گاهی که دلم … به اندازه ی تمام غروبها می گیرد … چشمهایم را فراموش می کنم … اما دریغ که گریه ی دستانم نیز مرا به تو نمی رساند … من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس … مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست … و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد … و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند … با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست … از دل هر کوه کوره راهی می گذرد … و هر اقیانوس به ساحلی می رسد … و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد … از چهار فصل دست کم یکی که بهار است غمگین نباش خدای مهربان همه چیز را میبیند و میداند این را نیز میداند که چقدر من دوستت دارم این را نیز میداند که در تنهایی خود و در نبود تو چه غمگین و دلشکسته ام میداند که برای رسیدن به تو لحظه ای تردید نداشته ام آری بهار زندگی ما نیز خواهد رسید