[h=2]بادام های تلخ و ابر های غمگین[/h] فکرهای تلخ و غمگین را / به باد بده / در عوضِ / یک ذهن سفید ذهن من پُراست از فکرهای تلخ؛ ذهن تو پر از فکرهای غمگین! نمی دانم فکر آدم غمگین باشد بهتر است یا تلخ . تو به دستمال های اشکی، به آسمان ابری فکر میکنی؛ مثل عصرهای جمعه، دلگیر و کم حوصله.من به بادام های تلخ فکر میکنم؛ به بیدار شدن در تنهایی با زنگ بیموقع تلفن و تبخال های ناخوانده. من به چای های غلیظ ناشتا و دهان باز قندانی که فقط خاکِ قند دارد، فکر میکنم. تو آنقدر غمگین بوده ای که تلخ بودن را یادت رفته و من آنقدر تلخ که غمگین بودن را. تو از این غمگینی تکراری خسته ای و من از این تلخی بی پایان. چرا محض تنوع هم که شده، غم های تکراری ات را به من نمیدهی و در عوض تلخی تکراری مرا مزمزه نمیکنی؟ اصلاً چرا یک صبح زود -وقتی آدم و عالم در خواب نازند- این غم تلخ را با دستهای کوچکمان در پای بلندترین درخت خیابان چال نکنیم؟ یا چرا نگذاریم باد -باد گریزپا- دلشوره های ریز و درشتمان را با خود ببرد؟ که من بمانم و تو و یک ذهن خالی از اتفاق! که زندگی را درست از همانجا که رها کرده بودیم، از سر بگیریم و کتانی به پا تا ته پرهیجان ترین اتفاق ها بدویم. فکرش را بکن! درست همان لحظه که من چایم را با خنده های بچه های کوچه شیرین میکنم، تو در بالکن نشسته باشی و به صدای بال پرنده هایی که روز تعطیل را برای گردش انتخاب کرده اند، گوش بدهی؛ آنقدر رها که اگر کسی ازما سراغ یک ذهن غمگین یا تلخ را بگیرد، بی آنکه وانمود کرده باشیم، بگوییم: نمیدانیم!