قبل از اين كه براي اولين بار چهره ات را ميان برف ها ببينم.... برف را سپيدترين... پاك ترين... بي آلايش ترين... صادق ترين... آرام ترين.... مي پنداشتم.... اما آن لحظه كه تو را هل دادم و تو از روي مهرباني ات خودت را به زمين انداختي و تنت را در آغوش سپيد برف جا دادي... آن زمان بود كه قلبم مي پنداشت برف با اين همه شهرت از پاكي و سپيدي در مقابل قلب مهربانت هيچ نيست.... كاش مي بوسيدمت... و آن لحظه كه تو مر هل دادي و مرا به سپيدي برف سپردي و خودت بالاي سرم آمدي چشمانت آسمانم شد... نگاهي به چشمانت و نگاهي به آسمان بالاي سرمان انداختم... الماسم تو تمام دنيا را در خودت پنهان كردي و به قلب من هديه دادي... تو تمام دنياي مني..