به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی تنها و تاریکِ خدا مانند، دلم تنگ است. بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند. شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها. دلم تنگ است. بیا امشب که بس تاریک و تنهایم. بیا ای روشنی، اما بپوشان روی، که می ترسم تو را خورشید پندارند. و می ترسم همه از خواب برخیزند. و می ترسم که چشم از خواب بردارند. نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را. نمی خواهم بداند هیچ کس ما را. شب افتاده ست و من تاریک و تنهایم. بیا ای مهربان با من ! بیا ای یاد مهتابی ! (مهدی اخوان ثالث) علی جونم دوســــــــــــــــــــــــــت دارم نوشته شده در شنبه بیستم شهریور 1389ساعت توسط بهـــــــارک| 10 نظر نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستیم خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام میکشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطر ها و نورها نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها ز ابرها بلورها مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعر ها و شورها به راه پر ستاره ه می کشانی ام فراتر از ستاره می نشانی ام نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم چه دور بود پیش از این زمین ما به این کبود غرفه های آسمان کنون به گوش من دوباره می رسد صدای تو صدای بال برفی فرشتگان نگاه کن که من کجا رسیده ام به کهکشان به بیکران به جاودان کنون که آمدیم تا به اوجها مرا بشوی با شراب موجها مرا بپیچ در حریر بوسه ات مرا بخواه در شبان دیر پا مرا دگر رها مکن مرا از این ستاره ها جدا مکن نگاه کن که موم شب براه ما چگونه قطره قطره آب میشود صراحی سیاه دیدگان من به لالای گرم تو لبالب از شراب خواب می شود به روی گاهواره های شعر من نگاه کن تو میدمی و آفتاب می شود (فروغ فرخزاد) علی جونم دلم واست تنگ شده نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت توسط بهـــــــارک| 5 نظر سبزی چشم تـــــو دریـــای خیـــال پلک بگشا که به چشمان تـــو دریابم بــــاز مزرع سبز تمنایــــم را ای تو چشمانت سبـــــز در من این سبزی هذیان از توســـــت زندگی از تو و مرگم از توســـــت سیل سیــال نگاه سبـــزت همه بنیــان وجودم را ویرانه کنان می کـــاود من به چشمــان خیال انگیزت معتـــادم و دراین راه تبـــاه عاقبت هستی خود را دادم ... نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت توسط بهـــــــارک| 7 نظر هرچه هستی,باش با توام ای لنگر تسکین! ای تکانهای دل! ای آرامش ساحل! با توام ای نور! ای منشور! ای تمام طیفهای آفتابی! ای کبود ِ ارغوانی! ای بنفشابی! با توام ای شور، ای دلشورهی شیرین! با توام ای شادی غمگین! با توام ای غم! غم مبهم! ای نمیدانم! هر چه هستی باش! اما کاش... نه، جز اینم آرزویی نیست: هر چه هستی باش! اما باش! قیصر امین پور