[h=2]دلم گرسنگی میخواهد...[/h] خواستنِ یک تکه / فقط یکتکه زندگی / یعنی که زنده ای! دلم میخواهد گرسنه باشم. گرسنه ی بیرون زدن و پیاده روی تا سرِ خیابان برای خریدن روزنامه. دلم پیاده رویی را میخواهد که بوی عطرهای خنک میدهد. دلم میخواهد گرسنه باشم. گرسنه ی بوی ویترین ها و پارچه های رنگارنگ. گرسنه ی شب هایی که زودتر از موعد سرمیرسد و ماه را میشود شش بعدازظهر از پنجره ی اتاق دید. گرسنه ی خواندن یک کتاب معمولیِ جایزه نبرده در لحظه های آخر شب. دلم میخواهد گرسنه باشم. گرسنه ی حتی نان های مانده ی وسط سفره. گرسنه ی بیسکوئیت های کم طرفدار ساقه طلایی که همیشه در طبقه ی اول کابینت می ماند، ترش میشود و کسی نگاهش نمیکند. دلم اتفاقی را میخواهد که کوچک است، اما می تواند مرا از دست سیری متورم دایره ی تکرار نجات دهد. گرسنگی اتفاق بزرگی است. من سیرم. در روزی که حواسم نبوده، مبتلا به سیری شده ام و این سیرشدن لذت همه چیز را از من گرفته. سیر که باشی، دستت نمیرود برای پرکردن یک لیوان چای! سیر که باشی، همه چیز برایت بی رنگ و بو میشود و دیگر آدم های با ماشین های کوچک و کیف پول های کوچک را دوست نخواهی داشت. سیر که باشی نقشه ای میکشی با خط های پررنگ سیاه و بدا به حال کسی که پایش از خط بیرون بزند! سیری، منظره ی سفید را از من میگیرد، برف بازی و ساختن آدم برفی در کوچه های تنگ را از من می گیرد، مرا از من میگیرد و از من موجود بی خاصیتی می سازد که دیگر هیچ چیز به وجدش نمیآورد. دلم گرسنگی میخواهد و ضعفی که آدم را بکشاند به دنبال چشیدن. آه که چه نعمت بزرگی است این گرسنگی