« مکتب دار بزرگ عرفان ایران یا شیخ احمد جامی» « شیخ احمد جامی» عرفان ایران و اندیشه های عظیم در مکتب عرفان به عنوان یک مبارزه منفی که نقشی بسیار شگرف و مثبت ایفا کرده علیه اشغالگران تازی و مغولی و تاتار و سلطه ایشان بر سئون مختلف اجتماعی کشور ما تجلی کرده و با استواری بر مایه های اندیشه ایرانی و اتکاء بر عمق افکار گران هندوئیسم و ملهم از تعالیم بخردانه و مقدس اسلامی فلسفه اسلام را بنحو گسترده ای جلوه و جلا داده است. عرفان در دوره مظلم و وحشت بار تسلط خلفای عرب و حکام ظالم و جابر مزدور ایشان بر خاک ایران با عمق سایه خود و جهات اعجاب آور و طنین روشن خویش بیداری و هشیاری و بشر دوستی را بشارت داده همانند موسیقی دلکشی که روشنتر از مقیاسهای متعارف ما است صدای بخردی و آزادگی و امید و ایمان سر داده است . عرفان از همان آغاز تسلط اعراب و از اعماق تاریخ اسلام سرچشمه می گیرد و طی سالها پس از پیمودن سرزمینهای گوناگون و بگیرها و مردابهای بی حاصل تاریخ سرانجام بدریاهای فیاض و عظیمی از اندیشه و انسانیت مثل : سنایی – عطار – مولانا – حلاج و حافظ و بسیار کسان دیگر داخل می شود مردانی مرد که از وادی مظلم جهان محسوس گذشتند . هفت شهر عشق را گشته و بخود بازگشته و سپس آنرا در تقدس انسانی خویش در درون خود یافته اند . در این غایت مطلوب که زندگی جاوید و بی بعد و همه جا گیری است ، به تمجید حق و ستایش مکارم اخلاقی انسانی : به شکوه مردمی و مردانیگ پرداخته و با ناروائیها و نابخردیهای کینه ور و گستاخ جنگیده اند. شخصیت شیخ جام این مرد سترک که از نخستین متفکران ایرانی در طریق عرفان و تصوف همچنین بعنوان پیشوای مبارزه فکری با سنن تازی و صاحب سخنی دانشمند و مطلع می باید ارج نهاد . شیخ جامی از نخستین متفکران اندیشه های متعالی عرفانی است و بسیاری بر این عقیده اند ابداع عرفان از اوست . آنچه اکنون از این دانشمند بزرگ باقی است اقوال پراکنده تذکره نویسان است ، در مورد او که بعلت اختلاف نمی توان بر آنها اعتنا کرد و بجز نقل قول از وی و تذکار افکار او اثری را بطور متقن نمی توان به او نسبت داد . اما همین ها که از او روایت شده مبین کامل افکار متعالی مردی است که هرگز خم نشد جز به پیشگاه کبریائی حق و هیچ مدحی نگفت الا ذات باریتعالی را . آنچه مسلم است و از فحوای نوشته های مختلف قابل استنباط است این است که شیخ در شهر جام در حدود سال 205 در زمان صدرات برامکه متولد شده و پس از سفری به بغداد روزگاری دراز در خراسان زیسته و دانش اندوخته و تعلیم داده است ، نفوذ فکری وی در اذهان عامه مردم بی نهایت بود که بناچار خلفای عباسی معززش داشته و برمکیان در کارها با او مصلحت اندیشی می نموده اند. مرگ شیخ احمد جامی را در سال 275 و یا 283 هجری در همان تربت جام ذکر کرده اند آنچه مسلم است این متفکر داهی ناشناخته مانده و بر عهده اهل تحقیق است تا به حقیقت زندگی او توجه کنند و وی را آنچنانکه باید معرفی کنند و سنجش صحت و سقم گفته ها در این باره نه در گنجایش این مقال است و نه نویسنده این سطور را آن صلاحیت.
نورالدّین عبد الرّحمن بن احمد بن محمد معروف به جامی (۲۴ آبان ۷۹۳- ۲۷ آبان ۸۷۱)، (۲۳ شعبان ۸۱۷ – ۱۷ محرم ۸۹۸ ه ق) ملقب به خاتم الشعرا شاعر، موسیقیدان، ادیب و صوفی نامدار ایرانی سده ۹ قمری است. او متخلص به جامی بوده و در جام، به دنیا آمدهاست. زندگی از طرف پدر نسبش به محمد بن حسن شیبانی، فقیه معروف حنفی سده ۲ قمری میرسد. پدرش اهل دشت (شهری در نزدیکی اصفهان) بود که در سده ۸ قمری به خراسان کوچ کرد و در شهر جام با شهرت دشتی منصب قضاوت یافت و ماندگار شد. روزگار کودکی و تحصیلات مقدماتی جامی در خرگرد جام، در کنار پدرش سپری شد. در حدود سیزده سالگی همراه پدرش به هرات رفت و در آنجا اقامت گزید و از آن زمان به جامی شهرت یافت وی در شعر ابتدا دشتی تخلص میکرد، سپس آن را به جامی تغییر داد که خود علت آن را تولدش در شهر جام و ارادتش به شیخ الاسلام احمد جام ذکر کردهاست. جامی مقدّمات ادبیات فارسی و عربی را نزد پدرش آموخت و چون خانوادهاش شهر هرات را برای اقامت خود برگزیدند، او نیز فرصت یافت تا در مدرسه نظامیه هرات که از مراکز علمی معتبر آن زمان بود، مشغول به تحصیل شود و علوم متداول زمان خود را همچون صرف و نحو، منطق، حکمت مشایی، حکمت اشراق، طبیعیات، ریاضیات، فقه، اصول، حدیث، قرائت، و تفسیر به خوبی بیاموزد و از محضر استادانی چون خواجه علی سمرقندی و محمد جاجرمی استفادهکند. در این دوره بود که جامی با تصوّف آشنا و مجذوب آن شد بهطوریکه در حلقه مریدان سعدالدین محمد کاشغری نقشبندی درآمد و به تدریج چنان به مقام معنوی خود افزود که بعد از مرگ مرشدش (۸۶۰ ه ق برابر با ۱۴۵۵ م) خلیفه طریقت نقشبندیه گردید. پس از گذشت چند سالی جامی راه سمرقند را در پیش گرفت که در سایه حمایت پادشاه علم دوست تیموری الغ بیگ به کانون تجمّع دانشمندان و دانشجویان تبدیل شده بود. در سمرقند نیز نورالدّین توانست استادانش را شیفته ذکاوت و دانش خود کند. او که سرودن شعر را در جوانی آغاز کرده و در آن شهرتی یافته بود، با تکیه زدن بر مقام ارشاد و به نظم کشیدن تعالیم عرفانی و صوفیانه به محبوبیتی عظیم در میان اهل دانش و معرفت دست یافت. جامی به افتادگی و گشادهرویی معروف بود و با اینکه زندگیای بسیار ساده داشت و هیچ گاه مدح زورمندان را نمیگفت، شاهان و امیران همواره به او ارادت میورزیدند و خود را مرید او میدانستند. جانشینان الغ بیگ خصوصا سلطان حسین بایقرا و امیر او علیشیر نوایی تا آخر عمر او را محترم میداشتند و اوزون حسن آق قویونلو، سلطان محمّد فاتح پادشاه عثمانی و ملک الاشراف پادشاه مصر از ارادتمندان او بودند. جامی سرانجام در سن ۸۱ سالگی در شهر هرات درگذشت. آرامگاه او در حال حاضر معروف به تخت مزار است. آثار جامی از جامی دهها کتاب و رساله از نظم و نثر به زبانهای فارسی و عربی به یادگار ماندهاست ۱- آثار منظوم: جامی اشعار خود را در دو مجموعه بزرگ گردآوری کردهاست: دیوانهای سه گانه شامل قصاید و غزلیات و مقطعات و رباعیات جامی دیوان خود را در اواخر عمر به تقلید از امیر خسرو دهلوی در سه قسمت زیر مدون نمود: الف) فاتحة الشباب (دوران جوانی) ب)واسطة العقد (اواسط زندگی) ج) خاتمة الحیاة (اواخر حیات) دیوان قصاید و غزلیات این دیوان را جامی در سال ۸۸۴ تدوین و تنظیم کردهاست. قصاید جامی در توحید و نعت پیامبر اسلام و صحابه و اهل بیت و نیز مطالب عرفانی و اخلاقیاست. جامی همچنین قصایدی در مدح یا مرثیه سلاطین و حکمای زمانش سرودهاست. غزلیات جامی غالباً از هفت بیت تجاوز نمیکند و اکثرا عاشقانه یا عارفانهاست. از جامی مقطعات و رباعیاتی نیز باقیاست که یا محتوی مسائل عرفانیاست و اشاره به حقایق صوفیانه دارد یا نکته لطیف عاشقانهای در آن نهفتهاست. دیوانی نیز به نام دیوان بینقاط از جامی بهجای مانده که در تمامی واژههای آن هیچ حرف نقطهداری استفاده نشدهاست. هفت اورنگ که خود مشتمل بر هفت کتاب در غالب مثنوی است. مثنوی اول سلسلة الذهب به سبک حدیقةالحقیقه سنایی و در سال ۸۸۷ سروده شدهاست، در این مثنوی از شریعت، طریقت، عشق و نبوت از دیدگاه عرفانی سخن رفتهاست. مثنوی دوم سلامان و ابسال که به نام سلطان یعقوب ترکمان آق قویونلوست و در سال ۸۸۵ تألیف شدهاست. حکایت سلامان و ابسان نخستین بار در شرح اشارات خواجه نصیرالدین توسی و اسرار حکمه ابن طفیل آمده بود که جامی آن را به نظم فارسی درآورد. مثنوی سوم تحفة الاحرار نخستین مثنوی تعلیمی جامی است که به سبک و سیاق مخزنالاسرار نظامی سروده شدهاست. در این کتاب اشارتهایی به آفرینش، اسلام، نماز، زکات، حج، عزلت، تصوف، عشق و شاعری آمدهاست. در انتهای این مثنوی جامی به فرزند خود ضیاءالدین یوسف پندنامهای نگاشتهاست که در آن از جوانی خود یاد کردهاست. مثنوی چهارم سبحةالابرار و آن نیز مثنوی تعلیمیاست که در سال ۸۸۷ سروده شدهاست و در آن تعالیم اخلاقی و عرفانی در باب توبه، زهد، فقر، صبر، شکر، خوف، رجا، توکل، رضا و حب آمدهاست. مثنوی پنجم یوسف و زلیخا مثنوی عشقی به سبک خسرو و شیرین نظامی و ویس و رامین فخر گرگانی است که به نام و یاد پیامبر و بیان معراج و مدح سلطان حسین بایقرا آغاز میشود. در این کتاب جامی از سوره یوسف در قرآن و نیز از روایات تورات در سفر پیدایش بهره بردهاست. تاریخ تألیف این کتاب را سال ۸۸۸ هجری دانستهاند. مثنوی ششم لیلی و مجنون مثنوی عشقیاست که به وزن لیلی و مجنون نظامی و امیرخسرو دهلوی ساخته شدهاست. مثنوی هفتم خردنامه اسکندری که مثنوی تعلیمی در حکمت و اخلاق است و در آن از حکیمان یونان از سقراط، افلاطون، ارسطو، بقراط، فیثاغورث و اسکندر سخن رفتهاست. آثار منثورآثار منثور که برخی از آنان عبارتاند از: بهارستان، رساله وحدت وجود، شرح مثنوی، نفحات الانس و منشآت. بهارستان جامی: این کتاب را جامی برای فرزندش ضیاءالدین یوسف تألیف کردهاست، جامی در تألیف این کتاب از سعدی تقلید کردهاست. نثر این کتاب مسجع و متکلف و آمیخته به نظم است.ان کتاب در هشت روضه نگاشته شدهاست و در هر بخش حکایاتی از اولیاءالله و بزرگان صوفیه، شعرا، حکما و پادشاهان آمدهاست. این کتاب در سال ۸۹۲ هجری تألیف شدهاست. شواهدالنبوه: جامی این کتاب را در سال۸۸۵ و به درخواست امیرعلیشیر نوایی نگاشت. در این کتاب سیره پیامبر اسلام از ولادت یا وفات بیان شدهاست و پس از آن زندگی سلف صالح از صحابه، تابعین و تبع تابعین آمدهاست. این کتاب به نثر ساده فارسی نوشته شدهاست و جامی در آن از اشعار فارسی و عربی و نیز احادیث و روایات نبوی استفاده کردهاست. اشعةاللمعات: این کتاب جامی به دستور امیرعلیشیر نوایی و در سال ۸۸۶ نوشته شدهاست، این کتاب در حقیقت شرح جامی بر لمعات فخرالدین عراقی است؛ جامی در شرح لمعات از سخنان محییالدین بن عربی و صدرالدین محمد قونوی بهره بردهاست. شرح لمعات که در آن نکات و اصطلاحات عرفا ذکر گشتهاست در بیست و هشت باب تدوین شدهاست. نقدالنصوص: کتاب نقدالنصوص که به نثر عربی و فارسی است و در شرح فصوصالحکم ابن عربی نوشته شدهاست. لوایح: این کتاب جامی به نثر فارسی مسجع است و در هفتاد و دو باب نگاشته شده که هر باب با یک رباعی عربی یا فارسی پایان یافتهاست. جامی در سال ۸۷۰ این کتاب را به جهانشاه قره قویونلو ترکمان هدیه کرد. لوامع: شرح جامی بر قصیده خمریه ابن فارض است که در سال ۸۷۵ نگاشته شد. این کتاب در چهارده باب نگاشته شده و موضوع آن عرفان است. نفحاتالانس: این کتاب مشتمل بر شرح احوال پانصد و هشتاد و دو تن از بزرگان تصوف و نیز شرح زندگی سی و چهارتن از زنان عارف است؛ جامی در تألیف این کتاب به طبقاتالصوفیه محمد بن حسین سلمی و نیز به تذکرة الاولیای عطار نظر داشتهاست. یکی از شاگردان جامی به نام رضیالدین عبدالغفور لاری بر این کتاب شرحی نگاشته که به مرآة النفحات مشهور است. رسالات: رسالات جامی در فن معما و قافیهسازی از نخستین رسالات او هستند. از دیگر رسالات او رساله در ارکان حج است که به زبان فارسی و عربی نگاشته شده و در آن فرائض و مناسک حج و عمره همراه با تأویل عرفانی و فقهی آن آمدهاست. رسالات دیگر جامی برخی رسالات تفسیری و برخی شرح احادیث هستند که به طور پراکنده به زبان فارسی و عربی نگاشته شدهاند. از مهمترین رسالات جامی، صحیفه محمد پارسا بخاریاست که در آن احوال یکی از بزرگان صوفیه در خرگرد جام به نام محمد پارسا آمدهاست. نینامه: نینامه یا نائیه رسالهایست در معنی حقیقت نی که در شرح نخستین بیت مثنوی معنوی نوشته شدهاست. این مجموعه آمیخته به نظم و نثر فارسیاست و در آن به سخنان بزرگان صوفیه و برخی احادیث نبوی استشهاد شدهاست. رسایل: رسایل جامی رقعههایی است که به سلاطین و بزرگان یا به ارکان دولت نوشتهاست؛ این نامهها در کمال ایجاز و به نثر مسجع فارسی نوشته شدهاست.
زندگینامه جامی زندگینامه جامی نياي جامي دانشمند پارسي بود از محله ي دشت درولايت اصفهان وظاهرا در اواخر عمر به خراسان امده بود .پدر جامي هم- که نظام الدين احمد دشتي خوانده مي شد- در ولايت جام قاضي بود و با تقوي و حرمت مي زيسث. عبدالرحمن – که بعدها نورالدين و عمادالدين لقب گرفت – بسال817 در خرجردجام بدنيا آمد. درکود کي همراه پدر به هرات آمد وچندي بعد در مدرسه نظاميه انجا اقامت گزيد . درين شهر چنانکه در ان روزگاران رسم بود، زبان عربي و فنون بلاغت و علوم شرعي را از استادان وقت فرا گرفت. پس از ان به حکمت روي اورد و با شوق وعلاقه بمطالعه کتب پرداخت . چندي بعد ب سمرقند رفت ودرانشهر که بروزگار شاهرخ والغ بيگ مرکز دانشمندانعصر بود بکسب دانش پرداخت . درهمين دوره ي دانشجويي، بقوت حافظه و قدرت استدلال خويش بعضي استادان خود را نيز در مبا حثه مغلوب کرد و همين نکته موجب مزيد شهرت او شد. دربازگشت به هرات شوقي به تصوف يافت. به سعد الدين کاشغري پيوست ودرطريقتنقشبنديه درامد. خواجه کلان پسر سعدالدين دخترخويش بدو داد واين جاه وقدر وي را درنزد اهل هرات بيفزود. بعد از سعد الدين نيزکه خلافت نقشبنديه به خواجه عبيدالله احرار رسيد جامي به وي دست ارادت داد. حتي براي ديدار او به مرو وسمر قند سفر کرد. در طي اين مسافرت ها همهجا با تکريم وتجليل دانشمندان وعارفان مواجه بود ، همه جا در خانقاه هاو مدرسه ها باحرمت واکرام تلقي مي شد واقوال واثار اومورد تحسين مي گشت. نام اوران عصر که غالبا شاهد قدرت وغلبه وي بودند، خيلي زود ناچار شدند بفضيلت او اعتراف کنند. درنيمه دوم عمري کهبيشتر ان در هرات گذشت ،جامي دانشمندي بلند اوازه بود. به هرچيز دانستني علاقه مي ورزيد ودرهر چيز که مي دانست بر ديگر مدعيان برتري داشت.از صرف ونحو وعروض وموسيقي گرفته تا فقه وحديث وحکمت وعرفان همه چيز مورد علاقه او بود ودرهمه چيز کتابي ورسا له يي تاليف کرده بود.از اينها گذشته قريحه شاعري نيز داشت و مثل شاعران معاصر خويش ميتوانست با هنر هاي گوناگون که داشت توجه پادشاهان و شاهزادگانعصر را-که همه بشعر و هنر علاقه يي صادقانه مي ورزيدند- بخود جلب کند. اما وقار و بي نيازي عالمانه او را از ستايشگري دور داشت.با آنکه هنر هاي او از رياضي و معما و حکمت گرفته تا شعر و انشاء مورد توجه و علاقه شاهزادگان وقت بود ؛ وي تا حدي که ممکن بود از ستايشگري و ممدوح جوئي خودداري کرد . اما همين نکته سبب مزيد حشمت و شهرت او شد . بي نيازي و آزادگي او اميران و شاهزادگان عصر را طالباو کرد.روشني فکر و حضور ذهن او نيز که صحبت او را لطائف و بذله ها مي آگند بيشتر موجب علاقه معتقدان در حق وي گشت.ازين رو بي آنکه وي خود بطلب شهرت و نفوذ بر آمده باشد شهرت و نفوذ بدر خانه اش آمد. در آثار معاصران نام اومثل نام يک پادشاه ياد مي شد و آنچه دولتشاه , امير عليشاه , بابر , واصفي , فخر الدين صفي , عبدالغفور لاري , و سام ميرزا , درباره وي نوشته اند حکايت از همين قبول و شهرت بي سابقه او دارد.درين زمان خانواده وي از جهت دانش و تقوي در همه هرات اهميت بسيار داشت . برادرش محمد که در حيات وي در گذشت اديب و فاضل و موسيقي دان بود. خواهر زاده اش هاتفي خرجردي که غالبا در مسافرت بود بشاعري شهرت داشت . پدر زنش خواجه کلان از بزرگان نقشبنديه و پسر سعد الدين کاشغري بود. خواهر زنش را فخرالدين صفي شاعر و واعظ و نويسنده گرفته بود و بدينگونه وي با ملا حسين کاشفي واعظ و نويسنده نام آور عصر نيز منسوب بود . امير عليشاه نوائي وزير و امير مشهور نيز با وي دوستي داشت و مثل شاگرد و خويشاوند او بود شاعران و اديبان و صوفيان فقيهان هرات با وي بحرمت و ادب سلوک ميکردند و خود وي بيشتر اوقات را در کادر مطالعه و تاليف و تصنيف ميگذاشت. غير از ديوانهاي شعر و مثنويات گونه گون کتابها و رساله هاي بسيار نيز در رشته هاي مختلف پديدميآورد .بيش از چهل , پنجاه رساله و کتب ازين گونه بوي نسبت داده اند که در آنها از نحو و عروض و قافيه و معما گرفته تا فقه و حديث و تفسير و کلام مجال بيان يافته است. نقد النصوص در شرح فصوص ابن عربي ,نفحات الانس در ذکر احوال مشايخ و بر اساس طبقات الصوفيه , اشعه اللمعات در شرح لمعات عراقي , و بهارستان در تقليد از گلستان شيخ را ازين جمله مخصوصاً بايد نام برد .بعضي از اين لحاظ او را با ابن عربي برابر ميشمرد. در شصت سالگي به عزيمت حج از خراسان بيرون آمد و چهار ماه در بغداد ماند اما در آنجا گرفتار تهمت و تعصب عوام شيعه شد و در يک مجلس انبوه ناچار شد خود را از اسناد عداوت نسبت بخاندان پيغمبر که مخالفانش بوي داده بودند تبرئه کند. اين مجلس اگر چند وي را غالب نشان داد اما بغداد و متعصبان آن را در نظر وي سخت منفور کرد . از بغداد جامي به کربلا و نجف رفت و سپس راه حجاز پيش گرفت. در بازگشت از حج چندي در دمشق و حلب توقف کرد . در حلب سلطان عثماني وي را به روم دعوت کرد اما شيخ راه آذر بايجان پيش گرفت در آنجا نيز اوزن حسن وي را به اقامت در تبريز دعوت کرد.جامي نپذيرفت و ملازمت مادر پير خويش را که درين سفر با وي بود بهانه آورد. ورود او به هرات موجب مسزات اهل هرات-خاصه سلطان و امير- گشت . باقيمانده عمر را شاعر در هرات به انزوا و مطالعه يا با فاضه و معاشرت با شاگردان و معتقدان خويش بسر برد. يک بار هم براي ملاقات خواجه عبيدالله بسمرقند رفت , زندگي او در سادگي و وارستگي تمام ميگذشت . مجلس او اگنده از لطف و ظرافت بود . فخرالدين صفي که خويشاوند اوست فصلي از کتاب لطائف الطوايف خود را به لطايف وي اختصاص داده است. بعد از وفات او نيز امير عليشير کتابي-نامش خسمه المتحيرين- در بيان حالات و مقامات وي نوشت . جامي در شاعري آوازه بلند داشت اما در حقيقت شاعري را فرود شان خويش ميديد و گه گاه از آن اظهار ملال ميکرد. با اينهمه در شاعري-بيش و کم – سرآمد معاصرانخويش بود. توجه بصنعت و اصرار در اطناب شعر او را غالباملال انگيز کرده است . با ايتهمه قدرتي که در بيان تعاليم . افکار صوفيه و مهارتي که در ترجمه مضامين عربي بشعر فارسي دارد.قابل توجه است. اما بهر حال وي را شاعري قوي , مبتکر , و آفريننده نمي توان شناخت آنچه نام وي راشاعري قوي , مبتکر و آفريننده نمي توان شناخت . آنچه نام وي را در شاعري بلند آوازه کرد ظاهراً شهرت دانش و جاه او بود . البته شعر وي از آنچه در آن زمان ار يک عارف و ملا توقع ميرفت برتر بود با اينهمه هيجان و شوري که در سخن شاعران واقعي هست در کلام اين ملاي مدرسه ديده نميشد. جواني او در مدرسه و در لا بلاي اوراق کتابهاي اهل مدرسه تباه شده بود و اگر در وجود وي هرگز قريحه قريحه يي واقعي بود آن را در خاموشي خانقاه ها و در غوغاي مدرسه ها گم کرده بود . با اينهمه آن حس چالشگري و پيکارجوئي که در زير رواق مدرسه ها اقران او را واداشته بود تا با فقيهان «لم و لا نسلم در اندازند»* و متکلمان را در بحث و جدل مغلوب کنند وي را بمعارضه با شاعران علي الخصوص شاعران نامدار – نيز کشانده بود . شاعري او يک نياز دروني و يک حاجت روحاني نبود نوعي تفنن و تمرين طالب علمانه بود . محرک وي درد و شوري نبود که با طوفان و جهش الهام و هيجان بيرون بريزد و بشعر تبديل شود فکر طبع آزمايي و قدرت نمايي ملايي بود که در قلمرو و شعر نيز – مثل قلمرو علم – نمي خواست هيچکس رااز خود برتر ببيند. از اين رو ست که شعر وي غا لبا جزتقليد کلام استادان کهن چيزي نشد و بعضي بدخواها ن وي را بسرقت اشعار قدما متهم کرده اند . اين تهمت البته گزاف است ليکن درحقيقت کلام او از آن لطيفه يي کهشعر واقعي است غا لبا خالي است واز شعر جز صورت ظاهري ندارد. شعري نيست که مثل سيل تيره وخروشا ني بجوشد وپيش برود واز ميان صخره ها وسنگهاي وحشي کوره راههاي بدعت راه تازه ايي پديد آورد ، سخني است که روشن اما ارام و بي سروصدا مثل جويباري که ازدشت هموار ميگذرد حرکت ميکند ودر بستر شناخته ي سنت هاي کهن راه خود را پيش مي گيرد. نه از شنت هاي کهن سرمي پيچد و نه چيز تازه اي پديد مي اورد. در چنين شعري نه اوجي هست نه عمقي . مثل شعر استادان ادب است ،بي عيب و بي رمق. يکسالي قبل از وفات ريا،بخواهش امير علي شير ديوان هاي خود را بتقليداز اميرخسرودرسه دفتر مرتب کرد : فاتحه الاشباب حاوي اشعار دوران جواني , واسطه العقد شامل اشعار اواسط عمر , و خاتمه الحيات مشتمل بر اشعار دوران پايان زندگي . درين ديوانها البته هم قصايد و غزليات هست , هم مقطعات ورباعيات . اما غالب آنها چيزي جز تقليد از خسرو و حافظ و سلمان و ديگران نيست . با اينهمه از مطالعه آنها تحول فکر و ذوق شاعر را ميتوان دريافت . گذشته ازين شعر او در بيان مقاصد صوفيه روشني خاصي دارد . هيچ يک از شاعران دوره قديم صوفي انديشه وحدت وجود را بدرستي و روشني او بيان نکرده است چانکه کلام شاه نعمه الله ولي درين باب لطف و رنگ شاعرانه ندارد و شعر شمس مغربي هم از روشني بيان جامي بي بهره است . هفت اورنگ او هم در واقع تخته مشقي است که شاعر در آن غالباً سبک خسرو و نظامي را تمرين کرده است . تحفه الاحرار جز تقليدي از تقليدي از مخزن الاسرار نظامي نيست . در همان شيوه است , با همان گونه خطابهاي عرفاني و قصه هاي اخلاقي . ليلي و مجنونش هم با آنچه نظامي و امير خسرو و درين بابگفته اند تفاوت ندارد . همان وزن است و همان شيوه . جز آنکه بر روايات عربي بيشتر تکيه دارد و تأثيرديوان منسوب به قيس بني عامر در آن بيشترست . در چند مثنوي هم سعي کرده است تا از تقليد از مخزن الاسرار يافته است و در يوسف و زليخا حکايت تازه يي جهت تتبع خسرو و شيرين پيدا کرده است . اين داستان که ازقرآن گرفته شده است و غير از جامي نيز بعضي شاعران آن را نظم کرده اند بر خلاف بيشتر قصه هاي عشقي , آنکس که در آتش محرمان و تمنا مي سوزد زن است اگر چه مرد نيز نوبت خويش را از دست نميدهد . گذشته ازين دو مثنوي که شاعر در آن تا حدي از تقليد صرف رسته است خردنامه اسکندري او نيز جالب است . چون بر خلاف اسکندر نامه نظامي و امير خسرو و جنگ نامه نيست خرد نامه است . گزارش گفت و شنود هاي حکيمانه است که بين اسکندر و فيلسوفان يونان رفته است يا سخناني که اين فيلسوفان در مرگ عبرت انگيز اسکندر گفته اند . درين سخن ها جاي انعکاس صداي سعدي نيز به گوش ميرسد . سلسله الذهب از حيث صورت و معني يادآور حديقه سنايي است . مثل همان کتاب طرح و نقشه روشني هم ندارد اما مطالب آن روي هم رفته عبارتست از بيان اسرار و رموز شريعت و طريقت و نيز مثل آن مشحون است از قصه ها و تمثيلات . درست است که در بعضي قصه هاي آن - چون داستان عتيبه و ريا – انعکاس صداي نظامي در هفت گنبد تکرار ميشود ليکن طرح کتاب چيزيست بين حديقه و بوستان . يک مثنوي کوچک نيز در اين هفت اورنگ عارف جام هست که با وجود ظاهر محقر اهميت آن بسيارست : سلامان و ابسال . اين يک داستان رمزي است که در وزنمثنوي ملاي روم سروده شده است وشاعر در طي آن قصه يي فلسفي را که از سلسله کتب هرمسي بود است و ظاهراً از روي يک ترجمه منسوب به حنين بن اسحق , بنظم فارسي در آورده است . درين داستان سلاماني جواني است که ولادت او بي واسطه مادر و پدر روي داده است و هرمانوس پادشاه يونان او را بکمک و ارشاد يک حکيم پرورده است و به فرزند گرفته است . سلامان بدام محبت دايه خويش – ابسال نام – گرفتار ميشود و اين عشق شگفت بي تناسب آنها را واميدارد که از دست هرمانوس بگريزد اما شاه بکمک جام گيتي نماي خويش آنها را باز مي يابد و آخر براي آنکه سلامان را ازين محنت خلاصي دهد ابسال را درون يک آتش جادويي هلاک ميکند بين اين روايت و آنچه حنين گفته است البته تفاوت هست . چنانکه سلامان و ابسال بابن سينا نيز با اين هردو تفاوت دارد . در داستان جامي سلامان کنايه است از روح و نفس ناطقه که مبتلاي تن شده است و رهايي او از اين دامتعلق بدان بسته است که تن نابود شود و از ميان برود . جامي در نظم اين داستان بشيوه مثنوي جلال الدينسخن رانده است و قصه در قصه آورده است با آنکه اطناب در جزئيات و آوردن قصه ها و تمثيلات گوناگون در طي حکايت تا حدي آن را ملال انگيز کرده است , داستان خالي از لطف و عمق نيست اين قصه فلسفي بفرانسوي و انگليسي هم ترجمه شده است و شيوه رمزي آن اهميت خاص دارد . از يک نظر اين اثر کوچک جامي را شايد بتوان عميق ترين اثر او دانست