را طوري ترسيم كنيم كه قابل اعتقاد باشد. مورخ اول، تاريخ وي را با بسياري داستانهاي خرافي درهمآميخته، و دومي كتاب خود كوروپايديا (=تربيت كوروش) را همچون رسالهاي در فنون جنگ نوشته، و در ضمن آن خطابهاي در تربيت و فلسفه آورده است؛ گزنوفون چندين بار در نوشتة خود كوروش را با سقراط اشتباه كرده و احوال آن دو را با هم آميخته است. چون اين داستانها را كنار بگذاريم، از كوروش جز شبح فريبندهاي باقي نميماند. آنچه به يقين ميتوان گفت اين است كه كوروش زيبا و خوشاندام بوده، چه پارسيان تا آخرين روزهاي دورة هنر باستاني خويش به وي همچون نمونة زيبايي اندام مينگريستهاند؛ ديگر اينكه وي مؤسس سلسلة هخامنشي يا سلسلة «شاهان بزرگ» است، كه در نامدارترين دورة تاريخ ايران بر آن سرزمين سلطنت ميكردهاند؛ ديگر آنكه كوروش سربازان مادي و پارسي را چنان منظم ساخت كه به صورت قشون شكستناپذيري درآمد؛ بر سارديس و بابل مسلط شد؛ و فرمانروايي اقوام سامي را بر باختر آسيا چنان پايان داد كه، تا هزار سال پس از آن، ديگر نتوانستند دولت و حكومتي بسازند؛ تمام كشورهايي را كه قبل از وي در تحت تسلط آشور و بابل و ليديا و آسياي صغير بود ضميمة پارس ساخت، و از مجموع آنها يك دولت شاهنشاني و امپراطوري ايجاد كرد كه بزرگترين سازمان سياسي قبل از دولت روم قديم، و يكي از خوش ادارهترين دولتهاي همة دورههاي تاريخي به شمار ميرود. آن اندازه كه از افسانهها برميآيد، كوروش از كشورگشاياني بوده است كه بيش از هر كشورگشاي ديگر او را دوست ميداشتهاند، و پايههاي سلطنت خود را بر بخشندگي و خوي نيكو قرار داده بود. دشمنان وي از نرمي و گذشت او آگاه بودند، و به همين جهت در جنگ با كوروش مانند كسي نبودند كه با نيروي نوميدي ميجنگد و ميداند چارهاي نيست جز اينكه بكشد يا خود كشته شود. پيش از اين- بنا به روايت هرودوت- دانستيم كه چگونه كرزوس را از سوختن درميان هيزمهاي افروخته رهانيد و بزرگش داشت و او را از رايزنان خود ساخت؛ نيز از بخشندگي و نيكي رفتار او با يهوديان سخن گفتيم. يكي از اركان سياست و حكومت وي آن بود كه، براي ملل و اقوام مختلفي كه اجزاي امپراطوري او را تشكيل ميدادند، به آزادي عقيدة ديني و عبادت معتقد بود؛ اين خود ميرساند كه بر اصل اول حكومت كردن بر مردم آگاهي داشت و ميدانست كه دين از دولت نيرومندتر است. به همين جهت است كه وي هرگز شهرها را غارت نميكرد و معابد را ويران نميساخت، بلكه نسبت به خدايان ملل مغلوب به چشم احترام مينگريست و براي نگاهداري پرستشگاهها و آرامگاههاي خدايان، از خود، كمك مالي نيز ميكرد. حتي مردم بابل، كه در برابر او سخت ايستادگي كرده بودند، در آن هنگام كه احترام وي را نسبت به معابد و خدايان خويش ديدند، بگرمي برگرد او جمع شدند و مقدم او را پذيرفتند. هر وقت سرزميني را ميگشود كه جهانگشاي ديگري پيش از وي به آنجا نرفته بود، با كمال تقوا و ورع، قربانيهايي به خدايان محل تقديم ميكرد.
مقاله ای اخیرأ خواندم که نه تنها هیچ سندی حسابی نداشت بلکه بجای بررسی اسنادهای گوناگون، اغلب به اسنادی که خود پان ترکیستها ساخته بودند در آن استناد میشد. لذا ما به چند بخش این مقاله طولانی پاسخ دادیم هرچند این مقاله مغرضانه تنها برای برانگیختن احساسات برای اشرار پان ترکیست نوشته شده است و هیچ پایه علمی ندارد. همچنین یکی از دوستان آذربایجانی به نام دکتر البرز فلاح زاده پیامی در مورد آن مقاله بی پایه برایم فرستاد که آن را بدون کم و کاست در آخر این نوشتار درج میکنم. وی دیدگاه شاهدان عینی از ماجرای 21 آذر را گزاش داده است. این مقاله این چنین آغاز میشود: «جمعیت ترکان ایران چقدر است؟ بر اساس اطلاعات منبع زبان شناسی sil[1] ترکیب جمعیتی ایران در سال 1998 به صورت زیر بوده است:جمعیت کل ایران بر اساس آمار دولتی 65,758,000 متکلمین زبان ترکی آذربایجانی قشقاییها (ترکی آذربایجانی) متکلمین ترکی خراسانی ( نزدیک به ترکی آذربایجانی) متکلمین زبان ترکی ترکمنی 23,500,000 1,500,000 400,000 2,000,000 متکلمین زبان فارسی* 22,000,000 متکلمین زبان لری* 4,280,000 متکلمین زبان کردی و کرمانجی* 3,450,000 متکلمین زبان گیلکی* 3,265,000 متکلمین زبان مازندرانی* 3,265,000 متکلمین زبان عربی 1,400,000 متکلمین زبان بلوچی* 856,000 متکلمین زبان تالشی و تاکستانی* 332,000 متکلمین زبان ارمنی 170,800 بقیه زبانها 700,000متاسفانه تاکنون سرشماری رسمی و درستی برای تعیین ترکیب جمعیتی ایران صورت نگرفته و آمارهای موجود اکثراً مغرضانه و در جهت کم نشان دادن جمعیت ملتهای غیر فارس در ایران بوده است. بر اساس آمار تقریبی فوق جمعیت ترکان آذربایجانی بدون در نظر گرفتن ترکان ترکمنی 25،400،000 نفر (62/38% جمعیت ایران) بوده واکثریت نسبی این کشور را تشکیل می دهند که این رقم را تا 30 میلیون نفر نیز تخمین زده اند. جمعیت فارس زبانها نیز 22 میلیون نفر می باشد. بر اساس این آمار جمعیت ترکهای ایران حدود27،400،000 نفر می باشد و کل متکلمین زبانهای خانواده ایرانی (نه لهجه ها یا گویشهای فارسی! که با علامت * مشخص شده است) 37،500،000 می باشد. پس ایران نه فقط سرزمین ملت فارس بلکه سرزمین ملتهای مختلف ترک و کرد و عرب وفارس و بلوچ و عرب و ... است. لازم به ذکر است که حدود 8 میلیون ترک آذربایجانی در جمهوری آذربایجان، بیش از 500،000 نفر در ترکیه وحدود یک میلیون نفر در عراق (عمدتا شهر کرکوک و اطراف آن) زندگی می کنند. ترکان آذربایجانی در شهرهای مختلف ایران و به خصوص استانهای آذربایجانشرقی ، آذربایجانغربی، اردبیل، زنجان، همدان، قزوین، تهران و مرکزی و بخشهائى از استانهاى گيلان، كردستان و كرمانشاهان زندگی می کنند. بخش عمده ملت ترك در جنوب ايران دراستانهاى فارس، اصفهان، بوشهر، كرمان، چهار محال و بختيارى و استانهاى مجاور و عمده ملت ترك در شمال شرق ايران در استانهاى خراسان شمالى، خراسان رضوى، گلستان و مازندران ساكنند[23]ּ بعد نيست بدانيم كه كشور ايران از بابت جمعيت تركها بعد از تركيه در رتبه دوم قرار دارد و تهران نيز بعد از استانبول دومين شهری است كه بيشترين جمعيت ترك را در خود جای داده است.» در پیام دکتر البرز به سستی این آمار بالا اشاره شده است. اما بد نیست که بدانیم که نخست بختیاری و لری و شمالی.. همه زبانهایی هستند که گویندگانشان همدیگر را میفهمند. نگارنده که خود از شهر کرمانشاه است و کردی کرمانشاهی را میداند، میتواند به طور یقین نظر بدهد که زبان کردی کرمانشاهی هم به فارسی بسیار نزدیک است. همه اینها نشانگر آنست که قوم ایرانی حتی با منبع بالا در اکثریت هستند.